هدایت شده از بافتار
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خونبهای شرافت یک ملّت
بریدهای خواندنی از نادر ابراهیمی از کتاب «با سرودخوان جنگ در خطهٔ ناموننگ»
«لانه باز ساخته خواهد شد
درخت باز کاشته خواهد شد
شرف اما اگر برود
در تاریخها مینویسند
و وقتی نوشتند
با مرکبی مینویسند که خیلی سخت پاک میشود:
با مرکب تجزیه [...]
با مرکبی از خون سرداران و سربهداران»
🔻رسانه بافتار
🆔 @baftar_resane
هدایت شده از بافتار
«یا رب! این شاخهگل از ششجهتش دار نگاه
این دعا کردم و از ششجهت آمین آمد»
(محمد حسین «شهریار»)
🔻رسانه بافتار
🆔 @baftar_resane
هدایت شده از زینب نظری، تصویرساز کودک و نوجوان، تهران
یا لطیف
پرنده ها به شهرمون برمیگردند انشالله
نقاشی فاطمه عزیزم در مجله کیهان بچه ها
هدایت شده از علویهسادات
بسم الله الرحمن الرحیم
روز آتشبس نمیدانستم باید شاد باشم یا غمگین. سایه سیاه جنگ داشت از روی سرمان کم میشد ولی با داغ هزاروشصتودو شهید چه میکردم؟ با خانههای ویران، با غصه بازماندهها که کاسه چشمشان دمی خالی نمیشد.
صبح روز ۲۲دی هم افتاده بودم توی بلاتکلیفی احساسات؛ بخندم یا گریه کنم؟
دیگر قرار نبود بروم روی تراس بایستم و ببینم صدای گلوله و بوی باروت هست یا نه؟
دیگر نمیخواست منتظر بنشینم تا نیمهشب، همسرم تن خسته و خاکیاش را از وسط شلوغیها بکشاند تا خانه و روی پله حیاط آوار شود و با اشک چشم بگوید: "نمیدونی چه قیامتی بود."
شما جنگ خیابانی دیدهاید؟!
من یکشب دیدم که چطور پراید خستهای را وسط خیابان به آتش کشیدند، تابلوهای سر کوچهها را با دستهاشان کندند و بهثانیهای بانک را به خاکستر تبدیل کردند.
صبح روز ۲۲دی باید خوشحال میبودم که دیگر کسی با کاتر و چوب و سنگ و کلت نمیافتد به جان مردم، به جان بسیجیها، مامورها ولی از زخم پهلوی فرجالله شوشتری و حسین بابری هنوز خون تازه میجوشید، رد گلولهی روی سینه بهار، ملینا و دوهزاروچهارصدوبیستوهفتنفر شکوفه زده بود، این غم را کجا ببرم؟
میرزاجوادآقای ملکی نویسنده کتاب المراقبات ذیل اعمال ماه شعبان، در خصوص سوم شعبان فرموده: "شادی اهل بیت در این روز همراه با اندوه و عزا میباشد و سالک نیز باید چنین باشد."
حال همه روزهای بعد از سیزدهم و چهاردهم جنگ، برای من شبیه حال سوم شعبان بود، بین غم و شادی در نوسان؛
فتنه قرار بود ما را غربال کند، ما را ببرد سمت ظهور، دستمان را دامن حضرتش نزدیکتر کند ولی غم آن جانهای عزیز، آن گلهای پرپر خیلی سنگین بود. تصویر پیکر علیاکبر زارعی روی فرش مسجد را چطور از پشت پلکهام پاک کنم؟
حال روزهای سیزده و چهارده جنگ چطور گذشت؟ چیزی شبیه ظهر عاشورا؛
آنجا که توی مقاتل نوشتهاند هرکس با هرچه که دم دستش بود میزد، نیزهدار با نیزه، شمشیرزن با شمشیر، برخی با سنگ و پیرمردها با عصا. من داغ همه ۲۴۲۷نفر را گره میزدم به روضه ظهر عاشورا.
