❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_هشتادوپنجم خودمو جمع و جور کردم و جهانو توی بغـلم محـ
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_هشتادوششم
ننه توکل کردنو بهم یادداده بود اما خیلی وقته که فراموش کرده بودم توی شرایط سخت خدارو دارم حتی اگر هیچکس کنارم نباشه زانوهامو تو بغـل گرفتم و بااشک خدارو صدا زدم مطمئن بودم صدامو میشنوه ازش خواستم بهم کمک کنه تا بتونم توی این زندگی دووم بیارم.آروم زیرلــب گفتم خدایا همه چیو سپردم به خودت ننه راست میگفت که توکل کردن دل آدمارو آروم میکنه و نگرانی رو دور میکنه.بعداز حرف زدن باخدا و توکل بهش جوری آروم گرفتم که خیلی وقت بود این حسو تجربه نکرده بودم.دوروز تموم شد و صبح روزِ سوم جمال خان چندتا خدمتکارو فرستاد تا وسایل منو به اتاق جدید انتقال بدن وسیله ی زیادی نداشتم و خیلی سریع بردن وسیله ها تموم شد دوری توی اتاق زدم و با لبخندی تلخ به اطراف نگاه کردم.مطمئن بودم همه ی عشق و احساسات خوبم توی این اتاق جا میمونه برای آخرین بار به گوشه به گوشه ی اتاق دست کشیدم و اشکِ غم روی صورتم نشست یه روزی فکرشم نمیکردم قصه ی عشقِ توی این اتاق اینطور بی رحمانه تموم بشه اشکامو پاک کردم و روسریمو کشیدم جلو جهانو توی بغل گرفتم و به همراه عزیزه به سمت اتاق جدید راه افتادم.اتاق جدید اون سمتِ حیاط در نزدیکی اتاق خانم بزرگ بود.اتاقی بزرگ و پرنور با پنجره هایی بزرگ که قبلا به عنوان اتاق مهمان استفاده میشد جمال خان دستور داده بود اون اتاق رو تمیز و آماده کنن برای شروع زندگی من و جمال زندگی که نه شروعِ نمایشی یک زندگی.نزدیک اتاق جدید بودم و عزیزه پشت سرم بود که چندقدم مونده به اتاق با خانم بزرگ روبرو شدم.با دیدنش ایستادم و زیرلـب سلام کردم.اخماشو کشید و آروم آروم به سمتم قدم برداشت.دستی به سرجهان کشید و گفت:خوب الکی الکی همه چیزو صاحب شدی رعیت زاده.بعداز مرگ جمشید خانم بزرگ رفتارش بامن کاملا عوض شده بود و زخم زبون هاش تمومی نداشت.انگار منو مقصر مرگ جمشید میدونست منظورش از صاحب همه چیز شدی رو خوب متوجه شدم.جمال و جهان و اتاقِ بزرگ این عمارت.شاید به چشم خانم بزرگ اینا همه چیز بود اما از دلم خبر نداشت که بدونه چی داره به من میگذره.خیلی خودمو کنترل کردم تا حرفی نزنم.بااجازه ای گفتم و سرمو انداختم پایین و از کنارش رد شدم.هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که صداشو کمی بالا برد و به حالت تهدید گفت:اما خیلی زود همه ی اون چیزی که خیال میکنی به دست آوردی ازت میگیرم دختر خیال نکن کارِ من و تو اینجا تموم شده.خیال نکن دست روی دست میزارم و تماشا میکنم دوتا پسر و نوه و این عمارتو صاحب بشی.با شنیدن این حرفا سرِجام میخکوب شدم.باورم نمیشد داشتن راجب من همچین فکرهایی رو میکردن.برگشتم به سمت خانم بزرگ تا حرفی بزنم و از خودم دفاع کنم که بدون اینکه بمن فرصت حرف زدن بده با قدم هایی تند از اونجا دور شد.بغضی سنگین توی گلوم نشسته بود و حلقه ی اشک چشمامو پر کرد اما بهش اجازه ی جاری شدن ندادم.بغضمو قورت دادمو به آسمون نگاه کردم.زیرلب گفتم خدایا نگاه کن که بنده هات چطور قضاوتم میکنن.سپردمشون به خودت.آهی کشیدم و سعی کردم آروم باشم.نمیخواستم اولین قدمی که توی اون اتاق میزارم با بغض باشه.نمیخواستم شروع زندگی توی اون اتاق با اشک باشه.به همین خاطر چند تا نفس عمیق کشیدم و به زور لبخندی روی لبام نشوندم.