انگشتر تو دست او بود و کتک زد
بر زخم های صورتم سیلی، نمک زد
افتادم از ناقه شبی که زجر برگشت
هر چند زیر دست و پا گفتم کمک، زد
چشم خودش را بسته بود و داد می زد
انگار زهرا را به تاوان فدک زد
انسیه الحورای تو بودم مگر نه
با تازیانه بر پر و بال ملک زد
نیلوفری شد گونه های سرخم آخر
با صورتم بابا عقیق اش را محک زد
چنگی میان موی من انداخت بی رحم
با ضجه ام چون که دلش می شد خنک، زد
صد بار دیگر هم اگر چه خاطرش بود
می گفت شاید که زدم هی دو به شک زد
آزار داده دخترت را بیشتر زجر
با حرمله با شمر و خولی مشترک زد
پیرزنی در کوچه های شام بی خیر
بر این لبی که خورده بود از تب ترک، زد
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#جابر_عابدی
@hadithashk
همه جا بوی دود می آید
باد سرخ و کبود می آید
نیزه دارد فرود می آید
گریه زاری نمی کنم هرگز
پدرم گفته زود می آید
کربلا غرق آه شد اما
شاه ما بی سپاه شد اما
خیمه ها بی پناه شد اما
زیر قولش نمی زند آری
پدرم گفته زود می آید
در حرم قحط آب شد ای وای
دل عمه کباب شد ای وای
گل لیلا گلاب شد ای وای
بی قراری نمی کنم وقتی
پدرم گفته زود می آید
لکّه ای روی ماه می ماند
صورت من سیاه می ماند
چشم من سوی راه می ماند
منتظر مانده ام که برگردد
پدرم گفته زود می آید
از یتیمی زیاد می ترسم
با اسیری مباد،می ترسم
از بلندیِ داد می ترسم
میزند سر به من یقین دارم
پدرم گفته زود می آید
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#سید_سجاد_حسینی
@hadithashk
از راه رسیده جان جانان
دلتنگی من گرفت پایان
دیروز مرا بغل نکردی
دیدی بغلت گرفتم الآن!
اسبابِ فراهمی ندارم
ویرانه که نیست جای مهمان
زیبایی قبل را ندارم
هرچند که می کنی تو کتمان
دیدیم پر فرشتهها را...
اصلاً بدنت نمانده عریان
فهمید که تشنگی کشیدی
رحمی به لبت نکرد باران
لبهای تو چوبدست خورده
سخت است ببوسی ام پدرجان!
لبخندِ تو نیست مثل سابق
سنگ از تو رُبوده چند دندان
بد کرد به من ، به تو ، به عمه
این قوم پلید نامسلمان
ای کاش که زجر را نبخشی
از بس که مرا زده..، به قرآن !
این ناقه ، خودش تکان نمی خورد
لعنت به نفهمیِ شتربان
گفتم به سنان بس است ، ول کن
گیسوی بلند را نپیچان
کُفری شده بود تازیانه
جای همه عمه داد تاوان
در کوچه شکست دندههایم
زهرا شدنم نبود آسان
یکبار نشد سرت نیفتد
این سر شده بود سیبِ غلتان
سرگرمی دختران شامم
شد معجر پاره دستگردان
با زیور ما بساط کردند...
بازار نبود جای طفلان
ما را که مَلَک به زور می دید
بُردند میان مِیگساران
دیدم که سکینه رفت از حال
شد حرف کنیز تا که عنوان
با خود ببرم از این خرابه
تا خاک مرا نکرده پنهان
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#بردیا_محمدی
@hadithashk
در خواب دیده ام که سحر زود میرسد
گفتند گریه کن که پدر زود میرسد
من گریه کردم و جلویم سر گذاشتند
در شام حوصله چه به سر زود میرسد
پایم پر از ستارهی تاول نشسته است
امشب شکایتم به قمر زود میرسد
تا میزدم صدات مرا آی میزدند
بالا سر یتیم خطر زود میرسد
تا گم شدم رسید و ز مویم بلند کرد
این زجر لعنتی چقدر زود میرسد
بر شانه ام گل سر من طعنه میزند
موی نسوخته به کمر زود میرسد
رفتی تنور دخترت اما گرسنه بود
این بوی نان کنار ،خبر زود میرسد
خیلی مراقبم وسط ازدحام باش
مهتاب وقت شب به نظر زود میرسد
«پای شکسته گرچه به جایی نمیرسد
آه شکستگان به اثر زود میرسد»
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#وحید_عظیم_پور
@hadithashk
ای پدر شهر شام دلگیر است
باز هم من اسیر این شهرم
به عموجان بگو که بار دگر
حرم افتاد دست نامحرم
نه نگهبان نه خادمی دارم
مانده ام بین قومِ بیگانه
حرمم مدتیست تاریک است
مثل شبهای سخت ویرانه
پرچم آستانه را بردند
در این بارگاه را بستند
جای زوار در حرم خالیست
راه این سرپناه را بستند
عده ای از بنی امیه هنوز
به منِ نازدانه می خندند
به عموجان بگو که حرمله ها
به غمم ظالمانه می خندند
دور من ناصبی فراوان است
دلم از این زمانه سیر شده
روزگار مرا ببین بابا
دخترت بازهم اسیر شده
دوری از تو برای من سخت است
من که عمری دچار تو بودم
جای اصغر کنار تو امن است
کاش من هم کنار تو بودم
من و عمه در این دیار، غریب
تو و عباس دورتان غوغاست
به عموجان بگو حرم بی کس
به عموجان بگو حرم تنهاست
خادمان، زائران، همه رفتند
شاهدِ غربتم غبارِ ضریح
هیچ کس نیست تا برای دلم
روضه خوانی کند کنار ضریح
چادر و روسری می آوردند
دوستانت برای من بابا
حال بنگر غریب و تنهایم
این نبوده سزای من بابا
باز بی اختیار می افتم
یاد آن شب که دخترت گم شد
زجر با تازیانه اش آمد
ناگهان در دلم تلاطم شد
هی صدا می زدم تورا بابا
هی صدا میزدم عمویم را
پایی آمد به من لگد زد و بعد
دستی آمد کشید مویم را
حرمم، هستی ام، دلم، جانم
نذر یک تار موی تو بابا
اربعین باز عاشقانم را
می فرستم به سوی تو بابا
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#بر_جولانی_ملعون_لعنت
#مجید_تال
@hadithashk
روحُ الامین محتاجِ لطفِ بیکرانت
خِلقت بُوَد منظومهای در کهکشانت
عالم به قربانِ نگاهِ مهربانت
قلبم دوباره پر زده در آسمانت
ای روحِ رحمانیِّ آیاتِ الهی
ای حضرتِ مشکلگشا گاهی نگاهی
قلبِ حسینیها همیشه مبتلایت
حاجت گرفته عالمی هم از دعایت
قربان لطفِ تا ابد بیانتهایت
باشد سلیمان خادم و حاتم گدایت
آرامِ جان عمّه و زهرایِ بابا
آئینه دارِ حضرتِ امِّ ابیها
از دستهایت عالمی حاجت گرفته
هرکس که مانده پایِ تو،عزت گرفته
دنیا فقط با مهرِ تو برکت گرفته
نوکر به یُمنِ نامِ تو قیمت گرفته
شمعِ شبِ ظلمانیِ پروانههایی
دردانهیِ جمعِ همه دردانههایی
بانو شنیدم نیمهشب در بینِ صحرا
ماندی جدا از قافله تنهایِ تنها
شد اشکهایِ چشمِ تو مانندِ دریا
زجر آمد و خیلی بلا دیدی تو، امّا
با اینکه زخمی بود از سر تا به پایَت
چیزی نگفتی با کسی از دردهایت
