eitaa logo
حدیث اشک
15.8هزار دنبال‌کننده
169 عکس
259 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
از در این خانه بر سائل زیادش می‌رسد گر‌چه بد باشد گدا زهرا به دادش می‌رسد خانه‌زاد مرتضی باش و بمان چون وقت مرگ او به داد نوکران خانه زادش می‌رسد رزق ما در سفره‌ی پهن خدای کربلاست از سر این سفره روزی عبادش می‌رسد من به شاه کربلا هر صبحدم گفتم سلام صبح محشر این سلام‌من به یادش می‌رسد عاقبت کار خودش را می‌کند ذکر حسین هر که گوید یاحسین آقا به دادش می‌رسد ای‌رقیه، پافشاری‌کن؛ بگو بابا...حسین... در خرابه هم شده دل بر مرادش می‌رسد رزق من آغوش بابایی نبود اما پدر سر که آمد درد‌دل در امتدادش می‌رسد گله دارم، گله دارم بابایی گله از فاصله دارم بابایی اومدی، اینکه نمی‌تونم پاشم پای پر آبله دارم بابایی لکنتم میذاشت می‌گفتم چقدر تو سرم مسئله دارم بابایی اگه از وضع سرم سوال کنی دو...سه...تا مو ... بله... دارم بابایی عموعباسم کجاس بهش‌بگم؟ گله از حرمله دارم بابایی حرمله به عمه سر نشون می‌داد به رباب تیر سه‌پر نشون می‌داد @hadithashk
با ما دلی‌ست مجمع غم های عالم است احوال ما مپرس ؛ هماره محرم است در خون تپید قامتِ آزادگانِ دهر صدها هزار بغضِ نگفتـه، مجسّم است نامش طنین عشق و صدایش طلوع نور داغش شرار سرخ‌ترین فصل عالم است بر نیزه نور ریخت ز خورشیدِ بی‌نقاب هر اشک، یک سلام به سَروِ مُکرَّم است ای جانِ خسته، راهِ نجاتت فقط حسین آری، طریقِ وصل، همین خطّ محکم است @hadithashk
خدا چقدر تو را از رقیه زود گرفت زمانه اشک ز چشمم شبیه رود گرفت کجا گذاشته بوده سر تو را خولی؟ چه کرده است که موی تو بوی دود گرفت ؟ پدر! خودم متوجه شدم که موی تو سوخت تمام شهر به یک باره عطر عود گرفت به جای سرمه کشیدم به چشم خون بابا که سرمه‌دان مرا دختری حسود گرفت نپرس که چه کسی چادر مرا دزدید! همان کسی که لباس تو را ربود گرفت چه کرد با دل من شمر سنگدل بابا تمام دلخوشیم بودن تو بود گرفت ببخش لحظه‌ای از سینه‌ات جدا ماندم ببخش جای مرا شمر بی وجود گرفت در ازدحام ورودی شام ترسیدم شلوغ شد نفسم موقع ورود گرفت ببین چقدر به زهرا شبیه‌تر شده‌ام که روی ماه مرا هاله‌ای کبود گرفت @hadithashk
ای آنکه شده غم دلت؛ روز افزون از دست غم زمانه هستی دلخون خواهی که رهاشوی ز غم؛ نیت کن... یک سفره نذری "رقیه ی خاتون" @hadithashk
تماشات می‌کنم با اشک اگه پلکای من واشه تو با سر اومدی گفتی رقیه سختشه پاشه دیگه چیزی نمونده که بگم خوشکل‌ترم اینطور قشنگیِ قدَّ دختر به موهاشه به موهاشه یتیما هِی کتک خوردن همه همبازیام مُردن منم حالا و اون دختر که گوشوارم رو گوشاشه تمومِ نون و خرماشون که سهم نیزه دارا شد نشونم داد عمه گفت: که دنیا مال باباشه از اون شب بینِ اون صحرا دوتا دندونم اُفتادن نشه باز گُم بشم عمه دوباره زجر پیداشه ندیدی پیش اون ناقه گرفت از مو بلندم کرد آخه بچه نمی‌تونه سوار ناقه تنها شه مگه من مُرده بودم که لباتو خیزرون بوسید حالا می‌بوسمت اما اگه با تو لبی باشه سرت شرط قُمارش بود شراب اما کنارش بود که عمه داد می‌زد که بزن ما رو، بزن باشه @hadithashk
هوای شونه‌تو بابا هنوزم موی من داره بگیر دستامو که بالم هوای پر زدن داره حراجی بودم و مُردم تو اون اوضاعِ بد گفتم بپرس عمه که این بازار به قدِّ من کفن داره ؟ برا تَه مونده‌ی موهام دو سه تا چنگ هم بس بود خدایا این مسیرِ تنگ زیادی پیرزن داره گوشام و میگیرم اینجا نه واسه زخمِ رو گوشام می‌بینی کوچه‌های شام که خیلی بد دهن داره تو دستم رَدِّ زنجیره بجای اون النگوها تو دستش ساربان اما عقیقی از یمن داره سکینه خیلی می‌ترسه هنوز از عمه می‌پُرسه یتیمِ خاکیِ بی جون مگه چونه زدن داره تو رو عریان رها کردن تو رو از من جدا کردن تنت رو دیدن و گفتن بده که پیرهن داره الهی جون بده خولی چه خورجینی به همراشه الهی دق کنه اَخنَس لباساتو به تن داره @hadithashk
گوشه های هر حسینه زده مسند کُتَل ای بنازم دلبری‌اش را بلندا قد کتل می‌برد دلهای عاشق را کنار علقمه تا که بین جمعیت از دور می‌آید کتل باب حاجات عزادرانِ در مجلس شده هست مثلِ پنجره فولادِ در مشهد کتل گرچه در ظاهر به دستان خلایق تکیه زد دستگیری می‌کند از عالمی بی‌حد کتل ارمنی‌ هم شد دخیل تار و پود پرچمش.. دست رد بر سینه‌ای هرگز نخواهد زد کتل با مدد از نام زیبای حسین اعجاز کن دست در دست کتل تا کربلا پرواز کن هر زمان که شیونش آید به گوش از دور سنج در عوالم میزند انگار نفخ صور سنج با نوایش خلق را تا حق هدایت می‌کند شد برای دسته‌ها چون آیه‌های نور سنج نیست یادم با کدامش عاشق هیئت شدم؟! با دُهُل با طبل با دمام با شیپور، سنج از چکاچکهای شمشیر است اساس خلقتش میشود با ذوالفقار مرتضی محشور سنج از غم سیلی و‌ زنگ‌ِ گوشِ اطفالِ حرم با صدای زنگِ محزونش شده رنجور سنج این صدای ناله از گفت و شنودِ روضه است لطمه زد سنج و رخ او هم کبودِ روضه است خون تازه می‌دمد در کوچه‌ها انگار طبل تا شبیه قلب میکوبد به خود غمبار طبل کودکان پول حلال آورده‌اند و میخرند دست در دست پدرها از سر بازار طبل هرکه از بزم عزا جامانده را سر میزند جان دیگر می‌دهد بر پیکر بیمار طبل یا حسین و یا حسین و یا حسین و یا حسین صبح تا شب این نوا را می‌کند تکرار طبل یاد دل‌هایی که لرزانده‌ست طبل کربلا بغض می‌آید سراغم، می‌زنم هر بار طبل وای از شیپورِ وحشتانک و طبلِ کربلا صوتِ قرآن بود در آن خیمه قبلِ کربلا شمس حیران شد، قمر افتاد پای چلچراغ جلوه‌ای از عرش سر زد شد بنای چلچلراغ همچو پیران ابتدای دسته حرکت میکند هست دوش هر علامت‌کش عصای چلچراغ مادرم نذر محرم را به هیئت داد و گفت: "این برای چای روضه، این برای چلچراغ" خاندانش بیمه خواهد شد هر آنکه مبلغی میکند سنجاق بر شال عزای چلچراغ خانه ی قبرش بلاشک تا قیامت روشن است هر که پشت دسته رفته پا به پای چلچراغ گر چراغی سوخته دیدی بدان قلب من است جا شدم من هم به لطفش لا به لای چلچراغ مانده از سوز و گداز کاروان کربلا داغ چل منزل به روی شانه های چلچراغ کاش در تاریکی شام غریبان دست‌کم یک چراغش بود بالای سر اهل حرم میشود یک‌ مقتل سیار تفسیر علم روضه‌ها برپاست در دسته به تعبیر علم مادرم اینگونه من را بیمه‌ی عباس کرد بست تاسوعا دخیلم را به زنجیر علم از پر شال علامت میرسد روزیِ ما چون به نام ساقی است؛ این است توفیر علم کارد وقتی میرسد بر استخوان زندگیم پابرهنه اشک‌ریزان میروم زیر علم آن شبی که هیچ کس بالا سر جسمش نبود گریه‌ها کرده‌است بالای سرش شیر علم نخ به نخ بردند تا پیراهنش را گرگ ها مثله میکردند با دندان تنش را گرگ ها @hadithashk
