eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام و وقت بخیر🌱 ممنون از شما که همراهید😌 بچه ها راجع به این مسئله گفته‌بوید چند نفر، روزانه یک پارت رو داریم، که جلوتر که بریم پارت ها طولانی تر هم میشن، اما ممکنه یه سری روز ها تعداد پارت بیشتری هم داشته باشیم‌..🌱❤
پارت یازدهم [سعید] چشماي محمد باز شده بود.. یه عالمه دکتر و پرستار دورش بودن و داشتن علائمشو چک میکردن اما ما هنوز اجازه ملاقات نداشتیم.. دکتر ابراهیمی گفته بود قبل از ملاقات میخواد باهامون حرف بزنه.. البته فقط با ما.. گفته بود خانواده ي محمد فعلا نمیخواد باشن.. نمیدونستم چی میخواد بگه اما اینکه گفته بود خانواده ي محمد نباشن.. حسِ خوبی نداشت برام! ساعت هشتِ شب بود و من و آقاي عبدي و فرشید و داوود تو اتاق دکتر ابراهیمی بودیم.. آقاي عبدي سکوتو شکست و گفت: خب دکتر جان.. نمیخواي بگی قضیه از چه قراره؟؟ دکتر ابراهیمی گفت: اول اینکه واقعا خدا رو شکر میکنم بابت اینکه انتظارتون به پایان رسید و محمد جان دوباره پیشتونه... اما خب، من شما رو اینجا جمع کردم تا یه چیزي بهتون بگم.. نخواستم خانواده ش باشن چون خواستم فعلا با خبر به هوش اومدن محمد خوشحال باشن.. اما شما باید بدونید.. قلبم تند تند میزد.. آقايِ عبدي سري تکون داد و گفت: میشنویم دکتر.. بگو.. دکتر ابراهیمی ادامه داد: از اونجایی که شدت اتفاقی که براي آقاي حسنی رخ داده زیاد بوده، و همچنین به علت مدت زمانی که ایشون توي کما بودن، یه بخشی از راه عصبی نخاع ایشون که ما تو علم پزشکی بهش لووِر موتور نورون ها میگیم، دچار اختلالاتی شدن.. البته این اختلالات خوشبختانه تو اکثرِ کسایی که درگیرِ این حوادث میشن برگشت پذیر هستن...! اما میزان برگشت پذیریشون بستگی به میزان تخریب بافتِ عصبی و همچنین توانایی بدن فرد نسبت به ترمیم بافت عصبی داره.. هر چهارتامون گنگ دکتر رو نگاه میکردیم... آقاي عبدي گفت: خب.. خب این یعنی چی آقاي دکتر..؟ ابراهیمی: حال عمومی محمد خوبه... ضربان قلبش، تنفسش، کارکرد عضلات صاف و گوارشش، سیستم گردش خونش... اما خب این مشکلی که ازش باهاتون حرف زدم، روي ماهیچه اندام هاي حرکتیش اثر داره.. و مشخصا روي پاهاشون... داوود وسط حرفِ دکتر پرید و گفت: این.. این یعنی...؟ دکتر: یعنی آقاي حسنی فعلا توانایی راه رفتن رو ندارن.. البته خوشبختانه همونطور که گفتم این اتفاق دائمی نیست و برگشت پذیر هست...! البته.. میزان این برگشت، معلوم نیست و بستگی به تلاشِ خودش و میزان توانایی بدنش داره.. فرشید با صداي آرومی پرسید: خودش میدونه آقاي دکتر..؟ دکتر: بله، میدونه.. تو چکاپ هاي بعد از بهوش اومدنش متوجه شدیم حسِ لمس پاهاش که هست و خودش هم به این موضوع واقف شده.. چیزي که ازتون میخوام، امید دادن بهش هست! هرچند وقتی این خبر رو شنید، اثراتی از ناامیدي تو چهرهش ندیدم! به هر حال، اون هرچقدر هم آدم قوي باشه، الان به امید اطرافیانش نیاز داره.. الان که شما اینجایید با سرپرستار صحبت کردم خانواده‌ش رو ببرن ملاقاتش.. بعد هم شما میتونید برید.. فقط اینکه اصلا نباید طولش بدید، چون استراحتِ بعد از یه بیهوشیِ طولانی، براش از هر چیزي واجب تره... ساعتش رو نگاه کرد و بعد رو به آقاي عبدي گفت: میشه شما همراه من بیاید..؟ و بعد به همراه هم از در اتاق بیرون رفتن.. سرم پایین بود.. جرأت نمیکردم بچه ها رو نگاه کنم.. از ته دلم براي بهوش اومدن محمد خوشحال بودم اما... دلم نمیخواست اوضاع اینجوري باشه.. میدونستم چقدر این اتفاق ممکنه اذیتش کنه.. اما خب! نباید ناشکري میکردم...!! ما محمدو داشتیم! بیدار و هوشیار... میتونست باهامون حرف بزنه! و این خودش یعنی معجزه...! داوود که زودتر از همه به خودش اومده بود، بلند شد و گفت: چرا نشستین بچه ها!؟ مگه نمیخواین بریم پیش آقا محمد؟؟ فرشید که هنوز تو فکر بود گفت: اما.. نشنیدي مگه...؟ داوود جلوتر رفت و مهربون فرشید رو نگاه کرد و گفت: محمد به هوش اومده فرشید... فقط همین مهمه..! اینجاست.. میتونیم بریم پیشش! میتونه باهامون حرف بزنه! محمد حالش خوبه فرشید... خدایی که تا اینجاشو درست کرده بقیهشم حل میکنه... مگه نه؟؟ فرشید سري تکون داد و لبخند زد... خوشحال بودم... رو به فرشید گفتم: درضمن آقاي بی بی سی محله، نمیخواي خراب کاریتو جبران کنی..؟! تک خنده اي کرد و گفت: چرا! حتما! فقط قبلش میخوام بریم پیشِ آقا محمد... بلند شدم و باهم به سمتِ اتاقِ محمد راه افتادیم.. عزیز و عطیه خانم بیرون نشسته بودن و اشک و لبخندشون مشخص نبود! انگاري تازه از اتاقِ محمد بیرون اومده بودن.. از شیشه داخلو نگاه کردم.. تخت محمد حالتِ نیمه نشسته داشت.. هنوز دستگاه و سرم بهش وصل بود.. اما این دفعه، چشماي محمد باز بود! آقاي عبدي پیشِ محمد بود.. ما رو که پشتِ شیشه دید چیزي به محمد گفت و محمد سمتِ ما نگاه کرد...
یه حسی مثل سقوطِ ترن هوایی از بالاترین نقطه تو قلبِ من اتفاق افتاد... آقاي عبدي پیشونیِ محمدو بوسید و بعد بیرون اومد... رو به ما گفت: میتونید برید داخل بچه ها.. داوود قبل از اینکه حرفِ آقاي عبدي تموم بشه وارد اتاق شده بود و ما پشتِ سرش بودیم.. هیچکس حرفی نمیزد.. چشمايِ محمد هنوز بی جون بود... لبخند قشنگی رو لبش داشت.. انگار دلِ اونم براي ما تنگ شده بود.. محمد همونطور که داوودو نگاه میکرد بهش گفت: بیا جلو ببینمت.. داوود دستی به صورتش کشید و قطره اشک مزاحمش رو پاك کرد.. آروم به سمت محمد رفت.. من میفهمیدم تو دلش چه خبره.. تمام اون روزایی که ما از روبرو شدن با خانواده ي محمد شونه خالی کرده بودیم، داوود ایستاده بود.. تمام اون وقت ها داوود همه چیو با خودش کشیده بود تا به این نقطه برسه.. نقطه اي که محمد حالش خوبه...! به سمت محمد رفت و در آغوش کشیدش.. لرزش شونه هاي داوود همه ي سختی هاي این مدتش رو نشون میداد.. آروم کنارش رفتم و گفتم: داوود جان.. آقا محمد هنوز حالش خیلی خوب نیست.. داري اذیتشون میکنی.. محمد همونطوري که سعی میکرد با دستی که سرم داخلش نبود داوودو بغل کنه رو به ما گفت: کاریش نداشته باش سعید.. خوبم... بعد از چند دقیقه داوود رضایت داد و دل کند و من و فرشیدم آقا محمدو آروم بغل کردیم.. داوود رو تک صندلیِ کنارِ تخت محمد نشسته بود.. هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد! انگار داشتیم تمامِ دلتنگیامونو با سکوت به هم میگفتیم.. بالاخره محمد سکوتو شکست و با لحنی که