پارت دهم:
[فرشید]
با صدايِ "یا فاطمه ي زهرا"ي عطیه خانم که هراسان به سمت ایستگاهِ پرستاري میدویید از روي صندلیِ راهرو بلند شدم و ایستادم..
داوود کنارم نشسته بود اما از جاش تکون نخورد.. با یه ترس تو چشماش داشت نگاهم میکرد..
دستشو گرفتم و دنبال خودم سمت ایستگاه پرستاري کشیدمش..
عطیه خانم گریه میکردم و نفس نفس میزد و کلماتِ بی ربطی رو تکرار میکرد:
محمد.... محمد... دستش... محمد.... دستش..چندتا از پرستارا به سمتِ اتاق محمد دویدن و یکی دیگه از پرستارها سعی میکرد عطیه خانم رو آروم کنه تا
بتونه حرفشو بزنه..
کمک کردن روي صندلی بشینه.. بینِ گریه هاش با صدایی که از شدت گریه گرفته بود گفت: محمد...
محمد.. دستشو تکون داد... تکون داد دستشو..
داوود ساعد دستمو گرفت.. نگاهش کردم.. گنگ روبروشو نگاه میکرد..
پرستار یه شماره گرفت و گروهِ دکتر ابراهیمی رو صدا کرد.. دکترا و پرستارا به اتاقِ محمد رفت و آمد میکردن.. آقاي عبدي و سعید هم اومده بودن..
همه چی مثل یه خواب بود! یه خوابِ خیلی شیرین که با ترسِ بیدار شدن همراهه..!
داوود انگار که ذهنمو خونده باشه آروم گفت: فرشید.. ما که خواب نیستیم؟! هستیم؟!
جواب دادم: نمیدونم داوود.. نمیدونم.. اگرم خواب باشه خوابِ شیرینیه! دلم نمیخواد هیچوقت از این خواب
بیدار بشم..!!
درِ اتاقِ محمد باز شد و دکتر ابراهیمی اومد بیرون.. پاشو از در بیرون نگذاشته بود که مادر آقا محمد و عطیه خانم و آقاي عبدي دورهش کردن!
عطیه خانم هنوز اشک میریخت و حاج خانم با استرس تسبیح فیروزه اي رنگش رو این دست اون دست میکرد.. آقاي عبدي بالاخره بارِ جمع رو به دوش کشید و گفت: دکتر جان.. چی شد؟
دکتر ابراهیمی دستشو گذاشت رو شونه ي آقاي عبدي و گفت: اگر خدا بخواد، چیزي شبیه به معجزه داره
اتفاق میفته...!
بعد همونطوري که جمع رو ترك میکرد گفت: اگر خیلی خوش شانس باشین، اونم خیلی قوي باشه، شاید بتونید به زودي باهاش حرف بزنید...!
و رفت و ما رو تو یه خلسه ي بزرگ رها کرد!
زودتر از همه ي ما، حاج خانم به خودش اومد و همونجا روي زمین، سجده ي شکر رفت...!
اشکايِ عطیه خانم، بغضِ داوود، سجده ي حاج خانم... اینا همه نشون میداد که من خواب نیستم... خواب نیستم...!
پارت یازدهم
[سعید]
چشماي محمد باز شده بود.. یه عالمه دکتر و پرستار دورش بودن و داشتن علائمشو چک میکردن اما ما هنوز اجازه ملاقات نداشتیم..
دکتر ابراهیمی گفته بود قبل از ملاقات میخواد باهامون حرف بزنه.. البته فقط با ما.. گفته بود خانواده ي محمد فعلا نمیخواد باشن..
نمیدونستم چی میخواد بگه اما اینکه گفته بود خانواده ي محمد نباشن.. حسِ خوبی نداشت برام!
ساعت هشتِ شب بود و من و آقاي عبدي و فرشید و داوود تو اتاق دکتر ابراهیمی بودیم.. آقاي عبدي سکوتو شکست و گفت: خب دکتر جان.. نمیخواي بگی قضیه از چه قراره؟؟
دکتر ابراهیمی گفت: اول اینکه واقعا خدا رو شکر میکنم بابت اینکه انتظارتون به پایان رسید و محمد جان دوباره پیشتونه... اما خب، من شما رو اینجا جمع کردم تا یه چیزي بهتون بگم.. نخواستم خانواده ش باشن چون خواستم فعلا با خبر به هوش اومدن محمد خوشحال باشن.. اما شما باید بدونید..
قلبم تند تند میزد..
آقايِ عبدي سري تکون داد و گفت: میشنویم دکتر.. بگو..
