هدایت شده از بهارِ زهرا
سلام بر محرم
خانه رنگ و بوی نور گرفته.
این روزها ملائک سرشان شلوغتر میشود...
خانه که مزین بشود به نام حضرت مادر و ارباب، فرشتهها برای طواف نام حسین و فاطمه که میآیند، سری هم به صاحبان خانهها خواهند زد.
این خانه عزادار حسین است.
اینجا دوماه حسینیه شده.
مهمان حضرت ارباب شدهایم...
مهمان مادریم...
دو ماه هرچه بپزم نذر است...
من سنگرم را برای اهلش به پرچم ارباب مزین کردهام.
#محرم
#اینمحرماستکهاسلامرازندهنگهداشته
#خانهدرغماربابلباسعزاپوشیده
#کاشامسالمحرمباسالقبلفرقداشتهباشد
#اتاقبچههامزینبهپرچمصاحباسمشاناست.
هدایت شده از عطیه (فاطمه بزمشاهی)
بیا امسال یه نذر متفاوت بکنیم...
🌱بچه شیعه باید تو هیئت امام حسین قد بکشه🌱
🤩ما امسال تصمیم گرفتیم یه نذری کنیم که با یک تیر چندتا نشون بزنیم🤩
😍هم برای بچهها خاطرهای قشنگ از هیئت درست کنیم
🥺هم مامان ها با یه آرامشی برای امام حسین اشک بریزن
🌱و انشاءالله وجود بچههامون به نور امامحسین متبرک بشه.
میخوایم بستههای هدیهای تهیه کنیم تا بچهها رو سرگرم کنیم.🐣
هزینهی هر بسته حدود ۶۵ تومن براورد شده که شامل:
مداد رنگی🖍
کاربرگ رنگآمیزی و نقاشی و بازی🗒
خوراکی😋
پرچم🏴
و یک کاردستی🖌✂️
میتونی از طریق این شمارهکارت توی این کار خیر سهیم بشی🌹🌱
🌿
6219861988144159🌿 فاطمه بزمشاهی اصفهانی
هدایت شده از رهِ آسمان ☁️
هدایت شده از درونیـ ـات...🌱
🖤
اصلا خودت مرمت ما را قبول کن
من آن خرابهام که تو آباد میکنی
#کلُ_خَیر_فی_البابِ_الحُسین
#سلام_بر_محرم
@daroniyat
هدایت شده از [نگاهِ تو]
▪️ شکر خدا را که در پناهِ حسینیم
عالَم از این خوبتر پناه ندارد...
@Negahe_To
هدایت شده از سِدگراف
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنبال یه تور لیدر مشتی هستم که اگه طلبید و تاسوعا عاشورا مشهد بودم منو ببره هیات با شله 😊
هدایت شده از شراب و ابریشم...
روضهخوانها غالبا شب دوم، روضهی ورود به کربلا میخوانند. آخر آن سال، کاروان اباعبدالله دوم محرم به کربلا رسیده و آنجا منزل گرفته.
البته من هیچ وقت روضهخوانِ قابلی نبودم، هیچ وقت هم بلد نبودم مثل مداحها با سوز شعر بخوانم و با ناله شرحِ واقعه کنم.
از قدیم همهی هنر من همین ساده حرف زدن بوده، همین به زبان خودمانی نوشتن و تعریف کردن.
من روضهخوانی بلد نیستم، درستش این است که بگویم من اصلا روضهخوان نیستم!
من فقط بلدم مثلا برای آدمها تعریف کنم روز دوم که کاروان به کربلا رسیده و اباعبدالله خودش یک روضهی مفصلی خوانده که اینجا همان سرزمین وعده داده شده است و چهها که بر سرمان بیاورند... شاید اولین چیزی که چشم زینب را گرفته پهنهی دشت بوده! زینب نگاهش را چرخانده و دیده تا چشم کار میکند صحرا ادامه دارد، بعد با خودش حساب کرده آنطرفها که لشکر یزید اردو بزنند، اینورِ صحرا برای ما میشود بعد نفسش را فرو برده و با حالی غریب بین گریه و لبخند با خودش گفته خوب است آنقدر وسیع هست که بتوانم بچهها و زنها را فراری بدهم و از زیر سم اسبها نجاتشان دهم...
بعد دوباره چشم گردانده سمت مرکز دشت و حساب کرده حدودا آنجاها باید میدان رزم باشد و پشتِ سر هراسان نگاهش را آورده این سمت، مثل کسی که دنبال گمشدهای میگردد و بعد یکدفعه روی یک نقطه توقف کرده: آن بلندی!
