یارب به سلاله ی... اباعبدالله
بر اشک و به ناله ی... ابا عبدالله
از کار فرج گره گشایی فرما...
امشب به سه ساله ی...اباعبدالله
#عزیزم_حسین_ع
#سید_مجتبی_شجاع
@hadithashk
اگر در هوای رسیدن به یاری
چو ابر بهاری و بیاختیاری
اگر تاب هجران او را نداری
به شوقش تو یک اربعین بیقراری
گره وا کن از کار دل با رقیه
بگو یا رقیه! بگو یا رقیه!
رقیه، جگرگوشهی بوتراب است
تجلّی توحید و امّ الکتاب است
رقیه، شب تیره را آفتاب است
کرامات او بیحساب و کتاب است
شده ذکر عالم مدد یا رقیه!
به عرش خدا میرسد یا رقیه!
برای حسین، مثل زهرای دیگر
بخوانش تو؛ اُمّ اَبیهای دیگر
به آزادگی داده معنای دیگر
برای جهان یک معمّای دیگر
فراتر ز درک است، مقام رقیه
خدا را بخوان تو؛ به نام رقیه
کنار سر آن شهید خدایی؛
کند مثل عمه حماسهسُرایی!
سراپا رشادت، تماماً ولایی
میآید به او "بانوی کربلایی"
برای شهادت دلش بیقرار است
که زهرا نشاناست، که حیدر تبار است
رسید از سفر یوسف قهرمانش
چه جانانه شد آخر داستانش!
سر غرق خون پدر! میهمانش
خرابهنشینان همه میزبانش
اگرچه نشد سهمش آغوش بابا
ولی بین دامن گرفته سرش را
جمالش چه زهرایی و حیدریاست!
شکوه و جلالش چه پیغمبریاست!
رخ نازنینش چه خاکستریاست!
لب پارهی او چه نیلوفریاست!
از این غم دل تنگ هستی شکسته
که دندانش از چوبدستی شکسته
به گودال خون نالهی آخرش بود
ندای مناجات با داورش بود
عدو خنجری در کف و بر سرش بود
ز خیمه به مقتل روان خواهرش بود
دریغا! چه دنیای بیاعتباری!
به نیزه شده خون مظلوم جاری!
#حضرت_رقیه_س
#علی_امینی
@hadithashk
به دخترت که غم و غصه بیکران دارد
بگو که چند ستاره در آسمان دارد
تمام دخترکان رفتهاند و خوابیدند
رقیه نیمه ی شب تازه میهمان دارد
خبر بده به نجف شام را به هم زدهام
سه ساله دخترت از فاطمه نشان دارد
بغل گرفتمت و از تو بوسه میخواهم
ولی چرا لب تو طعم خیزران دارد؟
تو تشنه کشته شدی من گرسنهام امشب
سرت برای چه اینقدر بوی نان دارد!
از آن شبی که زمین خوردم از روی ناقه
همیشه دختر تو درد استخوان دارد
بلایی بر سر شیرین زبانت آوردند
برای حرف زدن لکنت زبان دارد
رباب داغ دلش تازه میشود هر روز
هنوز حرمله در دست خود کمان دارد
عمو کجاست بیاید خودش نگاه کند
که دستهای همه جای ریسمان دارد
در ازدحام سر کوچه ها مشخص شد
چقدر شام ؛ زن و مرد بد دهان دارد
هزار سال گذشت این سهسال عمر کمم
سه سال عمر من اینقدر داستان دارد !
و دشمنان تو بابا به خویش میگفتند
مگر که دختر کوچک چقدر جان دارد
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#محمدحسن_بیات_لو
#علی_مزرعی
@hadithashk
سحر از بهترین ساعات رندان است
که این شب زنده داری باب ایمان است
چه خوب است این که فکر آن طرف باشد
دو روزی این طرف هرکس که مهمان است
بیا بشنو ز من وَ کیسه را پُر کن
نفس از آدمی رفتن به یک آن است
برادر در بهارت فکر فردا باش
که پلکی میزنی بر هم زمستان است
به ظاهر حضرت یوسف به زندان رفت
و در باطن زلیخا کنج زندان است
لباس نو به این تن… نه…نمی آید
که عاشق دائماً پاره گریبان است
پریشان تو و هجران تو هرکس
نشد والله در محشر پریشان است
بیا رد شو دوباره تا ببینی که
محل از رفتنت خیلی پشیمان است
تو رفتی قحطی آمد حضرت باران
گلستان های ما حالا بیابان است
#شعر_مناجات_امام_زمان_عج
#رسول_عسگری
@hadithashk
همه ی خرابه غرق غم شده
یه شیرین زبون دیگه کم شده
یه امامزاده توی خرابه موند
حالا دیگه خرابه حرم شده
طفل دلشکسته کی دیده بگه
یه سه ساله خسته کی دیده بگه
شایدم دیده باشه کسی ولی
تشییع نشسته کی دیده بگه
عمه دست غم روی کمر داره
از کبودی تنش خبر داره
رباب از رو تجربه بهش میگفت
قبرشو عمیق بِکَن خطر داره
کاش ماهم به فکر آینده بودیم
قبر بچمو عمیق کنده بودیم
کاش لحد براش میذاشتیم و حالا
کمتر از شیرخواره شرمنده بودیم
رفت و بین بچه ها جاش خالیه
تو نماز جماعتا جاش خالیه
وقتی که چهلم باباش میشه
اربعین تو کربلا جاش خالیه
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#علی_ذوالقدر
@hadithashk
بر روی نیزه دیدم گیسوی درهمت را
در دست ساربان هم یاقوت خاتمت را
گه گاه خواب بودم بر ناقه دست بسته
از ناقه اوفتادم دست و سرم شکسته
هر بار دیدم افتاد از روی نی سر تو
از روی ناقه هر بار افتاد دختر تو
میرفت کاروان و من روی خاک بودم
زجر حرامی آمد از موی سر کشیدم
بر من چنان لگد زد که پهلویم شکسته
جوری به صورتم زد که ابرویم شکسته
چشمام تار میدید با درد های بسیار
یک لحظه دیدم از دور دیدم سر تو انگار
دیدم که نیزه داری سر را به سرعت باد
میبرد آه ، سر در، خورجین خولی افتاد
این هم علامت آن خاکستر تنور است
این زلف مشک بویت خاکستری و بور است
از یک طرف لبانت، از تشنگی ترک خورد
از یک طرف رقیه، لب تشنه هی کتک خورد
ما را ز عمد بردند از کوچههای بس تنگ
بر صورت و سرِ ما، میخورد دائما سنگ
درراه کاروان چون با هلهله می آمد
شمر، سایه سایه ی من با حر مله می آمد
این شمرو زجر و خولی و حرمله چه پستند
گوش مرا کشیدند، گوشواره را شکستند
از بس که درد دارم دیوار شد عصایم
شکر خدا که عمه هر جاست پا به پایم
روی تو و گلویت با آب و تاب شستم
با اشک های چشمم جای گلاب شستم
از بس که خیزران خورد در تشت زر لب تو
ولله داشت میمرد آن لحظه زینب تو
در تشت زر نهادند چون راس روی نی را
دیدم به صورتت ریخت ته مانده های می را
دور سر تو با رقص هی پیچ و تاب خوردند
بد جور مست بودند بسکه شراب خوردند
نزد یزید دیدم یک مرد سرخ مویی
حرف از کنیز میزد بی شرم زشت رویی
هستی من تو بودی آرامشم عمو بود
عالم برای من بود وقتی به گفت و گو بود
میسوخت معجر من چسبیده شد به مویم
صد شکر چون نرفته از دست آبرویم
گفتم غم تو دارم، گفتی غمت سر آید
گفتم چگونه؟ گفتی! سویم چو دلبر آید
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#جواد_کریم_زاده
@hadithashk
سر ما زیر منّت حسن است
هرچه داریم عنایت حسن است
دست خالی خریده ما را هم
دست ما برگ دعوت حسن است
سفره هایی که پهن کرده حسین
لقمه های ضیافت حسن است
اشک توفیق حضرت زهراست
گریه کردن محبت حسن است
ما از انگور مرتضی مستیم
نجف ما اجابت حسن است
طوف شش گوشه بهتر از کعبه است
قصد زائر، زیارت حسن است
اربعین که قیامت شیعه است
واقعاً که قیامت حسن است
اینهمه شور و یا حسین حسین
از سکوت و نجابت حسن است
گرچه پرچم به روی قبرش نیست
کربلا تحت رایت حسن است
جگری پاره داشت در کوچه
گوش پاره مصیبت حسن است
#شعر_شهادت_حضرت_امام_حسن_مجتبی_ع
#هفتم_صفر
#رضا_دین_پرور
@hadithashk
دستِ نَحس از روی دستت اصغرت را پرت کرد
قبل از آن از روی بُغضی ، اکبرت را پرت کرد
بِشکند دستی که خنجر روی آن حنجر کشید
تا بُرید از تو سرت را ، پیکرت را پرت کرد
نَعلِ بی خِیر ، از تنت در کربلا خیرات کرد
تا چِهل فَرسخ همه بال و پرت را پرت کرد
آبله وقتی امانم را بُرید ، از خستگی...
...زَجرِ بی انصاف بابا! دخترت را پرت کرد
من فقط دامان گرمت را طلب کردم ولی
بی حیایی سمت من تشت و سرت را پرت کرد
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#میثم_خنکدار
@hadithashk
شب ها مراسم داشتم هر بار در شام
خوردم طعام تازه و بسیار در شام!
مردان ما نقل است مثل شیر هستند
چیزی ندیدم من به جز کفتار در شام
این روزها پهلوی من دردی نشسته
یعنی شبیه مادرت ، این بار در شام ...؟
بودیم روزه در تمام راه اما
دارد تفاوت مزه ی افطار در شام
آثار گل های تنم سرخ است و نیلی
قدری ز کوفه ، بیشتر آثار در شام
اصلاً دلیلش را نمی دانم چرا من
هر حرف را هی می کنم تکرار در شام؟!
ما با لباس کهنه بودیم و گرسنه
مردم به هم دادند از دینار در شام
دیدم که یک جا عمه خیلی گریه می کرد
بهتر ندانی که چه شد بازار در شام
از ابتدا هی از در و دیوار خوردیم
اول مدینه آخرین دیوار در شام ...
#الشام_الشام_الشام
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#فربد_افشاری
@hadithashk
همینکه بغض، سر حنجره خراب شود
خیال خاک تو در اشکِ دیده قاب شود
اگر ز اشکِ غمت دل نمی شود آباد
خدا کند که بپاشد ز هم،خراب شود
حکایتی است حسن جان حدیث احسانت
که پای خوان تو حاتم گدا حساب شود
به شوق بوسه به دستت نشسته دُرّ و عقیق
مگر یکی به نگاه تو انتخاب شود
نمی رسد به بیان فضایلت عالم
تمام صفحه تاریخ اگر کتاب شود
صبا که بگذرد از تربت معطر تو
مشام عالم امکان پر از گلاب شود
به خاک پای گدایت دخیل می بندم
مگر دعای دلِ خسته مستجاب شود
پر از خجالت و عجزم، ولی سرم بالاست
غریبه پیش غریب، آشنا خطاب شود
روا نبود نباشیم و جای ما شمعی
کنار تربت تو قطره قطره آب شود
که گفته ابر، حریف چنین اَبَر نوری است
که گفته آب بقا میشود سراب شود؟!
اگر به نام تو نان میخورم یقین دارم
که با تو برکت این سفره بی حساب شود
جمل چکیده رزم تو بود و ثابت کرد
که میشود شتری لقمه ی عقاب شود
عجیب نیست دل سنگِ کوه، در سوگت
گدازه برسر خود ریزد و مذاب شود
اگر شراره کشد غربت تو در عالم
تمام کون و مکان در غمت کباب شود
قسم به قاسم و احلی مِن العسل گفتن
که مرگ تلخ به نام تو شهد ناب شود
به ذره گر نظری اِبن بوتراب کند
به آسمان رود از شوق و آفتاب شود*
#شعر_شهادت_حضرت_امام_حسن_مجتبی_ع
#هفتم_صفر
#منصوره_محمدی_مزینان
@hadithashk
دردِ مرا نامِ تو تسکین ، حسن
شاهِ برانگیخته تحسین، حسن
هرچه نوشتند کتاب از کَرَم
بوده درآن فصل نُخُستین، حسن
تا بدهد شاخه ی زیتون ثمر
زمزمه کرد آیه ی (والتین)، حسن
هرکه دعایش به اجابت رسید
خوانده براو زیر لب آمین، حسن
تلخ و نفس گیر اگر زندگیست
با تو دهانم شده شیرین، حسن
آینه ی عالی اعلی شکست
آیه حسن، روضه حسن، دین حسن
حسن ختامی کهمرا می کشد
کشته ی یکصلح دُروغین ، حسن
#هفتم_صفر
#شعر_شهادت_حضرت_امام_حسن_مجتبی_ع
#عابدین_لو
@hadithashk
منم کبوتر جلدت؛ ببین پَرم خاکیست !
هوای پَر زدنم در برابرم خاکیست
منم کبوترِ رویای گنبدت؛ اما ...
دلی که از حرمت خانه میبرم خاکیست
غبارِ روی مزارِ تو تاجِ نوکری است
به پای قبر تو افتادهام؛ سرم خاکیست
چه نذرها که برایت نکرده است، ولی ...
هنوز سفرهی نذری مادرم خاکیست
برای غربتت آنقدر، شعر گفتم که ...
شبیه صحنِ تو اوراقِ دفترم خاکیست
کریم هستی و بخشیدهای ضریحت را
میان صحنِ حرم گنبدِ کَرم خاکیست
نوادگانِ خودت را ببین غریب بقیع !
کدام صحن، کدام آجرِ حرم خاکیست ؟!
#هفتم_صفر
#شعر_شهادت_حضرت_امام_حسن_مجتبی_ع
#رضا_قاسمی
@hadithashk