eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمهای راستگو : خیلی زود خیلی راحت عاشق میشن؛ خیلی راحت احساسشونا بروز میدن؛ خیلی راحت بهت میگن دوست دارم؛ خیلی دیر دل میکنن؛ خیلی دیر تنهات میزارن؛ اما ؛ وقتی زخمی بشن؛ ساکت میشن؛ خیلی راحت میرن؛ و دیگه هم بر نمی گردند ...
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_هشتادوچهارم نامحرم ترینِ نامحرما میدونستمش و حتی نگاه
سرگذشت خودمو جمع و جور کردم و جهانو توی بغـلم محـکم گرفتم و از جام بلندشدم.جمال وارد اتاق شد زیرلـب سلامی گفتم.سعی میکردم سرمو به جهان گرم کنم تا مجـبور نباشم با جمال چشم تو چشم بشم.هرازگاهی که نگاهش میکردم‌ و رفتارشو زیرنظر میگرفتم دستپاچه بنظر میرسید نگاه سرگردانش دست های لرزانش و چشم هایی که نمیتونست یک جا ثابت نگاهشون داره و دائم به اینطرف و اونطرف تکونشون میداد،همه نشانه ی دستپاچگی بود دستاشو به هم گره کرده بود و داشت خودشو برای حرف زدن آماده میکرد.سکوتش رو که دیدم،جـسارت به خرج دادم وگفتم چیزی شده جمال خان؟ جمال به زور لبخندی زد وگفت اتاقی با تمام وسایل آماده کردم تا به اونجا نقل مکان کنیم.بدون اینکه فکر کنم گفتم اما این اتاق و وسایلش برای من کافیه تازه فهمیدم که چی گفتم منظورِ جمال رو فهمیدم داشت ازم میخواست که باهم، هم اتاق بشیم.بغض راه نفسمو بسته بود و به زور میتونستم نفس بکــشم.جمال همیشه با درایت تصمیماتش رو عملی میکرد.این کار هم درست ترین کار ممکن بود اما احساساتم مانع دیدنِ حقایق میشد نمیتونستم منطقی فکر کنم و تصمیم بگیرم اگر اتاق من و جمال همینطور جدا میموند حرف و حدیث های تازه ای به راه میفتاد هرچند سخت و دردناک اما مجـبور بودم قبول کنم و اتاقمو ترک کنم اتاقی که سرتاسر خاطره بود وعشق هرگوشه اش خاطره ای از عشقبازی من و جمشید بود اتاقِ من اتاق بزرگ و جاداری بود.شاید جمال هم به احترام برادرش نخواسته پا توی این اتاق بزاره و ترجیح داده اتاقو تغییر بده برای خودمم سخت بود که مرد دیگه ای رو توی همین اتاق به عنوان همسرم بپذیرم.هرچند هنوزم به مرحله ی پذیرش نرسیده بودم وفقط میخواستم نقش بازی کنم که مبادا منو از جهانم دور کنن به نشونه ی تایید سری تکون دادم و از جمال خواستم بهم مهلت بده تا وسایلمو جمع کنم خودِ جمال هم میدونست مهلت برای جمع کردن وسایلم بااین همه خدمتکار بهونه ای بیشتر نیست.من مهلت خواستم تا بتونم با خودم کنار بیام و با جمال هم خونه بشم.جمال که منظور منو از مهلت خواستن متوجه شده بود سری تکون داد و گفت من تا دو روز دیگه وسایلم رو به اتاق جدید انتقال میدم امیدوارم کارِ شماهم تااونموقع تموم بشه و از اتاق رفت بیرون.خوب منظور همدیگرو میفهمیدیم و همین برام خیلی باارزش بود جمال بااینکه ارباب یک عمارت و آبادی بود اما زورگویی و سلطه گری توی وجودش جایی نداشت همیشه با بهترین و‌آروم ترین راه ممکن همه چیزو پیش میبرد و به زور متوسل نمیشد همین باعث میشد کمی احساس آرامش کنم و بااینکه زن عقدیشم احساس ناامنی نکنم.عزیزه رو صدا زدم تا جهان رو بسپارم بهش و کمی تنها باشم تا بتونم به این اتفاقات و شرایط فکر کنم.عزیزه جهانو بغـل کرد و موقع بیرون رفتن از اتاق گفت خانم شنیدم میخواین اتاقو تغییر بدین،اجازه بدین من وسایلتون رو جمع کنم لبخندی زدم و گفتم:نیازی نیست.