تا كه بر لب نام زيباى تو مى آيد حسين
در همان ساعت گره از خلق بگشايد حسين
گريه كن ها را كه مى بينم خجالت ميكشم
كاش اشك چشم ما را هم بيفزايد حسين
در مسير عاشقى چون و چرا كردن خطاست
روى چشمم مى نَهم هر چه بفرمايد حسين
در فراق يار، عاشق بايد آخر جان دهد
كاش زنده ماندن ما را ببخشايد حسين
انتظار مهربانى تو را دشمن نداشت
از تو اما جز محبت بر نمى آيد حسين
روز محشر هم كسى گر نيست در فكر كسى
باز دستم را بگيرد آن زمان شايد حسين
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_مناجات_سیدالشهدا_ع
#ياسين_قاسمى
#كتاب_سين
@hadithashk
وقتی رسید قافله ، معجر هنوز بود
عباس و هرچه داشت دلاور هنوز بود
وقت فرود آمدن از روی ناقه اش
پای رکاب گشته ی اکبر هنوز بود
با احتیاط کودک ششماهه را گرفت؛
یعنی رباب با علیاصغر هنوز بود
دلخوش به اینکه در خُم رندان تشنه لب
هفتاد و دو پیاله ی ساغر هنوز بود
اما... امان ز لحظه ی "والشمر جالس..."
روی گلو قساوت خنجر هنوز بود
وقتی بُرید با هیجان از "حسین" سر
آثار بوسه های پیمبر هنوز بود
زینب دوید ... ضجّه زنان...آن دَمی که دید
در مشت شمر موی "برادر" هنوز بود...
#ورودیه
#محرم_۱۴۰۴
#نیما_نجاری
@hadithashk
از در این خانه بر سائل زیادش میرسد
گرچه بد باشد گدا زهرا به دادش میرسد
خانهزاد مرتضی باش و بمان چون وقت مرگ
او به داد نوکران خانه زادش میرسد
رزق ما در سفرهی پهن خدای کربلاست
از سر این سفره روزی عبادش میرسد
من به شاه کربلا هر صبحدم گفتم سلام
صبح محشر این سلاممن به یادش میرسد
عاقبت کار خودش را میکند ذکر حسین
هر که گوید یاحسین آقا به دادش میرسد
ایرقیه، پافشاریکن؛ بگو بابا...حسین...
در خرابه هم شده دل بر مرادش میرسد
رزق من آغوش بابایی نبود اما پدر
سر که آمد درددل در امتدادش میرسد
گله دارم، گله دارم بابایی
گله از فاصله دارم بابایی
اومدی، اینکه نمیتونم پاشم
پای پر آبله دارم بابایی
لکنتم میذاشت میگفتم چقدر
تو سرم مسئله دارم بابایی
اگه از وضع سرم سوال کنی
دو...سه...تا مو ... بله... دارم بابایی
عموعباسم کجاس بهشبگم؟
گله از حرمله دارم بابایی
حرمله به عمه سر نشون میداد
به رباب تیر سهپر نشون میداد
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#امیر_عظیمی
@hadithashk
با ما دلیست مجمع غم های عالم است
احوال ما مپرس ؛ هماره محرم است
در خون تپید قامتِ آزادگانِ دهر
صدها هزار بغضِ نگفتـه، مجسّم است
نامش طنین عشق و صدایش طلوع نور
داغش شرار سرخترین فصل عالم است
بر نیزه نور ریخت ز خورشیدِ بینقاب
هر اشک، یک سلام به سَروِ مُکرَّم است
ای جانِ خسته، راهِ نجاتت فقط حسین
آری، طریقِ وصل، همین خطّ محکم است
#محرم_۱۴۰۴
#کمیل_باقری
@hadithashk
خدا چقدر تو را از رقیه زود گرفت
زمانه اشک ز چشمم شبیه رود گرفت
کجا گذاشته بوده سر تو را خولی؟
چه کرده است که موی تو بوی دود گرفت ؟
پدر! خودم متوجه شدم که موی تو سوخت
تمام شهر به یک باره عطر عود گرفت
به جای سرمه کشیدم به چشم خون بابا
که سرمهدان مرا دختری حسود گرفت
نپرس که چه کسی چادر مرا دزدید!
همان کسی که لباس تو را ربود گرفت
چه کرد با دل من شمر سنگدل بابا
تمام دلخوشیم بودن تو بود گرفت
ببخش لحظهای از سینهات جدا ماندم
ببخش جای مرا شمر بی وجود گرفت
در ازدحام ورودی شام ترسیدم
شلوغ شد نفسم موقع ورود گرفت
ببین چقدر به زهرا شبیهتر شدهام
که روی ماه مرا هالهای کبود گرفت
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#آرش_براری
@hadithashk
ای آنکه شده غم دلت؛ روز افزون
از دست غم زمانه هستی دلخون
خواهی که رهاشوی ز غم؛ نیت کن...