تولدتان همیشه برای ما پرخیر و برکت بوده و هست آقای امامحسین
ولی خب لایوم کیومک یااباعبدالله...
علویهسادات
من امروز شرایط جامعه را خوب نمیبینم. اقتصاد را، فرهنگ را و ...
اما رهبری میفرمایند نزدیک قله ایم.
من قله نمیبینم و عقلم میگوید نمیبینی و نخواهی دید، اما واقعا عقل من با رهبری یکی است؟! آیا قد کوچک من همان منظرهای را میبیند که ایشان میبیند؟!
جواب قطعا خیر است.
با خودم میگویم: «با اینکه عقل کوچکت این صحبت های رهبری را نمیپذیرد. اینکه نزدیک قله هستیم، اما بپذیر که باید بپذیری، آنهم نه با عقل سرد بلکه با قلب گرم.
نه با عدد و رقم و مغز و قلم
با تاریخ و عبرت و نور و فواد
حواله تاریخی تو این است که در این زمانه سرد و سیاه و تاریک، وعده گرم مسلم را بپذیری، حتی اگر بدانی تمام تکنولوژی دنیا و قدرت دنیا پشت ابن زیاد و یزید است و شانسی برای زنده ماندن تو وجود ندارد.
اما زنده ماندن بدون ولی به چه دردی میخورد، تمتع دنیا بدون رضایت دوست به چه کار می آید.
اصلا مگر سرنوشت تمام صالحان و مصلحان با خون گره نخورده است؟
مگر شتر سواری دولا دولا هم میشود؟
اگر به این درک برسیم که باید مسلم (ع) را یاری کنیم حتی در جایی که یقین داریم کشته می شویم آنوقت است که میشویم هانی بن عروه
و مزار ما در گوشه خانه خدا جا میگیرد.
در مسجدی که همطراز خانه کعبه و مسجدالنبی است. در مکانی که از آدم (ع) تا خاتم (ص) در آنجا نماز خوانده اند و محل حکومت آخرین بازمانده خداست.
آری از آنها که واقعیت را در طول این هزاران سال درست تشخیص دادهاند و هیچ نام و نشانی هم از آنها نیست.
انبیا و اولیا و اوصیا و علما حقیقت را میگویند. این ما هستیم که باید ببینیم که به واقعیت موجود آن بدهیم و اسیر این محتومیت خشک و به صلیب کشیده شویم یا تن به آغوش حقیقت دهیم؟ حقیقتی که معنای دقیق آن را نمیدانیم ولی میدانیم سعادت و عاقبت بخیری را در پی دارد.
انشالله اسیر اتوریته واقعیت موجود نشویم و امر قدسی حقیقت وار را ترجیح دهیم.
از کانال نوشتیجات با اندکی تخلیص
https://eitaa.com/neveshtanijat
هدایت شده از واژبند
قبل از اینکه آتش اغتشاشات شعلهور شود، در فضایی که فکر نمیکردیم قرار است یک هفته بعدش ۳۰۰۰ نفر از ما کم شود، با دوستی صحبت میکردم.
دانشجوی سال دوم دانشگاه تهران است. ظاهری مذهبی ندارد ولی منصف و کاردرست است. او از نگرانیهایش برای ایران میگفت و ترس از حمله مجدد کفتارهای آمریکایی اسرائیلی به ایران.
همانروز در جریان گعده با بچههای مدرسه یکی از شاگردان مقنعه را کنار زد و همه دیدیم گردنبند شیر و خورشید به گردن انداخته است.
هرکدام به طریقی در خود شکستیم ولی به خاطر نوع ارتباطمان با بچهها، سعی کردیم به طریقی نرم با این نمایش برخورد کنیم.
