eitaa logo
حدیث اشک
16.3هزار دنبال‌کننده
177 عکس
263 ویدیو
22 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
از همان روز تو از زندگیت سیر شدی بعداز آن واقعه کوچه حسن پیر شدی غم عالم به دلت آمد و دلگیر شدی مادرت خورد به دیوار و صدا زد پسرم تو نظاره گر آن صحنه و تصویر شدی سعی تو بود سپر باشی ولی حیف نشد از همان روز تو از زندگیت سیر شدی یاس حیدر نفسش حبس شدو خورد زمین و تو هم در کف آن کوچه زمینگیر شدی لعنتی بر سر ناموس علی نعره که زد به گمانم وسط معرکه تحقیر شدی تو چهل سال فقط روضه مادر خواندی به روایت گر آن کوچه تو تفسیر شدی @hadithashk
به یک نگاه تو بیدار می شود دل من به یک کرشمه گرفتار می شود دل من برای درک حضور تو ای گل نرگس همیشه راهی گلزار می شود دل من به شوق دیدن روی تو صبح آدینه رفیق دیدۀ بیدار می شود دل من چه اشتیاق عجیبی چه حالتی دارد سحر که منتظر یار می شود دل من بیا که از غم هجر تو یا اباصالح! اسیر غصه ی بسیار می شود دل من سرور دل به ظهور تو بستگی دارد بیا که بی تو عزادار می شود دل من غروب جمعه که دل ها همیشه می گیرد ز هر چه غیر تو بیزار می شود دل من به یاد غربت یاس علی که می گریم قسم به لاله سبکبار می شود دل من قسم به چشم پر اشک حسن در آن کوچه که خون ز قصۀ مسمار می شود دل من حدیث هیزم و در, چون به خاطرم آید شبیه چشم تو خونبار می شود دل من @hadithashk
رعد و برقی زد به باغ و لاله زار از من گرفت قطره های اشک جان بی اختیار از من گرفت جان من در چهره ی او بود و آنهم شد کبود یارتر از فاطمه بر یاری ام یاری نبود آتشی بر پا شد و دستم میان بند بود ناله یکسو اشک یکسو یک طرف لبخند بود نور چشمم زیر پای لشکری افتاده بود روح من زخمی و در زیر دری افتاده بود فاطمه میزد صدا مولا به فریادم برس محسنم از دست رفت آقا به فریادم برس غنچه ی من غرق خون افتاده بر روی زمین یاری ام کن یارت افتاده امیرالمومنین جان زهرا جان من بود و به هستم بسته بود ناله اش را می‌شنیدم لیک دستم بسته بود دست من در بند بود و فاطمه میزد صدا زیر در میزد تمام هستی من دست و پا من خدا را دست بودم او برایم دست بود دست من در زیر پای یک جماعت پست بود دست من افتاد از کار و به کارم زد گره ذوالفقارم بود و خود بر ذوالفقارم زد گره ذوالفقار افتاد دست افتاد افتادم ز پا هر کجا بودم کنارم بود زهرا پا به پا غربتم آغاز شد ، او رفت و تنها مانده ام شادی ام از دست رفت و ببن غمها مانده ام نیمه شبها سر درون چاه دارم در غمش قامتی خم چون هلال ماه دارم در غمش من که اشکم بود جاری بر غم و درد یتیم فاطمه از دست رفت و من شدم مرد یتیم از همان روزی که دستم شد به بند ماتمش اشک میریزم به درد خویش در شام غمش تا میان قبر او رفتم کنار روح خویش دفن کردم جسم زهرا در مزار روح خویش دیدم آنجا من به چشم خویش جانم می‌رود در پی جانم همه روح و روانم میرود بعد او سر تا به پا از دیده ی گریان ترم آتشی هستم که از در سوخته سوزان ترم آتشی گشتم که افتادم به پای جان خود ای همه درمان ، ندارم قدرت درمان خود این جهان بعد از تو زهرا نیست جز زندان من روح من بردی ، ببر این پیکر بی جان من کاش میشد ای نگارم ای عزیز جانی ام چاره میکردی غم و این حال سرگردانی ام فاطمه دستی برون کن اشک حیدر پاک کن ای که بردی روح من جسم مرا هم خاک کن @hadithashk
تنهاترین مظلوم تاریخم کنارم باش تنها طرفدارم تو بودی آخر افتادی این‌روزها مجروح جنگ غربتم برخیز آه ای طبیب من چرا در بستر افتادی قدری کنارم باش ای رنجیده از دنیا کی من به دوری تو عادت می‌کنم زهرا از بی‌ملاقاتی مشو غمگین خودم هر روز جای همه از تو عیادت می‌کنم زهرا تو شاه‌بانوی بهشتی پس بگو از من کی قصری از فیروزه و یاقوت می‌خواهی از من نکردی خواهشی نُه سال زهرا جان حالا که چیزی خواستی تابوت می‌خواهی؟ حس میکنم آرام جانم رفتنی هستی دست تو را در دست خود هر بار می‌گیرم دیروز اگر تو می‌گرفتی دست بر دیوار حالا منم که دست بر دیوار می‌گیرم @hadithashk