یک سفره نذری "رقیه ی خاتون"
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#سید_مجتبی_شجاع
@hadithashk
تماشات میکنم با اشک اگه پلکای من واشه
تو با سر اومدی گفتی رقیه سختشه پاشه
دیگه چیزی نمونده که بگم خوشکلترم اینطور
قشنگیِ قدَّ دختر به موهاشه به موهاشه
یتیما هِی کتک خوردن همه همبازیام مُردن
منم حالا و اون دختر که گوشوارم رو گوشاشه
تمومِ نون و خرماشون که سهم نیزه دارا شد
نشونم داد عمه گفت: که دنیا مال باباشه
از اون شب بینِ اون صحرا دوتا دندونم اُفتادن
نشه باز گُم بشم عمه دوباره زجر پیداشه
ندیدی پیش اون ناقه گرفت از مو بلندم کرد
آخه بچه نمیتونه سوار ناقه تنها شه
مگه من مُرده بودم که لباتو خیزرون بوسید
حالا میبوسمت اما اگه با تو لبی باشه
سرت شرط قُمارش بود شراب اما کنارش بود
که عمه داد میزد که بزن ما رو، بزن باشه
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#محرم_۱۴۰۴
#حسن_لطفی
@hadithashk
هوای شونهتو بابا هنوزم موی من داره
بگیر دستامو که بالم هوای پر زدن داره
حراجی بودم و مُردم تو اون اوضاعِ بد گفتم
بپرس عمه که این بازار به قدِّ من کفن داره ؟
برا تَه موندهی موهام دو سه تا چنگ هم بس بود
خدایا این مسیرِ تنگ زیادی پیرزن داره
گوشام و میگیرم اینجا نه واسه زخمِ رو گوشام
میبینی کوچههای شام که خیلی بد دهن داره
تو دستم رَدِّ زنجیره بجای اون النگوها
تو دستش ساربان اما عقیقی از یمن داره
سکینه خیلی میترسه هنوز از عمه میپُرسه
یتیمِ خاکیِ بی جون مگه چونه زدن داره
تو رو عریان رها کردن تو رو از من جدا کردن
تنت رو دیدن و گفتن بده که پیرهن داره
الهی جون بده خولی چه خورجینی به همراشه
الهی دق کنه اَخنَس لباساتو به تن داره
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#محرم_۱۴۰۴
#حسن_لطفی
@hadithashk
گوشه های هر حسینه زده مسند کُتَل
ای بنازم دلبریاش را بلندا قد کتل
میبرد دلهای عاشق را کنار علقمه
تا که بین جمعیت از دور میآید کتل
باب حاجات عزادرانِ در مجلس شده
هست مثلِ پنجره فولادِ در مشهد کتل
گرچه در ظاهر به دستان خلایق تکیه زد
دستگیری میکند از عالمی بیحد کتل
ارمنی هم شد دخیل تار و پود پرچمش..
دست رد بر سینهای هرگز نخواهد زد کتل
با مدد از نام زیبای حسین اعجاز کن
دست در دست کتل تا کربلا پرواز کن
هر زمان که شیونش آید به گوش از دور سنج
در عوالم میزند انگار نفخ صور سنج
با نوایش خلق را تا حق هدایت میکند
شد برای دستهها چون آیههای نور سنج
نیست یادم با کدامش عاشق هیئت شدم؟!