پشت در اتاق رسیدم و از عزیزه خواستم که بره.در زدم و اجازه ی ورود خواستم جمال خان خودش درو باز کرد و با خوشرویی جلوی در حاضر شد.جمال خان خودش درو باز کرد و با خوشرویی جلوی در حاضر شد.با لبخندی مهربون داشت نگاهم میکرد که سریع نگاهمو ازش برداشتم.تا نگاهم به صورتش می افتاد احساسِ عذاب وجدان خفه ام میکرد.دلم نمیخواست نگاهم به نگاهش گره بخوره ازاون لحظه متــنفر بودم.سرمو پایین انداختم و چند ثانیه ای بجه به بغـل توی همون حالت بودم که جمال گفت:بیا داخل چرا ایستادی جمال،جهانو از توی بغـلم گرفت و از جلوی در رفت کنار تا وارد بشم.وارد شدم و وسط اتاق میخکوب شدم.چیزی که توی اتاق میدیدم رو باور نمیکردم.همه ی وسایل اتاق عوض شده بود،همه چیز جایگزین شده بود و دکوری قشنگ برای اتاق انتخاب شده بود.تخـتی بزرگ یه گوشه از اتاق بود و کنارش گهواره ای چوبی برای بچه.کمدی بزرگ هم توی اتاق گذاشته شده بود که روی درش یه آینه ی قدی بلند چـسبونده شده بود.باورم نمیشد جمال همچین اتاقی رو برای من و پسرم آماده کرده شرمنده ی لطفش شدم و برگشتم به سمتش و نگاهش کردم از تعجب من لبخند روی لـباش نشسته بود گوشه ی روسریمو گرفتم و گفتم ممنونم آقاجمال ممنونم ازاین همه لطف. جمال همونطور که داشت بچه رو تکون میداد با لبخندی پت و پهن جواب تشکرم رو داد رفت سمت گهواره و جهان روگذاشت داخل گهواره وشروع کرد به تکون دادنش جهان هم انگار حسابی از گهواره خوشش اومده بودو ساکت و آروم فقط به اطراف نگاه میکرد
📌بخشی ازسخنان دکترفرهنگ در همایش همسرداری
▪️ لباس های کهنه خود را دور بریزید ...
▪️غذاهای کودکانتان را نخورید...
▪️گوشت بزرگتر را برای همسرتان و کودکتان نگذارید ...
▪️بلکه همه به اندازه هم باید غذا بخورند و...
▫️همسر شما وقتی خوشحال میشود که شما به خودتان اهمیت دهید ...اگر مرد شما عادت کرده که گوشت بزرگتر را برمیدارد بدانید که شما عادتش دادید و اشتباه کردین ...
زنها در زندگی باید خانم خونه باشند ...
▫️ موقع ظرف و لباس شستن از دستکش استفاده کنین ...
گاهی که همسرتان در موقعیت مناسبی است از وی بخواهید که برایتان آب بیاورد ... یا به او بگویید میوه بیاور که با هم بخوریم ...قید کنید باهم بخوریم ...بعد از او بخاطر انجامش تشکر کنید ...
▫️بدون توجه به همسرتان هر روزه دوش بگیرید و خودتان را معطر کنید ...من از عطرهای میلیونی صحبت نمیکنم ...یه رایحه ملایم کافیست ...
بگذارید همسرتان بفهمد که شما برای خودتان ارزش قائل هستید ...بگذارید بفهمد که شما تغییر کردید...
▫️اگر منزل و خودتان هر دو نامرتب هستید، خودتان را در اولویت قرار دهید ... بعد منزل ...
▫️در خانه آرایش کنید ...من از آرایش غلیظ حرف نمیزنم... آرایشی که شما را سرحال نشان دهد ... آرایشی که نشان دهد به فکر خود بوده اید... گاهی خانم ها فکر میکنند که همسر من به آرایش من توجه ندارد ... قرار نیست شما برای همسرتان آرایش کنید ... بلکه قرار است شما ارزشمند بودن خود و ظاهر خود را نشان دهید، نه برای کسی بلکه برای خود ...
👌در یک جمله بگویم در هر کاری اول خودتان ...
این کارها نیاز به تمرین دارد ... نیاز به فکر دارد ... این بار که خواستید ته دیگ بهتر را به همسرتان دهید برای خودتان بردارید در لحظه لحظه زندگیتان خودتان را دوست داشته باشید ... رمز موفقیت است....
👈موارد ذکر شده مربوط به شخص خودتان است...
باید تک تک آنها رعایت شود
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
🍃🍃🍃🌸🍃🌸🍃
دکتر الهی قمشهای چه زیبا میگوید :
•وقتی نمیبخشید
•وقتی به کاری که دوست ندارید ادامه میدهید
•وقتی وقتتان را تلف میکنید
•وقتی از خودتان مراقبت نمیکنید
•وقتی از همه چیز شکایت میکنید
•وقتی با پشیمانی و افسوس زندگی میکنید
•وقتی شریک نادرستی برای زندگیتان انتخاب می کنید
•وقتی خودتان را با دیگران مقایسه میکنید
•وقتی فکر میکنید پول برایتان خوشبختی میآورد
•وقتی شکرگزار و قدرشناس نیستید
•وقتی در روابط اشتباه میمانید
•وقتی بدبین و منفیگرا هستید
•وقتی با یک دروغ زندگی میکنید
•وقتی درمورد همه چیز نگرانید
••• قدم به قدم به نابودی روح
و روان خودتان نزدیک تر می شوید ...
· ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·
✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
زن امروزی
همسرمان را چگونه صدا کنیم
در بعضی خانه ها اسم زن ((ببین)) است
بعضی خانه ها اسم را کامل نمیگویند
یاد بگیریم اینگونه در خانه همدیگر را صدا کنیم👇👇
حضرت امیر وقتی میخواستند حضرت زهرا را صداکنند میفرمودند:
🌹جان علی به فدایت, حبیبتی زهرا, بنت رسول الله و زهراجان.
و جوابی که از حضرت زهرا میشنیدند:
روحم به فدایت علی, ابوتراب, ابالحسن و علی جان.
🌹زیبا صداکردن زن و مرد, بهترین شیوه برای ابراز محبت است و نوعی شخصیت دادن به طرف مقابل است.
❤️
❤️هم دلی❤️
سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #سرگذشت_دیبا #قسمت_هشتادوششم ننه توکل کردنو بهم یادداده بود اما خیلی و
سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#سرگذشت_دیبا
#قسمت_هشتادوهفتم
بقچه ی لباسام گوشه ی اتاق بود.جمال نگاهِ منو که بقچه ها دید گفت خدمتکارها میخواستن بقچه هارو باز کنن و توی کمد بچینن اما اجازه ندادم که بازبشه.فکرکردم شاید خودت بخوای،با سلیقه ی خودت بچینیشون.ازاینکه اینقدر ریز بین بود و به همه چیز توجه میکرد تعجب کرده بودم.توی همون چنددقیقه ی اول اونقدر به همه ی مسائل کوچیک و بزرگ توجه میکرد که این اخلاقش منو به فکر فـرو برد.جهان توی گهواره آروم بود و من از فرصت استفاده کردم و بقچه هارو باز کردم.لباس های خودم و جهان رو توی کمد چیدم.اخرین بقچه رو باز کردم که چشمم به لباس های جمشید افتاد جمال هم متوجه لباس های توی بقچه شد متوجه نگاهش شدم اما سریع نگاهشو از لباس ها برداشت و وانمود کرد که لباس هارو ندیده.بقچه روبستم و همونطور گذاشتمش توی کمد درسته عاشق جمشید بودم اما گاهی دلم برای جمال هم میسوخت.ازاینکه بخاطر این فداکاری زنی رو به عقد خودش درآورد که هیچ حسی بهش نداره.چندروزی بود که حمام نرفته بودم و لباس های تــنم کثیف شده بود و بوی بد گرفته بود.خجالت میکشیدم حالا که با جمال هم خونه شدم جمال متوجه بـوی بد من بشه.جمال رفت تا وسایلش رو از اتاقش به اتاق جدید بیاره.منم از فرصت استفاده کردم و عزیزه رو صدا زدم تا بیاد و مواظب جهان باشه تا من برم حمام کنم.لباس و روسری آبی رنگی رو از توی کمد برداشتم و به سمت حمام راه افتادم.آب حمام حسابی داغ بود و بعداز چند روز این حمام خوب حالمو جاآورد.روسری رو روی موهای خـیسم انداختم و به سمت اتاق دویدم.هوا حسابی سرد شده بود و بااون موهای خـیس بعید نبود که سرما بخورم خودمو رسوندم به اتاق.جهان خوابیده بود وعزیزه کنارِ گهواره نشسته بود.باورود من بلند شد وگفت عافیت باشه خانم تشکر کردم و رفتم سمت آینه.خانم اگه بامن کاری ندارین من برم به لباس های کثیف روبشورم.میتونی بری عزیزه.کاری باهات ندارم.عزیزه رفت و من جلوی آینه مشغول خشک کردن موهام بودم.چنددقیقه ای از رفتن عزیزه نگذشته بود که دوباره صدای باز شدن درو شنیدم.بدون اینکه برگردم سمت در پرسیدم:چی شد عزیزه؟چرا دوباره برگشتی؟جوابی نشنیدم و با تعجب برگشتم ببینم چرا عزیزه جوابی نمیده کهچشمم به جمال افتاد که جلوی در ایستاده و داشت به من نگاه میکرد.دستپاچه روسری خیـس رو انداختم روی سرم من من کنان گفتم:ب ..ببخشید جمال خان،فکر کردم عزیزه دوباره برگشته.جمال لبخند کجی زد و گفت:حق دارین.انگار حالا حالاها به وجود من توی این اتاق عادت نمیکنین.حرفِ جمال بوی غم میداد.شاید از اینکه منو عقدِ خودش کرده پشیمونه.اما من مغرور تر از این حرفها بودم که بخوام این سوالو ازش بپرسم.بدون اینکه جوابی بدم برگشتم سمت آینه و روسری رو محـکم دور موهام پیچیدم.اب از موهام سُر میخورد و روی زمین میریخت.جمال وسایلی که توی دستش بودو لـ.ـبه ی طاقچه گذاشت وگفت:من میرم توی روستا یکم کاردارم،برمیگردم و وسایلم رومیچینم.بدون اینکه جوابی بدم سرمو به نشونه ی تایید تکون دادم وجمال از اتاق رفت بیرون روسری رو از دور موهام باز کردم و با پارچه مشغول خشک کردن موهام شدم.بااینکه کوتاهشون کرده بودم اما موهای پرپشتی داشتم.کمی آب موهامو گرفتم و باز گذاشتمشون تا خشک بشن.توی آینه نگاهی به خودم انداختم.بااینکه تازه زایمان کرده بودم اما توی این مدت خیلی لاغر شده بودم.مخصوصا اینکه بچه هم شیـر میدادم.همراه با درد و رنجی که توی این روزها تحمل کردم باعث شده بود حتی لاغر تر از دوران قبل از ازدواجم بشم.هیچوقت تااین حد لاغر و بی جون نشده بود.بااین حال صورتم هنوز زیبا بود و چیزی از زیبایی کم نداشتم.اما همه ی لباس هام کمی برام گشاد شده بودن.مشغول برانداز کردن خودم بودم که عزیزه خبر آورد خانم بزرگ قراره امروز سفره صلواتی توی عمارت برگزار کنه و از من هم دعوت کرده که همراه همه پای سفره بشینم.توی روستا رسم بود که ارباب و ارباب زاده ها سفره های صلواتی به نیابت از اماما پهن میکردن و آش ونذری توی سفره میذاشتن تا مردم روستا رو غذاو میوه بدن.خیلی وقت بود که خانم بزرگ سفره ننداخته بود و برام عجیب بود که توی این گیرو دار بفکر انداختن سفره افتاده و ازمنم دعوت کرده.پرده رو کنار زدم و توی حیاطو نگاه کردم.یه دیگ بزرگ آش روی اجاق زغالی کنار حیاط درحال آماده شدن بود.همه مشغول کاری بودن و سبد سبد میوه های مختلف توی حیاط کنار حوض چیده شده بود.تااون روز صبح خبری از انداختن سفره صلواتی نبود.انگار خانم بزرگ یهویی این تصمیمو گرفته بود که همه درتکاپو بودن و با عجله مشغول انجام دادن کارا بودن.عزیزه گفت سفره قراره دمِ اذان مغرب توی اتاق مهمان انداخته بشه.هنوز چندساعتی به اذان مونده بود.چشمم به وسایل جمال افتاد که لـبه ی طاقچه گذاشته بود.
❤️هم دلی❤️
🌸🍃🍃🌸🍃🍃🍃🍃 قشنگه بخونید
قديما شبا بالا پشت بوم ميخوابيديم و
ستاره ها رو می شمرديم و دلمون به
وسعت يه آسمون بود ...
اين روزها چشم ميندازيم به سقف محقر اتاقمون و گرفتاری هامونو می شمريم ...
قديما يه تلويزيون سياه و سفيد
داشتيم و يه دنيای رنگی ...
اين روزا تلويزيونای رنگی و سه بعدی
و يه دنيای خاكستری ...
قديما اگه نون و تخم مرغ تموم ميشد ، راحت می پريديم و زنگ همسايه رو هر ساعتی از شبانه روز می زديم و ...
اين روزها اگه همزمان ، درب واحد
اونا باز شه بر ميگرديم تا كه مجبور
نشيم باهاش سلام عليك كنيم ...
قديما از هر فرصتی استفاده می كرديم كه با دوستا و فاميل ارتباط داشته باشيم چه با نامه چه كارت پستال و چه حضوری ...
اين روزها با "بهترین دستگاه های رسانه ای" هم ، با هم ارتباط نداريم ...
قدیما یه پنجشنبه جمعه بود و یه خونه پدر بزرگ با فک و فامیل ...
این روزا پر از تعطیلی ، ولی کو پدربزرگه؟
کو اون فامیل؟
کو اون خونه ؟
حیف
قديما توی قديما موند .😭