چشمهایش را روی هم گذاشته و زیر لب گفته: الحمدلله آنجا مُشرِف به قلبِ صحراست از آنجا میشود میدان را کاوید و حوادث را زیر نظر گرفت. شاید واقعا تَل اولین جایی بوده که زینب بعد از پا گذاشتن در کربلا نشان کرده!
بعد همانطور که کاروان مشغول گشودن بار و برپا کردن خیمهها بوده، زینب فاصلهی بین خیام و فرات را سنجیده و حساب کرده اگر قرار باشد عصر واقعه که آب را باز میکنند، همان گوشه کنارها یک خیمهی نیمسوخته بنا کند و زنها و بچهها را درونش پناه بدهد، حدودا چقدر طول میکشد که بین فرات و خیمهگاه بدود و برای حدود هشتاد زن و بچه آب بیاورد؟ چند بار باید مسیر را هروله کند؟ بعد هم دستی به زانوهایش گرفته و زیر لب با خودش گفته الحمدلله آنقدر توان دارند که بتوانم این مسیر را حداقل چهل باری رفت و برگشتی طی کنم.
بعد نگاهش را به دست جوانها دوخته که خیمهها را چطور میبندند تا برای بعد از غروبِ آن روز خودش بلد باشد چطور از خیمههای فروریخته یک خیمه عَلَم کند و زنها و بچهها را درونش جمع کند، بعد تبسم کرده و گفته: شُکر، زیادی سخت نبود با همین تماشا یادگرفتم.
کاش من واقعا روضهخوان بودم، اینها را برای مردم میگفتم و به اینجای قصه که میرسیدم یکدفعه بی اختیار دو دستی میکوفتم توی صورتم... آخر زینب که هر کسی نبوده که قرار باشد آب برداشتن از نهر و خیمه زدن بلد باشد، یک عمر بنیهاشمیها دورش را گرفته بودند که یک وقت کارِ مردانه روی دوش عمه جانشان نباشد.... آه زینب...
من از اهل کاروان خبر ندارم اما حدس میزنم زینب به کربلا که رسیده فارغ از همهی آنچه در انتظارش بوده، اول از همه تل را پیدا کرده، بعد دشت را کاویده که تا کجا جای گریز دارد؟ بعد فاصلهها را سنجیده، بعد قلق بستن خیمه را یاد گرفته، بعد هم دست به زانوهایش کشیده و زیر لب گفته از عهدهی همهاش برمیآیم...
الا یک چیز...
برای آن یک چیز هم شب عاشورا خودش را در آغوش حسین رها کرده و با چشمهایی که از شدت هراس میلرزیده بی هیچ حرفی به قلبش اشاره کرده که یعنی حسین جان، ببین! دارد از سینه بیرون میافتد، من تاب همه چیز را دارم الا فراق تو...
و همانطور که در آن سکوتِ تبدار، چیزی جز صدای کوبیده شدن قلب زینب به سینهاش شنیده نمیشده، میان لرزش اشکهایی که برای فرونچکیدنش در تقلا بوده، حسین انگشت اشارهاش را روی قلب زینب گذاشته و آن یک چیز را هم حل کرده...
و بعد از آن اشارهی حسین بوده که زینب از پس همه چیز برآمده
حتی از پسِ بیحسینی....
✍ملیحه سادات مهدوی
اجر این نوشته و اشکی که بواسطهی این سطور از چشمی فروغلطد تقدیم به پدرِ پُر مهابتِ امیرالمؤمنین، جناب ابوطالب، همو که نسلِ پر برکتش در کربلا به خاک و خون نشستند.
https://eitaa.com/joinchat/3329950063C640e43cb5a
آب هم #هرم عطش خیز تو را باور کرد
وقتی از خشکی لبهات لبش را تر کرد
آن چنان آه کشیدی تو درآیینهی خون
که غریو نفست گوش فلک را کر کرد
چه کسی خطبه شکسته ست تو را بی هنگام
چه کسی باغ نفسهای تو را پرپر کرد
سنگ درخطبهات انداخت و خون کلمات
زلف فریاد تو را سخت پریشانتر کرد
راز خم بودن خنجر به گلویت بسته است
داغ سنگین گلوی تو چه با خنجر کرد
داغ آن لحظه که آب آورت افتاد به خاک
چشمهای همه را صافی آب آور کرد
#محرم
#هیاتالزهرا_دانشگاهشریف