با دُهُل با طبل با دمام با شیپور، سنج
از چکاچکهای شمشیر است اساس خلقتش
میشود با ذوالفقار مرتضی محشور سنج
از غم سیلی و زنگِ گوشِ اطفالِ حرم
با صدای زنگِ محزونش شده رنجور سنج
این صدای ناله از گفت و شنودِ روضه است
لطمه زد سنج و رخ او هم کبودِ روضه است
خون تازه میدمد در کوچهها انگار طبل
تا شبیه قلب میکوبد به خود غمبار طبل
کودکان پول حلال آوردهاند و میخرند
دست در دست پدرها از سر بازار طبل
هرکه از بزم عزا جامانده را سر میزند
جان دیگر میدهد بر پیکر بیمار طبل
یا حسین و یا حسین و یا حسین و یا حسین
صبح تا شب این نوا را میکند تکرار طبل
یاد دلهایی که لرزاندهست طبل کربلا
بغض میآید سراغم، میزنم هر بار طبل
وای از شیپورِ وحشتانک و طبلِ کربلا
صوتِ قرآن بود در آن خیمه قبلِ کربلا
شمس حیران شد، قمر افتاد پای چلچراغ
جلوهای از عرش سر زد شد بنای چلچلراغ
همچو پیران ابتدای دسته حرکت میکند
هست دوش هر علامتکش عصای چلچراغ
مادرم نذر محرم را به هیئت داد و گفت:
"این برای چای روضه، این برای چلچراغ"
خاندانش بیمه خواهد شد هر آنکه مبلغی
میکند سنجاق بر شال عزای چلچراغ
خانه ی قبرش بلاشک تا قیامت روشن است
هر که پشت دسته رفته پا به پای چلچراغ
گر چراغی سوخته دیدی بدان قلب من است
جا شدم من هم به لطفش لا به لای چلچراغ
مانده از سوز و گداز کاروان کربلا
داغ چل منزل به روی شانه های چلچراغ
کاش در تاریکی شام غریبان دستکم
یک چراغش بود بالای سر اهل حرم
میشود یک مقتل سیار تفسیر علم
روضهها برپاست در دسته به تعبیر علم
مادرم اینگونه من را بیمهی عباس کرد
بست تاسوعا دخیلم را به زنجیر علم
از پر شال علامت میرسد روزیِ ما
چون به نام ساقی است؛ این است توفیر علم
کارد وقتی میرسد بر استخوان زندگیم
پابرهنه اشکریزان میروم زیر علم
آن شبی که هیچ کس بالا سر جسمش نبود
گریهها کردهاست بالای سرش شیر علم
نخ به نخ بردند تا پیراهنش را گرگ ها
مثله میکردند با دندان تنش را گرگ ها
#محرم_۱۴۰۴
#گروه__شعر_یا_مظلوم
@hadithashk
امروز رسیدم به همان حرف که گفتی
از اسب بیافتی ولی از اصل نیافتی
من یاس اصیلم ولی از ساقه شکسته
پهلوم به افتادن از آن ناقه شکسته
ای لالهی اصلم که سر نیزه شکفتی
یک وقت عزیز دلم از نیزه نیافتی
ای یوسف مصر آینهی حسن فروشت
یک درد دلی هست بگویم در گوشت
از پیرهن کهنه شدم سخت دل آزار
بابام تویی برده مرا شمر به بازار
تا از سر و وضعم نکند شامتعجب
یک معجر خوب از سر بازار بخر خب
در شام چطوری گذراندم ، به کبودی
طفلت شده بازیچهی اطفال یهودی
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#وحید_عظیم_پور
@hadithashk
بنا كردند اگر زير قدم هاى تو هستى را
به لطف خاك پايت آبرو دادند پستى را
به جام ديگرى اى عشق من لب هم نخواهم زد
در اين ميخانه فهميدم فقط معناى مستى را
من آن زندانى عشقم كه در فكر رهايى نيست
اگر اى دوست حتى وا كنى قفلى كه بستى را
ملامت مى كنندم زاهدان اما ملالى نيست
كه در اين بت پرستى يافتم يكتا پرستى را
خريدم فقر و دارم مى فروشم فخر بر عالم
خدا از من نگيرد تا ابد اين تنگدستى را
دگر اين شب نشينى ها دمى هم بر نمى گردد
بدان قدر شبى كه گوشه روضه نشستى را
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#محرم_۱۴۰۴
#ياسين_قاسمى
#كتاب_سين
@hadithashk
آه خورشید ، کنج ویرانه
آمدی نیمهی شب ای بابا
تو نبودی و من زمین خوردم
پیر شد عمه زینب ای بابا
آمدی نیمه شب به دیدارم
دخترت ای پدر گرفتار است
مثل زهرا برای ره رفتن
دست من هم به روی دیوار است
آمدی و مرا ببخش اگر
از رویت، روی خویش میپوشم
عمه جان خواستم نبیند او
که شده پاره لالهی گوشم
بعد عباس،زجر بی سرو پا
سخت در کوچه ها به بندم کرد
بدتر از کوچه گردیام بابا
بی حیا از مویم بلندم کرد
بس که آشفتهای نمیگویم
موی ما را بزن تو شانه پدر
هست معلوم از رگ گردن
ذبح سر بوده ناشیانه پدر
بوی سیب سرت عوض شده است
چهقَدَر بوی دود داری تو
صورتت گود رفته ای بابا
یادگار از یهود داری تو
رقص شادی به پیش ما کردند
ظلمشان را نمیبرم از یاد
نیزه را شامیان تکان دادند
سر تو زیر دست و پا افتاد
چه بلایی سر تو آمده است
چه بگویم ز درد و غربت تو
عمه میزد به صورت و میگفت
جای نعل است روی صورت تو
#محرم_۱۴۰۴
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#محمود_اسدی
@hadithashk