eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.8هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌نکاتی دخترانه برای جذب مردان در نامزدی : ▪️ مردها مبارزه و چالش را دوست دارند، کار را برای آن‌ها آسان نکنید و به قول معروف هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. ▪️ به خودتان بگویید: «هرکس من را بدست بیاورد خوش شانس است». ▪️ اسرارآمیز باشید. پسر رو تشنه نگه‌ دارید البته تشنه برای محبت بیشتر نه برای اینکه خسته‌اش کنید. ظلم نکنید. ▪️ طوری رفتار کنید که انگار مادرزاد شاد به دنیا آمده‌اید. ▪️ مثل یک خانم واقعی، زنانه لباس بپوشید و یادتان باشد شما برای دوستان خود در یک مهمانی لباس نپوشیده‌اید. خود را بپوشانید این جذابیت بیشتری دارد. ▪️ عطر خوبی به خود بزنید که نامزدتان بپسندد. ▪️ مانند مردان رفتار نکنید حتی اگر رییس شرکت هستید. ▪️دستپاچه و عصبی نباشید و نرم و راحت قدم بردارید. ▪️اگر طرف مقابل شما می‌خواهد هر روز هفته شما را ببیند، خب باید با شما ازدواج کند. پس در تعداد قرار ملاقات دقت کنید. ▪️ زیاد به‌ طرف مقابل زنگ نزنید و گاهی جواب تلفن‌های او را ندهید. ▪️ مردها موقعی که سعی زیادی می‌کنند تا نامزدشان را ببینند احساس خوبی پیدا می‌کنند پس بگذارید سعی کنند. ▪️ در اولین قرار ساکت و خوددار باشید. این کار شما را در چشم او جالب و اسرارآمیز جلوه می‌دهد. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃 بخونید قشنگه..💥 🍃
❤️هم دلی❤️
🌸🍃 بخونید قشنگه..💥 🍃
بخونید قشنگه..💥 رفیقی تعریف می‌کرد دانشجویِ راهِ دور که بودم، یک‌بار به جای مادرم، با پدرم تماس گرفتم... خاطرم نیست چرا! به خاطر جواب ندادنِ مادرم بود، یا چه! هرچه که بود، با اولین بوق، پدرم جواب داد و دل‌نگران، پرسید چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟ پول لازم داری؟ با مامان کاری داشتی؟ صدایش بزنم؟ می‌گفت تازه آن لحظه بود که فهمیدم چقدر تمامِ عمرم، دور بوده ام از مردی که همه ی هم و غمِ روزگارش من بوده ام، که تمام عمر و زندگانیش، صرفِ من و راحتیم شده، که هیچ‌وقت، هیچ چیز برای خودش نخواسته الا حالِ خوشِ من و از من، حتی اندازه ی یک تماس، نه حقی داشته، نه انتظاری... می‌گفت ما زیاد حواسمان نیست اما بیشترِ مردهای دنیا، خیلی از پدرها، اولین دسته گلِ عمرشان را، وقتی از دیگران می‌گیرند که مُرده باشند، رویِ سنگ قبرشان... می‌گفت کاش گاهی وقت‌ها، حواسمان باشد به این محکم‌ترین آدم‌های شکننده ی دنیا، به مردها، به پدرها، زیاد نه، اندازه ی یک تماسِ کوتاه، به قدر چند شاخه گل... همین! 💔 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 مادر بزرگ همیشه می گفت عشق صف نون نیست 🌸🍃🍃🍃🍃
