eitaa logo
هُرم
147 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
461 ویدیو
19 فایل
گاه‌ نوشته‌هایی از حسین فرهانیان @hfarhan اگر دوست دارید ناشناس مطلبی برایم بگذارید🖋 https://harfeto.timefriend.net/17141149934247
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از درونیـ ـات...🌱
.🇮🇷 ⃟☝️🏻 _مامان کجا رفتی؟ انگشتم را جلوی صورتش گرفتم. _رفتم رای دادم. زل زد به جوهرِ آبی کاربنی. _منم می‌خوام رای کنم. خیلی درد داشت؟ لپش را می‌کشم. _نه. فقط یه ذره فکرام درد می‌کنه. @daroniyat
هدایت شده از سایه
خب الحمدالله رب العالمین ما هم تکلیفمونو ادا کردیم و رایمونو انداختیم تو صندوق های اخذ آرا و عکسمونم گرفتیم😉☝️ به امید ایرانی سربلند و با نشاط و اسلامی💪✌️ @sayeh_sayeh
هدایت شده از سوزستان
لحظه به لحظه داره رأی های جمهوری اسلامی میره بالا 👏👏👏 🔥سوزستان⬇️ Https://eitaa.com/joinchat/2783444993C792bec2f2c
هدایت شده از واژبند
سهم کوچک من این برگ را به من دادند که پر کنم. من به اندازه یک ایرانی حق دارم نظرم را ثبت کنم و بگویم چه کسی را محق ریاست جمهوری می دانم. سعی کردم زیاد تحلیل نکنم که اگر فلانی را انتخاب کنم حتما بهمان اتفاق می افتد. به اندازه فهم و درک خودم از دیده و شنیده ها یک نام را برگزیدم. در روزهای اخیر توی گوشم پنبه گذاشتم تا حرف و حدیث‌های حاشیه ‌ای را نشنوم، در عوض گوش تیز کردم تا از اصل مطلب جا نمانم. خودکار را که روی میز گذاشتم، دعای خیری هم برای سعادت و پیشرفت ایران عزیزم به برگه رای سنجاق کردم و آن را به صندوق انداختم. امیدوارم که بهترین حالت ممکن رخ دهد و شایسته‌ترین گزینه موجود از آرای مردمی انتخاب شود. @vazhband
همه آمده ایم...
هدایت شده از کاوان | حسام محمودی
یک عدد انگشت جوهری در چشم استکبار جهانی قربه الی الله :) این شد انتخابات. مجلس چی بود آدم نه جوهر استامپ دید نه جوهر خودکار. @kavann | کاوان
وقتی هیشکی حاضر نیست تو رو گردن بگیره! نه تنها همراهی نداره بلکه اعضای صندوق انتخابات هم حاضر نیستند با او توی یک کادر باشند... اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً...
هدایت شده از بِرکه 🍃
. سر‌صبح هنوز ساعت رسمی انتخابات شروع‌ نشده، مهندس آمد بالای سرم خانم پاشو دیر شد. نصف یک چشمم را باز کردم کشیدم سمت ساعت به زور یک ربع به هشت بود😒 گفتم دیر کجا شد؟ گفت پاشو بریم رای بدیم دیگه! از بعد نماز صبح همینطور کف اتاق راه رفته بود و هی خوابیده بود و خواب نرفته بود. گفتم خوب هنوز زوده که صبحانه نخوردیم! آخرین دکمه پیراهنش را بست و کلید ماشین توی دستش گفت جرینگ من نشستم تو ماشین بدو شما هم! تسلیم شدم. دست‌رو شسته نشسته چادرچاق‌چور کردم. ناشتایی نخورده رفتیم نزدیک‌ترین مدرسه. سرباز دم‌در سلامی قاطی خمیازه‌اش کش داد سمت‌مان و تفنگش را سفت‌تر چسبید. چندنفر دیگر هم عین ما دعای ندبه خوانده نخوانده آمدند. صبح‌ جمعه‌شان را با تعیین ریس‌جمهورشان شروع کردند. کد ۴۴ را نوشتیم‌ و انگشت را چنان محکم‌ فرو کردیم توی استامپ که از آن طرفش در آمد. رد انگشتمان را زدیم پای برگه، پای نظام، پای کار، پای ایران. دیگر پاک خواب از سرمان پریده بود. بعد هم دوتا نان تازه خریدیم آمدیم خانه؛ به امید خادم‌جمهوری دیگر. @berrrke