دکتر ابراهیمی ادامه داد: از اونجایی که شدت اتفاقی که براي آقاي حسنی رخ داده زیاد بوده، و همچنین به علت مدت زمانی که ایشون توي کما بودن، یه بخشی از راه عصبی نخاع ایشون که ما تو علم پزشکی بهش لووِر موتور نورون ها میگیم، دچار اختلالاتی شدن.. البته این اختلالات خوشبختانه تو اکثرِ کسایی که درگیرِ این حوادث میشن برگشت پذیر هستن...! اما میزان برگشت پذیریشون بستگی به میزان تخریب بافتِ عصبی
و همچنین توانایی بدن فرد نسبت به ترمیم بافت عصبی داره..
هر چهارتامون گنگ دکتر رو نگاه میکردیم...
آقاي عبدي گفت: خب.. خب این یعنی چی آقاي دکتر..؟
ابراهیمی: حال عمومی محمد خوبه... ضربان قلبش، تنفسش، کارکرد عضلات صاف و گوارشش، سیستم گردش خونش... اما خب این مشکلی که ازش باهاتون حرف زدم، روي ماهیچه اندام هاي حرکتیش اثر داره.. و مشخصا روي پاهاشون...
داوود وسط حرفِ دکتر پرید و گفت: این.. این یعنی...؟
دکتر: یعنی آقاي حسنی فعلا توانایی راه رفتن رو ندارن.. البته خوشبختانه همونطور که گفتم این اتفاق دائمی نیست و برگشت پذیر هست...! البته.. میزان این برگشت، معلوم نیست و بستگی به تلاشِ خودش و میزان توانایی بدنش داره..
فرشید با صداي آرومی پرسید: خودش میدونه آقاي دکتر..؟
دکتر: بله، میدونه.. تو چکاپ هاي بعد از بهوش اومدنش متوجه شدیم حسِ لمس پاهاش که هست و خودش هم به این موضوع واقف شده.. چیزي که ازتون میخوام، امید دادن بهش هست! هرچند وقتی این خبر رو شنید، اثراتی از ناامیدي تو چهرهش ندیدم! به هر حال، اون هرچقدر هم آدم قوي باشه، الان به امید
اطرافیانش نیاز داره.. الان که شما اینجایید با سرپرستار صحبت کردم خانوادهش رو ببرن ملاقاتش.. بعد هم
شما میتونید برید.. فقط اینکه اصلا نباید طولش بدید، چون استراحتِ بعد از یه بیهوشیِ طولانی، براش از هر
چیزي واجب تره...
ساعتش رو نگاه کرد و بعد رو به آقاي عبدي گفت: میشه شما همراه من بیاید..؟
و بعد به همراه هم از در اتاق بیرون رفتن..
سرم پایین بود.. جرأت نمیکردم بچه ها رو نگاه کنم.. از ته دلم براي بهوش اومدن محمد خوشحال بودم اما... دلم نمیخواست اوضاع اینجوري باشه.. میدونستم چقدر این اتفاق ممکنه اذیتش کنه.. اما خب! نباید ناشکري میکردم...!! ما محمدو داشتیم! بیدار و هوشیار... میتونست باهامون حرف بزنه! و این خودش یعنی معجزه...!
داوود که زودتر از همه به خودش اومده بود، بلند شد و گفت: چرا نشستین بچه ها!؟ مگه نمیخواین بریم پیش آقا محمد؟؟
فرشید که هنوز تو فکر بود گفت: اما.. نشنیدي مگه...؟
داوود جلوتر رفت و مهربون فرشید رو نگاه کرد و گفت: محمد به هوش اومده فرشید... فقط همین مهمه..!
اینجاست.. میتونیم بریم پیشش! میتونه باهامون حرف بزنه! محمد حالش خوبه فرشید... خدایی که تا اینجاشو درست کرده بقیهشم حل میکنه... مگه نه؟؟
فرشید سري تکون داد و لبخند زد...
خوشحال بودم... رو به فرشید گفتم: درضمن آقاي بی بی سی محله، نمیخواي خراب کاریتو جبران کنی..؟!
تک خنده اي کرد و گفت: چرا! حتما! فقط قبلش میخوام بریم پیشِ آقا محمد...
بلند شدم و باهم به سمتِ اتاقِ محمد راه افتادیم.. عزیز و عطیه خانم بیرون نشسته بودن و اشک و لبخندشون مشخص نبود! انگاري تازه از اتاقِ محمد بیرون اومده بودن.. از شیشه داخلو نگاه کردم.. تخت محمد حالتِ نیمه نشسته داشت.. هنوز دستگاه و سرم بهش وصل بود.. اما این دفعه، چشماي محمد باز بود!
آقاي عبدي پیشِ محمد بود.. ما رو که پشتِ شیشه دید چیزي به محمد گفت و محمد سمتِ ما نگاه کرد...
