eitaa logo
❤️هم دلی❤️
16.5هزار دنبال‌کننده
10.7هزار عکس
2.5هزار ویدیو
30 فایل
💫﷽💫 منتظر دریافت پیامای زیباتون هستم😍😍😍 @Delviinam . . . . تبلیغات پربازده https://eitaa.com/joinchat/624099682C3e1a6dd3b9
مشاهده در ایتا
دانلود
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سی خاله با خستگی روی زمین خاکی انبار نشست و به دیوار پشتش
جوانه حرفهایی را زیر لب زمزمه میکرد که در صدای رودخونه خروشان گم میشد.... ارباب فقط میتونست گاهی کلماتی مثل "بابا" یا "مامان فاطمه" رو بشنوه... دستهایش را طوری کف رودخونه فرو کرده بود که زیر ناخونهایش پر از شن و سنگریزه شده بود...بدنش به وضوح می لرزید ... بدنش به وضوح می لرزید و طوری گریه میکرد که.... ارباب گفت:جوانه ..آروم باش... بهت قول میدم همیشه پشتت باشم ... بهت قول میدم تنهات نزارم ... تو تنها نیسی من هستم برات ...آروم باش ‌... **** خجالت میکشیدم بهش نگاه کنم....انگار اون هم فهمیده...چون حرفی نمیزد... به او که جلوتر از من راه میرفت نگاه کردم..... به تپه خاکی رسیدیم...با غصه به بالای تپه نگاه کردم....چه جوری خودمو برسونم اون بالا؟ ضعفی تموم وجودمو گرفته بود ...حس عجیبی داشتم. ^چرا ایستادی؟ به ارباب که حالا به وسط های تپه رسیده بود نگاهی کردم:ارباب شما برید...من بعدا میام ... با اخم گفت:یعنی چی؟ بیا الان هوا تاریک میشه... _ارباب خستم...یکم بشینم بعد خودم میام... _گفت:زود باش... دیگه به خونه رسیده بودیم ،حالا دیگه اون ارباب و من یه کارگر...... با وارد شدنمون به حیاط، همه ی نگاهها به سمت ما چرخید...اکبرآقا که خودش را مشغول جمع کردن هیزم ها نشون میداد...خاله هم نگاه نگرانش بین من و ارباب می چرخد و در آخر نگاه پر از کینه و حرص مادر ارباب که روی ایوان ایستاده بود و آخر سر...ارباب بزرگ که روی تخت نشسته بود و‌بی تفاوت بود.... مهران بی توجه به همه، با اقتدار همیشگیش ،آروم، از پله ها بالا رفت... با بسته شدن در اتاق مهران و تنها شدنم،حس بدی وجودم رو پر کرد... انگار نگاه ها سنگین تر شده بودن ...قدم هام رو سریعتر کردمو خودمو داخل مطبخ انداختم.. از گرمای مطبخ کمی حالم جا اومد....گرسنه شده بودم.....تکه ای نون از میون پارچه برداشتم و مشغول خوردن شدم.... خاله بتول داخل شد و در را پشت سرش بست.....نزدیکم اومد و بهم خیره شد....بعد از چند لحظه با صدای آرومی گفتم:چرا اینجوری نگاه میکنی خاله؟ خاله چشم غره ای رفت و با حرص گفت: کجا بودین؟ راستش را گفتم،کنار رودخونه ... خاله با صدایی که به زحمت پایین نگه داشته بود گفت:خیلی بیخود کردی.... با ناراحتی گفتم:خاله ارباب منو برد‌... خاله فقط با خشم نگاهم کرد ..... نون رو کناری گذاشتم و گفتم:خاله من میرم بخوابم..... خاله دوتا بازوم رو گرفت و همون طور که تو چشمام نگاه میکرد گفت:اون پسره هرچی بهت میگه باور نکن...شما مال هم نیستید...پس بیخودی خیال نباف دختر... از حرفاش دلم هری ریخت پایین،با بغض بهش نگاه کردم... خاله که متوجه حالم شد گفت:بخاطر خودت میگم دختر جان...آبروت توی این ده بره دیگه کسی سراغت نمیاد.... همین الانم اسم روته ...اون که چیزیش نمیشه...