eitaa logo
حدیث اشک
16.3هزار دنبال‌کننده
177 عکس
264 ویدیو
22 فایل
کانال رسمی سایت"" حدیث اشک"" http://hadithashk.com اینستاگرام: http://instagram.com/hadith_ashk ارتباط با ادمین @pourrajab70 @asgharpoor53 لطفا درخواست تبلیغات نفرمایید پیام رسان بله https://ble.ir/hadithashk تلگرام: http://t.me/hadithashk
مشاهده در ایتا
دانلود
در اوج اوج اوج بام عرش در آسمانی که... مرغ خیال هیچ انسانی نمیزد پر قندیل نوری بود که با چراغ مهربانی خوب میتابید آن نور زهرا بود در خانه‌ی لاهوت تخت طلایی بود بر روی آن تخت طلا حوریه ای در جسم انسان بود یک تاج و گردنبند دو گوشواره داشت آن حور زهرا بود ای نور ای مادر ای حور ای مادر هر چه کرامت در روایت از شما گفتند هم واقعیت بود هم کاملا عین حقیقت بود آری کراماتی لطیف و شاعرانه با هر کدامش مینویسم باز باران با ترانه شب زنده دار خانه‌ی توحید! روی قنوت تو قنات زندگی جاریست و در نگاه گریه دارت پای سجاده آبشار بندگی جاریست دنیا به دور آسیاب خانه ات هر روز میگردد پس گردش دنیا به دست توست در خش خش جارو کشیدن هات فریاد سبحان الله از گردو غبار خانه می آید ای خانه دار خانه‌ی حیدر میخواستی بار خجالت را برداری از شانه اما حیای تو خیلی خجالت داد حیدر را عطر محبت میوزید از ربناهایت آنجا که در پروانگی هایت بال و پرت میسوخت من را به اسم کوچکم هر شب دعا کردی ممنون از این که مادری کردی این بچه‌ی بی دست و پا را هم بهر حسین خود سوا کردی ای مادر کربوبلا قبل از حسینت تو دستگیر مردم بی دست و پا هستی من دست و پا گم کرده ای بودم در گیر و دار غربت دنیا محکم گرفتم چادرت را برگ خزان بودم بی وزن بودم باد هرجایی مرا میبرد اما تو راهم را نشان دادی ای بی نشانم دورو بر سجاده‌ی تو درگیر بازی های دورانم اما بدان مادر من هر که باشم دوستت دارم ای مادر آیینه و آب با این که حق ماست ما را به‌ دست آتش روز جزا نسپار ما از صراط از آن پل باریک میترسیم ای نور ما از قبر آن خانه‌ی تاریک میترسیم ما روسیاهانیم اما برای درد و داغت مانند بچه های مادر داده از دست گریانیم ما با دو‌ آقازاده‌ی تو کشته شدیم آن روز آن روز دوشنبه بین در و دیوار پیش نگاه آن همه همسایه‌ی بی عار آتش زبانه میزد و محکم بر در لگد میزد سردسته‌ی اشرار میخ در این خانه بودن هم سعادت بود ای کاش یک ذره خجالت بود در سرخی مسمار افتاد بار شیشه‌ پشت در مردم ولی انگار نه انگار فضه بیا افتاد زهرا اما نه انگاری گذشته کار از کار افتاد رد چکمه‌ی اشرار بر روی آن چادر آن چادر پر زخم وصله دار زهرا ولی پای علی از پا نیافتاد محکم گرفته بود حیدر را اما غلاف از حرص میکوبید میگفت دست از مرتضی بردار از فاطمه اصرار از آن چهل ضرب غلاف اصرار آخر هم از اجبار زهرا رهایش کرد فضه بدو که فاطمه غش کرد اینجا به دنبال علی زهرا افتاد از پا در کربلا زینب بین حرامی ها دست از حسینش برنمیدارد فریاد میزد شمر پاشو از روی سینه شد ضربه‌ی اول کند است خنجر درد دارد زینب ولی سر درد دارد شد ضربه‌ی دوم سر میرود تا یک خراش ریز بردارد زینب خودش را زد حداقل ای کاش تیغ تیز بردارد در ضربه‌ی سوم خون از گلویش مثل فواره می آید و دیگر ندارد رنگ ، رخساره ضرب چهارم شد معلوم شد رگها چون ضربه محکم شد رگ نا منظم شد با ضربه‌ی پنجم نفس چون زد به روی خاک گرد و غبار خس خس حلق مبارک رفت تا افلاک ضرب ششم را زد با طعنه گفت این ذبح لب تشنه ست آبی بیارید پیشش بریزید آب را بر خاک حرص خودش را جمع کرد و هفتمین و هشتمین را زد ضرب نهم بود و زینب میان دست و پای خصم گم بود و... ضرب دهم با نیمه‌ی جانش فرمود زینب ارجعی...برگرد به خیمه زینب به خیمه میدود گاهی به روی پا گاهی به زانوها تا اینکه تیغ یازده را زد مظلوم عالم دست و پاها زد اهل حرم حیران سر هم به روی پوستی بند است دنیا به آخر میرسد اینجا چون قلب مادر کنده شد از جا با ضربه‌ی اثنی عشر سر کنده شد از جا @hadithashk
دمِ فاطمه منم نوکر پرچم فاطمه منم تشنه‌لب، تشنه‌ی زمزم فاطمه ندا می‌دهد مؤذن اذان عزا می‌دهد بخوان روضه‌خوان بخوان در عزای غمِ فاطمه بخوان نوحه‌ی ماتم فاطمه بزن سینه‌زن به سینه بزن به سینه بزن در عزای علی که شد فاطمه جان‌فدای علی عزادار باش عزادار مظلومی یار باش عزادار آن مادرِ مانده بین در و میخ و دیوار باش بکن گریه بر گریه‌ی نم‌نم فاطمه به آتش زدند حریم خدا را به آتش زدند حریم علی حریم ولی دل نور را عده‌ای شب‌پرست درِ خانه را مست و هیزم‌به‌دست حریم نبی حریم همه انبیاء را به آتش زدند چه بد زد به در لگد زد به در لگد زد به قرآن و در را شکست فقط در -نه- پهلوی زهرا شکست «پدر، ای پدر، محسنم سقط شد لگد زد به در، محسنم سقط شد علی را رسن‌بسته بردند و من کنار حسین و کنار حسن در آن بین بی‌هوش و با حال بد کمک خواستم، فضه آمد مدد» غم شوهرش یک‌طرف غم کودک پرپرش یک‌طرف گریز غم روضه‌های پسر غم روضه‌ی دخترش یک‌طرف دوان آمده چرا مضطرب، عمه‌جانِ امامِ زمان آمده چرا حرمله با سنان آمده چرا شمر سمت تنی نیمه‌جان آمده چرا خنجرش را کشیده‌است، آه ندیده مگر مادرش قدکمان آمده سرش را بریدند و بر نی زدند چرا دَه سوار به سمت تن بی‌سرش اسب را هی زدند بمیرم برای دل مادر و این‌همه روضه‌ی درهم فاطمه @hadithashk
همرزم مرتضی، مرو ای لشکر علی پشت و پناه من مرو همسنگر علی این خانه با تو خانه و بی تو جهنم است امید خانه‌ام مرو ای همسر علی بی تو تمام شهر برایم غریبه‌اند تنها نذار حیدرو ای یاور علی مردم بدون تو که جوابم نمی‌دهند من تشنه محبتتم کوثر علی زهرا قرار بود که باشم مراقبت رفتی به پشت در تو شدی پرپر علی ای مادر حسن مرو ای مادر حسین رحمی نما به سن کم دختر علی ای ذوالفقار حیدر کرار فاطمه من حیدر رسولم و تو حیدر علی من پهلوان خیبرم و گریه می‌کنم بی تو گذشته آب دگر از سر علی زهرا قرار بعدیمان آن دمی که رفت جان از تن حسینِ تو بالا سر علی آنجا عبا که خواست، دعا کن حسین را از معرکه بَرَد به حرم پیکر علی @hadithashk
این چشم‌های خیس بدهکار را ببخش من را ببخش این همه اصرار را ببخش من میخ را خودم زده بودم به چوبِ در ای میخ کوب...، فاطمه...، نجار را ببخش دیدم زِ شعله بال کبوتر جدا نشد آتش گرفت چادر مادر، جدا نشد هیزم شد و شکسته شد و سوخت در، ولی ای وای من که فاطمه از در جدا نشد گفتم میان کوچه به دنبال من نیا تو بارِ شیشه داری و جان حسن نیا من را که می‌برند فدای سرت بمان زهرا میان این همه دستِ بزن نیا بازوی تو شکست، به بازو مرا کشید از آن طرف تو را و ا ز این سو مرا کشید اول شکست پهلوی تو بعد آمد و... تا مسجدِ مدینه به پهلو مرا کشید در کوچه بعد داد حسن داد می‌زدم تا که حسین گفت نزن داد می‌زدم می‌خواستند اشک مرا در بیاورند می‌زد قلاف و جای تو من داد می‌زدم بانو به اَبکِنی به تباکی مرا ببخش ای روح نور، مادر پاکی مرا ببخش دیدی که پیش شهر زمین خورد مردِ تو زهرا به این محاسن خاکی مرا ببخش من از تو شرمگین و حسینت زِ قحط آب من را حسین کرد کباب و تو را کباب من مرا مغیره کُشت و پس از این به کربلا او را نگاه حرمله و گریه‌ی رُباب داد از گلوی کوچک و ایل و تبار ما تیر سه‌شعبه و نوه‌ی شیرخوارِ ما ما می‌رسیم کرببلا پشت خیمه‌ها وای از رُباب و کودکِ نیزه‌سوار ما @hadithashk