یه حسی مثل سقوطِ ترن هوایی از بالاترین نقطه تو قلبِ من اتفاق افتاد... آقاي عبدي پیشونیِ محمدو بوسید و بعد بیرون اومد...
رو به ما گفت: میتونید برید داخل بچه ها..
داوود قبل از اینکه حرفِ آقاي عبدي تموم بشه وارد اتاق شده بود و ما پشتِ سرش بودیم..
هیچکس حرفی نمیزد.. چشمايِ محمد هنوز بی جون بود...
لبخند قشنگی رو لبش داشت.. انگار دلِ اونم براي ما تنگ شده بود..
محمد همونطور که داوودو نگاه میکرد بهش گفت: بیا جلو ببینمت..
داوود دستی به صورتش کشید و قطره اشک مزاحمش رو پاك کرد..
آروم به سمت محمد رفت.. من میفهمیدم تو دلش چه خبره.. تمام اون روزایی که ما از روبرو شدن با خانواده ي محمد شونه خالی کرده بودیم، داوود ایستاده بود.. تمام اون وقت ها داوود همه چیو با خودش کشیده بود تا به این نقطه برسه.. نقطه اي که محمد حالش خوبه...!
به سمت محمد رفت و در آغوش کشیدش.. لرزش شونه هاي داوود همه ي سختی هاي این مدتش رو نشون
میداد..
آروم کنارش رفتم و گفتم: داوود جان.. آقا محمد هنوز حالش خیلی خوب نیست.. داري اذیتشون میکنی..
محمد همونطوري که سعی میکرد با دستی که سرم داخلش نبود داوودو بغل کنه رو به ما گفت: کاریش نداشته باش سعید.. خوبم...
بعد از چند دقیقه داوود رضایت داد و دل کند و من و فرشیدم آقا محمدو آروم بغل کردیم..
داوود رو تک صندلیِ کنارِ تخت محمد نشسته بود..
هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد! انگار داشتیم تمامِ دلتنگیامونو با سکوت به هم میگفتیم..
بالاخره محمد سکوتو شکست و با لحنی که سعی داشت فضا رو عوض کنه گفت: تو نبودِ من چقدر این بچه رو اذیت کردین که اینطوریه؟! دیوار کوتاه تر از داوود پیدا نکردید؟!
داوود روي صندلیش جا به جا شد و آروم گفت: آقا همهش از نگرانی براي شما بوده.. الان دیگه خوبم...
همهمون خوبیم! البته آقا اینا کم اذیتم نکردنا.. حالا گزارش دقیقشو بعدا بهتون میدم!
آقا محمد خندید اما یهو صورت از درد جمع شد.. داوود نیم خیز شد و ما هم نگران سمتش رفتیم که دستشو آورد بالا و گفت: خوبم بچه ها... خوبم...
به پشت سر ما نگاه کرد.. جایی کنار در، یا پنجره ي اتاق..
انگار چیزي میخواست بگه.. حرفشو خوندم و قبل از اینکه بپرسه گفتم: آقا، رسول زاهدانه.. با بچه هاي تیم
عملیات رفته زاهدان..
لبخندي زد.. جواب سوالشو گرفته بود..!
پرسید: حالش چطوره؟
فرشید گفت: خوبه آقا... هنوز نمیدونه شما بهوش اومدین وگرنه بهترم میشه... آقا با اجازتون من برم بهش زنگ بزنم..
محمد سري تکون داد و فرشید از اتاق بیرون رفت..
بعد از چند دقیقه پرستار اومد و به ما هم گفت که باید بریم بیرون و محمد باید استراحت کنه..
فرشید 5 دقیقه اي میشد که تهِ راهرو داشت با تلفن حرف میزد.. حالِ رسول، حال همه مون، الان واقعا خریدنی بود..!
|هموطن|
یه حسی مثل سقوطِ ترن هوایی از بالاترین نقطه تو قلبِ من اتفاق افتاد... آقاي عبدي پیشونیِ محمدو بوسید
بچه ها پارت جا به جا بود،
ینی ادامه، اول اومده بود،
که درست شد🌱
عزیزان🌱
پارت اول محرمانه اینجا👇🏻
https://eitaa.com/hamvataan/11
و پارت اول هموطن اینجاست👇🏻
https://eitaa.com/hamvataan/1259
🌱❤
پارت دوازدهم:
[رسول]
خیلی وقت بود که تلفنو قطع کرده بودم اما هنوز تو حیاط بودم.. لبه ي پله نشسته بودم و به حرفاي فرشید فکر میکردم..
آقا محمد به هوش اومده.. چشماشو باز کرده..!
گوشی رو توي دست هاي یخ زدهم گرفته بودم.. نفس هاي عمیق میکشیدم..