سعی داشت فضا رو عوض کنه گفت: تو نبودِ من چقدر این بچه رو اذیت کردین که اینطوریه؟! دیوار کوتاه تر از داوود پیدا نکردید؟! داوود روي صندلیش جا به جا شد و آروم گفت: آقا همهش از نگرانی براي شما بوده.. الان دیگه خوبم... همهمون خوبیم! البته آقا اینا کم اذیتم نکردنا.. حالا گزارش دقیقشو بعدا بهتون میدم! آقا محمد خندید اما یهو صورت از درد جمع شد.. داوود نیم خیز شد و ما هم نگران سمتش رفتیم که دستشو آورد بالا و گفت: خوبم بچه ها... خوبم... به پشت سر ما نگاه کرد.. جایی کنار در، یا پنجره ي اتاق.. انگار چیزي میخواست بگه.. حرفشو خوندم و قبل از اینکه بپرسه گفتم: آقا، رسول زاهدانه.. با بچه هاي تیم عملیات رفته زاهدان.. لبخندي زد.. جواب سوالشو گرفته بود..! پرسید: حالش چطوره؟ فرشید گفت: خوبه آقا... هنوز نمیدونه شما بهوش اومدین وگرنه بهترم میشه... آقا با اجازتون من برم بهش زنگ بزنم.. محمد سري تکون داد و فرشید از اتاق بیرون رفت.. بعد از چند دقیقه پرستار اومد و به ما هم گفت که باید بریم بیرون و محمد باید استراحت کنه.. فرشید 5 دقیقه اي میشد که تهِ راهرو داشت با تلفن حرف میزد.. حالِ رسول، حال همه مون، الان واقعا خریدنی بود..!
بچه ها من جواب سوالاتون رو داخل همین لینک میفرستم. از اونجا میتونید بخونید🌱
عزیزان🌱 پارت اول محرمانه اینجا👇🏻 https://eitaa.com/hamvataan/11 و پارت اول هم‌وطن اینجاست👇🏻 https://eitaa.com/hamvataan/1259 🌱❤
پارت دوازدهم: [رسول] خیلی وقت بود که تلفنو قطع کرده بودم اما هنوز تو حیاط بودم.. لبه ي پله نشسته بودم و به حرفاي فرشید فکر میکردم.. آقا محمد به هوش اومده.. چشماشو باز کرده..! گوشی رو توي دست هاي یخ زدهم گرفته بودم.. نفس هاي عمیق میکشیدم.. اي کاش میتونستم اونجا باشم.. میتونستم ببینمش.. حتما بچه ها بهش گفتن که ماموریتم..میخواستم به فرشید بگم که اي کاش حداقل گوشی رو میدادید تلفنی باهاش حرف میزدم اما نه.. این دوري با تلفنی صحبت کردن رفع نمیشد.. فرشید گفت آقا محمد شاید نتونه تا چند وقت راه بره..؟ فرشید گفت نگران آقا محمده.. نگران؟ برا چی نگران؟! محمد بیداره... خوبه... مگه ما نیستیم؟! میشیم عصاي دستش.. تا روزي که کاملا خوب بشه.. مثل قبل.. مثل همیشه! فرشید گفت باید بهش امید بدیم.. میدیم! مثل کاري که تو این سه ماه براي هم دیگه انجام دادیم.. مثل کاري که داوود براي هممون میکرد.. از لبه ي پله بلند شدم و مستأصل به حیاط رفتم.. دو قدم سمت خونه.. دو قدم سمتِ درِ خروجی.. مثلِ یه آدمِ گیر افتاده تو یه هزار تويِ بزرگ بودم.... خوش به حال بچه ها.. اما.. اما من باید چیکار کنم....؟ اي کاش این ماموریت زودتر تموم میشد.. میدونستم حضورم اینجا چقدر مهمه اما.. دلم تهران بود.. کاش میشد کوتاه برم و برگردم.. تو همین فکرا بودم که صادق وارد حیاط شد.. داشت با تلفن حرف میزد: آره آره علی جان، همینجا تو حیاطه.. من فکر کردم رفته بیرون، یه لحظه گوشی.. گوشیو میدم بهش... گوشی رو به سمتم گرفت و گفت: علی سایبریه.. گوشیت اشغال بود به من زنگ زد.. سري تکون دادم و گوشیو ازش گرفتم، کنار گوشم گذاشتم و گفتم: سلام علی جان! به شوخی ادامه دادم: میبینم که این دفعه گذر پوستِ شما به دباغ خونه ي ما افتاده! خطم اشغاله به صادق زنگ زدي؟! بگو، جانم، در خدمتم.. علی گفت: اگه یکم مُهلت بدي رسول جان میبینی که این دفعه هم کارِ شما گیرِ منه! منظورش چی بود؟! فکرمو بلند گفتم: منظورت چیه علی؟!