|هیرمان|
-از واقعیتها. به آب شدن شمعها زل زده بودم. صدای شمارش معکوس پس زمینهی افکارم بود و قرار بود آرزو
-از واقعیتها.
صدای موسیقیای که گذاشته بودم، تو اتاق پخش شده بود و سعی داشتم افکارم رو کنترل کنم. ذغال رو برداشتم و تیرگیهامو بیشتر کردم. با دستم یکم کشیدم روش و سعی داشتم بافتی که میخوام رو دربیارم. حواسم نبود که کجا، دارم چیکار میکنم. تقریبا چیز زیادی رو بعد از دو ساعت پیش نبرده بودم و در نهایت کلافه، دست از کار کشیدم. آروم دراز کشیدم و خودمو رها کردم. ذهنم رو رها کردم تا به افکار مالیخولیاییش بپردازه.
مدتی میگذره که دچار مشکلاتی شدم تو روابطم. تو نوع احساساتم. و انقدر پیچیده و عجیبه که نمیفهممش. تبدیل به آدمِ بیمنطقی شدم و یجورایی انگار کاسهی صبرم شروع کرده به پس زدن. تو خلوت خودم که قبلا خوش بودم الان گیر افتادم و دقیقا نمیدونم چه رفتاری درسته و چه رفتاری شرایطم رو بدتر میکنه. گاهی امیدوارم و تمام حسهای بد رو پس میزنم و خندون دنبالِ پیش رفتنم. گاهی ناامید مثل وقتی که به چندتا بنبست پیاپی میخوری، گوشهی رینگ به طور مفلوکانهای دستمو زیر چونه زدم و سمج، به فرار از این وضعیت فکر میکنم. من به دنبال بنا کردن خودم بودم ولی ورق بازی جوری چرخیده که انگار دارم نابود میکنم همه چیز رو و ویرانگر ام. برای خودم. شاید باید انقدر به خراب کردن و انکار خودم ادامه بدم تا مجبور شم آجرهای یه ویرونه رو با دقت بیشتری رو هم بچینم.
فعلا یک آجر هم نچیدم. با خودم همین الان قرار گذاشتم که هر اتفاق خوبی رو تونستم برای خودم و در راستای کمک به شخصیتم رقم بزنم، یه آجر حساب کنم و برم بالا.
امید باید داشته باشم به دیدن بنایی که من ساختم.
-روشن بمون، امید کوچولو.'
-۲۱ بهمنی که گذشت-
هدایت شده از کلاف سردرگم!
گفتم همیشه میگن که باید تفاوتها رو پذیرفت، اما -دربارهی رفاقت- من معتقدم که شباهتها از هرچیز دیگهای مهمترن،
هر رابطهای اول وابسته به شباهتهاست،
و فکر میکنم دربین تمام رفاقتهای عمیق و پایداری که من در طولزندگیم داشتم، غمهای مشترک بودن که بیشتر از هرچیزی ما رو به هم وصل میکردن.
عمیقترین شباهت برای آدمها، دردها و غمهای مشترکشونه.
پرسید مثلا چه غمهایی؟
و من، دلیلی برای جواب دادن نمیدیدم.
|هیرمان|
اعتماد، تنهی درختیست که از تبر میترسد.
قسم به رَدهای رنج
که آدمی بند بندِ وجودش در بندش است
و چون سروی ستبر
بر جریان زندگی ایستاده است
و قسم به ما
که نامهرسانِ این همه غمیم
و در تاریخ نمینویسند:
"جانِ آدمی چه اندوهگین است"
و قسم به لحظات
که میزایند و میمیرانند
خندهای که بر لبت
و اندوهی که بر قلبت بود.