مادر بزرگ همیشه می گفت عشق صف نون نیست که صبر کنی تا نوبت تو بشه. با صبر بهش نمی رسی. عشق بی هوا در خونه ت رو می زنه. اگه نشنوی یا خودت رو به خواب بزنی یه عمر گوش ت صدای در می شنوه ولی هیچ کس پشت اون در نیست. می گفت اگه در خونه ت رو زد و به موقع در رو باز کردی دیگه به بعدش چی میشه فکر نکن. تعارفش کن بیاد تو قلبت. صبر نکن خودش بگه یاالله با اجازه ی صاحبخونه من بیام تو ... زیادم ناز نکن که اگه در رو زود باز کنم فکر می کنه پشت در خوابیده بودم. بذار فکر کنه. بذار بفهمه قلبت تشنه ی صاحاب داشتنه. که قلب بی صاحاب کویر لوت می مونه می‌گفت هیچ عشقی تو یه شب محصول نمیده. باید صبور باشی . باید هوای گلی که کاشتی رو داشته باشی .خورشید نبود نورش باشی. اکسیژن نبود نفس بشی واسش... آب نبود به پاش اشک بریزی. به اینجا که می رسید می گفت مادر جون یادت باشه عشق مثل گل می مونه. نه علف هرز... مراقب باش اسیر علف هرز نشی. مراقب باش هیچ وقت به پای یه علف هرز اشک نریزی جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍂🍃 چراغها... 🍃🍃🍂🍃
❤️هم دلی❤️
🍃🍃🍃🍂🍃 چراغها... 🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 كارهاي بزرگ وقتی صورت مي‌گيرد كه كارهای كوچك مثل حلقه‌های يك زنجيره به هم متصل شوند، تغييرات بزرگ حاصل جمع تغييرات كوچك است و راه‌های طولانی با كوچك‌ترين گام‌ها طی مي‌شوند. بدون شك نظير اين حرف‌ها را اين طرف و آن طرف زياد شنيده‌ايد. در واقع خيلی هم برای اثبات آنها، استدلال خدشه‌ناپذير وجود ندارد. فقط عده‌ای ترجیح داده‌اند و مي‌دهند كه اينگونه به دنيا نگاه كنند. «اندك اندك به هم شود بسيار/دانه دانه است غله در انبار».  تجربه ثابت كرده كه آدم‌ها با گذر زمان و افزايش سن، بيشتر از قبل به اين حرف‌ها باور پيدا مي‌كنند. آدم‌ها در نوجوانی و جوانی فكر مي‌كنند بايد كارهای بزرگ و اساسی انجام دهند اما از ميانسالی به بعد مي‌فهمند كه دنيا و ديگران را نمي‌توان یکباره تغيير داد. به همين خاطر تقريبا از ۴۰ سالگی به بعد كارهای كوچك در زندگي آدم اهميت پيدا مي‌كند. برای چنين نگرشی البته مي‌‌توان استدلال‌هايي ارايه كرد. همانطور که روژه مارتن دوگار در رمان ژان باروا می‌گوید «با يك خرده تحقيق هميشه برای هر اعتقادی مي‌توان برهان پيدا كرد». اما من فكر مي‌كنم در نهايت عده‌ای اين حرف‌ها را مي‌پذيرند و عده‌ای نه. عده‌ای باور پيدا مي‌كنند به اينكه آجرهای كوچك به‌وجود آورنده ساختمان‌های بزرگ هستند و عده‌ای اين حرف‌ها را فقط برای فوروارد در فضای مجازی قشنگ و زيبا مي‌دانند. اينجا تقريبا با يك دوگانه روبه‌رو هستيم. اگر باور داشته باشيم، يك جور به زندگی نگاه مي‌كنيم و اگر باور نداشته باشيم خواهيم گفت: فرض كن من انجامش دادم. چه فايده؟ چه تضميني هست كه ديگران هم انجامش دهند؟ کار منِ تنها، به چه نتیجه‌ای می‌‌خواهد برسد؟ «تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آيد؟ /تو يكی نه‌ای هزاری تو چراغ خود برافروز». در ساحت انديشه، حرف‌ها و باورهایی وجود دارد كه خيلی استدلال‌پذير نيستند ولي مي‌توانند كليدی برای باز كردن قفل‌های زندگی باشند و راهنمایی برای عمل به دست دهند. يكی از معانی حكمت همين است. اينكه ما يكی نيستيم و چراغی كه مي‌افروزيم يكی از هزاران شعله تابان است، مي‌تواند از اين منظر حكمت‌آموز باشد. راستش را بخواهید هر چقدر هم كه فكر كنيم مشكلات ما بزرگ‌تر، پيچيده‌تر و عظيم‌تر از اين حرف‌هاست که با کارهای کوچک و در دایره تاثیر خود بشود تاثیری بر آنها گذاشت، باز از اهميت چراغی كه هر كدام از ما بايد روشن كنيم كم نخواهد شد. جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🍃🍃🍃🍃🍂🍃 داستان کوتاه فداکاری.... 🍃🍃🍂🍃
❤️هم دلی❤️
🍃🍃🍃🍃🍂🍃 داستان کوتاه فداکاری.... 🍃🍃🍂🍃
*🍃🍃🍃🍃🍃🍃🌼🍃 داستان کوتاه..فداکاری آنشب با حال پریشان از خواب پریدم بدنم خیس عرق شده بود ..هنوز تنم از خوابی که دیده بودم میلرزید واقعاً چه خواب زشتی بود.. وحشتزده از خواب پریدم بدنم هنوز میلرزید صلوات فرستادم وخدارا شکرکردم که فقط خواب بود..از توی اتاق رفتم بیرون سیگاری روشن کردم ودم درحیاط کنارباغچه روی سکو نشستم تا بلکه شاید اعصابم کمی آرام شود.. سگی که هر روز بهش غذا میدادم تاچشمش بمن افتاد شروع کرد به دم تکان دادن کمی نوازشش کردم وبرگشتم از توی آشپزخانه کمی غذا جلویش ریختم واون شروع به خوردن کرد..کمی بعد برگشتم توی خانه ولی احساس کردم هنوز حالم خوب نیست نزدیک صبح بود ومن دیگه خوابم نمیبردنمازم را خواندم وتصمیم گرفتم برای آرامش اعصابم برم ماهیگیری . شط بهمنشیر تامنزل من خیلی راه زیادی نبود تصمیم گرفتم پیاده تا ساحل این رودخانه برم وسایل ماهیگیری را برداشتم وحرکت کردم.. سگ همچنان مشغول خوردن غذا بود وقتی متوجه شد دارم پیاده میرم اونهم راه افتاد دنبالم و ووقتی به ساحل رودخانه رسیدیم او گوشه ای نشست وسرش را به علامت استراحت روی دستان جلویش نهاد ومنهم مشغول انداختن قلاب توی آب شدم. آسمان آرام آرام داشت روشن میشد دوسه ساعتی که گذشت احساس خستگی کردم وهواهم دیگه گرم شده بود قلاب را جمع کردم وتصمیم گرفتم وارد رودخانه شده وتنی به آب بزنم وبعد به طرف خانه برگردم وقتی لباسم را از تنم خارج کردم وآماده رفتن توی آب شدم با تعجب دیدم سگ بیتابی میکند ونمیگذارد وارد آب شوم شدیدا پارس میکرد وخودش را جلوی من قرار میداد که وارد آب نشوم..پیش خودم گفتم حتما اینجا مشکلی هست که او اینقدر بیتابی میکند خودم را کنار کشیدم واو آرام شد لباسهایم را بغل کردم وچند متری آنطرفتر  تصمیم گرفتم شناکرده وبه خانه برگردم باز سگ همان بیتابیها را شروع کرد ومیآمد جلو وبین دوپایم قرار میگرفت که من وارد آب نشوم فکرکردم دارد بازیگوشی میکند. اهمیتی ندادم لباسهارا گوشه ای گذاشتم ووقتی خواستم میان آب بروم با تعجب دیدم سگ باعجله و زودتر از من رودخانه پرید وشناکنان چند متری جلورفت با تعجب نگاهش میکردم که میخواهد چه چیزی را نشانم بدهد یه جورهایی میخواست نظرم را به خودش جلب کرده که واردآب نشوم  باخودم گفتم که دارد چکار میکند همینطور که نگاهش میکردم متوجه شدم چندکوسه به اوحمله کرده واو را به زیر کشیدند خون سطح آب را گرفته بود ودیگر اثری از سگ نبود همانجا خشکم زده بود وآرام آرام اشکم فرو میریخت به پهنای صورت گریه میکردم یعنی اومیدانست آنجا پراز کوسه است ومیخواست با مرگ خودش به من بگوید اینجا پراز کوسه است و من را متوجه این خطر کند؟ صیادی که از آنجا رد میشد وقتی داستان را شنید گفت عموجان الآن فصلی هست که کوسه ها برای جفتگیری به ساحل میآیند چطور متوجه نشدی؟ من بطرف خانه حرکت کرده وهنوز اشک میریختم وگاهی به عقب بازمیگشتم تا شاید آن دوست فداکار را پشت سرم ببینم ....اما نبود حمیدلرستانی بیست وپنجم مرداد چهارصدو یک جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_بیستویک -من نمیدونم چجوری به خاله بگم زهرا ... _تو هم مثل
لبخندی به رویم زد....من هم ناخواسته لبهایم به خنده باز شد ... تکیه اش را از درخت برداشت و کنارم اومد:سلام ... سلام خانوم خودم ... منتظر بودم اون حرفی بزنه،اما ساکت بود.. دستهایم را به هم فشار می دادم .. عباس نزدیکتر اومد و با لحن ملایمی گفت:ازم خجالت میکشی؟ خندید و گفت:بشین .‌‌ آرام گفتم:نه باید زود برگردم ‌‌‌ عباس گفت:کارای خونه داره تموم میشه...چند وقت دیگه میبرمت خونه خودم... با دیدن نگاه صادقش در قلبم شادی خاصی حس کردم...سکوت طولانی حاکم شد....عباس با بی میلی گفت:فکر کنم دیگه بهتره برگردی ‌‌‌... فقط نگاهش کردم...لبخندش عمیقتر شد و او هم با مهربانی نگاهم کرد... قسمت65 **** روی پله ها نشسته بودم و به باغ روبروم خیره بودم... دستی به شونه ام خورد....برگشتم....ملیحه بود...لبخندی به روش زدم:بشین ..‌ اون هم کنارم روی پله ها نشست...نگاهم را به تپه های سرسبز روبرویم دوختم... -از دست خاله دلخوری؟ لبخند بیروحی زدم و جواب ندادم... _خب حق داره جوانه...خوبیت نداره...شما هنوز عقد نکردین ... _اصلا باشه.. عباس هیچی، نمیذاره پامو از حیاط بگذارم بیرون ‌. ملیحه خندید و با بدجنسی گفت: _خب معلومه دیگه...تو رو دو دقیقه ولت کنن پیش عباسی ... ضربه آرومی به کمرش زدمو و گفتم:خیلی بدی ملیحه..همش یه سلام به هم میکنیم میایم خونه ... ملیحه بدون هیچ حرفی دستهام رو در دستش گرفت و به تپه خیره شد نگاهی بهش انداختم و گفتم:چیه ساکتی؟ خندید و گفت:هیچی.... میدونستم از وقتی شوهرش رفته شهر پی کار ،روزای سختی رو میگذرونه‌‌. نگاهمو بهش دوختمو گفتم :دل تنگ علیرضایی؟ لبخندی زد و گفت:من کارام مونده... تا خواست بلند شود دستش را گرفتم و گفتم:بشین دیگه..ارباب هم که شب نمیاد...کاری نیست ... _علیرضا نگفت کی برمیگرده؟ ملیحه با صدای لرزونی گفت:نه ... فقط نگاهش کردم....همانطور که لبخند همیشگی اش روی لبهایش بود گفت:امروز زهرا اومده بود که پیغامهای عباس را بهت برسونه؟ با لحنی جدی گفتم:حرف را عوض نکن ملیحه .. نگاهش را از من گرفت.. چشمهاش خیس شد و اشکهایش رو صورتش چکید: هنوز بچشو ندیده جوانه ‌‌‌ همانطور که آرام نوازشش می کردم گفتم:تا چند وقت دیگه میاد ... با صدای ضعیفی گفت:آره...میاد ... حرفی نزدم... اشکهایش را پاک کرد و گفت:محمد به اون رفته ... _آره،چشمهاشم روشنه‌.. دوباره اشکهایش روی صورتش ریخت و آروم زمزمه کرد:چشمهاش.. بعد از چند لحظه اشکهاش را با گوشه روسریش پاک کرد و بلند شد:من میرم یه کم دراز بکشم‌‌... چند روزی بود از پیغام های عباس خبری نبود . حتی نمیومد دمه چشمه همو ببینیم ...چند باری از زهرا سراغشو گرفته بودم، میگفت روزا بعد از نجاری میره سرزمین برای کار، ولی این جواب من نبود... تا بالاخره امروز صبح رفتم بالای تپه تا زهرا و فریبا رو ببینم شاید عباسم باهاشون باشه... *** تمام راه از بالای تپه تا خونه رو زیر بارون دویده بودم......اشکهایم که یک لحظه بند نمی اومد با قطره های بارون روی صورتم یکی می شدن... نفس نفس زنان خودم رو داخل حیاط انداختم....ارباب روی ایوان ایستاده بود و با آرامش در حالی که یک دستش داخل جیب شلوارش بود و به حیاط نگاه میکرد..... دستهایم را مشت کرده بودم و با قدمهایی آروم نزدیکش رفتم...با عصبانیت نگاهش میکردم و لبهایم از شدت سرما می لرزید.... نگاهش رو سمت من چرخاند.... دلم میخواست فریاد بزنم....به سمت مطبخ دویدم و خاله را صدا میزدم... خودم رو در بغلش انداختم...بدنم میلرزید ...آروم گفتم:خاله چه خبره؟ با صدای غمگینی جواب داد:نمیدونم چرا اینجوری کرده دختر... _میخواد منو عذاب بده ‌‌‌... خاله موهای خیس روی پیشونیم روکنار زد وگفت:اینجوری نگو...باید باش حرف بزنم ببینم حرف حسابش چیه .. _حرف حساب؟اون فقط بلده دستور بده... با نگرانی به خاله نگاه کردم و گفتم:اگه منو از عباس جدا کنه چی؟ _این حرفا رو نزن... با گریه گفتم:زهرا گفته مادر عباس پیغام داده گردنبند و پس بدیم ...میگفت زیر سر اربابه... چی شده خاله چرا اینجوری کرده؟ ... خاله دستی به بازوام کشید و گفت:تو همین جا بمون....من میرم ببینم چی شده ... ملیحه بازویم رو گرفت و در حالی که من را به سمت اتاق می برد گفت:بیا بریم...با این لباسها سرما می خوری... بازویم را از دستش بیرون کشیدم و بدون توجه به او که اسمم را صدا می زد به طرف اتاق ارباب دویدم...با قدمهایی لرزان پشت شیشه بخار گرفته و خیس پنجره اتاق ایستادم.... صدای فریاد ارباب بلند شد:همین که گفتم.. برو بیرون ... خاله:خدا رو خوش نمیاد ارباب...این دوتا جوون تازه به هم رسیدن.. ارباب با حرص داد کشید:بسه.دیگه نمیخوام چیزی بشنوم ..
☆ ⚘الهـی امشب هـر چـی خوبیه ⚘خــدا بـراتـون رقم بـزنـه ⚘آرامش مهمان همیشگی ⚘خـونـه‌ هـاتـون بـاشـه ⚘در آغـوش پر از مهر خدا باشید        
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا