درب وا شد و به گوش همه
تق ترقهای استخوان آمد
مادرم فرصت دفاع نداشت
پشت هم ضربه ناگهان آمد
شعله بالا گرفت و انگاری
مادرم بین شعله ها میسوخت
میخ هم داشت مادر من را
لای دیوار و در به هم میدوخت
و صدایی شکستنی در گوش
بند بند پدر زهم بگسست
فضه فریاد زد : گمانم که
فاطمه بار شیشه اش بشکست
پدرم گفت اینچنین با این
دل رنجور تا مکن زهرا
این قدر پیش چشمهای علی
کفنت را جدا مکن زهرا...
حالتان خوب نیست کدبانو
نان چرا می پزی عزیز دلم؟
حین برخاستن ز بستر خود
لب چرا می گزی عزیز دلم؟!!!
تو که خوردی زمین به خود گفتم
مرد خیبر چه بی زره شده است
معجـرت را بگیر... می دانم
گیسوانت گره گره شده است
معجـرت را بگیر می دانم
مثل یک مرغ بسته پر شده ای
فاطمه جان به نسبت دیروز
کمی امروز پیـرتر شده ای
وقت شانه به موی دختـرمان
فکر کردم یقین فرج شده است
شانه افتاد... با خودت گفتی
دستهایم چرا فلج شده است؟؟؟!
بانوی خانه ام هنوز آیا
بین بستر دچار سر دردی؟
با دو دستت تمامی شب را
هی پی جانماز می گردی
بالش ات را عزیز من دیگر
هی نوازش مکن به پیش حسن
این قدر نیمه شب نخوان با خود
لای لایی بخواب محسن من...!
فاصله بین هر نفسهایت
به گمانم گسسته تر شده اند
درد تو بیشتر شده نکند
مهره هایت شکسته تر شده اند!!!؟
السلام علیک گفتمو آه
لرزه را در کلام تو دیدم
بدی حال جسمی ات را من
از علیک السلام فهمیدم
بوی رفتن گرفته ای بانو
بودنت را نبود خاتمه ای
کار تابوت تمام شد اما...
تو برایم همیشه فاطمه ای...
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#نیما_نجاری
@hadithashk
با رفتن او عمر سپاهم کم شد
از داغ غمش کار دلم ماتم شد
آهسته به ذوالفقار گفتم روزی
دیدی کمرم ز داغ زهرا خم شد؟
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#اصغر_چرمی
@hadithashk
چنان زد کوچه را دیوار میدید
زمین و آسمان را تار میدید
کسی که یار حیدر بود نه سال
خودش را بعد از آن سربار میدید
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#محمدجواد_رحمتی
@hadithashk
اصل و فرع آفرینش درخور ذاتش نبود
هیچکس شایستهی درک مقاماتش نبود
ذکر یافاطر همان آیینهی یافاطمه است
جوهر فهم بشر یارای اثباتش نبود
سورهی کوثر برابر با تمام سورههاست
فرصتی اما برای شرح آیاتش نبود
بانی عالم کجا و زندگی بر روی خاک ؟
عالم خاکی که در سطح ملاقاتش نبود
عرشلبریزِ سکوت و سرد از تسبیحبود
گوشهی خانه اگر سوز مناجاتش نبود
او دعایش شامل همسایهها هم شد ولی
در مدینه هیچ کس فکر مراعاتش نبود
زخمهایش ترجمان بیکسی مرتضاست غصههای مادر از درد جراحاتش نبود
روضهسنگینمیشود با واژههای روضهاش
کاش حرف از کوچه و میخِ در و آتش نبود
#شعر_مناجات_حضرت_زهرا_س
#محمدحسن_بیات_لو
@hadithashj
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاطمیه
دلیل سوختن سینه سرخیِ میخ است
و این سیاه ترین اتفاق تاریخ است
#فاطمیه_1404
#امیر_فرخنده
@hadithashk
نبود سنخیتی نیز آب و آتش را
نداشت شهر به سر غصه نجاتش را
میان خانه صدایی بلند می پیچید
به دور دست یل شهر بند می پیچید
زنی که پشت در آماده دفاع شده
و آن طرف سگ کفتار ها شجاع شده
زمین که خورد بمیرم سیاه شد رویش
و طفل خانه به یک آن سپید شد مویش
ز قلب خاتم پیغمبران نگین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
نفس نفس زد و درد دلش دوتا میشد
و رفته رفته گرفتار شعله ها میشد
همین که زیر لگد های شهر تا میخورد
صدای ناله طفلش وجود اورا برد
چقدر زیر لبش ناله حزینی گفت
علی شکست که او فضةُ خذینی گفت
جراحت است که افتاده بر تن از تیزی
و برد خادمه ی خانه در عبا چیزی
دلیل سوختن سینه سرخیِ میخ است
و این سیاه ترین اتفاق تاریخ است
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#امیر_فرخنده
@hadithashk
حضورت حس نمیشه توی خونه
شور و شوقی واسه موندن نداری
نمازو نشسته میخونی،کمر
برایِ ایستاده خوندن نداری
کمترین حق من اینه که تو رو
تو خونه خوشحال و خندون ببینم
بعد محسن(ع) سخته، اما نمیخوام
تو رو افسرده و حیرون ببینم
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#اسماعیل_درویشی_شانی
@hadithashk
عَصبای دست من یاری نمیکنن دیگه
که عزیز دوردونه هامو، من به آغوش بکشم
دل من لَک زده با بچه ها بازی بکنم
زینبم شونه بیاره ،شونه به موش بکشم
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#اسماعیل_درویشی_شانی
@hadithashk
من با که بگویم که کنار بستر
افتاد زمین فاتح بدر و خیبر
تا اینکه سرش بست یقین دانستم
در کوچه زمین خورده عزیزم با سر
آن لحظه کنار بسترش مُردم من
دیدم که کشیده روی صورت معجر
میخواست که درد دل کند با پسرش
انگار نمیدید دو چشم مادر
میگفت حسن ز کوچه حرفی نزنی
برگشت و صدا زد که حسینم مادر
یادم نرود که پشت در لالهی من
با غنچهی نشکفته خود شد پرپر
برداشتم از روی گلم تا در را
دیدم که کند گریه به پهلویش، در
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#محمود_اسدی
@hadithashk
دوباره اشک میریزد .. علی آهسته در بستر
گمانم دیده در خوابِ شبانه دود و خاکستر
گمانم دیده زهرا را که مظلومانه می سوزد
میان قُلزمِ آتش که افتاده ست بر یک در
گمانم دیده دستِ نانجیبی را که سیلی زد
به آن رویی که بوسیدش هزاران بار پیغمبر
گمانم دیده سفّاکی لگد زد بر در منزل ...