زندگی تو تباه میشه... _خاله مگه چی شده که اینجوری میگین ؟ خاله سکوت کرد و حرفی نزد....سرم را پایین انداختم و گفتم:میرم بخوابم ... **** با تمام خستگیم خوابم نمی برد...پتو رو روی سرم کشیدم....اتفاقات امروز مدام تو سرم میاند....حرفای های ارباب..... چقدر دلم میخواهد که حرفهاشو باور کنم ... قطره اشکی از گوشه چشمم چکید....حالا که نباید حرفهایش را باور کنم، انگار باز هم باید تنها باشم تو فکر خودم بودم که صدای پدر ارباب از ایوان به گوشم رسید.....پدری که بچه ی خودشو مهران خان صدا میزنه... جوانه....او مهران خانِ، نه مهران..... سرم را بیشتر تو بالشت فرو کردم... اون اربابه جوانه ،باید همان ارباب بمونه، خیال برت نداره،با همین سرزنش ها خوابم برد... **** مهران وارد اتاق شد و سریع در را پشت سرش بست...با لبی خندان رو به پدر و مادرش گفت:چقدر هوا سرد شده... پدرش هم لبخندی زد و گفت:حالا که سرد نشده هنوز بچه شهری....زمستون،اینجا بمون تا بهت بگم... خورشید خانوم با لحن پر تمسخری رو به شوهرش گفت:زمستون هم میمونه آقا.. مهران با کلافگی به مادرش نگاه کرد.... ارباب بزرگ سعی کرد خودشو بالا بکشه و به پشتی تکیه بده....مهران سریع به سمت پدرش رفت :بگذارین کمکمتون کنم... محمود خان از درد ناله ای کرد و به کمک مهران تونست به پشتی تکیه بده... خورشید خانوم هم با نگرانی به چهره شوهرش که از درد در هم رفته بود نگاه میکرد....به طرفش رفتو با وسواس خاصی پتو رو روی پاهای ارباب مرتب کرد... مهران با ناراحتی گفت:خیلی درد دارین آقا؟ محمود خان با مهربونی لبخندی به روی پسرش زد و گفت:چیزی نیست...باید باهاش بسازم دیگه.... خورشید خانوم با بغض و حرص گفت: چیزی نیست؟ این همه داری درد میکشی....بیا دوباره برگردیم شهر، محمود....شاید یه طبیب بهتری پیدا شد برات...
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 🌸🍃🍃🍃
❤️هم دلی❤️
🌸🌸🍃🍃🍃🍃🍃🍃 #قشنگه_بخونید 🌸🍃🍃🍃
چقدر دلم یه آدم هم تراز خودمو میخواد یه آدم رفیق با کتاب یه کسی که موقعیت اجتماعیش نزدیک خودم باشه یه آدم که شجریان و چاوشی گوش کنه یه نفر که عاشق سفر باشه ارتباطات اجتماعیش خوب و بجا باشه یه نفر که باخنده هام بخنده و علت ازم نخواد یه نفر که بفهمه وقتی از ادب و متانت و شخصیت میگم یعنی چی که به اندازه من روی استفاده از کلمات و جملات توجه داشته باشه یه نفر که اسم چارچوب هامو نذاره محدودیت که رشد و پیشرفتش براش ارزشمند باشه همه هم و غمش پول و مسائل جنسی نباشن احساس میکنم کسی منو نمیفهمه و واقعا احساس تنهایی میکنم دلم میخواد تکیه کنم واقعا دلم میخواد تکیه کنم ولی این آدمای دور من فقط بلدن بگن دوستت دارم دوستت دارمی بدون شناخت از روی دیدن چهار تا جذابیت تلاش بیخود ادعای عاشقی دلم واقعا آدم زندگی خودمو میخواد بهم نگید کمال گرا نگید ایده آل پسند یه نگاه به خودم میکنم و این معیارا رو میگم من نمیتونم با کسی که اینهمه ازم فاصله داره درست هم کلام شم چه برسه به ارتباط عاطفی واقعا دلم برای کسی که بتونم باهاش بی دغدغه اینهمه فاصله فکری و ادراکی حرف بزنم لک زده جهت ارسال حرفای دلتون وپاسخ و... با جون و دل میشنوم🥺👇 🧚‍♀🕊 ♥️ @Delviinam ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
🌺🍃🌺🍃 🍃🌺 🌺🍃 🍃 ─═┅✰ داستان کوتاه📘✰┅═─ قبل از "طلوع خورشید" از خواب برمی خاست و تا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود… هم زمان با طلوع خورشید از نرده ها بالا می رفت تا کمی استراحت کند. در دور دست ها خانه ای با "پنجرهایی طلایی" همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل "شیک و مدرنی" که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت: ” اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود. بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم “… یک روز "پدر به پسرش" گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند. پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی "رهسپار" شد. راه "بسیار طولانی تر" از آن بود که تصورش را می کرد. بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته با "نرده های شکسته" را دید. به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد. پسر برای هم سن خودش در را گشود. سؤال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر؟ پسرک پاسخ مثبت داد: و او را به سمت ایوان برد. در حالی که آنجا می نشست، نگاهی به عقب انداخت و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب، "خانه خودشان" را دید که با پنجره های طلایی می درخشید… ♥️خوشبختی در کنار ماست، قدرش را بدانیم.. ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا همه چی زودتر از اکسپلور میرسه😁😱 ما کل اینترنت رو زیر و رو کردیم و بهترین‌ها رو ریختیم توی وبلاگ روزمره. دنبال کن که از اکسپلور جا نمونی!🔥 https://eitaa.com/joinchat/2424832190C335ee2a00d اگر الان جوین نشی، فردا توی جمع هیچی برای گفتن نداری!🤯☝️🏻
🌸🍃🌸🍃 نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند.قبل از ورود ، نجار چند دقیقه در سکوت جلو درختی در باغچه ایستاد ..... بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .چهره اش بی درنگ تغییر کرد.خندان وارد خانه شد، همسر و فرزندانش به استقبالش آمدند ، برای فرزندانش قصه گفت ، و بعد با دوستش به ایوان رفتند تا نوشیدنی بنوشند .از آنجا می توانستند درخت را ببینند . دوستش دیگر نتوانست جلو کنجکاوی اش را بگیرد، و دلیل رفتار نجار را پرسید.نجار گفت :«این درخت مشکلات من است . موقع کار ، مشکلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشکلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد. وقتی به خانه می رسم ، مشکلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم . روز بعد ، وقتی می خواهم سر کار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه بر می دارم .جالب این است که وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشکلاتم را بردارم ، خیلی از مشکلات ، دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبکتر شده اند.» 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
❤️هم دلی❤️
خیلی قشنگه 🌸🌱🌸🌱🌸🌱
