آیه های غریب بودن را
از غم چشم زخمی ات خواندم
حق بده با زیارت لبهات
مات و حیرت زده اگر ماندم
عمه می گفت که سفر رفتی
چه شد از نیزه سر در آوردی؟
خبرت را ز تشت زر دارم
همه جا جز خرابه می گردی؟
من خبر داشتم تو را کشتند
به روی عمه جان نیاوردم
گرچه زخمم زیاد بود اما
من برای تو گریه می کردم
بعد یک مدتی که آمده ای
چقدر ساکتی پدر جانم
حرف های نگفتنی ات را
از لب زخمیِ تو می خوانم
بشکند دست خیزران ای کاش
که لبت را ترک ترک کرده
این لبِ لب پریده ی پر خون
یاد مرثیه ی فدک کرده
خبرت هست که چهل منزل
سر بر نیزه ات چه با ما کرد؟
همسفر راستی خبر داری
زجر با من چقدر، بد تا کرد؟
گرچه با ما تو همسفر بودی
من ولی گم شدم تو فهمیدی؟
پیر شد دخترت در آن یک شب
علتش را ز عمه پرسیدی؟
راستی از عموی من چه خبر
زخم چشمش هنوز بهتر نیست؟
به عمویم خبر بده بابا
گوشوار رقیه دیگر نیست
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#حسن_کردی
@hadithashk
نشستی روبهرویم ، اشک شوق از دیدهی تر رفت
غم طولانی دوری تو از یاد دختر رفت
خلاصه آمدی..، با سر رسیدی..، دست هایت کو؟
بغل وا کن برای من که صبر دخترت سر رفت
خیالت تخت باشد ! رختخوابم نرم و راحت بود
چهل منزل سرم تنها به روی بالِش پر رفت
تو بی حلقومی و انگشترت هم گم شده بابا!
گمانم خاتمِ بیمعرفت همراه حنجر رفت
شبیه جدّهام این روزها دنبال دیوارم
ببین ! طرز قدمبرداشتنهایم به مادر رفت
شبی افتادم از بالای ناقه ، زجر کُفری شد
کشید آنقدر دست کوچکم را ، شانه ام در رفت
به خولی گفته بودم زیورآلات مرا بردار
نمیدانم چه حرصی داشت ، دستش سمت معجر رفت!
نبودی و سنان هم محض تفریحش مرا می زد
گُل نیلوفرت در کوچه با این مستِ کافر رفت
سر بازار رفتن بی علی اکبر مکافاتیست
نباید بین نامحرم پدرجان! بی برادر رفت
میان آن شلوغی هدیه ات را دختری دزدید
حواسم پرت شد یک ثانیه ، دیدم گُلسَر رفت
در آن بزم حرام مِی سکینه داشت جان می داد...
همین که صحبت از لفظ کنیز و کیسهی زر رفت
مرا با خود ببر..، ویرانه جای ماندن ما نیست
به هر ترتیب از این دنیای تیره باید آخر رفت
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#بردیا_محمدی
@hadithashk
داغِ تو از آیینه ها دریا گرفته
دریایِ من را خشکیِ صحرا گرفته
من آمدم گودال، دیدم در شلوغی...
شمر آمده بر رویِ سینه جا گرفته
مانند گندم لِه شدی آخر عزیزم
بدجوری از زینب، تو را دنیا گرفته
یک شب شنیدم در تنورِ گرم بودی
گفتند مادر پیشِ تو احیا گرفته
حالا رسیدم شام و دیدم بِین مردم...
اینجا سرِ ناموسِ تو دعوا گرفته
از صبح تا شب ، ما دَمِ دروازه بودیم
ما مانده ایم و صورتِ گرما گرفته
ما را برایِ رونق از بازار بردند
بازارِ آزار و اذیت پا گرفته
سنگ از سَرِ بامی به رویِ اصغرت خورد
حالا ربابه باز هم لالا گرفته
آنکه دَمِ گودال خندیده به حالم
اینجا سرت را رویِ نِی بالا گرفته
ای معنیِ هر آیهٔ تطهیرِ قرآن
در بَزمِ مِی بختِ سیاهِ ما گرفته
یک پیرزن اینجا به منظورِ تَصَدُق
رو سویِ ما نان و کمی خرما گرفته
#حضرت_زینب_س
#عزیزم_حسین_ع
#مهدی_قربانی
@hadithashk
من اگر دیده ی گریان دارم..
حرف ناگفته فراوان دارم
مُهر غم خورده به روی دهنم
من غریب بن غریبم!حسنم!