علی خندید و مثل همیشه با طمانینه گفت: جونم برات بگه که آقا رسولِ گُل اولا چشممون روشن فرمانده برگشته، دوما اینکه آقاي عبدي الان بهم زنگ زد.. دلم.. دلم میخواست فکري که داره تو ذهنم میچرخه درست باشه.. بهش گفتم: خب؟ آقاي عبدي چیکارت داشت؟! گفت: دِ نه دِ! نمیشه اینجوري که! از قدیم گفتن عروس زیر لفظی میخواد! انقدر از استرس گوشه ي ناخنمو کنده بودم که میسوخت و توي تاریکی شب نمیتونستم ببینم خون اومده یا نه.. اما علی اینو نمیفهمید! گفتم: بگو علی الان اصلا وقت مناسبی نیست.. هر چی خواستی برا تو، فقط بگو چی شده؟ علی: عرضم به خدمتتون که میتونی بري وسیله هاتو جمع کنی چون من با پروازِ هفتِ صبحِ فردا میخوام بیام دستبوسی برا تعویض شیفت.. بلیط تو هم به وقتِ ایالات زاهدان میشه برا نُه صبح.. من میام یه دیدار با من تازه میکنی رفعِ دلتنگی میکنی، بعد میري که بري به مقصدِ تهران.. چشمامو بستم.. باورم نمیشد.. باورم نمیشد آقاي عبدي همچین کاریو کرده باشه! آقا محمد همیشه میگفت مثلِ پدر میمونه برامون.. اما من نمیفهمیدم چی میگه... اما الان، دقیقا مثل یه پدر، که باید جوري پازلو بچینه که بچه هاش حالشون خوب باشه عمل کرده بود.. تو فکرِ خودم بودم که صدايِ علی از پشتِ گوشی اومد: الو؟؟ استاد رسول؟؟ شنیدي چی گفتم؟! رسول: آره علی... شنیدم.. شنیدم.. فقط.. نمیدونم چی بگم! علی: هیچی نگو.. بپر وسیله هاتو جمع کن، از پرواز جا بمونی باید تو بارِ قاچاقچیاي مواد مخدر بفرستیمت تهرانا.. یهو دیدي وسطِ راه به جايِ حقِ ایاب و ذهاب، کلیه و کبدتم برداشتن.. به حرفش خندیدم.. واقعی... از همون خنده ها که گوشه ي چشمتم باهاش جمع میشه و میدونی از تهِ دله... باورم نمیشد... خدایا شکرت.....!
اگه هستید امروز دوتا پارت بخونیم🌱
ببخشید من بیرون بودم گوشیم خاموش شد نتونستم پارت رو بزارم. الان بریم بخونیم🌱🤝🏻😌
پارت سیزدهم: [رسول] دیشب تا دیروقت بیدار بودم و کاراي سیستمو انجام میدادم.. نمیخواستم وقتی علی میاد برنامه ها بهم ریخته باشه.. تا جایی که میتونستم کارا رو براش ردیف کردم.. علی هفت راه میفتاد و تقریبا دو ساعت دیگه اینجا بود.. یعنی همون حدودایی که پروازِ من بلند میشد.. با بچه ها خداحافظی کردم و به سمتِ فرودگاه حرکت کردم.. بی خوابیِ دیشبم باعث شده بود چشمام قرمز باشه! تو سالنِ انتظار نشسته بود و منتظر اعلام مسافرگیري بودم.. همینطور که اطرافو نگاه میکردم، یهو چشمم به تابلويِ "نو اسموکینگ" خورد! جیبِ کوله پشتیمو باز کردم.. جعبه ي سیگار با فندك جیبی کوچولویی توش خودنمایی میکرد.. جعبه رو درآوردم و نگاهش کردم.. هنوز دوتا سیگار توش باقی مونده بود! زیر لب گفتم: دیگه بهت احتیاجی ندارم.. پاکتو مچاله کردم و تو نزدیکترین سطل زباله انداختمش..! احساس خوبی از کشیدنشون نداشتم.. سرمو تکون دادم تا افکار اضافی ازم دور بشن.. شماره هاي پروازمونو اعلام کردن و بعد از بررسی هاي گیت، بالاخره سوارِ هواپیما شدم.. و پرواز! به مقصدِ تهران.. این پرواز، با تمامِ پروازهاي زندگیم فرق داشت! هیچ ترسی نداشتم..! من خیلی از هواپیما میترسم! یعنی درواقع از سقوط کردن میترسم! حاضرم ساعت ها شیفت شب و ت.میم وایسم، اما سوارِ هواپیما نشم! اما اونبار، خیلی راحت و بی ترس.. بی استرس با هواپیما راهیِ تهران شدم! طولانی ترین دو ساعتِ عمرم گذشت و بالاخره به تهران رسیدم! یه راست از فرودگاه تاکسی گرفتم و رفتم بیمارستان! به هیچکدوم از بچه ها نگفته بودم دارم برمیگردم.. فکر کنم آقاي عبدي هم نگفته بود.. چون هیچ تماسی از کسی نداشتم! از پله هاي بیمارستان بالا رفتم و به اتاق محمد رسیدم.. آروم جلو رفتم.. سعی داشتم از شیشه داخلو نگاه کنم.. اما..! چرا محمد اینجا نیست؟! تختش خالی بود..متعجب سمت ایستگاهِ پرستاري رفتم و بهم گفتن محمد رو از مراقبت هاي ویژه به بخش منتقل کردن.. چقدر از شنیدن این حرف خوشحال شدم! اومدم عقبگرد کنم و برم طبقه ي پایین که محکم خوردم به یه نفر.. صدايِ آشنایی تو گوشم پیچید: آقا دنده عقب میاي راهنما بزن.. سعید بود! برگشتم و نگاهش کردم.. با تعجب گفت: رسول..؟! و بعد از یه مکثِ چند ثانیه اي بغلم کرد.. گفت باقی بچه ها رفتن کاراي سایتو انجام بدن و بعد از ظهر برمیگردن.. باهم رفتیم طبقه پایین و اتاقِ محمد رو نشونم داد.. کولمو دستش دادم و با قدم هایی که از شدتِ هیجان میلرزید، به سمت درِ اتاق رفتم.. به در اتاق که رسیدم، برگشتم و سعیدو نگاه کردم.. پلکاشو رو هم گذاشت و تایید کرد که برم تو! نمیدونم.. اما.. حس عجیبی داشتم.. آروم درو باز کردم و رفتم داخل.. محمد خواب بود.. به در تکیه دادم.. نفس عمیقی کشیدم اما عمقش رو حس نمیکردم.. دلیلش رو نمیدونستم اما، بعد از اون روز که خبر انفجار ماشین محمد رو تو سایت بهم دادن، همیشه بین هیجان ها، یه نفس تنگی مختصري سراغم میومد.. نگاهش کردم.. یه چیزي مثل یه گره ي بزرگ از یه جایی درست وسط قلبم اومد بالا و پشتِ چشمام جا خوش کرد.. پلک زدم و اولین قطره ي اشکم از چشمم پایین ریخت.. بالاخره طلسم شکسته شد... چند دقیقه همونطور از دور نگاهش کردم... آروم و بی صدا جلو رفتم.. نمیخواستم بیدارش کنم..صندلی کنار تختش نشستم و نگاهش کردم.. جاي کبودي سرم ها روي دستش مشخص بود.. موهاش بلندتر از همیشه شده بودن. خودش نمیدونه اما چقدر.. چقدر دلم براش تنگ شده بود! دلم نمیخواست از این اتاق بیرون برم.. هرچقدر طول میکشید، منتظر میموندم تا بیدار بشه.. همونطور که روي صندلی نشسته بودم، سرمو گذاشتم رو تختش و چشمامو بستم.. نمیدونم از بی خوابیِ دیشب بود یا از آرامشِ حالم.. اما بعد از چند دقیقه چشمام سنگین شد و دیگه چیزی نفهمیدم. دقیق یادم نیست چقدر گذشته بود اما، با حسِ سنگینیِ یه چیزي رو سرم چشمامو باز کردم.. یه نفر، خیلی آروم داشت روي سرم دست میکشید.. محمد بود.. محمدي که سه ماهِ تموم، آرزوي همهمون باز کردن چشماش شده بود.. فهمیده بود بیدار شدم.. با صدایی که هنوز کمی گرفتگی داشت گفت: تو شاید دلت برام تنگ نشده باشه، نخواي منو ببینی.. اما من دلم برات تنگ شده.. سرتو نمیاري بالا ببینمت پسر؟! دلم نمیخواست بلند شم.. دلم نمیخواست دستشو از رو سرم برداره..! آروم جواب دادم: من هنوز بیدار نشدم آقا... همونطور که دستش روي سرم بود گفت: مگه تو ماموریت نبودي؟! اینجا چیکار میکنی؟
