هدایت شده از 『 مأمول 』
- این یه تقدیمی متفاوته❤️🔥
همونطور که در "کتابخانهٔ نیمهشب" نورا بخاطر علاقش به کتاب و انسش با کتابخانه دبیرستان بین مرگ و زندگی پرت شد اونجا و با باز کردن کتابای مختلف زندگیهای مختلف رو تجربه کرد،
ماام بر اساس وایب چنلتون بهتون میگیم اون مکان و وسیلهای که شما باهاش این تجربه رو خواهید داشت چیه و توصیفش میکنیم✨
📌جهت ارسال تگ
- ظرفیت محدوده چک کنید تکمیل نشده باشه
「@MAMOL_ir」
هیمآ...♡
- این یه تقدیمی متفاوته❤️🔥 همونطور که در "کتابخانهٔ نیمهشب" نورا بخاطر علاقش به کتاب و انسش با کت
من اینو دیر دیدمممم
منم میخواممم🥲👈👉
دوستم برام ویدیو مسیج فرستاده از خودش که خوشگل کرده و لباس شیک پوشیده که بره شوهرشو ببینه (تو دوران عقد ان). منم همون لحظه در جواب براش ویدیو مسیج فرستادم از وضعیت خودم با موهای وز شده و پیشبندِ گلگلی و لاک های دستم که به خاطر شستن ظرف ها پاک شده.
که زیاد خوشحال نباشه و بدونه یه روزی تو خونهی همونی که اینجوری شیک و پیک میکنه واسه دیدنش باید اینشکلی کار کنه🌝🤣
هیمآ...♡
دوستم برام ویدیو مسیج فرستاده از خودش که خوشگل کرده و لباس شیک پوشیده که بره شوهرشو ببینه (تو دوران
حالا این موقعیت کوزتوار ای که توش هستم سالی یه بار اتفاق میفته ها🤣
ولی خب از شانس این بیچاره دقیقا توی همون موقع از سال پیام داد😔😂
واقعا خیییلی دیر به دیر این روحِ خانهداری و خانومِ خونه بودن در من شکوفا میشه.
منم چون میدونم اگه از بین بره دیگه تا مدت ها خبری ازش نمیشه، فرصت رو غنیمت میشمرم و توی همون دو سه روزی که این روح درونم زنده میشه تا میتونم کار میکنم🤝
زیباترین و عاشقانه ترین قسمت دعای کمیل هم اونجاست که میگه:
فَهَبْنی یا اِلهی وَ سَیِّدِی وَ مَوْلایَ وَ رَبّی صَبَرْتُ عَلی عَذابِکَ فَکَیْفَ اَصْبِرُ عَلی فِراقِکَ
"ای خدا و آقا و مولا و پروردگارم بر فرض که بر عذابت شکیبایی ورزم، ولی بر فراقت چگونه صبر کنم؟"
هدایت شده از 『 مأمول 』
https://eitaa.com/himayejan
چشمهایت را باز کردی. نور صبحگاهی از پنجرههای بزرگ هنرستان قدیمیات توی اتاق پخش شده بود و روی میزهای پر از طرحها و پروژههای ژوژمان پراکنده میتابید. بوی رنگ و کاغذ تازه هنوز توی هوا بود؛ همان بویی که سالها پیش با آن بزرگ شده بودی.
آهسته از راهروهای آشنا رد شدی، هر گوشهاش خاطرهای از روزهای پرهیجان و دوستان صمیمی بود. صدای آشنایی از پشت در یکی از کلاسها به گوش رسید؛ ثمین صفالو پشت میز نشسته بود و وقتی نگاهت را دید، لبخندی زد. دستش را تکان داد و گفت:
«خوش اومدی، هنوز اینجا هستی.»
نگاهی به برگههای پراکنده روی میز انداختی؛ طرحهایی که با زحمت و عشق آماده کرده بودید، یادگار همان روزهایی که همه چیز تازه و پر امید بود.
ثمین گفت:
«هر کدوم از این طرحها، راهیست به دنیای هنر و نمایش. شاید وقتشه دوباره بهشون سر بزنی.»
لبخندی زدی و دستی روی یکی از برگهها گذاشتی.
«هنوز دوست دارم این فضا رو... هنوز بخشی از منه.»
فضا پر شد از سکوتی آرام، پر از خاطراتی که تو را به گذشته و حال پیوند میزدند. نور پنجرهها تو را به آرامش دعوت میکرد، همون آرامشی که همیشه اینجا پیدا میکردی.
(البته این خانم صفالوی ۴۰سال آیندهاس😔😂)
「@MAMOL_ir」
هیمآ...♡
https://eitaa.com/himayejan چشمهایت را باز کردی. نور صبحگاهی از پنجرههای بزرگ هنرستان قدیمیات توی
وااااییییمجسمصجصکصچصکص اینجارووو😭😭✨😭✨😭✨😭✨
خیلی قشنگ بود خیلی خیلی خییییلیییی✨😭
ممنووونم🧡✨