"یا مُذِلّ" مانده میان گوشم
وسط خانه زره میپوشم
خسته ام من ،نفسم سنگین است
آتش زهر مرا تسکین است
گوشواره ست میان دستم
کشته ی چادر خاکی هستم
حق بده سوخته از غم حالم
کوچه ای تنگ شده گودالم
با ابالفضل و حسین و زینب
روضه فاطمه دارم هرشب
در غریبی عرقِ سرد بد است
دیدن قنفذ نامرد بد است
بد مغیره جگرم را سوزاند
با قلافش چه رجزها میخواند..
گفت و سوزاند دل دنیا را..
من همانم که زدم زهرا را!
دم آخر به لبم یا زهراست
میخ در داغ تر از زهر جفاست
روی قبرم بنویسید محن..
کشته ی ضربه ی مسمار حسن!
ذکر "لایوم " گرفته لب من
پس بگویید حسین جای حسن
جای سَم ناله بر آن دشنه کنید
جای من گریه برآن تشنه کنید
حجره تنگ است ولی لشکر نیست
زهر سخت است ولی خنجر نیست
دور من شمر و سنان بود نبود
حرف حمله به زنان بود نبود
پس بیایید که ما گریه کنیم
همه بر کرببلا گریه کنیم
#شعر_شهادت_امام_حسن_ع
#سید_پوریا_هاشمی
@hadithashk
زبان حال امام حسین(ع) به حضرت زینب(س)
سپردمت به خدا و به سوره کوثر
به گریه های ملائک به ناله ی مادر
سپردمت به خدا و به دستهای بریده
به پرده های عفاف و به سایه ی حیدر
به حور گفتم اگر شد مراقبت باشد
و از بهشت بیاورد چند لایه ی معجر
به شام غصه نخور گر که خارجی گفتن
به روی نیزه بخوانم چند آیه ی محشر
#حضرت_سیدالشهدا_ع
#حضرت_زینب_س
#رضا_جهانگیری
@hadithashk
شهر آذین شده و قافله در پشت در است
مه عاشور بود یا که عزای صفر است
اُسرا بر در دروازۀ ساعات ای وای
ز شرار جگر عمّۀ سادات ای وای
پیش زینب به علمدار، جسارت هیهات
دختر فاطمه و بزم اسارت هیهات
آنکه سیلی به رخ حضرت زهرا می زد
تازیانه به تن زینب کبـــری می زد
ســر بـــازار نفس از تب غم بر لب بود
روضه خوان فاطمه و گریه کُن اش زینب بود
مردکی پست به دور اُسـرا صف می زد
تا بسوزد دل ناموس خدا کف می زد
........
آه مردم به پریشانی ما می خندید ؟
ز چه بر بی سر و سامانی ما می خندید
سنگ ها میخورد از بام به پیشانی ما
کم بخندید به این پاره گریبانی ما
ما که از هجر عزیزان خدا جان به لبیم
همگی نور دل احمد و زهرا نسبیم
این چه رسمی ست به لبهای همه حرف بد است
پاسخ وا ابتا گفتن طفلان لگد است
پایکوبی به بر نیزه ی سرها نکنید
این زنان را سر بازار تماشا نکنید
شامیان سنگ به سرهای مطهر نزنید
پیش مادر به سرِ کوچک اصغر نزنید
دختری روی شتر موقع خواب افتاده
از سـرِ نـیـزه سـرِ طـفل ربـاب افـتاده
ننگتان باد که این شیوه ی مهمانی نیست
بین این شهر مگر مرد مسلمانی نیست ؟
همه جا با رسن و و بند و طنابم نبرید
با حسینم وسط بزم شرابم نبرید
خیزران هرچه به آن گوهر لبها بکند
نگذارید که دردانه تماشا بکند....