و شاید هم شنید آن لحظه هَل مِن ناصری دیگر
و یا دیده ست خونی را که بر دیوار و در مانده
همان دربی که زهرا شد به قهرِ میخ آن پرپر
نمیدانم چه دید امّا عجب حال بدی دارد ...
دوباره اشک میریزد .. علی آهسته در بستر
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#فاطمیه
#مهران_ساغری
@hadithashk
غریبان همه منتظر تا بیایی
کجایی کجایی کجایی کجایی؟
در این لحظه های غریبی عزیزم
کجایی نجف رفته یا کربلایی ؟
ز احوال ما گر بپرسی بگویم
نمانده است نایی نمانده صدایی
تو میدانی آقا تومیبینی آقا
چه کرده است با روزگارم جدایی
در این برهه از عمر بر باد رفته
ندارم به جز دستهای گدایی
حلالم کن اصلا به دردت نخوردم
جفا کارم از من ندیدی وفایی
چه بسیار چون من که بودند و هستند
همه دیده بر راه تا کی بیایی
چه بسیار لبها که بردنت نامت
ولی از لب تو نیامد ندایی
اثر نیست در هر کلامی مگر که
ز دست شکسته برآید دعایی
بگو التماس دعا مادرت را
که تا با دعایش ز غیبت درآیی
به حق علی و به پهلوی زهرا
خدایا مهیا کن امشب فرج را
به آن دم که در بین دیوار و در بود
به آن دم که محسن برایش سپر بود
گرفت آنچنان محکم از شال مولا
که دشمن کشیدش به دنبال مولا
جدا گشت دستش ز دامان حیدر
ولی با غلاف آن غلافی که آخر
ردش تا شب دفن بر بازویش بود
ولی بازویش بهتر از پهلویش بود
که پهلوی بشکسته ای داشت زهرا
ولی خوب لب بسته ای داشت زهرا
به مولا نمیگفت از زخم پهلو
نمیگفت از زخم بازو و ابرو
به آتش زد اما پرش سوخت زهرا
پرش با سر معجرش سوخت زهرا
چنان شمع آتش گرفت و برافروخت
بمیرم که با معجرش صورتش سوخت
در آن دم که زهرا گرفتار در بود
کنارش دل مرتضی شعله ور بود
بمیرم برای علی غیرتش کشت
که بر صورت همسرش رد انگشت....
....چنان هاله ای بود بر صورت ماه
فقط میکشید از جگر آه جانکاه
پس از کوچه ها قتلگاه آمد ای وای
که بر روی نی راس شاه آمد ای وای
تنش ماند و رمل بیابان و خورشید
کسی راز گودال او را نفهمید
سرش را بریدند و بردند و رفتند
تنش را به صحرا سپردند و رفتند
سرش داغ بی انتهایی جگر سوز
شباشب به صندوق و بر نیزه هر روز
به خون شد بدل اشکها ، از جفون رفت
چهل منزل از گیسوی نیزه خون رفت
چهل منزل افتاد و بر نیزه برگشت
رسید آخرین منزل و رفت در طشت
چو طشت آخرین منزل از داستان شد
پذیرای لبهای او خیزران شد
دو پاره لب سنگ خورده دوباره
شد از ضربه ی خیزران پاره پاره
پس از بوسهی خیزران در سحرگاه
به سوی خرابه روان شد سر شاه
سپردند سر را به طفلی سه ساله
که در عاشقی بود صاحب رساله
پس از آنکه شد آنهمه درد حاشا
چه کرد آن سه ساله تماشا....تماشا....
...تماشا....تماشا....که فرصت ندارم
به جز دیدنت هیچ حسرت ندارم
همین چند روزی که رفتی شکستم
تو از نیزه افتادی از پا نشستم
اگر سنگ خوردم فدای سر تو
اگر جانسپردم فدای سر تو
که مردن میارزد به دیدار دلبر
عجب دلبری مانده از او فقط سر
سری سنگ خورده سری چوب خورده
که خولی به کنج تنورش سپرده
وَلَو سر....حضور تو وافی است بابا
مرا بوسه ای از تو کافی است بابا
#شعر_مناجات_امام_زمان_عج
#شعر_شهادت_حضرت_زهرا_س
#محمد_علی_بقایی
@hadithashk