سرم زیادی داد نزن
توصورتم زیاد نزن
رونیزه هاس عموم ببین
بالاخره میاد نزن
سوزوندی اهل حرمو
میکشی موی سرمو
این همه اذیتم نکن
پس بده اون معجرمو
رونیزه گریون منه
باباحسین جون منه
روتازیونه تو ببین
گمون کنم خون منه
مگه تو هم سن منی
النگوهامو میکَنی
عموم بیاد بهش میگم
چجوری داری میزنی
از اینجاسر بابا رو تو بغل گرفت.....
روضه خون سرت شدم
همدم خواهرت شدم
نشد نداره حرف تو
شبیه مادرت شدم
یک بغل آرزوم شده
کارم دیگه تموم شده
خداروشکر طفل رباب
همسفر عموم شده
سینه ی زخمی منو
کشیدنش دم تنور
گوشواره هامو ندادم
اون آقاهه کشید به زور
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#مرتضی_عابدینی
@hadithashk
742.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
او را به خدا جان جهان باید گفت
بر خاک قدم هاش جنان باید گفت
محبوب خدا سه ساله است از این رو
هر روز سه مرتبه اذان باید گفت
#حضرت_رقیه_س
#شهریار_سنجری
@hadithashk
نگین، حسینِ و رکاب، زینب است
شکوهِ صبرِ بیحساب، زینب است
اگر چراغِ هدایت، حسین شد
فروغِ آن به هر خراب، زینب است
میانِ آتش و هجومِ نیزهها
حدیثِ روشنِ کتاب، زینب است
صدای حق اگر به کربلا رسید
طنینِ آن در انقلاب، زینب است
به دوشِ خویش بارِ داغ را کشید
ستونِ خیمهٔ مصاب، زینب است
پس از غروبِ خونفشانِ عاشقان
طلوعِ صبرِ آفتاب، زینب است
سلام بر تو، ای شکوهِ استقامت
تمامِ عزت و ثواب، زینب است
#حضرت_زینب_س
#محمد_بختیاری
@hadithashk
اگر که محرم اسرار خواهی
اگر در وقت غصه یار خواهی
توسل کن به نام این سه ساله
اگر برکت به کسب و کار خواهی
#حضرت_رقیه_س
#سید_مجتبی_شجاع
@hadithashk
آیینه دار زینب و زهرا رقیه
کوچکترین انسیة الحورا رقیه
پشت سرش بی شک دعای پنج تن بود
آدم اگر می گفت اول یا رقیه
خورشید در منظومۀ عشق حسینی
صد سال نوری راه دارد تا رقیه
سنش اگر کم هم طراز انبیا بود
مانند کوثر آیت العظمی رقیه
جا داشت روی شانۀ کعبه اباالفضل
جا داشت روی شانۀ سقا رقیه
آرام تر از هر زمانی بود اصغر
می خواند تا بالا سرش لالا رقیه
تنها نَه سال شصت و یک تا روز محشر
هر فتنه ای را می کند رسوا رقیه
پا بر مغیلان می نهد اما محال است
روی سر موری گذارد پا رقیه
این طفل بی آزار را آزار دادند
زجر بدی را دید در دنیا رقیه
زینب ز پا افتاد وقتی دید در راه
طفلان همه بر ناقه اند اِلّا رقیه
مقتل که می خواندم شبی با خویش گفتم
پیدا نمی شد کاش در صحرا رقیه
وقتی که پیدا شد خمیده راه می رفت
شد پیرتر از زینب کبری رقیه
حتی در اوج ضعف هم چیزی نمیخواست
جز دست گرم و بوسۀ بابا رقیه
دیدار حاصل شد ولی دستی نیامد
تنها سر آمد دیدنش اما رقیه...
حیرت زده پرسید عمه این سر کیست؟
یاللعجب نشناخت بابا را رقیه!