اگر کاری داشتم حتما بهت میگم.عزیزه سری تکون داد و از اتاق رفت بیرون و جهان رو هم باخودش برد.من موندم اتاقی که انگار گردِ غم روش پاشیده بودن جای خالی جمشید رو وجب به وجب این اتاق حس میکردم در کمدو باز کردم.چشمم به لباس های جمشید افتاد که اجازه نداده بودم تااون لحظه کسی بهشون دست بزنه.دستی به لباس هاش کشیدم و اشک از گوشه چشمم چکید.هنوزم نمیتونستم رفتنشو باور کنم.هنوزم گاهی احساس میکردم قراره برگرده.حالا که من عقدِ جمال شده بودم،این فکرها و خیالات بیشتر عذابم میداد.اگر برگرده چی؟اگر جمشید نمرده باشه چی؟چطور میتونم توی چشماش نگاه کنم؟دستمو کشیدم روی صورتمو اشکمو پاک کردم.کاش تقدیرم اینطور دردناک و غم آلود رقم نمیخورد.تنها نقطه ی خوب کلِ زندگیم جهان بود و بس.لباس های جمشیدو یکی یکی از کمد بیرون آوردم و بو کشیدم.باید جمعشون میکردم درست نبود که کسی ببینه که زنِ عقدی جمال هنوزم عاشق و‌شیفته ی شوهر سابقشه لباسای جمشید رو تاکردم و توی بقچه ای جداگونه چیدم دلم نمیومد بندازمشون دور میخواستم نگهشون دارم اما دور از چشم جمال و بقیه.لباس های خودم و‌جهان رو‌هم تا کردم و‌تقریبا چیزی برای بردن به اتاق جدید نداشتم.جمع کردن وسایل تموم شده بود اما خودم آماده نبودم.فکرم و قلب و احساسم آماده نبود.نمیدونستم چقدر طول میکشه بتونم بااین قضیه کنار بیام نمیدونستم اصلا میتونم کنار بیام یانه.یک روزِ دیگه فرصت داشتم برای موندن توی اتاق قدیمی و کلنجار رفتن با خودم و احساسات سرکِـشم.همه ی این دو روز جهانو سپردم دست عزیزه تا بتونم توی خلوت خودم به همه چیز فکر کنم.بعداز این همه اتفاق توی زندگیم،نیاز داشتم به خلوت کردن باخودم اتفاقاتی که برای هیچکدومش خودم نقشی نداشتم و دست سرنوشت منو به اون سمت کشوند.یادِ حرف ننه افتادم که همیشه میگفت توکل کن
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زن ها ♥️قلب♥️ خانه اند؛ زن ها اگر شاد باشند قلب خانه می‌تپد... زن ها اگر موهایشان را شکل دهند، اگر صورتشان را آرایش کنند، اگر لباسهای شاد بپوشند، زندگی در خانه جریان پیدا می کند... زن ها اگر کودک درونشان هنوز شیطنت کند، اگر شوخی کنند، بخندند، همه اهل خانه را به زندگی نوید می‌دهند... اگر روزی زن خانه چشمهایش رنگ غم بدهد، حرفهایش بوی گلایه و کسالت بدهد، اگر ذره ای بی حوصله و نا امید به نظر برسد، تمام اهل خانه را به غم کشیده است... 💎 آری زن بودن دشوار است، زنان ارمغان آور شادی، گذشت و خنده اند... 👈🏻 یادمان نرود قلب خانه باید بتپد... ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃💕🍃🍃🍃 و گفتن ممنوع 👈تو هیچ وقت سروقت نیستی! 👈من همیشه باید پشت سرت راه بروم و تمیزکاری کنم 👈من همیشه در مهمانی های کاری تو شرکت می کنم اما تو هیچ وقت با من نمی آیی 👈«همیشه» و «هیچ وقت» به ندرت واقعی هستند. وقتی از عباراتی استفاده می کنید که در آنها «همیشه» یا «هیچ وقت» وجود دارد، درواقع به همسرتان می گویید که او هرگز نمی تواند کاری را درست انجام دهد یا باورتان نمی شود که او بتواند تغییر کند. ❌این موضوع منجر به تسلیم شدن و دست از تلاش برداشتن او می شود. چرا همسرتان نباید در تمیزکاری به شما کمک کند. وقتی با جای اینکه بگویید: «لطفا زباله ها را بیرون ببر» می گویید: ❌«خیلی دوست داشتم تو زباله ها را بیرون می بردی اما می دانم که نمی بری!»