eitaa logo
حدیث اشک
15.9هزار دنبال‌کننده
171 عکس
261 ویدیو
21 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
شهر رفته به خواب کشت تو را گریه ی بی حساب کشت تو را بین خیمه عطش که جاری شد روضه ی آب آب کشت تو را گاه گهواره ی علی ، گاهی لای لای رباب کشت تو را در مسیری که داشتی تا شام محمل بی حجاب کشت تو را گاه بازار و کوچه گردی ها گاه بزم شراب کشت تو را آفتاب چهارم اسلام ! تابش آفتاب کشت تو را لحظه ی ذبح گوسفندان نیز دیدن ظرف آب کشت تو را @hadithashk
بزا دردامو باهات کنم مرور از کوچه یهودیا کردیم عبور دختر همون که برد عمامتو بابایی معجرمو گرفت به زور از رو پشت بوم آتیش ریخت رو سرم گفتم عمه پس کجاست ماه حرم یادمه میگفتی حساسه رو من حالا با شمر و سَنان هم سفرم صورتامونو سوزونده آفتاب یکیشون نمیزنه حرف حساب وقت انتقامِ بدرو خیبره بیایید وقتشه تصفیه حساب از غم و غصه بریدم یارالی همه دیدن مو سفیدم یارالی جارچیا جار میزدن فروشی ان با دوتا گوشام شنیدم یارالی به همه شراب نایاب میدادن جلو ما أسباشون و آب میدادن خیلی سخت گذشت تو بازار به رباب پیش اون گهواره رو تاب میدادن یه کمی به دوش بکش بارِ منو میبینی زخمای بسیار منو قورت دادم دندونامو سیلی که زد کاری کن لکنت گفتار منو خلاصه کو به کو آواره شدم زیر نعلا رفتی بیچاره شدم کاش داداش اکبرم اینو نشنوه بعد رفتنش بی گوشواره شدم @hadithashk
هول و ولای عصر عاشورا حسابی وقتی نبودی خیمه شد غوغا حسابی هر کس به یک سو میدوید از کودکانت پای برهنه در دل صحرا حسابی شد خیمه ها غارت به ما هم شد جسارت گفتم عمویم بود اگر ،،، زد ناحسابی یک شب که جا ماندم پدر تا زجر آمد افتاد جان پیکرم با پا حسابی من را ببینی جور دیگر میشناسی گشتم شبیه مادرت زهرا حسابی زانو بغل کردم اگر کنج خرابه میترسم از تاریکی اینجا حسابی دلتنگ آغوش تو با هم گریه کردیم بر روی پای عمه ام شبها حسابی انداختم خیلی به زحمت خواهرت را شرمنده ام از روی او بابا حسابی وقتی بیایی میبری با خود مرا هم دلگیرم و بیزارم از دنیا حسابی @hadithashk
پیش چشمش سر اولاد علی بود فقط لشکرِ آمده صیاد علی بود فقط زن زخمیِ زمین خورده کمک میخواهد مدد قافله فریاد علی بود فقط تب سجاد نیفتاد به جز وقتی که بر لب پر ترکش ناد علی بود فقط بار غم را گر این قافله با خود می برد همه ی راه به امداد علی بود فقط دست ها بسته و بر گردنشان بود طناب کل این قافله در یاد علی بود فقط @hadithashk
با لقمه نان ساده با آب گریه می‌کرد بیدار گریه میگرد در خواب گریه می‌کرد وقتی عبا می‌انداخت وقتی عمامه می‌بست از ناله ی بندش محراب گریه می‌کرد قلاب و صید می‌دید یاد رباب می‌کرد حرف از سه شعبه میزد قلاب گریه می‌کرد هنگام ذبح حیوان میزد به صورت خود می‌گفت وای از شمر قصاب گریه می‌کرد پیراهن حسین را بر نیزه تاب دادند حرف‌ لباس میشد بی تاب گریه می‌کرد این خانه بی رقیه بدجور سوت و‌کور است شب تا سحر به گنج نایاب گریه می‌کرد از ازدحام بازار خیلی بدش می آمد حرف‌ کنیز میشد خوناب گریه می‌کرد @hadithashk
در دلم حسّی شبیه گم شدن دارم حسین دور از کرب و بلا خیلی محن دارم حسین من همین دیروز از پیش تو برگشتم ولی بیشتر از پیش شوق آمدن دارم حسین من که کامم بود آلوده ولی تطهیر شد از همان وقتی که نامت بر دهن دارم حسین من که در دوزخ نخواهم سوخت چون که سالها در میان روضه رزق سوختن دارم حسین من که سیر از نوکری تو نخواهم شد، ببین مثل قبل انگیزه ی سینه زدن دارم حسین تا ابد مشق شب و روزم حسین است و حسین تا لحد شوق حسین آموختن دارم حسین باید از این غم بمیرم، بوریا دیگر چه بود؟ بی کفن هستی، منِ نوکر کفن دارم حسین من سه ساعت کمتر است، از تو جدا ماندم ولی مثل اینکه سالها با تو سخن دارم حسین هیچ باور داشتی با شمر رو در رو شوم؟ زینبم با شمر جنگ تن به تن دارم حسین بعد خولی و سنان آمد کنارم، داد زد: شمر هستم خنجری گردن شکن دارم حسین @hadithashk
پادشاه کشور مرثیه و ماتم منم پایتخت سرزمین اشک ها شد دامنم آتش دل را به آب دیده خامش می کنم آب می بینیم ولی آتش بر این دل میزنم از تنم جان در نمی‌آید خلاص از غم شوم بعد عاشورا دگر زندانی پیراهنم دشتی از یاس و اقاقی و شقایق داشتم کربلا انداخت اما آتشی بر خرمنم گر گلی پژمرده شد بربلبلش گریه کنید حال من آن بلبلم که داغدار گلشنم باخبر از داغ ها در بین بستر می شدم تا که بر می خاست ازطف خنده‌های دشمنم سال‌ها از آن چهل منزل گذشت اما هنوز خستگی آن اسارت در نیامد از تنم هیچکس در آن سفر یارم‌نشد جز یک نفر دست می انداخت تنها ریسمان برگردنم خواهرم از من کمک میخواست دستم بسته بود تازیانه می زد او را خصم تا من بشکنم محمل پرده نشینان حرم بی پرده بود بین ان نامحرمان شد تار روز روشنم از کجای شام گویم از سر بازار یا دست بسته کوچه یوسف فروشی رفتنم شعله ای روی سرم افتاد دستم بسته بود سوختم مانند شمع و در نیامد شیونم گرچه مسمومم ولیکن می کشد این غم مرا همره ناموسها بزم حرامی بردنم باد شیون می شود گر بگذرد از تربتم یک جهان مرثیه خوابیده میان مدفنم @hadithashk
دیدی آخر که غربت من را هر کسی بود در دو عالم دید ز ابتدای امامتم جز من کس بجز آتش و فراق ندید ازدحام حرامیان یک سو باده نوشان ز یک طرف اما غارت خیمه ها که شد آغاز پدرم شد به قتلگاه شهید لرزه بر جان خواهرم افتاد تب به جسمم که گشت مستولی گرمی احتراممان مثل خانه مادری زبانه کشید من به چشمان بی رمق دیدم لشکری سمت خیمه می امد کودکی زیر پای مرکب ها پابرهنه به روی خار دوید بگذارید ساده تر گویم جانمان بین دست ها مان بود پدرم داشت دست و پا می زد گلویش را چرا نمی برید نانجیبی به قتلگاه آمد خم شد و موی یار را بگرفت بی قرارش خدای عز و جل به تماشا نشست و شمر برید خنجری تشنه گشت سیراب از خون حلقوم با لبی عطشان زخم زد با کلام برانش دشت آلاله های ما را چید دو علی ماند بین این صحرا هم علی اکبر و علی اصغر علی دیگری اسارت رفت چون غلامان به دوش سلسله دید رفتم از قتلگاه با ناله آه خورشید بین خون غلطان این غروب تو نیست می دانم که طلوعی است بهر صبح سپید پا نهادیم ما به بزم بلا دل نهادیم بین تشت طلا خیزان خسته شد یزید نشد بسکه با چوب بر لبش کوبید آه زینب کجا و شمر و سنان آه زینب کجا و قد کمان آه زینب کجا و ابن زیاد آه زینب کجا و بزم یزید دیدم از روی نی که چشمانت را عموجان به روی ما بستی غیرت الله دیدمت از دور خون پاکت به پای نیزه چکید روضه را من خودم تمام کنم شیعیان هر چه گشت بادا باد کاش مادر مرا نمی زایید کاش مادر مرا نمی زایید چقدر پای نیزه رقصیدند چقدر پای ناقه خندیدند قامت راست قامتان خم شد قافله تا به شهر شام رسید @hadithashk
