هیمآ...♡
دوستم برام ویدیو مسیج فرستاده از خودش که خوشگل کرده و لباس شیک پوشیده که بره شوهرشو ببینه (تو دوران
حالا این موقعیت کوزتوار ای که توش هستم سالی یه بار اتفاق میفته ها🤣
ولی خب از شانس این بیچاره دقیقا توی همون موقع از سال پیام داد😔😂
واقعا خیییلی دیر به دیر این روحِ خانهداری و خانومِ خونه بودن در من شکوفا میشه.
منم چون میدونم اگه از بین بره دیگه تا مدت ها خبری ازش نمیشه، فرصت رو غنیمت میشمرم و توی همون دو سه روزی که این روح درونم زنده میشه تا میتونم کار میکنم🤝
زیباترین و عاشقانه ترین قسمت دعای کمیل هم اونجاست که میگه:
فَهَبْنی یا اِلهی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلایَ وَ رَبّی صَبَرْتُ عَلی عَذابِکَ فَکَیْفَ اَصْبِرُ عَلی فِراقِکَ
"ای خدا و آقا و مولا و پروردگارم بر فرض که بر عذابت شکیبایی ورزم، ولی بر فراقت چگونه صبر کنم؟"
هدایت شده از 『 مأمول 』
https://eitaa.com/himayejan
چشمهایت را باز کردی. نور صبحگاهی از پنجرههای بزرگ هنرستان قدیمیات توی اتاق پخش شده بود و روی میزهای پر از طرحها و پروژههای ژوژمان پراکنده میتابید. بوی رنگ و کاغذ تازه هنوز توی هوا بود؛ همان بویی که سالها پیش با آن بزرگ شده بودی.
آهسته از راهروهای آشنا رد شدی، هر گوشهاش خاطرهای از روزهای پرهیجان و دوستان صمیمی بود. صدای آشنایی از پشت در یکی از کلاسها به گوش رسید؛ ثمین صفالو پشت میز نشسته بود و وقتی نگاهت را دید، لبخندی زد. دستش را تکان داد و گفت:
«خوش اومدی، هنوز اینجا هستی.»
نگاهی به برگههای پراکنده روی میز انداختی؛ طرحهایی که با زحمت و عشق آماده کرده بودید، یادگار همان روزهایی که همه چیز تازه و پر امید بود.
ثمین گفت:
«هر کدوم از این طرحها، راهیست به دنیای هنر و نمایش. شاید وقتشه دوباره بهشون سر بزنی.»
لبخندی زدی و دستی روی یکی از برگهها گذاشتی.
«هنوز دوست دارم این فضا رو... هنوز بخشی از منه.»
فضا پر شد از سکوتی آرام، پر از خاطراتی که تو را به گذشته و حال پیوند میزدند. نور پنجرهها تو را به آرامش دعوت میکرد، همون آرامشی که همیشه اینجا پیدا میکردی.
(البته این خانم صفالوی ۴۰سال آیندهاس😔😂)
「@MAMOL_ir」
هیمآ...♡
https://eitaa.com/himayejan چشمهایت را باز کردی. نور صبحگاهی از پنجرههای بزرگ هنرستان قدیمیات توی
وااااییییمجسمصجصکصچصکص اینجارووو😭😭✨😭✨😭✨😭✨
خیلی قشنگ بود خیلی خیلی خییییلیییی✨😭
ممنووونم🧡✨
هدایت شده از احکام به زبان ساده/ احکام یار
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقاجان بطلب😭
😔بسته است عمرآدمی به تبی
نگذار حسرت به دل باشم آقاجان😭
هیمآ...♡
آقاجان بطلب😭 😔بسته است عمرآدمی به تبی نگذار حسرت به دل باشم آقاجان😭
یعنی امسالم قسمت مون میشه که بریم؟
هیمآ...♡
سریال جدید ترکی شروع کردم و تا الان ۷ قسمت دیدم و عین هر هفت قسمت به یه دلیلی دهنم از سناریو و داستا
رسیدم به قسمت اول فصل ۳ (فصل آخر) و یه جوووری طوفانی شروع شد که سردرد گرفتم و نتونستم قسمت بعدی رو ببینم.
نه به خاطر دراما های مسخره سریال های ترکی! بلکه به خاطر پیچیدگی و جذابیتِ واقعی سناریو.
حالا این فصل رو هم تموم میکنم اگر این فصل هم خوب بود و پایانش قشنگ بود به شمام میگم.
(فقط دلم میخواد آخرش قشنگ نباشه و آبکی سر هم شده باشه و تمام هیجان و زحمتی که این مدت به خرج دادم رو به فنا بده تا از بالا تا پایین ترکیه رو یکی کنم🔪💔)
حالا از اینا بگذریم امروز بعد از مدت ها اولین روزی بود که تمام کارهایی که تو لیست روزانهم نوشته بودم تیک خوردن🥲
عمیقا افتخار کردم به خودم.
یعنی همه اون چیزهایی که نوشته بودم اعم از کار خونه و مراقب به خودم و دعا خوندن و... همهش انجام شد و تیکِ سبز خورد🌝
هیمآ...♡
حالا از اینا بگذریم امروز بعد از مدت ها اولین روزی بود که تمام کارهایی که تو لیست روزانهم نوشته بود
بخدا که همین الان که اینو گفتم خودمو چشم زدم.
الان از فردا مثل کوالا میچسبم به تخت تکون نمیخورم🦦