#مصائب_شام
#دروازه_ساعات
#امیررضا_فرجوند
@hadithashk
باید بنویسند مرا فاطمهیِ شام
هم روضه و هم مقتل و هم زمزمهیِ شام
کرسیِ حکومت مگر از آنِ یزید است؟
نه!، خونِ تو حاکم شده در محکمهیِ شام
از کوچه و بازار، دلم خون شده بابا
بیزارم از این مردم و این همهمهیِ شام
"در مجلس ما ماهِ رخ دوست تمام است"*
از نورِ تو روشن شده امشب همهیِ شام
پهلویِ شکسته، دلِ زخمی، نفسی سرد
باید بنویسند مرا فاطمهیِ شام
شرحِ غمِ من چیست؟، همین مویِ سفیدم
من وارثِ درد و غمِ زهرایِ شهیدم
قربانِ لبِ خشک و جراحاتِ گلویَت
من سوختم از اینکه چنین سوخته مویَت
آه از لب و دندانِ تو و داغِ دلِ من
ای وای، بمیرم ردِ خون است به رویَت
آغوشِ تو کو؟، حرفِ پدر-دختریام کو؟
وقتش شده که پر بکشم باز به سویَت
دلتنگِ تو و خندهیِ زیبایِ توام من
دلتنگِ همان خندهیِ هنگامِ وضویَت
هرچند که مویِ سرِ من سوخته امّا
من سوختم از اینکه چنین سوخته مویَت
ویرانه چه سرد است، ولیکن به تو گرم است
"ای عشقِ دل افروز دلِ من به تو گرم است"*
تو قاریِ قرآنِ منی هرچه که باشد
بابایِ منی جانِ منی هرچه که باشد
بالا بروَد آب، وَ یا سنگ ببارد
آرامشِ چشمانِ منی هرچه که باشد
در تشتِ طلا یا به رویِ نیزهیِ دشمن
تو زینتِ دامانِ منی هرچه که باشد
اسبابِ پذیراییِ من دستِ پر از خار
اما تو که مهمانِ منی هرچه که باشد
دندانِ شکسته، لبِ پر خون شده، امّا
تو قاریِ قرآنِ منی هرچه که باشد
تو آمدهای پیشِ منِ خسته شبانه
"ای تیرِ غمت را دل عشّاق نشانه"*
حافظ
فصیحی
شیخ بهایی
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#علی_گلچین_پور
@hadithashk
یا به دیر راهبی یا در تنور کافری
هر کجا که میروی از مردمش دل میبری
صورتت نیلوفری موهات هم خاکستری
با همین آشفتگی ها نیز خیلی محشری
تو ته گودال رفتی من میان ازدحام
از تو عمامه کشید این قوم ، از من روسری
سوره هایت یک طرف آیات کوثر یک طرف
صد پسر در خون بغلتد گم نگردد دختری
هر که گفته بی حجابم بشنو و باور نکن
روی نی رفته عمویم تا نیافتد معجری
ناز ما را دارد این ایام سیلی میخرد
دست شیطان میخورد بر صورت حور و پری
شام خلوت بود قبل از ما ولی حالا شده
کوچه ها پر جمعیت بازارها پر مشتری
با همین احوال شی شیرین زبان هه هستم و
با همین سَ سر تُ تو هم باز پِ پِ پدّری
زودتر من را بیا بردار از اینجا ببر
تا نیافتاده برایم اتفاق بدتری
#وحید_عظیم_پور
@hadithashk
.خسوف رُخم، لطمه بر ماه زد
کمر درد من، شعله بر آه زد
شبی گم شدم، زجر پیداش شد
مرا زد ... خودش را به آن راه زد
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#رضا_دین_پرور
@hadithashk
اگر از غصه و غم بی قرارم
اگر صدها گره باشد به کارم
ندارم غم؛ همیشه مشکلم را
به دست این سه ساله می سپارم
#حضرت_رقیه_س
#سید_مجتبی_شجاع
@hadithashk
عمه مرا نشانده و دارد یکی یکی
این خارهای پای مرا در میآورد
یک دختری کنار پدر بین گریههام
میخندد و ادای مرا در میآورد
#حضرت_رقیه_س
#علی_رفیعی (حبیب)
@hadithashk
یتیمی سخته خب بابا یتیمی دردسر داره
از احوالِ بدِ جسمَم فقط عمه خبر داره
نشد باز رو به آغوشِ تو در رو وا کنم آخه
نه آغوشی برات مونده نه این ویرونه در داره
میون راه، بازیمون ، توو جمعِ بچهها این بود
کی روی دست و پاش زخمِ مغیلان بیشتر داره
زمین خیلی میفتادم منو عمه بغل میکرد
سرِ من شد که عمه دائماً دردِ کمر داره
به دندونام نشو خیره خجالت میکشم بابا
مقصر نیستم سیلی واسه دندون ضرر داره
نهکه ترسیده باشم نه ولی عادت ندارم که
خرابه سرد و تاریکه شباش خیلی خطر داره
برو دعوا کن این زجرو منو خیلی اذیّت کرد
شاید دعواش کنی دست از سرِ ما دیگه برداره
نمیدونم دیگه بعد از عمو دنیا برایِ ما
چی توو بزمِ شرابِ قاتلاش مَدِّ نظر داره
درسته؟ من گرسنه باشم اما ای سرِ سوخته
تو برگردی و بوی نون تمام شامو بر داره؟
سرت رو میفروختن خب منم دستام خالی بود
مگه هر کس تو رو داره نیازی هم به زر داره؟
دلِ من تنگ بود واسهت، تو رفتی دِیر؟ حرفی نیست
دلم خیلی شکست، دختر، توقع از پدر داره
خبر داری که من چن وقته با یک چشم میبینم؟
یا از رو اسب افتادم عمو اصلاً خبر داره؟
با من بازی نمیکردن منو بازیچه میکردن
میگفتن هر کی زودتر از سرش معجر رو ور داره
به عمم گفت غساله نمیدیم دخترت رو غسل
باید ما با خبر باشیم بیماری اگر داره
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#گروه_شعر_یامظلوم
@hadithashk