قلبش ندا سر داد این سر کعبۀ توست
پروردگارت آمده اینجا رقیه
خود را مرتب کرد تا در چشم بابا
باشد همان دردانۀ زیبا رقیه
از بوسه اش جان میگرفت، اینبار اما
جان داد با بوسیدن لب ها رقیه
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#علی_ذوالقدر
@hadithashk
کودکت پیر شده
دخترت در غم تو پیر و زمینگیر شده
کاش من را ببری
نفسم بی تو پدر آه نفسگیر شده
روز خود شب کردیم
دم دروازه ساعات همه تب کردیم
بین انظار پدر
همگی گریه به حال دل زینب کردیم
همه آزار شدیم
زخمی از سلسله و کعب نی و خار شدیم
عمه تسکین میداد
عمه تب کرد دوباره همه بیمار شدیم
بین آن بزم شراب
خیزران خوردی و لعل تو ز هم گشت جدا
وای دندان که شکست
هم زمان با دندان خیزران گشت دو تا
تشرم زد که بخواب
زجر از زجر که دیدم پدر آزار شدم
خواب بودم بابا
ناگهان با لگد حرمله بیدار شدم
بالشم دست تو بود
بسترم خاک شد و بالشم از سنگ شده
پره زخمه بدنم
به سر دوش عمو جان دل من تنگ شده
سوخته بال و پرم
سوخت هم موی سرم سوخته بابا جگرم
کاش من را ببری
زخم و تاول شده سوغات من از این سفرم
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#داریوش_جعفری
@hadithashk
در طالع ما حافظمان ست رقیه
در سفره ی ما برکت نان ست رقیه
در معنی نامش که حدیثی ست مفصل...
چون نور خدا در جریان ست رقیه
این قند مکرر به پدر ، دختر و مادر
پس قبله ی آقای جنان ست رقیه
دردانه چه دل برد و چه نازک سخنی کرد
شه دختر شیرین سخنان ست رقیه
در زهد ، بزرگی متوسل به عدد نیست
فارغ ز زمان ست و مکان ست رقیه
با ندبه در آغوش خودش دید پدر را
الگوی همه منتظران ست رقیه
در چوبه ی تابوت نرفت علتش این بود
با چوب جفا ، سوخته جان ست رقیه
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#حامد_آقایی
@hadithashk
دمید طلعت مهر از پسِ غبار اینجا
شکست بغضِ سهساله کنارِ یار اینجا
منی که مأمنم آغوش امن بابا بود
به درد دوری بابا شدم دچار اینجا
به پا دویدم و با سر دویده ای سویم
به سر رسیده شب تلخ انتظار اینجا
تو بوده ای غزل دفتر خدا، بابا
رسیده از غزلت مصرعی قصار اینجا
ز سروِ بی بدنت، سرزده شکسته سری
رسیده از سر نی ماه گل عذار اینجا
سرش شکسته ولی نیست سرشکسته پدر
نشسته در بر من کوهی از وقار اینجا
پس از فراق رسیده است گل به دامن من
ولی ندیدمش از اشک بی شمار اینجا
به دست های شفای پدر رود بیرون
ز پای خسته ی من نیش های خار اینجا
رسیده ای تو روا باشد از غمت اکنون
رقیه گریه کند با دلی نزار اینجا
به حال زار من ای ابر دیده باران شو
مجال نیست برایم دگر، ببار اینجا
دوای درد تو بودم امید من بودی
ز بخت خفته شده آخرین قرار اینجا
به غیر جان چه کنم نیست لایقت ای جان
به پیشواز حضورت کنم نثار اینجا
به جان خسته ی من تندبادِ غم زده است
شبیه پیکر تو زخم بی شمار اینجا
ببین که طفل سه ساله شبیه پیرزنی است
ببین شبیه زمستان شده، بهار اینجا
کمند زلف سیاهم بگو که یادت هست
نمانده زلف من و معجر و خمار اینجا
به عشق تو که تویی سومین امام ای عشق
ندید صفحه ی عمرم دگر چهار اینجا
خدا کند که نیایی به شام تیره ولی
اگر دوباره بیفتد تو را گذار اینجا
ببین که خاک سیاه خراب شام شده
ز کیمیای رقیه چه پرعیار اینجا
ببین خرابه نمانده، رقیه آباد است
دگر خرابه شده بهر من مزار اینجا
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#جواد_محمودآبادی
@hadithashk
آیه های غریب بودن را
از غم چشم زخمی ات خواندم
حق بده با زیارت لبهات
مات و حیرت زده اگر ماندم
عمه می گفت که سفر رفتی
چه شد از نیزه سر در آوردی؟
خبرت را ز تشت زر دارم
همه جا جز خرابه می گردی؟
من خبر داشتم تو را کشتند
به روی عمه جان نیاوردم
گرچه زخمم زیاد بود اما
من برای تو گریه می کردم
بعد یک مدتی که آمده ای
چقدر ساکتی پدر جانم
حرف های نگفتنی ات را
از لب زخمیِ تو می خوانم
بشکند دست خیزران ای کاش
که لبت را ترک ترک کرده
این لبِ لب پریده ی پر خون
یاد مرثیه ی فدک کرده
خبرت هست که چهل منزل
سر بر نیزه ات چه با ما کرد؟
همسفر راستی خبر داری
زجر با من چقدر، بد تا کرد؟
گرچه با ما تو همسفر بودی
من ولی گم شدم تو فهمیدی؟
پیر شد دخترت در آن یک شب
علتش را ز عمه پرسیدی؟
راستی از عموی من چه خبر
زخم چشمش هنوز بهتر نیست؟
به عمویم خبر بده بابا
گوشوار رقیه دیگر نیست
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#حسن_کردی
@hadithashk
ناموس تو سربهزیر شد ، بمیرم
خواهرمون گوشهگیر شد ، بمیرم
تا که بحث کنیزو پیش کشیدن
سکینه یک شبه پیر شد ، بمیرم!
