eitaa logo
کانال ماه تابان
1.3هزار دنبال‌کننده
7.9هزار عکس
1.7هزار ویدیو
11 فایل
انتشار رمان بدون اجازه از نویسنده حق الناس هست ایدی ادمین کانال. پیشنهاد و نظرات خود را بفرستید @Fatemeh6249
مشاهده در ایتا
دانلود
💐💐💐💐
💙❤️رمان روزگار من❤️💙
کانال ماه تابان
#رمان #روزگار_من #نویسنده_انار_گل #قسمت_یازدهم منتظر بودیم تا عباس از پایگاه بیاد صدای باز شدن در
محسن اومد جلو عباس و گرفت بغلش ...سلام داداشم خوش اومدی بابا این عباس رفیق جون جونیه منه😄😄 مامان ـ چقدر خوب محسن جان... اره زن عمو من همه جوره رفیقمو ضمانت میکنم ... مهمونا اومدن سر جاشون نشستن مراسم خاستگاری شروع شد حرفا زده شد قول و قرارو گذاشته شد اخرایه مراسم بود که عباس از محسن خواست که یه لحظه برن حیاط تو حیاط عباس دستشو رو شونه محسن گذاشت و گفت داداش هنوز دیر نشده من میتونم کنار بکشم خیلی شرمندم اصلا نمیدونم چی بگم محسن ـ اخه تو که تقصیر نداری هردومون بی خبر بودیم شاید قسمت نبوده ... نه محسن من نمیتونم این کارو بکنم الان میرمو همه چیزو میگم ... نه عباس مرگ من این کارو نکن اگه جای تو یه غریبه بود ناراحت میشدم ... اما حالا بهترین دوستمه خیلی خوشحال شدم اصلاهم ناراحت نیستم تازه این جوری فامیلم میشیم پسر 😉😉 عباس ـ اخهههه داداش اخه نداره بریم خونه بیشتر از این منتظرشون نزاریم انگشتر نشونو دستم انداختن و مهمونی تموم شد 💍💍💍💍💍 تا صبح نخوابیدم اصلا نمیتونستم باور کنم کی فکرشو میکرد عباس که جواب منفی داده بود اما با خاستگاری غافل گیرم کرد 😍😍😍😍😍😍 فردا بعد از ظهر وقت عقد گرفته بودیم چون اونا صلاح میدونستن که بهتره زودتر محرم بشیم مامان برام یه لباس بلند و شال و کفش سفید خریده بود لباس و که پوشیدم مامان گریه اش گرفت 😭😭وااای فرزانه شبیه فرشته ها شدی نادر کجایی که این روزو ببینی دختر کوچولومون داره ازدواج میکنه منم گریم گرفت 😭😭😢 مامان اشکامو پاک کرد گریه نکن عزیزم من از خوشحالی گریه کردم 😄😄😄😄 صدای زنگ خونه اومد مامان درو بازکرد زینب اینا بودن معصومه خانم از توی پاکت چادرو در اورد یه چادر سفید با گلای طلا کوب شده سرم انداخت و گفت فدای عروسم بشم که مثل یه تیکه جواهر میدرخشه 😘😘😘 رفتیم سوار ماشین شدیم تو محضرم که نشسته بودیم بازم باورم نمیشد اخهه همه چیز یه دفعه ای شد عاقد شروع کرد به خوندن خطبه منو عباس یه صفحه از قران و باز کرده بودیم بار اول جوابی ندادم مامان و معصومه خانم گفتن عروس رفته گل بچینه بار دومم از روی استرس جوابی ندادم زینب به دادم رسید گفت عروس رفته گلاب بیاره اما بار سوم که اومدم جواب بدم زینب گفت عروس و به جرم گل چیدن باز داشت کردن که من این دفعه به داده زینب رسیدم. گفتم با اجازه ی بزرگترهای مجلس ... مادرم و عموم که جای پدرم هستن بللللللللللله گل و نقل رنگی روی سرمون پاشیده میشد و من و عباس در حالی که لبخند به لبامون بود هم دیگرو نگاه میکردیم دیگه محرم شده بودیم وارد عشقی شدم که هیچ گناهی توش نبود وجود هیچ نامحرمی نبود تازه اون لحظه بود که متوجه جواب منفی عباس شدم اون از روی غیرت و حیا خودشو نامحرم میدونست و نمیخواست در اون شرایط ابراز علاقه کنه شاید میخواست پاکی عشق و با یه غفلت و از روی احساس الوده نکنه همه در حال تبریک و رو بوسی بودن من رو به عباس گفتم ازت ممنونم تو بزرگترین و بهترین هدیه زندگیمو بهم دادی که اونم عشق پاک بود 💞💞💞💞💞💞 عباس گفت :قابل شمارو نداره بانووو 😉😉😉😉 ادامه دارد .... نویسنده 📝 انارگل @ghayeeeb12 @zoje_beheshti
خانواده ی عباس مخالف بودن که مدت نامزدی زیاد باشه برای ما هم فرقی نداشت و به نظرشون احترام گذاشتیم مدت نامزدی نهایتش ٤ماه قرار شد و ماهم تو این مدت مشغول خرید جهیزیه شدیم هردو خانواده بهم سخت نگرفتیم خوب همدیگرو درک میکردیم مثلا خانواده عباس از ما خواستن که تو خرید جهیزیه خیلی خودمون رو تو زحمت نندازیم و فقط گرفتن لوازم ضروری کافی بود ماهم در مقابل از تجملات خرید عروسی خود داری کردیم همه چیز خوب پیش میرفت هدف دو طرف خوشبختی من و عباس بود خدارو شکر از نظر خونه هم مشکلی نداشتیم به کمک دوستان بنگاهی عمو تونستیم یه خونه پیدا کنیم خونه یه خرده نیاز به تعمیر داشت اما در عوض خیلی بزرگ بود یه حیاط بزرگ با گل و درخت .... یه روز همگی دست به دست هم دادیمو رفتیم برای تمیز کاریه خونه ..ـ خانواده ما و عباس اینا و عمو اینا بودیم محسن و عباس دیوارارو رنگ میکردن من و زینبم پنجره هارو مامان و زن عمو و معصومه خانمم تو اشپزخونه مشغول تمیز کاری بودن ، عمو و احمد اقا بابای عباس هم کار حیاط و جاهایی که نیاز به تعمیر داشتن و به دست گرفته بودن ، مثل یه خانواده ی خوشبخت و بزرگ شده بودیم همه با هم همکاری میکردیم بالاخره کارا تموم شد واقعا هم خدا قوت داشت چون از یه خونه قدیمی یه خونه رویایی ساخته بودیم مامان به کمک عمو و زن عمو در عرض یک هفته تمام جهیزیه رو خریدن کارهای عروسیم انجام شد👍👍👍👍 این چهار ماه مثله برق و باد گذشت 💨💨💨💨⚡️⚡️ چون خانواده زینب مذهبی بودن قرار شد مراسم عروسی کاملا مختصرو ساده همراه با مولودی بر گزار بشه انقدر از رسیدن به عباس خوشحال بودم که برام تجملات اصلا مهم نبود لباس عروسم در عین پوشیدگی خیلی شیک و خوشگل بود عباس بادیدن من گفت : چقدر خوشگل شدی خانمیی ممنون عزیزم تو هم عالی شدی 👌👌👌👌 پیشونیمو بوسید دوتا دستامو گرفت و روبروم ایستاد با لبخندی که رو لباش بود و عشقی که تو نگاهش بود بهم اروم گفت فرزانه قول میدم خوشبختت کنم عزیز دلم تو زیباترین هدیه الهی من هستی😍😘😍😘😍 منم در جواب گفتم زیباترین مجنون من خوشبختی لیلی در کنار تو معنی میگیره 😍😘 مراسم عالی پیش رفت برای ماه عسلمون هم یه سفره ۵روزه به مشهد ترتیب دادیم شونه به شونه هم قدم به قدم هم هر روز چند بار برای پابوسی به حرم میرفتیم چقدر عشق واقعی لذت بخش بود به شیرینی عسل . ما خیلی هم دیگرو درک میکردیم و عباس هم تو زمینه های مختلف مذهبی کمکم میکرد بعد از برگشت از مشهدو گذشت چند روز همش دچاره دلشوره میشدم ... یه دفعه دلم میگرفت .. احساس خفگی میکردم استرس میگرفتم می ترسیدم که نکنه همه چیز تموم بشه و یه رویا باشه ... تا اینکه یه روز عباس ازم خواست که مامان و مامانش اینا رو برای شام دعوت کنم قبول کردم و تدارکات مهمونی رو دیدم.... هم جمع بودیم شام و خوردیم و مشغول حرف زدن شدیم زینب کمکم کرد تا برای مهمونا میوه و چایی بیارم عباس گفت امشب میخوام یه چیزی بهتون بگم که حتی فرزانه هم بی خبره نویسنده 📝 انارگل @ghayeeeb12 @zoje_beheshti
چند روزی بود که درخواست رفتن به سوریه داده بودم وبا اعزامم موافقت شده امروز برگه اش به دستم رسید 📄📄📄📄📄 با شنیدن خبر جا خوردم بلند شدم رفتم تو حیاط ... نشستم رو پله ، چادرمو کشیدم رو صورتم و گریه کردم 😭😭😭😭😭 عباس اومد کنارم نشست خانمی...عه عه عه نگاه کن منوو داری گریه میکنی ؟؟؟ پس داری خودتو لوس میکنی که نازتو بکشم .. اخه عشقم من که همه جوره ناز کشتم گریه نکن دیگه ... سرمو بلند کردم با چشای گریون بهش خیره شدم 😢😢😢 عباس چرا قبلا بهم نگفتی 😭 منم باید امروز خبردار می شدم چه جوری دلت میاد تنها بزاری فقط ۴ ماهه که ازدواج کردیم بعد تو میخوای از اول زندگی منو تنها بزاری 😭😭😭 میگم چرا چند روزه دلم شور میزنه پس عباس تمام این خوشی ها خواب بود یه رویا که داره تموم میشه ...اره ...اره 😭😭😭😭 این چه حرفیه من نمیخوام تنهات بزارم هی میرمو میام تازه تو تنها نیستی زینب و مامان و مامانتم هستن عباس من نمیخواااام بری اصلا نمیزارم 😩😩😩😭 پا شدم صورتمو شستم رفتم پیشه مهمونا همه سکوت کرده بودن احمد اقا ـ پسرم چرا قبلا چیزی نگفتی؟؟؟ اخه فکرشو نمی کردم که قطعی بشه مامان ـ عباس اقااا پس تکلیف فرزانه چی میشه ؟؟ میخوای تنهاش بزاری نه مامان جان به فرزانه هم گفتم میام بهش سر میزنم یا در تماس میشم شماها هم کنارشید دیگه مگه نه ؟؟؟ من از ناراحتی چیزی نمیگفتم 😔 مهمونا رفتن ... من رو مبل نشسته بودمو چشام خیره به یه نقطه... عباس اومد مقابلم رو زمین نشست دستمو گرفت .. فرزانه جان خانمم اونجوری نکن دیگه ناراحت میشم ... اشک چشام سرازیر شد عباس این رسمش نبود که تنهام بزاری بخدا حلالت نمیکنم 😭😭 اگه بری تنهایی بدون تو دق میکنم بخدا حلالت نمیکنم تا اینو گفتم عباس دستشو گذاشت جلو دهنم با بغض گفت نگوو جان من نگووو این حرفوو اونم چشماش پره اشک شد 😢😢 فرزانه من ارزومه که برم می خوام از حرم بی بی زینب دفاع کنم می خوام از خواهر امام حسین از یادگارای علی و فاطمه دفاع کنم بخدا دارم اتیش می گیرم که اینجا نشستم و کاری نمیکنم 😭😭 اجازه بده برم بر میگردم ... انقدر حرفاش سوزناک بود که قلبمو به رحم اورد باشه ... باشه برو ولی قول بده که بر میگردی عباس ـ ان شاالله... برای نماز صبح که بیدار شدم عباسو دیدم که سرنماز به سجده رفته و گریه میکنه ...😭😭 همش از خدا طلب شهادت میکنه خدایا😭 شهادت ... شهادت نصیبم کن رفتم کنارش نشستم عباس تو که گفتی بر میگردی 😢 چرا شهادت میخوای؟؟ فرزانه اگه من به ارزوهام برسم تو خوشحال میشی ؟؟ اره عشقم چرا که نه.. پس خانمم ارزوی منم شهادته تو هم برام دعا کن بغلش کردم اگه ارزوت اینه .. اگه قراره بری شهید بشی .😭😭 پس از خدا بخواه که من زودتر از تو بمیرم من نمیخوام بمونم شاهد مرگت باشم ... هردو زدیم زیر گریه😭😭😭 ادامه دارد... نویسنده 📝 انارگل🌹 📝 @ghayeeeb12 @zoje_beheshti
محسنم قرار بود با عباس بره چون باهم تقاضا داده بودن اصلا دلم نمیخواست روز جدایی برسه همش خدا خدا میکردم که یه ماجرایی بیاد وسط یا به هر طریقی رفتنش لغو بشه خیلی سعادت میخواد که مثل مادر وهب باشی تا بی چون و چرا خودت جگر گوشه ات رو راهیه میدان جنگ کنی شاید مخالفت های من بخاطر قوی نبودنه ایمانم بود در غیر این صورت باید با دستای خودم سربند یا فاطمه س به پیشونیش می بستم قران تو جیبش میذاشتم و بند پوتین هاشو محکم می بستم و موقع رد کردن از زیر قران میگفتم : برو به سلامت شیر مرد من خدا پشت و پناهت برای پیروزیت دعااا میکنم ولی متاسفانه نمی تونستم بارها شد که پنهانی گریه کردم هنوزم دلم رضا نبود یه روز مونده بود به اعزام همه خونه ما بودن مامانش،اینا و مامانم و عمو اینا سعی میکردن یه جوری غیر مستقیم با حرفاشون دلداریم بدن که صبور باشم غصه نخورم اما از روی حواس پرتی حرفاشونو متوجه نمیشدم اونا حرف میزدن و من تو عالم دیگه بودم فکرم پیش روز اعزام بود و روزایی که بدون عباس باید میگذروندم سخت ترین جای افکارم شهید شدن عباس بود مامان ـ فرزانه... دخترم حواست اینحاست هاااا ..اره ...اره .. یه لبخند زدمو گفتم دارم گوش میکنم . عین دیوونه ها شده بودم همش تو خونه اینورو اونور میرفتم با کارهای الکی خودمو مشغول میکردم نمیخواستم پیششون گریه کنم مامان رو به معصومه خانم گفت خیلی براش نگرانم چرا اینجوری میکنه بمیرم براش که غصه اش و ریخته تو خودش نمیخواد ما بدونیم زینب ـ فرزانه الکی خودت و خسته نکن دختر ، بیا بشین نه کلی کار دارم میخوام برم ساک عباس و ببندم رفتم تو اتاق در کمد و باز کردم ساک و برداشتم تو بغلم فشار دادم بغضم ترکید 😭😭😭😭 ساک به بغل کنج دیوار تو اتاق تاریک نشستم و گریه کردم 😭😭😭😭😭 معصومه خانم ـ زینب ...