تو این حالشم به فکرِ کار بود! جواب دادم: آقا فکر کنم انقدر بدقلقی کردم آقاي عبدي برام جایگزین فرستاد.. بعد از یه مکثِ چند ثانیه اي پرسید: خوبی رسول؟ و من میدونستم این "خوبی رسول" با بقیه ي احوال پرسی ها فرق داره..! این یعنی من اینجام.. دیگه اینجام.. میتونی از حالت باهام حرف بزنی.. از این مدتی که نبودم.. که تنها بودین... سرمو بلند کردم و نگاهش کردم.. چشماشو باز کرده بود.. گود افتادگیِ زیر پلکش مشخص تر بود.. پرده اي از اشک باعث شده بود دیدم تار بشه.. پشتِ هم پلک میزدم تا این اشکاي مزاحم کنار برن.. سري تکون دادم و گفتم: نه.. خوب نیستم.. خوب نیستم داداش محمد.. و با یه بازدمِ عمیق، نفسمو دادم بیرون..!لبخندِ قشنگی زد.. سعی کرد بشینه.. خم شدم و اهرمِ تختو براش کشیدم و تختشو به حالت نیمه نشسته درآوردم.. جلو رفتم و کمکش کردم بشینه و بعد آروم پیشونیشو بوسیدم.. دستمو گرفت و به سمتِ خودش کشید و بغلم کرد.. روي شونه‌شو بوسیدم و ازش جدا شدم و روي صندلی نشستم.. لبخند کمرنگی داشت اما نگاهش.. دلخور بود.. منتظر نگاهش کردم.. چیزي نگفت.. با نگرانی پرسیدم: آقا... چیزي شد.. چیزي شده...؟ خوبین..؟ سرش رو به طرفین تکون داد اما چیزي نگفت.. نگران شدم.. از روي صندلی بلند شدم و دوباره پرسیدم: آقا محمد.. خوبین؟ سیبک گلوش بالا و پایین رفت.. لبش رو تر کرد و با لحن دلخوري گفت: بهت گفته بودم به عنوان برادر بزرگترت نمیبخشمت.. یادته..؟ منظورشو نفهمیدم.. گنگ نگاهش کردم.. نگاهشو ازم گرفت.. یهو.. یهو ذهنم فلش بک زد .. متوجه منظورش شدم.. تا تهِ مغزم تیر کشید! دیدي رسول؟ دیدي!؟ دیدي فهمید؟! همیشه خرابکاري میکنی.. سرمو انداختم پایین.. با شرمندگی گفتم: آقا من فقط.. حرفمو قطع کرد و گفت: تو فقط چی رسول؟! از وقتی دیدمتون تو دلم همه‌ش دارم میگم این بچه ها چقدر اذیت شدن تو این سه ماه.. چقدر چشماشون قرمزه.. چقدر صورتشون خسته‌ست.. همه‌ش دارم حرص میخورم که چرا تو این سه ماه تو و داوود این بلا رو سر خودتون آوردین؟ بعد تو علاوه بر همه ي اینا سیگارم کشیدي..؟؟ چیکار داشتی میکردي با خودت؟ همونطور که سرم پایین بود با صدایی که رگه هاي بغض توش مشخص بود گفتم: آقا محمد.. شما جاي من نبودي.. جاي داوود نبودین بدونین نبودتون چقدر بده، چقدر حسِ بی پناهی داره.. جاي من نبودین از چند صد کیلومتر اون طرف تر بهم خبر بدن حال شما خوبه یا بده.. آقا نمیبخشی؟ عیب نداره.. نبخش.. ولی آقاخودت همیشه یادم دادي قضاوت نکنم کسیو.. خودت همیشه میگی تو جاي کسی نبودي نمیدونی اون چی کشیده.. آقا نبخش ولی بدون رسولی که سه ساله لب به سیگار نزده، چی کشیده که برگشته سراغش.. سرمو بالا آوردم و نگاهش کردم.. تو چشماش پر از حس هاي مختلف بود.. سرشو چند بار به چپ و راست تکون داد.. اخماش هنوز تو هم بود.. دستاشو از هم باز کرد و گفت: دور از من وایسادي بلبل زبونی هم میکنی؟ جرأت داري بیا اینجا بعد بگو ببخشمت یا نبخشمت..! خندیدم.. با بغض.. به سمتش رفتم.. نمیدونستم چطور باید خداروشکر کنم.. نمیدونستم..