#بردیا_محمدی
@hadithashk
گوش دنیا تشنهی آوای پُر تکرار ماست
ذکر زیبای حسین از بهترین اذکار ماست
دلرُبایی می کند از عالم بالا حسین
در دل عرش برین هم صحبت از دلدار ماست
حا و سین و یا و نونش قابل تفسیر نیست
نام بی تشریح این ارباب از اسرار ماست
کوچههای شهر ما شکل حسینیّه شدند
بس که این ایّام پرچم بر در و دیوار ماست
ارمنی های محلّه بیرقش را می کِشَند
معجزات این چُنینی کارِ عشق یار ماست
حال ما تنها به لطف روضه بهتر می شود
دوری از ذکرِ مصیبت ، رنجِ محنتبارِ ماست
مُشتری ثابتِ اشکِ من و تو ، فاطمه است
چند قطره مختصر هم گرمی بازار ماست
در حسینیّه حضور انبیا حس می شود
در دل طوفان گریه ، نوح سُکّاندار ماست
لب به تربت زد ، زبان لالِ مجلس باز شد
خاک پاکِ کربلایش خواهش بیمار ماست
نسل اندر نسل فرش روضه جارو میزنیم
در حقیقت پادویی بزم هیئت کار ماست
مسلک ما امتدادِ مسلک سیّدعلیست
با یزیدانِ زمانه دشمنی ، معیار ماست
مثل جَدِّ تشنهاش ، با خانواده جان سپرد...
نامِ زهرا خانمش سرلوحهی ایثار ماست
در صف محشر به داد ما ، رقیّه می رسد
تا ابد لعنت بر آنکه در پیِ انکار ماست
ضربِ دستِ زجر محکم بود ، دستش بشکند!
تاری دیدِ رقیّه ، موجبِ آزار ماست
گفت : بابا ! دخترت را شِمر در انظار بُرد
خوب میدانی دویدن در شلوغی عار ماست
روزه ام را بوسه بر زخم لبت وا می کند
این خرابه شاهدِ زیباترین افطار ماست
#حضرت_رقیه_سلام_الله_علیها
#رهبر_شهید
#بردیا_محمدی
@hadithashk
محبوب من به خانهی غمها خوش آمدی
دیر آمدی به منزلم اما خوش آمدی
بعد از تو گریه همدم من شد، کنار من
غمگین ترین رقیهی دنیا خوش آمدی
قهرند با رقیهی تو دختران شهر
پیش من این غریبهی تنها خوش آمدی
با زخم گونه نیز قشنگم قبول کن
زخمی ترینم ای سر زیبا خوش آمدی
بین جماعتی که مرا سنگ میزدند
میدیدمت برای تماشا خوش آمدی
رفتی نگفته ای دل ما تنگ میشود؟
حالا که آمدی به بر ما خوش آمدی
با بوی عطر و نان به کنارم رسیدهای
ای رفته در تنور و کلیسا خوش آمدی
در تشت پیش پای زنازاده بودهای
اه ای سر شبیه به یحیی خوش آمدی
آخر نجات دادمت از خانهی یزید
ویرانه بهتر است از آنجا خوش آمدی
پن:غزل در استقبال غزلی از فاضل نظریست
#شعر_شهادت_حضرت_رقیه_س
#سید_محمد_حسین_حسینی
@hadithashk