🌹🍃 ࿐ྀུ‌ 🌹🍃 ࿐ྀུ‌🌹🍃 ࿐ྀུ‌ 🪶بخونید و نشرش بدید👌👌 از پیر مرد پرسیدن!؟• چرا زن ها به آسانے و بدون انگیزه گریه میکنند!؟• 🎆پیر مرد اندکے درنگ کرد وگفت:~: هنگامے که خداوند زن را آفرید شانه هاے وے را نیرومند و مستحکم ساخت تا بتواند همه جهان را به دوش بردارد،٫تا سر همه جهان روے آن شانه ها آرام گیرد~• 🎇آغوشش را گهواره ساخت تا جهان در آغوشش بزرگ شود~• به وے صبر درونے و تن نیرومند داد تا هنگام زایمان درد را تحمل کند~• به وے امید داد تا هنگامے که همه نا امید شدند به راه ادامه دهد~• 🎆خدا زن را از استخوان سینه مرد آفرید تا سپرے به دل مرد شود~• به وے عاطفه داد تا خانواده اش را نگهدارے کند~• به وے صبر و شکیبایے داد تا در هر هنگام از فرزندانش نگهدارے کند حتے اگر خودش بیمار بود و سر انجام خدا به وے اشک براے ریزاندن داد~••~ ‌♥️این اشکها از وے است و مال خود اوست و هر جایے که ضرورت شد از آن کار میگیرد بے اختیار،٫بے انگیزه،٫بے دلیل و بے توضیح ♥️ 🎇و براے مرد دستے آفرید تا آن اشک را از رخسار وے پاک کند~• پیر مرد به ادامه سخنان گفت: ببین پسرم زیبایے زن در طرز جامه پوشے وے یا در رنگ ناخون های وے با در سبک بستن موهاے وے نیست~• 🎇زیبایے زن در چشم هاے وے نهفته است چون چشمان وے دروازه ورودے به دل اوست و دل او جایے است که عشقش در همان جا خانه کرده~_~ 🎆مرد موجود دور بین و آینده نگر و زن موجودے است عمیق و ژرف نگر جهان براے مرد یک دل است و دل براے زن یک جهان~..~ سخن پایانی ام!؟• ♥️ زن را نشکنید چون خدا هر قطره اشک او را خواهد شمارید~**~ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 📚 📚 ·‌ ・ ┉┅━━━⋅.♥️.⋅━━━━┅┉ ・ ·‌ ✦𝐉𝐨𝐢𝐧⇝︎ 𐏓@HammDeli
❤️هم دلی❤️
#سرگذشت #برشی_از_یک_زندگی #جوانه #قسمت_سیویک جوانه حرفهایی را زیر لب زمزمه میکرد که در صدای رودخ
محمود خان نگاهی به چهره زیبای همسرش کرد و جواب داد:خانوم...دیدی که همه گفتن فقط باید باهاش بسازم..دوا که نداره... بعد با لبخند رو به پسرش گفت:مادرت این چند وقت،طبیب های شهر را بیچاره کرد ... خورشید خانوم ابرویش رو بالا انداخت و گفت:عوض تشکرته؟ محمود خان لبخندی به همسرش زد،خورشید خانوم لبخند محوی بر لب نشست..... رو به مهران گفت:خبر جدیدی نشده؟ چرا آقا جان...اکبر میگفت چند تا از بالا محله ای ها با شما کار دارن... _نگفتن چه کار؟ _نه ...میخوان با خودتون صحبت کنند.. محمود خان گفت:من فعلا نمیتونم....خودت فردا برو سراغشون پسرم.. مهران به صورت پدرش خیره شد....از اینکه پدرش هنوز این همه روش حساب میکرد شرمنده بود...اشک تو چشمهایش حلقه بست ...دست پدرش رو بوسید و آروم گفت:چشم آقاجان. خاله بتول گفت:لباسهاتو برداشتی؟ _بله خاله جان.. _ملیحه نمیاد؟ _نه خاله،گفت بعدا میره... بقچه ی لباسهامو برداشتمو همراه خاله از اتاق بیرون رفتیم...از پله ها که پایین میومدیم ارباب رو تو حیاط دیدم...سرم را پایین انداختمو خودم را به خاله نزدیکتر کردم.... خاله بتول هم قدمهاشو تندتر کرد....از کنار ارباب که رد می شدیم،خاله زیرلب سلامی داد... ارباب پرسید:کجا می روید؟؟ خاله با بیحوصلگی گفت:حمام ... ارباب بعد از مکثی گفت:نمیخواد برید..از حموم خونه استفاده کنید ... خاله بتول خیلی محکم جواب داد:نه آقا جان...درست نیست... بعد رو به من گفت:بریم جوانه و دستمو کشید و همراه خودش برد... تمام مسیری که تو جاده گلی راه میرفتیم،دلتنگی عجیبی وجودم را پر کرده بود....