مامان جان برو پیشش تنها نباشه چشم مامان زینب اروم در اتاق و باز کرد فرزانه رو دید که تو تاریکی اتاق نشسته و گریه میکنه زینب ـ رفتم جلو و بغلش کردم منم گریم گرفت فرزانه تورو خدا چرا اینجوری میکنی چرا خودت و اذیت میکنی ابجی جونم 😭😭😭😭 فرزانه با گریه و هق هق کنان گفت : زینب تو که شاهد بودی من چقدر ناراحتی کشیدم رسیدن به عباس برام معجزه بود مثله رسیدن به ارزوم اما حالا رهاش کنم بره ... نمی تونم ...😭 والا نمیتونم یه دقیقه دوام بیارم درکم کنید...😭😭😭😭😭 ادامه دارد.... فردا ساعت 12 ظهر❤️ نویسنده 📝 انارگل🌹 📝 @ghayeeeb12 @zoje_beheshti
💐💐💐💐
💙❤️رمان روزگار من❤️💙
کانال ماه تابان
#رمان #روزگار_من #نویسنده_انار_گل #قسمت_دوازدهم محسن اومد جلو عباس و گرفت بغلش ...سلام داداشم
زینب ـ پاشو ابجی گلم فقط توکلت به خدا باشه برای سلامتی و موفقیت خودش و هم رزماش دعا کن اصلا فکر کن عباس داره با دوستاش میره مسافرت چند روزه داخل کشوری و بر میگرده این جوری اذیت نمیشی افرین زن داداش خوشگلم پاشو بریم شب بود و از شدت گریه هایی که در طول روز داشتم خوابم برد 😴😴😴😴😴 خواب دیدم که تو یه بیابون ایستادم دقیقا مثل همون صحنه ای بود که خیلی وقت پیش تو دوران دوستی با سحر دیده بودم ولی اینبار عباسم اونجا بود عباس داشت سمت اون ادم های قرمز پوش میرفت اما تعدادشون زیاد بود و عباس تنها.... داد زدم عبااااس ...عبااااس نرو ... برگرررد گریه میکردمو میگفتم برگرد 😭😭😭😭 فقط سرشو چرخوندو یه لبخند بهم زدو رفت 😊😊 دوییدم سمتش خوردم زمین بازم تو اون حالت صداش میکردم خانمی که از نورانیت چهره اش مشخص نبود دستشو دراز کرد و دستمو گرفت بلند شو دخترم چرا بی تابی میکنی .. بلند شدمو و با گریه گفتم شوهرم داره میره اون تنهاست تعداد قرمز پوشا زیاده ..میکشنش گریه نکن فقط صبور باش صبور ناگهان دیدم عباس تو میدان محو شد بلند صداش کردم عباس عباس عبااااااااااااسسسس از خواب پریدم عباس اومد سمتم فرزانه چی شده حتما خواب دیدی بزار برات اب بیارم یه لیوان اب داد دستم یه خورده خوردمو بقیه اش رو ریختم رو صورتم خوابمو براش تعریف کردم عباس گفت ان شاالله که خیره ازش پرسیدم معنی خوابم چیه به ارومی گفت معنیش اینه که فقط صبور باشی با صبر به همه چیز میتونی غلبه کنی صبح شد ... وقت رفتن بود... عباس تو اتاق داشت لباساشو میپوشید نگاهش که میکردم دلم میلرزید نمیخواستم با گریه و ناراحتی راهیش کنم خودمو به هر زوری کنترل میکردم انگار یه چیزی ته گلوم گیر کرده بود خفم میکرد از زیر قران ردش کردم با بسم الله عباس سوار ماشین شدیم قرار بود همگی کنار پایگاه جمع بشیم چقدر شلوغ بود عمو اینا هم بودن قاطی جمعیت شدیم ، رفتیم پیششون مامانمم رسید ... دو سه تا اتوبوس اومده بود ... بعد سخنرانی مختصر توسط فرمانده از رزمنده ها خواستن که سریع سوار ماشین بشن 🚌 🚌 🚌 عباس گفت دیگه وقته رفتنه اگه خوبی یا بدی از من دیدین به بزرگواریه خودتون حلالم کنید همه زدیم زیر گریه 😭😭😭 معصومه خانم بغلش کرد پسرم ازت راضیم مادر جون ...برو به سلامت همه نوبتی خداخافظی میکردن تا نوبت به من رسید .... ادامه دارد.... نویسنده 📝 انارگل🌹 📝 بامــــاهمـــراه باشــید🌹 @ghayeeeb12 @zoje_beheshti
