eitaa logo
هَم کَلام🕊️
5.5هزار دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
3.9هزار ویدیو
12 فایل
با من هَم کَلام شو تو دردات رو بگو من روش مَرهَم میذارم😌❤️‍🩹 اینجا پاتوق نوجوونای باانگیزس👊🏻 جون دلم؟ https://6w9.ir/Harf_11051828 @fatemeh_tajeryan تبلیغاتمون👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/1390674976C250716ebab کپی؟⑤صلوات براظهوراقا
مشاهده در ایتا
دانلود
این طوری برنامه ریز شووو🎀🦦 🕊|@ham_kalam
آزادی ِ ممنوع پارت سیزدهم شبیه طاهر شده بودم. از در پانسیون که بیرون میرفتم حتما قبلش چک میکردم که قرآن داخل کیفم باشد . مداد کوچکی لایش گذاشته بودم برای حاشیه نویسی . بهترین زمان برای خواندنش شبها قبل از خواب بود و در مسیر رفت و برگشت از دانشگاه. دوهفته‌ای بود طاهر به سراغم نمی‌آمد فقط از دور با لبخندی همراه با احترام به من سلام میکرد. این کار اورا درک میکردم ، میخواست به من فرصت بدهد . او هم مثل شازده کوچولو به صبر کردن ، عادت کرده بود. امروز عصر زودتر از همیشه دانشگاه را ترک کردم سرحال بودم در پوست خودم نمی‌گنجیدم می‌خواستم گوشه‌ای بنشینم و فقط آن کتاب را بخوانم. سِحر شده بودم به آن وابسته شده بودم با من حرف می‌زد برای من نوشته شده بود فقط برای من. انگار او هم به من وابسته شده بود. به پانسیون رسیدم ،مادام راشل با چنان ذوقی گفت : بُن کوغَژ ! (خسته نباشی )لی لی جون ! چه به موقع رسیدی تازه قهوه دم کردم بفرما این یکی رایگانه! با خوشحالی از پشت گردن مادام را بغل کردم : merci madame مادام فکرکردبه خاطر قهوه است : oh la la لی لی فقط این یکی رایگانه ها!! سرخوشانه خود را روی صندلی مقابلش انداختم: حالم خیلی خوبه مادام. می‌دونی چه حس خوبی میده وقتی یه چیزی داری که میتونی همش با اون حالتو خوب کنی؟ مادام قهوه را داخل فنجان ریخت و هل داد به سمتم: دیدی لی‌لی! گفتم که همیشه باله جواب میده می‌دانستم حرف از چیزی که به آن رسیده بودم بی فایده است ،با خنده ای شیطنت آمیز گفتم: حق با تو بود باله زندگیم رو عوض کرد . پیرزن تنها از این که موقعیتی پیدا کرده بود که بتواند با کسی صحبت کند به وجد آمده بود و فکر می‌کرد همه اینها به قهوه مربوط میشود. با اشتیاق بیشتری به طرفم خم شد : من همیشه به دخترایی که اینجا میان همین توصیه رو میکنم ولی شاید تو اولین نفری هستی که گوش کردی و سراغ دوست پسر نرفتی . پسرا هر چقدر هم که بگن عاشقتن و چقدر خوب می‌رقصی و بیا ناهار مهمون من باش ، آخرش واسه لذت بردن خودشونه. فرداش جوری لمست میکنن که معذب میشی... او از قضیه رافائل خبرنداشت ولی انگار داشت سر آن موضوع به من تانه می‌زد . حالم گرفته شد ، بابت قهوه از او تشکر کردم : مادام دوست دارم بیشتر راجع به باله باهم حرف بزنیم(تقه ای به فنجان زدم ) ولی دفعه بعدی پولشو حساب میکنم. بعد از حدود دوهفته طاهر را در راهروی دانشکده دیدم مقابل تابلوی اعلانات ایستاده بود ، اعلامیه نمایشنامه ای را میخواند که در ابعاد A2 به صورت تصویری و رنگی نصب کرده بودند. رفتم شانه به شانه اش ایستادم ،هنوز متوجه حضورم نشده بود ، گفتم : به نظرم تئاتر جالبیه ، تو میری ببینی؟ خودش را جمع کرد ، صدایش را کمی صاف کرد، انگار هول شده بود : آهان بله نمایشنامه در انتظار گودو رو میگید ، از آثار بِکِت هست ، یعنی نه ! ،راستش تصویر نمایشنامه منو به فکر فرو برد خواستم قیافه روشنفکر ها را به خود بگیرم: آره نمایش پوچ و اَبزودیه، از اول تا آخر دو تامردمعلوم نیست منتظر چی وایسادن! پایانشم بازه ! اونی که منتظرشن هیچ وقت نمیاد تصویری که طاهر به آن می‌نگریست دو مرد با قیافه‌هایی شبیه به چارلی چاپلین کنار درختی ایستاده بودند طاهر شروع کرد به حرکت کردن و حرف زدن، انگار از من نیز انتظار داشت دنبال او بروم : می‌دونی لیلی مفهوم انتظار گاهی می‌تونه با معناترین موضوع بشه و بعضی وقتا تبدیل بشه به ‌بی ارزش‌ترین و پوچترین مسئله. در دلم گفتم: وای طاهر از یه تصویر هم فلسفه میبافی؟ با اشاره ی دست مرا هدایت کرد به سمت کافه سیار دانشکده که کنار حوض بزرگ محوطه زیر سایه چنار صد ساله، بساط میکردند . من نیز مسیر او را دنبال میکردم. به فروشنده گفت : دوتا شیر قهوه و دو تا تارت سیب کاراملی با خوشحالی گفتم: وای چقدر به موقع ! دیگه داشتم ضعف می‌کردم ولی مال خودمو حساب می‌کنم . بی توجه به اینکه من چه گفته‌ام حدود ۲۵ یورو به فروشنده داد باشیر قهوه ها به طرفم آمد ،معلوم بود ذهنش به شدت درگیر حرفهایی ست که میگوید: لیلی گاهی خدا سالها منتظر کسی میمونه تا به سمتش بیاد ، از منتظر موندن خسته نمیشه ولی اون آدم هیچگاه نمیره سمت خدا انگار میخواستم از ان آدم مجهول الهویه طرفداری کنم گفتم: خب اون آدمی که اصلا نمیدونه خدا منتظرشه ، تقصیرش چیه؟ اون که مقصر نیست! با آرامش گفت : قصور اون اینه که به نشونه ها توجه نکرده، خدا سر راه همه ی آدما نشونه می‌ذاره، کافیه یه کم خلوت کنن تا بتونن ببینن خواستم شیر قهوه را بخورم که داغی آن لبم را سوزاند . کمی من من کرد و دو تا برگه از جیبش در آورد : دوتا بلیط موزه لوور گرفتم ، آم‌م‌م ...وقتشو داری بیای؟ پایان پارت سیزدهم 🕊|@ham_kalam
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا