"هاردی: فردا دم آفتاب اعداممون میکنن.
لورل: کاش فردا هوا ابری باشه."
کاش زورمون میرسید تا کل ابرها رو جمع میکردیم براتون. کاش زورمون میرسید..
هدایت شده از الفِ آزادی.
من با دین، باور، یا معنا دشمنی ندارم. مسئلهام جاییه که اینها تبدیل میشن به ابزار. جایی که هر سوالی میشه تهدید، هر تردیدی میشه جرم. من باور دارم اگر چیزی حقیقت داشته باشه، از سوال نمیترسه. از فکر کردن نمیترسه. از انسانِ زنده و پرسشگر نمیترسه.
خشمگینم. به اندازهی هر درد با هر شکنجه. به اندازهی هر طنابِ دار به بهونهی اجرای حکم محاربه. و به اندازهی اعتراضی که با گلوله خفه شد.
عجیب خشمگینم.
فراموش نمیکنیم.
آدمهای این زمان هم فراموش کنن، این خاک یادش نمیره چه خونهایی رو روش روا کردن.
حافظهی این خاک از من و خیلیای دیگه بیشتره..
هدایت شده از هاله ی نور.
اینروزها به پرندهای میاندیشم که با آرزوی پرواز، خون بالهایش را میشوید و به آسمانی مینگرم که آزادی را بلعیده است و پرنده را پس میزند. چرا که آزادی زخم است و آزاد، زخمی. این روزها به پرندهای میاندیشم که قفس را پس میزند و قفس او را. و سالهاست که همدیگر را زندگی میکنند و میدانند پرنده به آسمان نمیرسد. خون فقط با خون شسته میشود گرچه قفس زخم میزند و زخمی نمیشود.
زنجیری در آسمان آویخته که امتدادِ طناب دارِ پرندگانیست که به آسمان رسیدهاند و پرنده هنوز نمیداند آزادی یعنی قفس نباشد یا خودش.
به هر حال،
«کلیدهای گمشده روزی پیدا خواهند شد
با قفلهای گمشده چه کنیم؟»
|هیرمان|
اینروزها به پرندهای میاندیشم که با آرزوی پرواز، خون بالهایش را میشوید و به آسمانی مینگرم که آز
انگار این عکس رو گرفتم تا منگنه کنمش به این نوشته.