تموم دلتنگیم شد آه کوتاهی که هیچ کس صدایشو نشنید....حتی خاله بتول که کنارم راه میرفت... هنوزم نمیدونم چم شده ،ارباب تو خونه کنارمه ولی بازم دلم براش تنگ میشد، کاش میشد این حسو از خودم دور کنم ولی دست خودم نبود... مهران با صدای آرامی از مادرش پرسید: امروز هم دردش شدید بود؟ خورشید خانوم به شوهرش که خوابیده بود نگاهی انداخت و با لحن ناراحتی گفت:آره.... بعد به سمت پسرش چرخید و گفت: مهران،از وقتی پدرت از اسب افتاده،تو رو که روی اسب میبینم بی طاقت میشوم.... مهران به چهره نگران مادرش بخندی زد و گفت:مواظبم مادر من.. لبخند تلخی روی لبهای جفتشون نشست.....خاطره اون روز انگار هیچ وقت کهنه نمیشد... زمستون پارسال....چند روزی بود که باران شدیدی می بارید..محمود خان برای سرکشی به باغهاش رفته بود و اسبش تو یک سراشیبی تعادلشو از دست میده و سوارشو رو زمین می کوبه... از آن روز به بعد هیچ کس دیگه قامت بلند محمود خان رو ندید....همیشه از درد،کمرش خم بود....خودش میگفت:وقتی زیادی گردنتو بالا بگیری،یه روزی هم میرسه که باید جلوی هر کسی خم باشی...طبیب های شهرم هم کاری از پیش نبردند.... خورشید خانوم گفت:مهران...خودت کارها رو دست بگیر...نذار به پدرت فشار بیاد... _حواسم هست مادر... مهران میخواست در رو ببنده که مادرش گفت:کمتر دورو بر کارگرا بگرد ، به رعیت بها بدی هوا برش میداره... مهران منظور مادرش رو فهمید....اما در جوابش فقط گفت:برید تو ...هوا سرده ‌‌ و از اتاق خارج شد‌‌‌‌.. مهران با خستگی به خونه برگشت... اکبرآقا درحالی که افسار اسب رو از ارباب میگرفت گفت:آقا، محمودخان گفتن به محض اینکه اومدین برید پیششون ... ارباب یک تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: چیزی شده ؟ -نمیدونم آقا جان چیزی به من نگفتن **** ارباب بعد از اینکه چند تقه به در کوبید وارد اتاق شد. خورشید خانم با چهره ای عصبی کنار ارباب بزرگ نشسته بود . - خیره پدرجان ،اکبر گفت پیغوم دادین سریع بیام خدمتتون.. - خیره پسر ، خیره بشین ... ارباب درحالی که کنار محمودخان مینشست گفت گوشم با شماس آقا... - ببین پسرم من حالم خوب نیس، اینو هم تو هم مادرت خوب میدونین ،دیگه سن و سالی ازم گذشته، این درد هم امونمو بریده، ممکنه امروز رو به فردا نرسونم ... - آقاجان اینجور نگین، ایشالا سایه اتون صدو بیست سال بالاسرمونه... - این تعارفا رو بزار کنار پسر اینا رو گفتم که بگم خان این ده تویی ،همین الانم کارها رو دوشته، ولی خان بی سروسامون حرفش برو نداره ،مادرت میگه یه دختر خوب برات نشون کرده ،تا عمر من به دنیاس میخوام عروسی تک پسرمو ببینم .. ارباب سری به زیر انداخت و سکوت کرد... محمودخان ادامه داد همین دختری که مادرت میگه ... ارباب وسط حرف محمود خان پرید و گفت: آقا جان اگه آرزوی شما اینه من ازدواج میکنم ... لبخندی روی لب محمودخان نقش بست که ارباب جوان ادامه داد:ولی نه با نشون کرده مادر... محمودخان که حالا لبخندش جایش روبه اخمی داده بود و گفت :یعنی چی ؟! کامل حرف بزن ببینم ...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا