eitaa logo
حدیث اشک
16.2هزار دنبال‌کننده
177 عکس
263 ویدیو
22 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فاطمیه دلیل سوختن سینه سرخیِ میخ است و این سیاه ترین اتفاق تاریخ است @hadithashk
نبود سنخیتی نیز آب و آتش را نداشت شهر به سر غصه نجاتش را میان خانه صدایی بلند می پیچید به دور دست یل شهر بند می پیچید زنی که پشت در آماده دفاع شده و آن طرف سگ کفتار ها شجاع شده زمین که خورد بمیرم سیاه شد رویش و طفل خانه به یک آن سپید شد مویش ز قلب خاتم پیغمبران نگین افتاد اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد نفس نفس زد و درد دلش دوتا میشد و رفته رفته گرفتار شعله ها میشد همین که زیر لگد های شهر تا میخورد صدای ناله طفلش وجود اورا برد چقدر زیر لبش ناله حزینی گفت علی شکست که او فضةُ خذینی گفت جراحت است که افتاده بر تن از تیزی و برد خادمه ی خانه در عبا چیزی دلیل سوختن سینه سرخیِ میخ است و این سیاه ترین اتفاق تاریخ است @hadithashk
حضورت حس نمیشه توی خونه شور و شوقی واسه موندن نداری نمازو نشسته میخونی،کمر برایِ ایستاده خوندن نداری کمترین حق من اینه که تو رو تو خونه خوشحال و خندون ببینم بعد محسن(ع) سخته، اما نمیخوام تو رو افسرده و حیرون ببینم @hadithashk
عَصبای دست من یاری نمیکنن دیگه که عزیز دوردونه هامو، من به آغوش بکشم دل من لَک زده با بچه ها بازی بکنم زینبم شونه بیاره ،شونه به موش بکشم @hadithashk
من با که بگویم که کنار بستر افتاد زمین فاتح بدر و خیبر تا اینکه سرش بست یقین دانستم در کوچه زمین خورده عزیزم با سر آن لحظه کنار بسترش مُردم من دیدم که کشیده روی صورت معجر میخواست که درد دل کند با پسرش انگار نمی‌دید دو چشم مادر می‌گفت حسن ز کوچه حرفی نزنی برگشت و صدا زد که حسینم مادر یادم نرود که پشت در لاله‌ی من با غنچه‌ی نشکفته خود شد پرپر برداشتم از روی گلم تا در را دیدم که کند گریه به پهلویش، در @hadithashk
دوباره اشک میریزد .. علی آهسته در بستر گمانم دیده در خوابِ شبانه دود و خاکستر گمانم دیده زهرا را که مظلومانه می سوزد میان قُلزمِ آتش که افتاده ست بر یک در گمانم دیده دستِ نانجیبی را که سیلی زد به آن رویی که بوسیدش هزاران بار پیغمبر گمانم دیده سفّاکی لگد زد بر در منزل ... و شاید هم شنید آن لحظه هَل مِن ناصری دیگر و یا دیده ست خونی را که بر دیوار و در مانده همان دربی که زهرا شد به قهرِ میخ آن پرپر نمیدانم چه دید امّا عجب حال بدی دارد ... دوباره اشک میریزد .. علی آهسته در بستر @hadithashk
غریبان همه منتظر تا بیایی کجایی کجایی کجایی کجایی؟ در این لحظه های غریبی عزیزم کجایی نجف رفته یا کربلایی ؟ ز احوال ما گر بپرسی بگویم نمانده است نایی نمانده صدایی تو میدانی آقا تومیبینی آقا چه کرده است با روزگارم جدایی در این برهه از عمر بر باد رفته ندارم به جز دستهای گدایی حلالم کن اصلا به دردت نخوردم جفا کارم از من ندیدی وفایی چه بسیار چون من که بودند و هستند همه دیده بر راه تا کی بیایی چه بسیار لبها که بردنت نامت ولی از لب تو نیامد ندایی اثر نیست در هر کلامی مگر که ز دست شکسته برآید دعایی بگو التماس دعا مادرت را که تا با دعایش ز غیبت درآیی به حق علی و به پهلوی زهرا خدایا مهیا کن امشب فرج را به آن دم که در بین دیوار و در بود به آن دم که محسن برایش سپر بود گرفت آنچنان محکم از شال مولا که دشمن کشیدش به دنبال مولا جدا گشت دستش ز دامان حیدر ولی با غلاف آن غلافی که آخر ردش تا شب دفن بر بازویش بود ولی بازویش بهتر از پهلویش بود که پهلوی بشکسته ای داشت زهرا ولی خوب لب بسته ای داشت زهرا به مولا نمی‌گفت از زخم پهلو نمی‌گفت از زخم بازو و ابرو به آتش زد اما پرش سوخت زهرا پرش با سر معجرش سوخت زهرا چنان شمع آتش گرفت و برافروخت بمیرم که با معجرش صورتش سوخت در آن دم که زهرا گرفتار در بود کنارش دل مرتضی شعله ور بود بمیرم برای علی غیرتش کشت که بر صورت همسرش رد انگشت.... ....چنان هاله ای بود بر صورت ماه فقط میکشید از جگر آه جانکاه پس از کوچه ها قتلگاه آمد ای وای که بر روی نی راس شاه آمد ای وای تنش ماند و رمل بیابان و خورشید کسی راز گودال او را نفهمید سرش را بریدند و بردند و رفتند تنش را به صحرا سپردند و رفتند سرش داغ بی انتهایی جگر سوز شباشب به صندوق و بر نیزه هر روز به خون شد بدل اشکها ، از جفون رفت چهل منزل از گیسوی نیزه خون رفت چهل منزل افتاد و بر نیزه برگشت رسید آخرین منزل و رفت در طشت چو طشت آخرین منزل از داستان شد پذیرای لبهای او خیزران شد دو پاره لب سنگ خورده دوباره شد از ضربه ی خیزران پاره پاره پس از بوسه‌ی خیزران در سحرگاه به سوی خرابه روان شد سر شاه سپردند سر را به طفلی سه ساله که در عاشقی بود صاحب رساله پس از آنکه شد آن‌همه درد حاشا چه کرد آن سه ساله تماشا....تماشا.... ...تماشا....تماشا....که فرصت ندارم به جز دیدنت هیچ حسرت ندارم همین چند روزی که رفتی شکستم تو از نیزه افتادی از پا نشستم اگر سنگ خوردم فدای سر تو اگر جانسپردم فدای سر تو که مردن می‌ارزد به دیدار دلبر عجب دلبری مانده از او فقط سر سری سنگ خورده سری چوب خورده که خولی به کنج تنورش سپرده وَلَو سر....حضور تو وافی است بابا مرا بوسه ای از تو کافی است بابا @hadithashk
مثل سیلی که ردش از گل رخسار نرفت غم تو از دلم ای مظهر ایثار نرفت تو همان یار عزیزی که نوشتم با اشک او فقط بهر ولایت به سر دار نرفت زیر سنگینی بار غم تو خم شده ام در همه چرخ کسی زیر چنین بار نرفت غم خود را به کسی فاش نکردم اما لحظه ای از دل من حسرت دیدار نرفت هر کجا می‌نگرم روی تو را میبینم حالت صورت تو از سر دیوار نرفت پاک کردم همه آثار جنایت را حیف ردّ خون تنت از تیزی مسمار نرفت حسنم گفت به زینب که نرو هیچ زمان حسن از کوچه خودش هم سر بازار نرفت @hadithashk
خوابی و یا بیدار؟! خوبی یا که پردردی؟! حرفی بزن‌! جان مرا که بر لب آوردی! تسبیح را گم کرده ای ! یا گوشوارت نیست؟ با چشم خون مرده به دنبال چه میگردی؟! با زخمهای سینه ات مردانه جنگیدی.. با دنده ی یک دنده ات مردانه سر کردی... حتی طبیب از دیدن حال تنت جا خورد! تب میکنی !میسوزی! اما باز هم سردی... ماندم چرا از دور رنگ صورتت سرخ است! وقتی که از نزدیک میبینم تورا زردی! تو ذولفقار اصلیم بودی نه یک شمشیر! تو بین زنهای مدینه بی هماوردی... @hadithashk
به پایان می‌رسد عمر گل ما دیگر از امروز خزان افتد به جان باغ زیبا دیگر از امروز ز هم می‌پاشد آن خانه که مادر را دهد از دست پریشان می‌شود این جمع تنها دیگر از امروز نیازارد دگر همسایه‌ها را گریه‌ی زهرا کند با خاطر مردم مدارا دیگر از امروز همین زهرا، علی را آنچنان با عشق می‌خواهد که سر پایین نیندازد به هرجا دیگر از امروز ولی از بس که کوه غصه دارد گوشه‌ی چشمش نمی‌گیرد سرش را سمت بالا دیگر از امروز هوای آسمان دارد ولی در خاک می‌بیند عزیزش، همسر دردانه‌اش را دیگر از امروز کدامین درد را باید بشوید با کدامین آه که برپا در دلش گردیده غوغا دیگر از امروز نمازش را به یاد قامت زهرا نمی‌خواند مگر لبریز بارانی به صحرا دیگر از امروز شکایت دارد از مردم که باید پاسخ آن را شود در کوچه‌های خسته جویا دیگر از امروز جواب مهربانی‌ها و هرچه لطف و خوبی را نویسد هر سحر بر لیف خرما دیگر از امروز صدایی لعنتی فریاد می‌زد: ای علی کافی‌ست برایت خانه با آب گوارا دیگر از امروز علی با خود به نجوا گفت: بی‌زهرا چه خواهی کرد در این دنیای نامردِ فریبا دیگر از امروز علی باید بمیرد با هزاران درد سنگینی که می‌بارد بر او چون شام یلدا دیگر از امروز همین که یک شبه مویش پر از برف غریبی شد شود آه دلش در چاه پیدا دیگر از امروز علی آری علی این مرد اقیانوس ناآرام مصیبت‌ها کشید از کوچه اما دیگر از امروز بگوید با دلی آزرده با همسایه‌ها: راحت شُدید از گریه‌ی همسایه، زیرا دیگر از امروز... علی را همسری بی‌مثل بود و پر زد از دنیا پس از کوثر بخند ای دار دنیا دیگر از امروز نمی‌شوید غبار از قلب بدخواهانِ خواب‌آلود به آرامش رسد چشمان زهرا دیگر از امروز امان از غربت و تنهایی و بی‌مهری و طعنه که دنیا می‌زند بر قلب مولا دیگر از امروز تمام بی‌وفایی‌ها و بدرفتاری مردم به قلب مرتضی ریزد سراپا دیگر از امروز گل سرخی که با میخ در چوبی هویدا شد شود در گریه‌ی مولا شکوفا دیگر از امروز نشیند بوسه‌ی مهتاب بر پیشانی حیدر که هر شب دارد اندوهی غم‌افزا دیگر از امروز جهان بی‌فاطمه یعنی جهان بی‌مرتضی! یعنی جهان بی‌عشق گردد ناشکیبا دیگر از امروز یقین دارم صراط المستقیم حضرت قرآن همان حق است حقّی بی‌دریغا دیگر از امروز فروغ روشنایی می‌شود وقتی شود با آه سیاهی بر تن کلّ تکایا دیگر از امروز به زهرا و به نور و خاک پاک چادرش سوگند دل تاریک گردد غرق فحشا دیگر از امروز شهادت می‌دهم زهرا شهادت را سعادت داد حکایت‌هاست در این شعر گیرا دیگر از امروز نوای نینوا را هم در آورد این غم عظما که گردد بی‌امان آغاز غمها دیگر از امروز علی جان! با نگاه زینبینت سینه می‌سوزد که با حسرت به خود گویند: بابا... دیگر از امروز... نخواهد رفت پایین از گلوی عاشق آبی خوش که با یاد عزیزش گشته رویا دیگر از امروز بیا ای قابض الارواح جانش را نگیر امشب که بر رفتن شود مولا مهیا دیگر از امروز امان از غسل محبوب و کفن بر ماه پوشاندن امان از غم امان از غم خدایا! دیگر از امروز از آنجا که ضرر دارد برای زخم تازه آب بریز آب روان آهسته اسما دیگر از امروز نمی‌دانم شبانه دفن‌کردن‌های این دنیا چرا شد رسم مظلومانِ فردا دیگر از امروز @hadithashk
آئینه دار کوچک مادر صبور باش ای داغدار حادثه ی در صبور باش اینجا که نیست حیدر غمدیده گریه کن اما کنار ساقی کوثر صبور باش تو شاهدی به غسل و به دفن شبانه ام ای بال و پر شکسته کبوتر صبور باش من پهلویم شکسته چو قلب نحیف تو ای دل شکسته لاله ی پرپر صبور باش انگار رفتنی شـده ام نازنیـن من دیگر رسیده لحظه ی آخر صبور باش ارثیه ی تو چادر خـاکـیِّ مادر اسـت ای خانه دار خانه ی حیدر صبور باش زینب هنوز اول غم‌هاست دخترم مانده ست کربلای برادر صبور باش من صبر کردم از غم ششماهه محسنم مادر تو نیز در غم اصغر صبور باش دنیا دو فرقِ چاک تو را میدهد نشان در ماجرای حیدر و اکبر ، صبور باش بعد از مدینه، دیدی اگر بین قتلگاه مانده حسین با تن بی‌سر صبور باش ای جوهر صدای علی در صدای تو خطبه بخوان مقابل لشکر صبور باش جان تو و حسین ، خدا یار و یاورت در داغدشت حادثه ، دختر صبور باش @hadithashk
گفتن نداره ! بچه رو مادر توو سختیا تنها نمیذاره هر قدر هم که بچه بد باشه ! مادر هواشو باز هم داره از مهربونیشه یه وقتایی نادیده می گیره خطامونو تا گم نشیم توی شلوغی ها محکم گرفته دست هامونو خسته نشد از شیطنت هامون باز با صبوری پای ما مونده ! گاهی شکستیم قلبشو اما یک بار هم رو برنگردونده ! باور کنید خوشبختی رو میشه پشت درِ این خونه پیدا کرد مادر با اون دستای مجروحش خیلی گره از کار ما وا کرد حرفی نمی مونه واسه گفتن شعری برا مدحش توو دنیا نیست ما رو خجالت داده خوبی هاش مادر به دلسوزیه زهرا نیست دل تنگیامون بی حرم مونده بارون حریف گریه هامون نیست از قبر مادر بی خبر بودن ! سخته ، برای بچه آسون نیست دنیا زمستونه همه فصلاش رد و نشونی از بهارش نیست شب های جمعه غصه مون اینه یه شاخه گل روی مزارش نیست @hadithashk