نوبت به من رسید گریه میکردم چشام پره اشک شده بود نمیتونستم صورت عباس و خوب ببینم از جیبش دستمالشو در اورد اشکامو پاک کرد فرشته ی من گریه نکن اینجوری من موقع رفتن از ناراحتی دلم میگیره هااا خب چیکار کنم چه جوری گریه نکنم زندگیم داره میره نفسم داره میره من تنهایی چیکار کنم عباس بهم قول بده که مراقب خودت باشی عباس ـ ان شاالله خانم گل پس تو هم یه قولی بده بعد رفتنم گریه نکن بی تابی نکن فقط برامون دعا کن و صبور باش ... باشه ولی قول نمیدم گریه نکنم اما سعی میکنم همه سوار شدن ماشین میخواست حرکت کنه .. عباس ـ من دیگه باید برم ... منم که دیگه طاقت نداشتم چادرمو کشیدم رو صورتمو گریه میکردم عباس رو به زینب گفت ابجی اگه من شهید شدم این نامه رو به فرزانه بده باشه داداش ... یادت نره ابجی جون .. نه خیالت راحت داداشم . عباس ـ خدا حافظ همگی فرزانه رو دست شما میسپارم مراقبش باشین رفت و سوار ماشین شد محسنم اومد ازمون خداحافظی کنه گفتم محسن ، جان هرکی که دوست داری توروخدااا مراقب عباسم باش باشه خیالت راحت خدا نگهدار دعامون کنید ماشین حرکت کرد عباس و محسن یه جا نشسته بودن از پنجره با لبخندی که داشتن ، بهمون دست تکون میدادن جوری خداحافظی میکرد عباس ، که انگار دیگه برگشتی در کار نبود اومدیم خونه مامانم همراهم اومد تا تنها نباشم نشستم رو مبل و زدم زیر گریه مامان ـ دخترم ... مامان الهی قربونت بشه گریه نکن ... پشت مسافر گریه شگون نداره مامان ارومم کرد ازم خواست که یه قرص بخورم و بخوابم همین کارو کردم از اثر قرص چشام بسته شدو خوابم برد وقتی بیدار شدم داشت اذان مغرب میداد نمازمو خوندم سر نماز کلی دعا کردم نماز ارومم کرد با مامان شام خوردیم بعد تلویزیون و روشن کردم کانال هارو رد و بدل میکردم تو یکی از شبکه ها یه فیلم سینمایی شروع شد اسم فیلم دلشکسته بود سرم و گذاشتم رو شونه مامان و نگاه میکردم تو فیلم خانمه که همسر شهید بود از شوهرش و زمان جدایی میگفت یه جمله گفت که منو بهم ریخت *** به چشم خویش دیدم که جانم میرود *** وااای خدا این حرفش حالمو بدتر کرد خیلی بهم ریختم بازم زدم زیر گریه مامان نمی تونست ارومم کنه هی میگفتم مامان من چیکار کردم من چیکار کردم 😭😭 اگه عباس شهید بشه نیاد چیکار کنم خداااااا😭😭 به حدی حالم خراب شد که دچار شکه عصبی شدم ادامه دارد.... نویسنده 📝 انارگل🌹 📝 بامــــاهمـــراه باشــید🌹 @ghayeeeb12 @zoje_beheshti
از حال رفتم ... مامانم ترسید بغلم کرد خاک بر سرم چی شدی فرزااانه😱 هی میزد به صورتمو اب میریخت فایده ای نداشت از هوش رفته بودم زنگ زد اورژانس اومد منو بردن بیمارستان زینب اینا که خبر دار شده بودن با دیدن من ناراحت شدن زینب به مامانم گفت خاله جوون غصه نخور امشب که نگهش میدارن چون شکه عصبی بهش وارد شده فردا که مرخصش کردن اگه اجازه بدی من پیشش بمونم باشه دخترم ...فقط زینب جان مراقبش باش ...اگه کاری داشتی خبرم کن چشم خاله . عباس ۳ساعت بعد از رفتنش به زینب زنگ زده بود بهش چندتا ادرس خانواده ی مدافع داد و ازش خواسته بود که حتما فرزانه رو به اونجا ببره بلکه از این طریق بتونه فرزانه رو با حقایقی اشنا کنه که ازش بی خبره ... اینجوری شاید غصه خوردنش کم بشه . از بیمارستان مرخص شدم زینب اومد پیشم خب فرزانه من قراره اینجا بمونم ... حالا از امروز به بعد برای اینکه حوصله دوتامونم سر نره یه برنامه های چیدم فرزانه ـ چه برنامه ای؟؟. زینب ـ حالا بهت میگم ... فردای اون روز اماده شدیمو رفتیم به ادرس یه خونه وارد خونه شدیم یه خانم جوانی بود تو سن ما یا شایدم یکی دو سال بزرگتر ... ازمون پذرایی کردو نشست یه بچه ۱/۵ساله هم داشت خیلی شیرین بود... عکس شوهرشم زده بود به دیوار ... پرسیدم شوهرتونه ؟؟. گفت بله ...عمرشونو دادن به شما... اخی خدا رحمتشون کنه چقدر دخترتون شبیه باباشه اره خیلی شبیهه... علت فوتشون چی بود ... اهی کشیدو گفت : دفاع از حرم ... یعنی مدافع بودن شوهرتون ؟؟؟ بله عزیزم مدافع بودن ۷ماهی میشه که شهید شدن دقیقا یه هفته بعد اعزامش 😔😔 زینب ـ زهرا خانم میشه از زندگیتون بگین و لحظه شهادت همسرتون و اینکه چه حالی داشتین .... شروع کرد به حرف زدن و من هم با دقت گوش میکردم ... برام جالب بود حرفاش... از خونه خارج شدیم زینب گفت میبینی فرزانه با این حال که سنش پایینه و یه بچه هم داره اما بیوه شده ... اما خیلی صبوره... فقط این نیست جاهای دیگه هم هست اگه بخوای اونجا هم سر بزنیم ... با اشتیاق قبول کردم ... به خیلی جاها سرزدیم و پای حرفه همه خانمای مدافع نشستم این دیدارها حسابی ارومم کرد خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم همشون تو حرفایی که میزدن یه وجه اشتراکی داشتن اونم حضرت زینب بود ... صبر زینبی رو الگوی زندگیشون قرار داده بودن ... تو خونه یاد خوابم افتادم برای زینب تعریفش کردم با گریه گفتم پس اون بانوی نورانی حضرت زینب بود😭 که تو خوابم اومده تا بهم کمک کنه درس صبرو شکیبایی بده 😭😭😭😭 واقعا بعد این دیدارها از این رو به اون رو شده بودم دیگه ناراحت نبودم بلکه حس غرور و افتخار داشتم که همسر یه مدافعم ... ادامه دارد.... نویسنده 📝 انارگل🌹 📝 @ghayeeeb12 @zoje_beheshti