امروز رسیدم به همان حرف که گفتی از اسب بیافتی ولی از اصل نیافتی من یاس اصیلم ولی از ساقه شکسته پهلوم به افتادن از آن ناقه شکسته ای لاله‌ی اصلم که سر نیزه شکفتی یک وقت عزیز دلم از نیزه نیافتی ای یوسف مصر آینه‌ی حسن فروشت یک درد دلی هست بگویم در گوشت از پیرهن کهنه شدم سخت دل آزار بابام تویی برده مرا شمر به بازار تا از سر و وضعم نکند شام‌تعجب یک معجر خوب از سر بازار بخر خب در شام چطوری گذراندم ، به کبودی طفلت شده بازیچه‌ی اطفال یهودی @hadithashk
بنا كردند اگر زير قدم هاى تو هستى را به لطف خاك پايت آبرو دادند پستى را به جام ديگرى اى عشق من لب هم نخواهم زد در اين ميخانه فهميدم فقط معناى مستى را من آن زندانى عشقم كه در فكر رهايى نيست اگر اى دوست حتى وا كنى قفلى كه بستى را ملامت مى كنندم زاهدان اما ملالى نيست كه در اين بت پرستى يافتم يكتا پرستى را خريدم فقر و دارم مى فروشم فخر بر عالم خدا از من نگيرد تا ابد اين تنگدستى را دگر اين شب نشينى ها دمى هم بر نمى گردد بدان قدر شبى كه گوشه روضه نشستى را @hadithashk
آه خورشید ، کنج ویرانه آمدی نیمه‌ی شب ای بابا تو نبودی و من زمین خوردم پیر شد عمه زینب ای بابا آمدی نیمه شب به دیدارم دخترت ای پدر گرفتار است مثل زهرا برای ره رفتن دست من هم به روی دیوار است آمدی و مرا ببخش اگر از رویت، روی خویش می‌پوشم عمه جان خواستم نبیند او که شده پاره لاله‌ی گوشم بعد عباس،زجر بی سرو پا سخت در کوچه ها به بندم کرد بدتر از کوچه گردی‌ام بابا بی حیا از مویم بلندم کرد بس که آشفته‌ای نمی‌گویم موی ما را بزن تو شانه پدر هست معلوم از رگ گردن ذبح سر بوده ناشیانه پدر بوی سیب سرت عوض شده است چه‌قَدَر بوی دود داری تو صورتت گود رفته ای بابا یادگار از یهود داری تو رقص شادی به پیش ما کردند ظلمشان را نمی‌برم از یاد نیزه را شامیان تکان دادند سر تو زیر دست و پا افتاد چه بلایی سر تو آمده است چه بگویم ز درد و غربت تو عمه می‌زد به صورت و می‌گفت جای نعل است روی صورت تو @hadithashk
دشت و شب و طفل نابَلد ،واويلا گر زجر حرامي برسَد ،واويلا از صاحب روضه معذرت مي خواهم پهلوي رقیه و لگد ،واويلا @hadithashk
رسید روضه ی سوم..رقیه جا مانده صدا رسیده ببین زجر!او کجا مانده؟ خدا بخیر کند…زیر دست و پا مانده هنوز قسمت غمگین ماجرا مانده… ز روی ناقه فتاده ز درد لرزیده گرسنه بوده و بر خاک سرد خوابیده به روی دامن زهرا،سرِ پر از دردش به سنگ و خار مغیلان تنِ ورم کردش خدا عذاب کند زجر و نسل نامردش لگد به پهلوی او زد…به زور آوردش رقیه را پی مرکب دوان دوان آورد به صورتش زد و اورا کشان کشان آورد کلافه گشته ز درد و ز سوز آبله ها ز جای کعب نی و زخم و ردّ سلسله ها دلش گرفته از این انتظار و فاصله ها از این که مسخره اش می کنند حرمله ها چقدر بغض فرو خورده در گلو دارد نگاه خویش فقط بر سر عمو دارد مخدرات خدا را چکار با اغیار؟ معطلی و نگاه حرام در انظار کجای قصه این شعر می شود دشوار؟ کنار شمر و سنان می روند در بازار سر بریده ی ارباب ما پریشان است برای غربت ناموس خویش گریان است برای اینکه دوباره به او غضب نکند و روزگار حرم را به رنگ شب نکند به ضرب کعب نی و تازیانه تب نکند خدا کند که ز شمر آب را طلب نکند برای زخمِ دگر جا نمانده بر بدنش حرامزاده زده پشتِ دست بر دهنش به گریه با همه ی شهر شام جنگیده به روی خاک نمور خرابه خوابیده تمام راه کتک خورده یا که غم دیده هزار مرتبه مرده ز بس که ترسیده برای غصه ی او داد از جگر بزنید گهی به صورت و گاهی به روی سر بزنید @hadithashk