با خطبه ی خود تیغ دو دم را چو کشیدم در سلسله بودم نفس از خصم بریدم شام است همان خیبر و من شیر خدایم فریاد برآورده بر آن درب رسیدم از جبر اسارت نه ، که با شوق پی فتح چون قلب که درسینه ، بی وقفه تپیدم با صبر و صلابت کمر از خصم شکستم هر چند که از شدت اندوه تکیدم مردان تبارم همه مقتول ، زنان نیز در بند ، لذا در غم یک ایل خمیدم آرام نبودم نفسی قدر چهل سال دم دادم و در آتش این داغ دمیدم زخم است از آن واقعه پلکم چه بگویم ای کاش نبیند احدی آنچه که دیدم بر نیزه سر غرقه به خون پدرم بود طفلان پی من ، من پی آن نیزه دویدم از شام بلا رفتم و با یاد سه ساله از کنج خرابه نفسی دل نبریدم هر روز به یاد تن صدپاره ی بابا چون روح که از جسم...چهل سال رهیدم در شام سیه روز خداوند گواه است درهفت مصیبت که کشیدم چه کشیدم... @hadithashk
ما راست خزینه یا امام سجاد مهر تو به سینه یا امام سجاد افسوس کسی عزادار تو نیست در شهر مدینه یا امام سجاد @hadithashk
بی مرامم خودم که میدانم تو به این نوکر آبرودادی گر تشکر کنم همه عُمرم به شما باز هم بدهکارم رنگ رویم شبیه موی شماست من سیاهم نه مثل جُون اقا خسته از نفس سرکِشی هستم که خودم روی خویش آوارم با نگاهت زُهیر محرم شد نَفَسَت حُریت به حُر داده وسط دسته چرخ هول دادم تو مپندار من ز اغیارم گوشه دَخل پول خوردم که سالها بی توجهی دیدم تو کرم کن حسینِ نوکرها بین پول درشت بشمارم مال دنیا مرا نیازی نیست همه دنیای من شما هستی بی تعارف چقدر خوشبختم که در این زندگی تورا دارم چشم من رود اشک اگر نشود من دگر چشم را نمیخواهم به تو باقلب گریه خواهم کرد نم نگردد اگر که رخسارم روضه قتلگاه پیرم کرد تا شنیدم به تو جسارت شد باز پرده کنار زد قلمم من ز دست قلم گرفتارم چه کُنم من شنیده ام که تنت گندمی بود آسیاب شده من زدست سوارها حتی چارپای نجیب بیزارم من بمیرم که دفن پیکر تو به عشائر رسید ای مظلوم خیر دنیا نصیب مردم دِه سوگوارِ رباب و بازارم @hadithashk
ببخشید خرما اگر بر نخیل است ببخشید اگر دست کوتاه دارم اگر بشکند دل ، اثر می‌کند آه ؟ که در سینه‌ از داغتان آه دارم نمی‌‌شد اگر دردتان را بکاهم چرا راوی درد هاتان نباشم حقوق بشر یک دروغ بزرگ است ولی من نمی‌شد که انسان نباشم شما نان ندارید و قلبم کباب است از این روزگار پر از ظلم سیرم اگر بی تفاوت بمانم دریغا اگر بی خیالم ، خدایا بمیرم حقیقت نمایان تر از این مگر هست ببین قلب آزرده‌ی کودکان را که چشمی اگر باز باشد به پلکی ببیند سیاه و سفید جهان را اگر وقت لشکر کشیدن رسیده چرا من سیاهی لشکر نباشم اگر وقت سرباختن پای حق است دریغا ، دریغا که بی سر نباشم @hadithashk