حرم
* 💞﷽💞 #نمنمعشق #فصل_دوم #قسمت_بیستم یاسر باوحشت سرم رو به سمت مهسو برگردوندم... چشمام از اشک پر
* 💞﷽💞
#نمنمعشق
#فصل_دوم
#قسمت_بیستویک
مهسو
باتعجب محوحرفهاش شده بودم...
+من پنج ساله بودم که خبررسیدمادرم مسیحی شده و با یه مرد مسیحی هم ازدواج کرده...
مردی که بعدا فهمیدم عموی توئه
_چییی؟من که عموندارم...
+داشتی...مرده..یعنی کشتنش،دوسه سال پیش توی یکی از عملیاتها توسط پلیس کشته شد...گوش بده...
مادرم با عموت رفتن ترکیه و بعدازونجا رفتن لندن وپناهنده شدن...
پدرم با یه شرکت قراردادبسته بود که برای مجالسشون وسمیناراشون غذامیفرستادن...متوجه شدیم که رئیس شرکت پدرتوئه و برادرشوهرمادرم...
پدرت با ازدواج مادرم وعموت مخالف بوده و عموت رو طردکرده...توهمون اثنا رفت وامدهای خانوادگیمون زیادشد و من و توومهیار رفقای خوبی برای هم شدیم...مخصوصا من وتو...
لبخندی زدم...
_یادمه...یادمه میلاد...
اهی کشید وادامه داد
+پس اینم یادته که پدربزرگم همیشه دلش میخواست توزن من باشی...بااینکه دینمون متفاوت بود همیشه دعاش همین بود...حرفاش رومنم اثرکرد و توهمون نوجوونی عاشقت شدم مهسو...توام دوسمداشتی...کوچیک بودی...ولی حالیت بود...
#دوستداشتنتگناهباشدیااشتباه
#گناهمیکنمتوراحتیبهاشتباه
#محیاموسوی
لایک❤فراموش نشه😉 _ *