با خنده گفتم: "تو رو خدا گزینه بهتری ندارید که از تخممرغِ شانسیِ پهلوی دربیاورید؟ آخر این رضا کوچولو به درد مدیریت یک خانه در خاورمیانه نمیخورد. چطور یک مملکت را بدهیم دستش؟"
گفت:" خانم یک گزینه دیگر هم داریم یک شازده قاجار. ولی فارسی بلد نیست حرف بزند!"
همه خندیدند و زهر حرف گرفته شد اما در دل خون گریه کردیم که ما برای اسلام و وطن چه کردیم که دخترک معصوم ما تصمیم گرفته طرفدار شیر و خورشید منقضیِ پهلوی شود.
آنها که رفتند دوستم گفت :"بچهها را نمی فهمم، آخر پهلوی هم شد گزینه؟!"
گفتم:" آب که سربالا برود قورباغه ابوعطا میخواند. معلوم نیست در خانواده چه حرفها زده میشود یا پای چه رسانهای نشسته که راه نجات را در گرفتن طناب پوسیده این خانواده دیده است."
حرفمان گل انداخت و به حوادث این چند سال اخیر پرداختیم. اوضاع دانشگاه و دانشجوها از این بچه مدرسهایها بدتر بود. از مدیریت جناحی دانشگاه تا شهید رئیسی و پزشکیان حرف توی حرف آمد.
یک جایی از بحث گفتم:"همه این ناکارامدیها درست! ما قبول داریم که مشکل داریم ولی ماندهام چرا ملت از چیز دیگر مینالند ولی هدف شعارشان رهبر و نظام اسلامی است.
_آخر او هم مشکلساز حرف میزند!
_مثلا چه؟
_ ما اوضاع را میبینیم که به هم ریخته است و خراب. آنوقت رهبر در سخنانش میگوید به قله نزدیکیم!
_ من هم چند سال پیش به اندازه امروز به رهبر ارادت نداشتم ولی هرچه بیشتر از او میشنوم و سیاست و هوش او را در حوادث میبینم و حرفهایش را میشنوم، ارادتم نسبت به ایشان بیشتر شده. حرفهایش درست است. به منطق نزدیک است ولی کو عمل؟ فقط نوک پیکان را به سمت ایشان گرفتیم. از کجا معلوم نزدیک قله نباشیم؟ چرا ما فکر میکنیم همهچیز را میفهمیم و ذرهای نمیخواهیم به رهبر اعتماد کنیم؟
_آخر داریم اوضاع را میبینیم!
_به فرج بعد از شدت اعتقاد داری؟ به اینکه کسی علم دین و سیاست بداند و بتواند از پشت غبار زمانه بهتر و بیشتر از ما ببیند چه؟
_نمیشود.... نمیشود از این اوضاع مملکت آینده درخشان را تصویر کرد. با عقل جور در نمیآید.
_با حساب و کتاب عقل مادی جور نیست. کار خدا در لیگ دیگری به سامان میرسد...
حدود یک ساعت حرف زدیم . اما آنچه از آن روز در خاطرم ماند و درد داشت، دیدن تنهایی رهبر بود. آن ایمان و یقینی که جامعه باید به او داشته باشد، متزلزل است که مدام در گرداب حوادث و ترسها تردید میکنیم.
اغتشاشات تمام شد، خونها ریخته شد و ما به لطف خدا و مردم فتنهای دیگر را پشت سر گذاشتیم تا اینکه در کانالی خبری این کلیپ را دیدم. تحلیلی از اینکه چرا ما نزدیک قلهایم. از زبان کسی که منفعتی در جمهوری اسلامی ندارد که بخواهد سنگش را به سینه بزند. ما به راستی نزدیک قلهایم... خدا کند از آزمون گردنهی آخر سربلند بیرون بیاییم. این فیلم را ببینید
https://eitaa.com/vazhband
هدایت شده از KHAMENEI.IR
38.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا با ماست ...
إِنَّ مَعِيَ رَبِّي سَيَهْدِينِ
#ساعتبهوقتحاجقاسم