درب وا شد و به گوش همه تق ترقهای استخوان آمد مادرم فرصت دفاع نداشت پشت هم ضربه ناگهان آمد شعله بالا گرفت و انگاری مادرم بین شعله ها میسوخت میخ هم داشت مادر من را لای دیوار و در به هم میدوخت و صدایی شکستنی در گوش بند بند پدر زهم بگسست فضه فریاد زد : گمانم که فاطمه بار شیشه اش بشکست پدرم گفت اینچنین با این دل رنجور تا مکن زهرا این قدر پیش چشمهای علی کفنت را جدا مکن زهرا... حالتان خوب نیست کدبانو نان چرا می پزی عزیز دلم؟ حین برخاستن ز بستر خود لب چرا می گزی عزیز دلم؟!!! تو که خوردی زمین به خود گفتم مرد خیبر چه بی زره شده است معجـرت را بگیر... می دانم گیسوانت گره گره شده است معجـرت را بگیر می دانم مثل یک مرغ بسته پر شده ای فاطمه جان به نسبت دیروز کمی امروز پیـرتر شده ای وقت شانه به موی دختـرمان فکر کردم یقین فرج شده است شانه افتاد... با خودت گفتی دستهایم چرا فلج شده است؟؟؟! بانوی خانه ام هنوز آیا بین بستر دچار سر دردی؟ با دو دستت تمامی شب را هی پی جانماز می گردی بالش ات را عزیز من دیگر هی نوازش مکن به پیش حسن این قدر نیمه شب نخوان با خود لای لایی بخواب محسن من...! فاصله بین هر نفسهایت به گمانم گسسته تر شده اند درد تو بیشتر شده نکند مهره هایت شکسته تر شده اند!!!؟ السلام علیک گفتمو آه لرزه را در کلام تو دیدم بدی حال جسمی ات را من از علیک السلام فهمیدم بوی رفتن گرفته ای بانو بودنت را نبود خاتمه ای کار تابوت تمام شد اما... تو برایم همیشه فاطمه ای... @hadithashk
با رفتن او عمر سپاهم کم شد از داغ غمش کار دلم ماتم شد آهسته به ذوالفقار گفتم روزی دیدی کمرم ز داغ زهرا خم شد؟ @hadithashk
چنان زد کوچه را دیوار می‌دید زمین و آسمان را تار می‌دید کسی که یار حیدر بود نه سال خودش را بعد از آن سربار می‌دید @hadithashk
اصل و فرع آفرینش درخور ذاتش نبود هیچکس شایسته‌ی درک مقاماتش نبود ذکر یا‌فاطر همان آیینه‌ی یافاطمه است جوهر فهم بشر یارای اثباتش نبود سوره‌ی کوثر برابر با تمام سوره‌هاست فرصتی اما برای شرح آیاتش نبود بانی عالم کجا و زندگی بر روی خاک ؟ عالم خاکی که در سطح ملاقاتش نبود عرش‌لبریزِ سکوت و سرد از تسبیح‌بود گوشه‌ی خانه اگر سوز مناجاتش نبود او دعایش‌ شامل‌ همسایه‌ها هم‌ شد‌ ولی در مدینه هیچ کس فکر مراعاتش نبود زخم‌هایش ترجمان بی‌کسی مرتضاست غصه‌های مادر از درد جراحاتش نبود روضه‌سنگین‌میشود با واژه‌های‌ روضه‌اش کاش‌ حرف‌ از کوچه‌ و میخ‌ِ در و آتش‌ نبود @hadithashj
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاطمیه دلیل سوختن سینه سرخیِ میخ است و این سیاه ترین اتفاق تاریخ است @hadithashk
نبود سنخیتی نیز آب و آتش را نداشت شهر به سر غصه نجاتش را میان خانه صدایی بلند می پیچید به دور دست یل شهر بند می پیچید زنی که پشت در آماده دفاع شده و آن طرف سگ کفتار ها شجاع شده زمین که خورد بمیرم سیاه شد رویش و طفل خانه به یک آن سپید شد مویش ز قلب خاتم پیغمبران نگین افتاد اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد نفس نفس زد و درد دلش دوتا میشد و رفته رفته گرفتار شعله ها میشد همین که زیر لگد های شهر تا میخورد صدای ناله طفلش وجود اورا برد چقدر زیر لبش ناله حزینی گفت علی شکست که او فضةُ خذینی گفت جراحت است که افتاده بر تن از تیزی و برد خادمه ی خانه در عبا چیزی دلیل سوختن سینه سرخیِ میخ است و این سیاه ترین اتفاق تاریخ است @hadithashk
حضورت حس نمیشه توی خونه شور و شوقی واسه موندن نداری نمازو نشسته میخونی،کمر برایِ ایستاده خوندن نداری کمترین حق من اینه که تو رو تو خونه خوشحال و خندون ببینم بعد محسن(ع) سخته، اما نمیخوام تو رو افسرده و حیرون ببینم @hadithashk