اي کاش میتونستم اونجا باشم.. میتونستم ببینمش.. حتما بچه ها بهش گفتن که ماموریتم..میخواستم به فرشید بگم که اي کاش حداقل گوشی رو میدادید تلفنی باهاش حرف میزدم اما نه.. این دوري با تلفنی صحبت کردن رفع نمیشد..
فرشید گفت آقا محمد شاید نتونه تا چند وقت راه بره..؟
فرشید گفت نگران آقا محمده.. نگران؟
برا چی نگران؟!
محمد بیداره... خوبه...
مگه ما نیستیم؟! میشیم عصاي دستش.. تا روزي که کاملا خوب بشه.. مثل قبل.. مثل همیشه!
فرشید گفت باید بهش امید بدیم.. میدیم! مثل کاري که تو این سه ماه براي هم دیگه انجام دادیم.. مثل کاري که داوود براي هممون میکرد..
از لبه ي پله بلند شدم و مستأصل به حیاط رفتم.. دو قدم سمت خونه.. دو قدم سمتِ درِ خروجی.. مثلِ یه آدمِ گیر افتاده تو یه هزار تويِ بزرگ بودم.... خوش به حال بچه ها..
اما.. اما من باید چیکار کنم....؟ اي کاش این ماموریت زودتر تموم میشد..
میدونستم حضورم اینجا چقدر مهمه اما.. دلم تهران بود..
کاش میشد کوتاه برم و برگردم..
تو همین فکرا بودم که صادق وارد حیاط شد.. داشت با تلفن حرف میزد:
آره آره علی جان، همینجا تو حیاطه.. من فکر کردم رفته بیرون، یه لحظه گوشی.. گوشیو میدم بهش...
گوشی رو به سمتم گرفت و گفت: علی سایبریه.. گوشیت اشغال بود به من زنگ زد..
سري تکون دادم و گوشیو ازش گرفتم، کنار گوشم گذاشتم و گفتم: سلام علی جان!
به شوخی ادامه دادم: میبینم که این دفعه گذر پوستِ شما به دباغ خونه ي ما افتاده! خطم اشغاله به صادق
زنگ زدي؟! بگو، جانم، در خدمتم..
علی گفت: اگه یکم مُهلت بدي رسول جان میبینی که این دفعه هم کارِ شما گیرِ منه!
منظورش چی بود؟!
فکرمو بلند گفتم: منظورت چیه علی؟!علی خندید و مثل همیشه با طمانینه گفت: جونم برات بگه که آقا رسولِ گُل اولا چشممون روشن فرمانده برگشته، دوما اینکه آقاي عبدي الان بهم زنگ زد..
دلم.. دلم میخواست فکري که داره تو ذهنم میچرخه درست باشه..
بهش گفتم: خب؟ آقاي عبدي چیکارت داشت؟!
گفت: دِ نه دِ! نمیشه اینجوري که! از قدیم گفتن عروس زیر لفظی میخواد!
انقدر از استرس گوشه ي ناخنمو کنده بودم که میسوخت و توي تاریکی شب نمیتونستم ببینم خون اومده یا نه.. اما علی اینو نمیفهمید!
گفتم: بگو علی الان اصلا وقت مناسبی نیست.. هر چی خواستی برا تو، فقط بگو چی شده؟
علی: عرضم به خدمتتون که میتونی بري وسیله هاتو جمع کنی چون من با پروازِ هفتِ صبحِ فردا میخوام بیام دستبوسی برا تعویض شیفت..
بلیط تو هم به وقتِ ایالات زاهدان میشه برا نُه صبح.. من میام یه دیدار با من تازه میکنی رفعِ دلتنگی میکنی، بعد میري که بري به مقصدِ تهران..
چشمامو بستم.. باورم نمیشد.. باورم نمیشد آقاي عبدي همچین کاریو کرده باشه! آقا محمد همیشه میگفت مثلِ پدر میمونه برامون.. اما من نمیفهمیدم چی میگه... اما الان، دقیقا مثل یه پدر، که باید جوري پازلو بچینه که بچه هاش حالشون خوب باشه عمل کرده بود..
تو فکرِ خودم بودم که صدايِ علی از پشتِ گوشی اومد: الو؟؟ استاد رسول؟؟ شنیدي چی گفتم؟!
رسول: آره علی... شنیدم.. شنیدم.. فقط.. نمیدونم چی بگم!
علی: هیچی نگو.. بپر وسیله هاتو جمع کن، از پرواز جا بمونی باید تو بارِ قاچاقچیاي مواد مخدر بفرستیمت تهرانا.. یهو دیدي وسطِ راه به جايِ حقِ ایاب و ذهاب، کلیه و کبدتم برداشتن..
به حرفش خندیدم..
واقعی... از همون خنده ها که گوشه ي چشمتم باهاش جمع میشه و میدونی از تهِ دله...
باورم نمیشد...
خدایا شکرت.....!