؟ نمی توانید از همسرتان انتظار داشته باشید که با حالت «ثابت می کنم اشتباه می کنی» سازگار شود! ❌«هیچ وقت» و «همیشه» را از دایره لغات زناشویی تان حذف کنید. به جایش بگویید: «گاهی» یا «بعضی وقت ها»، سعی کنید بر زمان حال متمرکز بمانید و دقیق بگویید: «ناراحت شدم که امروز دیر کردی.» اجازه دهید همسرتان بداند ایمان دارید که تغییر می کند &
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‍ رفتار شما در مقابل بی محلی همسرتان اگر بعد از ازدواج رفتار مرد تغییر کرد و خصوصیات قبل را نداشت، راه حل این است که رفتار فعلی‌تان را با رفتار زمان آشنایی و خواستگاری مقایسه کنید؛ به احتمال زیاد متوجه می‌شوید که رفتار خودتان نیز خیلی تغییر کرده است. در زندگی مشترک هر تغییر رفتاری که از شوهرتان سر میزند، بازخوردی از تغییر رفتار خود شما می‌تواند باشد.اگر رفتار شوهرتان با شما بی‌عاطفه و یا معمولی است، این احتمال را بدهید که خود شما نیز با او این‌گونه رفتار کرده‌اید. اگر شوهرتان با شما صمیمی و مهربان است به این علت است که شما هم رفتار خوبی با او داشته‌اید. بنابراین باید در هر شرایطی رفتارتان با شوهرتان رفتار خوبی باشد؛ در هنگام تغییر رفتار همسر که به علت تغییر رفتار خودتان بوده است، مهر و محبت خود را به همسرتان افزایش دهید. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
💕💕❣ دلم برای مداد سفید میسوزد...!!!!‌ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻡ ﺁﺧﺮ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﺎﺭﺑﺮﺩ ﻣﺪﺍﺩ ﺳﻔﯿﺪ ﺗﻮ ﺟﻌﺒﻪ ﻣﺪﺍﺩ ﺭﻧﮕﯽ ﭼه ﺑﻮﺩ؟ ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ !! ﻣﺜﻞ ﺧﯿﻠﯽ ﺍﺯ ﺁﺩﻣﺎ ﺑﻪ ﺟﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺭنگی ﻧﺪﺍﺭن 💕💕❣ ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
«همسری یعنی رشد دو نفره» > زن و شوهر باید مثل دو درخت کنار هم رشد کنند؛ نه آن‌قدر دور که بی‌خبر از هم باشند، نه آن‌قدر نزدیک که ریشه‌هایشان همدیگر را خفه کند. ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
سیاست زنانه 👸 ❌از همسرتون متوقع باشید که شما رو بیینه. 🌺ولی خیلی مهمه که این نیاز رو با ظرافت بهش بفهمونید، 💢اینکه بیاین مستقیم بهش بگین: تو اصلاً من رو نمیبینی!! 🦋مثلاً اگه رفتید آرایشگاه و ابروتون رو مرتب کرده اید ⭕️به همین سادگی نگید:  شوهرم که این چیزها حالیش نمیشه! ... بلکه از فرصت استفاده کنید. ❣ برید با ناز و خنده و شیطونی جلوش رژه برید😍 ❣و بگید یک دقیقه بهت فرصت میدم که بگی من چه تغییری کرده ام و گرررنه ... 🥲 ❣اگه درست جواب داد که هرجوری خودتون صلاح میدونین تشویقش کنید🎉🫂 ❣و اگه درست نبود هم با شیطنت بگید این دفعه به خاطر ابروی خوشگلم می بخشمت! ...  😉 ♨️خلاصه که عادتش بدید به تغییرات مثبتتون عکس العمل نشون بده...🥰 ❤️
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_هشتادوپنجم خودمو جمع و جور کردم و جهانو توی بغـلم محـ
سرگذشت ننه توکل کردنو بهم یادداده بود اما خیلی وقته که فراموش کرده بودم توی شرایط سخت خدارو دارم حتی اگر هیچکس کنارم نباشه زانوهامو تو بغـل گرفتم و بااشک خدارو صدا زدم مطمئن بودم صدامو میشنوه ازش خواستم بهم کمک کنه تا بتونم توی این زندگی دووم بیارم.آروم زیرلــب گفتم خدایا همه چیو سپردم به خودت ننه راست میگفت که توکل کردن دل آدمارو آروم میکنه و نگرانی رو دور میکنه.بعداز حرف زدن باخدا و توکل بهش جوری آروم گرفتم که خیلی وقت بود این حسو تجربه نکرده بودم‌‌‌‌.دوروز تموم شد و صبح روزِ سوم جمال خان چندتا خدمتکارو فرستاد تا وسایل منو به اتاق جدید انتقال بدن وسیله ی زیادی نداشتم و خیلی سریع بردن وسیله ها تموم شد دوری توی اتاق زدم و با لبخندی تلخ به اطراف نگاه کردم.مطمئن بودم همه ی عشق و احساسات خوبم توی این اتاق جا میمونه برای آخرین بار به گوشه به گوشه ی اتاق دست کشیدم و اشکِ غم روی صورتم نشست یه روزی فکرشم نمیکردم قصه ی عشقِ توی این اتاق اینطور بی رحمانه تموم بشه اشکامو پاک کردم و روسریمو کشیدم جلو جهانو توی بغل گرفتم و به همراه عزیزه به سمت اتاق جدید راه افتادم.اتاق جدید اون سمتِ حیاط در نزدیکی اتاق خانم بزرگ بود.اتاقی بزرگ و پرنور با پنجره هایی بزرگ که قبلا به عنوان اتاق مهمان استفاده میشد جمال خان دستور داده بود اون اتاق رو تمیز و آماده کنن برای شروع زندگی من و جمال زندگی که نه شروعِ نمایشی یک زندگی.نزدیک اتاق جدید بودم و عزیزه پشت سرم بود که چندقدم مونده به اتاق با خانم بزرگ روبرو شدم.با دیدنش ایستادم و زیرلـب سلام کردم.اخماشو کشید و آروم آروم به سمتم قدم برداشت.دستی به سرجهان کشید و گفت:خوب الکی الکی همه چیزو صاحب شدی رعیت زاده.بعداز مرگ جمشید خانم بزرگ رفتارش بامن کاملا عوض شده بود و زخم زبون هاش تمومی نداشت.انگار منو مقصر مرگ جمشید میدونست منظورش از صاحب همه چیز شدی رو خوب متوجه شدم.جمال و جهان و اتاقِ بزرگ این عمارت.شاید به چشم خانم بزرگ اینا همه چیز بود اما از دلم خبر نداشت که بدونه چی داره به من میگذره.خیلی خودمو کنترل کردم تا حرفی نزنم.بااجازه ای گفتم و سرمو انداختم پایین و از کنارش رد شدم.هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صداشو کمی بالا برد و به حالت تهدید گفت:اما خیلی زود همه ی اون چیزی که خیال میکنی به دست آوردی ازت میگیرم دختر خیال نکن کارِ من و تو اینجا تموم شده.خیال نکن دست روی دست میزارم و تماشا میکنم دوتا پسر و نوه و این عمارتو صاحب بشی.با شنیدن این حرفا سرِجام میخکوب شدم.باورم نمیشد داشتن راجب من همچین فکرهایی رو میکردن‌‌.برگشتم به سمت خانم بزرگ تا حرفی بزنم و از خودم دفاع کنم که بدون اینکه بمن فرصت حرف زدن بده با قدم هایی تند از اونجا دور شد.بغضی سنگین توی گلوم نشسته بود و حلقه ی اشک چشمامو پر کرد اما بهش اجازه ی جاری شدن ندادم.بغضمو قورت دادمو به آسمون نگاه کردم.زیرلب گفتم خدایا نگاه کن که بنده هات چطور قضاوتم میکنن.سپردمشون به خودت.آهی کشیدم و سعی کردم آروم باشم.نمیخواستم اولین قدمی که توی اون اتاق میزارم با بغض باشه.نمیخواستم شروع زندگی توی اون اتاق با اشک باشه.به همین خاطر چند تا نفس عمیق کشیدم و به زور لبخندی روی لبام نشوندم.پشت در اتاق رسیدم و از عزیزه خواستم که بره.در زدم و اجازه ی ورود خواستم جمال خان خودش درو باز کرد و با خوشرویی جلوی در حاضر شد.جمال خان خودش درو باز کرد و با خوشرویی جلوی در حاضر شد.با لبخندی مهربون داشت نگاهم میکرد که سریع نگاهمو ازش برداشتم.تا نگاهم به صورتش می افتاد احساسِ عذاب وجدان خفه ام میکرد.دلم نمیخواست نگاهم به نگاهش گره بخوره ازاون لحظه متــنفر بودم.سرمو پایین انداختم و چند ثانیه ای بجه به بغـل توی همون حالت بودم که جمال گفت:بیا داخل چرا ایستادی جمال،جهانو از توی بغـلم گرفت و از جلوی در رفت کنار تا وارد بشم.وارد شدم و وسط اتاق میخکوب شدم.چیزی که توی اتاق میدیدم رو باور نمیکردم.همه ی وسایل اتاق عوض شده بود،همه چیز جایگزین شده بود و دکوری قشنگ برای اتاق انتخاب شده بود.تخـتی بزرگ یه گوشه از اتاق بود و کنارش گهواره ای چوبی برای بچه.کمدی بزرگ هم توی اتاق گذاشته شده بود که روی درش یه آینه ی قدی بلند چـسبونده شده بود.باورم نمیشد جمال همچین اتاقی رو برای من و پسرم آماده کرده شرمنده ی لطفش شدم و برگشتم به سمتش و نگاهش کردم از تعجب من لبخند روی لـباش نشسته بود گوشه ی روسریمو گرفتم و گفتم ممنونم آقاجمال ممنونم ازاین همه لطف. جمال همونطور که داشت بچه رو تکون میداد با لبخندی پت و پهن جواب تشکرم رو داد رفت سمت گهواره و جهان روگذاشت داخل گهواره وشروع کرد به تکون دادنش جهان هم انگار حسابی از گهواره خوشش اومده بودو ساکت و آروم فقط به اطراف نگاه میکرد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📌بخشی ازسخنان دکترفرهنگ در همایش همسرداری ▪️ لباس های کهنه خود را دور بریزید ... ▪️غذاهای کودکانتان را نخورید... ▪️گوشت بزرگتر را برای همسرتان و کودکتان نگذارید ... ▪️بلکه همه به اندازه هم باید غذا بخورند و..‌. ▫️همسر شما وقتی خوشحال میشود که شما به خودتان اهمیت دهید ...اگر مرد شما عادت کرده که گوشت بزرگتر را برمیدارد بدانید که شما عادتش دادید و اشتباه کردین ... زنها در زندگی باید خانم خونه باشند ... ▫️ موقع ظرف و لباس شستن از دستکش استفاده کنین ... گاهی که همسرتان در موقعیت مناسبی است از وی بخواهید که برایتان آب بیاورد ... یا به او بگویید میوه بیاور که با هم بخوریم ...قید کنید باهم بخوریم ...بعد از او بخاطر انجامش تشکر کنید ... ▫️بدون توجه به همسرتان هر روزه دوش بگیرید و خودتان را معطر کنید ...من از عطرهای میلیونی صحبت نمیکنم ...یه رایحه ملایم کافیست ... بگذارید همسرتان بفهمد که شما برای خودتان ارزش قائل هستید ...بگذارید بفهمد که شما تغییر کردید... ▫️اگر منزل و خودتان هر دو نامرتب هستید، خودتان را در اولویت قرار دهید ... بعد منزل ... ▫️در خانه آرایش کنید ...من از آرایش غلیظ حرف نمیزنم... آرایشی که شما را سرحال نشان دهد ... آرایشی که نشان دهد به فکر خود بوده اید... گاهی خانم ها فکر میکنند که همسر من به آرایش من توجه ندارد ... قرار نیست شما برای همسرتان آرایش کنید ... بلکه قرار است شما ارزشمند بودن خود و ظاهر خود را نشان دهید، نه برای کسی بلکه برای خود ... 👌در یک جمله بگویم در هر کاری اول خودتان ... این کارها نیاز به تمرین دارد ... نیاز به فکر دارد ... این بار که خواستید ته دیگ بهتر را به همسرتان دهید برای خودتان بردارید در لحظه لحظه زندگیتان خودتان را دوست داشته باشید ... رمز موفقیت است.... 👈موارد ذکر شده مربوط به شخص خودتان است... باید تک تک آنها رعایت شود •┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•