دنیا سه ساله مثل تو هرگز ندیده
مانندِ زهرا مادرت، "قامت خمیده"
از دوریِ تو کربلا حسرت کشیده
هر اربعین یادِ تو هستم ای شهیده
تو ماندهای با رنج در کنجِ خرابه
بوده همیشه گنج در کنجِ خرابه
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#علی_گلچین_پور
@hadithashk
امروز همه گدای تو فردا هم
محتاج تو موسی شده و عیسی هم
بر یک نگه رقیه جان وابسته است
آبادی دنیا نه فقط عقبا هم
#حضرت_رقیه_س
#سید_مجتبی_شجاع
@hadithashk
هر کس که به لطف حق توکل دارد
غم های زمانه را تحمل دارد
ناگفته رواست حاجتش شک نکنید
هر کس به "رقیه جان" توسل دارد
#حضرت_رقیه_س
#سید_مجتبی_شجاع
@hadithashk
خوشبحال من سرش امروز مهمانم شده
ماه روی نیزه ها ، قاری قرآنم شده
تا که دیدم زخم لب ها را پریشانش شدم
تا که گیسوی مرا دیده پریشانم شده
گشنگی دادند مارا کنج این ویرانه ها
شاهدِ بر حرفهایم جسمِ بی جانم شده
بی سرو سامانی ما را مسیح من ببخش
هر کسی که حال من را دیده گریانم شده
بس که این زجر لعین سیلی به روی من زده
درد دارد صورتم رأس تو درمانم شده
شعله ای انداختند بر خرقهی اهل حرم
بینِ این آتش ببین با تو گلستانم شده
زیر مشت و ضرب پای اهل کوفه گم شدم
عمه از بس گشته دنبالم که حیرانم شده
کودکی آزاد بودم در مدینه ای دریغ
سوریه کنج خرابه حال زندانم شده
دختران شهر میگویند تو پیرزنی؟
این تمسخر ها دلیلش دست لرزانم شده
خیزران با این لب و دندان چه ها کرده پدر؟
فرق من با تو فقط اکنون دندانم شده
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#علی_اکبر_جمشیدی
#مهدی_فخاریان
@haxithashk
آیینه ات هستم ببین دندان من هم...
آه از لبت، بر لب رسیده جان من هم
بابا نگاهم کن، فدای چشمهایت
ای چشم تو درد من و درمان من هم
عمه چنانی که برای تو سپر بود
وقت کتکها بود پشتیبان من هم
بین شلوغیها صدایت را شنیدم
اعجاز کرده قاری قرآن من هم
با خیزران لبخند زیبای تورا کُشت
مُردهست دیگر چهرهی خندان من هم
بگذار از اشکم لبت سیراب باشد
تا در عطش کاری کند باران من هم
دیدی لباس پارهام را غصه خوردی
تا آمدی گلدار شد دامان من هم
دلتنگ بودی روی نیزه، ای عزیزم
دلتنگ بودم گوشهی ویرانه من هم
کنج تنور و روی نیزه رفته بودی
با خستگی حالا شدی مهمان من هم
یوسف به کنعان آمد و تو تا خرابه
گشته گلستان کلبهی احزان من هم
من در بساطم آه و اشک و روضه دارم
رونق گرفته با سرت دکان من هم
هنگامهی وصل است، مانند شهیدان
آغوش وا کن لحظهی پایان من هم...
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#احمد_ایرانی_نسب
@hadithashk
گُر گرفتم، سوختم، در شعلهها تب کردهام
آفتابا از عطش جان را لبالب کردهام
من خودم دیدم که لبهای تو را با چوب زد
هرچه با لبخند تو کردند با لب کردهام
تشنهی جام بلا بودن برایم بهتر است
پس برای دیدنت خود را مقرب کرده ام
من به چشمم قول دادم خواب میبینم تورا
روز را با وعده ی دیدار تو شب کردهام
این گره کور است اما سعی خود را میکنم
با سرِ انگشت مویم را مرتب کردهام
مقتل خود را نوشتم جای دفتر روی خاک
با سرانگشت قلم، خون را مرکب کردهام
قامتم خم شد اگر، مگذار پای پیری ام
بلکه در غم اقتدا بر عمه زینب کردهام
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#احمد_ایرانی_نسب
@hadithashk
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شمر تعزیه نتونست رقیه را بزند ....
#حضرت_رقیه_س
@hadithashk