بشکند دستی که شد بر صورت حورا بلند بشکند پایی که شد بر پهلوی زهرا بلند در مدینه برخلاف آنچه می گویند بود قامت مسمارها و قامت درها بلند خانه‌ای را کز حسد طاغوت و جبت آتش زدند دود آن از خیمه‌ها شد عصر عاشورا بلند امتحان قهرمان بدر و خیبر را ببین رفت زهرا پشت در حیدر نشد از جا بلند چند باری بر زمین میخورد بین بسترش فاطمه میخواست هر باری شود از جا بلند پیرهن از جنس عمر ای کاش خیاط فلک لااقل می‌دوخت بر آن قامت رعنا؛بلند بانویی که از عوالم دستگیری می‌کند در قنوتش با مشقت کرد دستش را بلند آستین ها در دهان ها بود ؛ طاقت طاق شد زد به سر شیر خدا ؛شد ناله ی اسما بلند شب به شب دلتنگ تر،بیتاب تر، مظلوم تر کودکان را از مزارش می‌کند مولا بلند غصه‌ی عمر کم مادر برای بچه‌ها قصه‌ای کوتاه بود و این شب یلدا بلند پرچم عباس موجی از پر آن چادر است‌ نام زهرا برقرار و پرچم سقا بلند قدر عمری سوخته قلب حسین از این دو داغ داغ آن قامت کمان و داغ آن بالابلند دست و پایش را بریدید! آه! زهرا آمده از زمین سقا چگونه پس شود حالا بلند @hadithashk
رگ حیات منی و مقابل چشمم تورا چهل نفری در حیاط خانه زدند قرار شد به همه نوبت زدن برسد به صف شدند و تو را دانه دانه دانه زدند برای صورت تو باد هم ضرر دارد چگونه بر گل روی تو تازیانه زدند همه زدند ولیکن مغیره و قنفذ به بازوان تو شلاق وحشیانه زدند و خون مانده روی درب خانه یعنی که پیام تسلیتی را به درب خانه زدند دلم گرفت، شنیدم پس از عیادت تو زمان مرگ تو را پیش هم گمانه زدند در این سه ماهه به جای تو موی زینب را حسن به گریه حسینت به آه شانه زدند..... @hadithashk
بسوزیم و بسوزانیم با گریه دو عالم را که سوزاندند ناموس رسول الله اعظم را لگد بر شاخه خورد و بار افتاد از درختی که به زیر سایه اش گیرد از آدم تا به خاتم را شب تشییع زهرا در سکوت کوچه های شهر علی میبرد روی شانه اش عرش معظم را علی زهرای خود را خاک کرد و زیر لب میگفت از امشب میکشم من انتظار ابن ملجم را به قدری گریه کرد آن شب به بالای سر قبرش ز قلبش شست با اشکش خوشی های مجسم را شتاب دست سنگین را فقط مقداد میفهمد چشیده صبح دفن فاطمه سیلی محکم را تمام نخلها هستند هر شب شاهد اینکه علی در چاه میریزد تمام درد عالم را زنش را عده ای نامرد کوبیدند بر دیوار به که باید بگوید مرد عالم اینچنین غم را همانکه همسرش را زد به طعنه سر سلامت و با تسلیت خود زنده کرد آنروز ماتم را @hadithashk
من محاله از علی جدا بشم اومدم برا علی فدا بشم اگه صد بارم آتیش به پا کنید یا علی میگم تو شعله پا میشم نه فقط شوهرمه اماممه امیرالمومنینِ یه عالمه من و بچه هام همه فداییشیم همه عالمم فداش  بشن کمه بگو درگیرِ شبِ تار بمونم بین لشگری گرفتار بمونم بگو رنگ صورتم نیلی بشه بگو بینِ درو دیوار بمونم با غلاف به روی بازوم بزنن لطمه ها به منِ معصوم بزنن میخ آتشین در که جای خود بگو شمشیرو به پهلوم بزنن اونکه یار مرتضی میشه منم اونی که براش فدا میشه منم اونیکه میون سیلِ دشمنا سپرِ دردو بلا میشه منم @hadithashk
انگاری میدون جنگه کوچه ها شلوغ و تنگه خدا رحم کنه به مادر دلاشون یه تیکه سنگه خیلیا غلاف به دستن گمونم بعضیا مستن کینه داشتن از بابامو راه مادرم رو بستن یکی داد میکشه از سر یکی بد میگه به حیدر یکیشون میزنه طعنه ای امون از دلِ مادر خاطرات بد رقم خورد زخمی روی جگرم خورد دستش از سرم گذشت و ناگهان به مادرم خورد پاره ی تن رسول و به نامِ کوچیک صدا زد الهی بشکنه دستش مادرم رو بی هوا زد الهی براش بمیرم که چشاش سیاهی میرفت از زمین بلند شد امّا راه و اشتباهی میرفت گفت برای این ولایت با همه غما میسازم قصه رو نگی به بابات بمونی محرم رازم @hadithashk
دلِ خوش، بی حضور یار، دست و پا نخواهد شد جهان، بی یوسف زهرا دمی زیبا نخواهد شد برای بنده‌ای که گم شده در ظلمت دنیا هر آن کس هم بیاید دیدنش، مولا نخواهد شد دعای نیمه شب‌هایش همان مُحیِ القُلوبِ ماست دلِ مرده بجز با این دعا احیا نخواهد شد حروف نامه‌ی مجنون به لیلا نیست غیر از اشک بجز با گریه، این عاشق شدن افشا نخواهد شد برو بین تنورِ داغ با حکم ولی الله اطاعت از ولی با شاید و اما نخواهد شد بس است اینقدر حیرانی، دلم میلِ نجف دارد برای طفل، جایی خانه‌‌ی بابا نخواهد شد دلت را پاک کن از عشق غیر از ساقی کوثر دوتا معشوق، در قلبِ موحد جا نخواهد شد منم در بند آن شاهی که اوصاف و ثنایایش چو نعمات خدا بر بندگان احصا نخواهد شد بدون رحمتِ بی منت زهرای مرضیه برات کربلای هیچ کس امضا نخواهد شد خدا را شکر کن هستی میان روضة الزهرا به هرکس اینچنین منزلتی اعطا نخواهد شد چنان لبخند زد بر خادمه با حرف تابوتش دگر آن خنده پاک از خاطر اسما نخواهد شد جوانی که فقط هجده بهار از عمر او رفته بدون شک به یک یا دو جراحت تا نخواهد شد به هم گفتند زن‌های مدینه در ملاقاتش دگر از بستر این قامت‌خمیده، پا نخواهد شد @hadithashk
قدم میزنم طول این کوچه رو چجوری نگاهت رو از من گرفت کبودی مث پوشیه کاملا همه صورتت رو تماما گرفت دلم واسه چشمات چقد تنگ شده خونه تاریکه نوره چشمات نیست پر از رد چکمست از در به بعد توو خونت دیگه رد پاهات نیست ببین روزگار منو بعده تو غمامو تووی چاه حل میکنم شبا بعده گریه میرم بی صدا همش چادرت رو بغل می کنم دلم خیلی تنگه خدا شاهده همش جانمازت رو بو میکنم حواسم نبود و به جای عبام دارم چادرت رو رفو میکنم میگن فضه دیده چیشد پشت در گلم رو جدا کردن از مادرش چی میشد شیاری روی در نبود دیدم رد شد از بین در خنجرش رسیدم دیدم در روو جسم تو بود سر میخ چجوری توو پهلوت بود مگه در سپر واسه جسمت نبود رد تازیونه روو بازوت بود رهام کردی اما به زوره غلاف صدا ضربه ها جون من رو گرفت خدا خیر بده فضه با چادرش چشای حسین و حسن رو گرفت بریدم بریدم ببین فاطمه از این زندگی پامو پس میکشم خبر داشته باش بعده داغت گلم یه مُردم که دارم نفس میکشم.... @hadithashk
زدم بیرون از اون در هم گذشتم یه نخلستون پناهه آهه من شد غریبِ شهرم و هیچکس ندارم فقط بغضم ببین همراهه من شد داره زانوم میلرزه از اون روز دیگه نایی برا حیدر نمونده چجوری جای سالم داشته باشی جای سالم روی اون در نمونده... کبود و زخمی و تاریک و پر درد دارم حال الانه ماهو میگم چقد همراهمه سنگه صبوره شنید درد و دلامو ؛ چاهو میگم... باید برگردم و واست بخندم شاید یک بار دیگه تو بخندی... زدم بیرون که راحت باشی تنها میخوای زخمای بازوتو ببندی.... رسیدم خونه و خونه تمیزه رها میکردی این ویرونه رو کاش حواسم به غمام پرته ببخشید خودم جارو میکردم خونه رو کاش بشین و استراحت کن عزیزم با این حال بچه هات سامون نمیخوان اذیت میشی دستاسو نچرخون اینا مادر رو میخوان نون نمیخوان... @hadithashk