میان|نرگس قربانی
داستان دارد...
|°اعتراضات سال ۵۷ دانشگاه تهران °|
اگر بدانم برای چه در این هیاهوام،
لحظهای نمیایستم و خود را گم نمیکنم.
من خونهایم آغشته به حق است،
اما سلاح ناحقی را به دوش میکشم.
آن جمعیتِ پشت میلهها مانند مناند؛ و من، بیشباهت به آنها نیستم.
فقط دیوارِ غرض بین ما فاصله انداخته، چه میشود کرد؟
مگر شکمِ خالی از نان را با ایمان میتوان سیراب کرد؟
شاید این تن دوام آورد، اما جوابِ آن دختر یتیم را چه بدهم که پدرش را همین شاه بی پدر به کشتن داد.
برای گرفتنِ جانِ آن ملعون آمده بودم و حالا خود، میان آنها ملعونم.
چه کار باید کرد؟
هر چه تلاش کردم، هرچه دست و پا زدم، باز موجی سهمگین مرا دورتر کرد.
حالا دیگر نمیخواهم به تکاپو ادامه دهم، تنها میخواهم خود را رها سازم، تا امواج، این جسم خشکیده از روح را به ساحل برسانند؛ شاید آنجا دستم به این محمدرضای دژخیم برسد، تا خونخواهی تکتکِ افرادی را که به دستور او در خاک خفتهاند را بگیرم.
پس یک قدم میروم...
دو قدم میروم...
تا میرسم به جمعیت خواهان امام
یا خواهان خدای امام.
حالا در کنار رودهایی ایستادهام، که هر لحظه ممکن است به دریا بپیوندند، درست در تضاد با آن جلادان.
دیگر نمیگذارم فرزندی فقدان پدر را بچشد یا پدری نبود فرزند را ببیند.
ولی انگار...
انگار وطنم دارد بی فرزند میشود.
همراهانم دانه به دانه بر روی زمین میریزند، و من پیشتر میروم؛ خود را سپر میکنم تا گلولهای کمتر به مقصد برسد.
ضربه اول را خوردم...
دوم را...
سوم را...
دیگر بندِ شمارش از دستم پاره شد، و من هم به زمین پیوستم؛ و با خود در دل گفتم:«روزی دانهها در خاک ریشه میدوانند، پس دیگر هیچ بادِ ظلمی آنها را از جا نخواهد کند.»
#داستانک
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
|°أین صاحبُنا°|
ای عشق! مرا بیشتر از پیش بمیران
آنقدر که تا دیدن او زنده بمانم
ضد | فاضل نظری
@ir_miyan
|°مولا°|
در کوچه پس کوچههای عطرآگین نجف گم شدهام!
البته از دست شیاطینی گریخته بودم که چکش زخم را بر مرهمی که مولا میگذاشت، میزدند.
صدای شکستگی چرخ گاریچی، که معلوم بود، عمر خویش را با فروتنی در بارگاه امیرالمؤمنین(ع) گذرانده، گوش مشتاق به ذکر مرا نوازش میکرد.
چرخ میچرخید و با چرخیدن خود زمزمهٔ «یا علی مددی» را در حضور من به نجوا در میآورد؛ اما لحظهای از یاد محبوب غافل شد و ناگهان، انفجاری مهیب مهمان بازار گشت.
داعش دوباره نمک بر زخمهای علی(ع) کاشت!
الوار چوبی همچون قطرههای سوخته از داغ فراق بر زمین میریختند و تنبیه دلهای چوب نخورده میشدند؛ و من نیز اندکی خاک و بسیاری پا خوردم تا محافظِ قسم به شرف خوردهام را یافتند.
با باز شدن صندوقچهٔ مخمل، انوار زیارت کرده به ضریح مولا چشمانِ نابینای مرا رزق دیدن داد؛ و این بشارتی برای همسایگی در خانهٔ جدیدم، حرم امیرالمومنین(ع) بود.
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
میان|نرگس قربانی
|°🗣°| من قاتلم؟ حرف دهنتو بفهم یعنی چی آخه! مگه من چه کار کردم؟ فقط ۱۵ سال پای حرفهای مراد ویسی و
|°به وقت کتاب°|
ساعت هشت به رادیو مونتهکارلو گوش میدهیم. شبها بیبیسی یا صدای آمریکاست.
اما از دل این رسانهها خبر دلگرمکنندهای بیرون نمیآید.
📚 یادداشتهای بغداد | نُها الراضی
@ir_miyan
|°أین صاحبُنا°|
ای نسیم سحری رایحه از یار بیار
که به اصرار ملولم کند از اغیارم
@ir_miyan
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
دوباره کمی خودم را به دست آوردهام و اندکاندک کار میکنم. همان جریان پیاپی از هم پاشیدن و به خود آمدن.
شاهرخ مسکوب
@ir_tavabin
|°۲۰۰۹۸°|
یک سال دوندگی برای رسیدن به شما!
یکسال خواستار ورود به حریم کریمانه!
چه بر من گذشت؟
آقاجان اعمال سیاه و فطرت خداجو مگر در یک جسم میگنجد؟
نه نگنجید!
که توفیق ماندن در محضرتان را نداشتم.
دویستْ نود و هشت بودم برایتان!
اما حالا چه؟
اکنون که مرا در قفس دوریتان نگهداشتهاند، خودتان بیاید؛ که فراق شما دل این بیقرار را از قرار انداخته است.
میشود خار را دوباره گل کنید؟
قول میدهند به جای شببوهای رنگینِ حرمتان، نرگس شوم. زائرانتان را از گلاب خویش هستی ببخشم و خود نیست شوم.
#احمد_بن_موسی_کاظم
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
میان|نرگس قربانی
|°به وقت کتاب°| ساعت هشت به رادیو مونتهکارلو گوش میدهیم. شبها بیبیسی یا صدای آمریکاست. اما از
|°به وقت کتاب°|
تاکنون بیست و هفت هزار حملهی هوایی به ما شده. آیا دنیا دیوانه است؟ یعنی نمیفهمند دارند چه میکنند؟ به نظر من بوش جنایتکار است. این کشور کاملا ویران شده. چه کسی به آمریکاییها مجوز داده که هر وقت دلشان خواست ما را بمباران کنند؟
📚 یادداشتهای بغداد | نها الراضی
@ir_miyan
|°گذر°|
میدونید چقدر با این مشتی صحبت کردم تا راضی شد؟
به مولا؛ بیا نبود که.
کلی نازشو کشتیدم، کلی قربون صدقش رفتم تا دلش رضا داد!
حالا نبین بچهها عین مور و ملخ ازش بالا میرن، نطقها براش کردم.
گفتم: «تو مرد صحرا و کویری! تو مرامت نبوده هیچ وقت منو تنها بذاری ما باهم بزرگ شدیم، نون و نمک خوردیم؛ حالا میخوای نیای؟ میدونم خستهٔ راهی، دیشب از کرج تا کازرون آوردمت؛ کم فاصلهای نیست بالاخره.»
نکنه یادت رفته حرف شهید طهرانی مقدم رو که میگفت: «فقط آدمای ضعیف به اندازهٔ توانشون کار میکنند.»
لبخندی اومد کنج لبش و گفت: «منِ زبون بسته مگه آدمم؟»
فهمیدم قفل دلش داره باز میشه ادامه دادم: «دیگه خودتو لوس نکن حالا چه آدم چه نیسان چه گیاه... مهم اینه که هر کدوممون کارآمد باشیم، اگه یاد نگیریم منعطف باشیم، بد میبازیم!
میدونی رفیق! یه روز رزقمون خاک و سیمان پلB1 هس، یه روز تشت و قابلمه هیئت، اما یه روز هم آدمای پای این انقلاب رو باید جابهجا کنیم، شاید فرجی شد و ما هم پیش خدا خریداری پیدا کردیم!»
بله مَشدی این نیسان آبی ما، رشد رو گذر میدونست، که الان ریز و درشت ازش میرن بالا و نمیذارن پرچم وطن بیوفته، چون اگه از خودش نگذشته بود این جوونها هم یاد نمیگرفتن از جون برای خاک و پرچم و وطن بگذرن.
#داستانک
|| نرگس قربانی ||
@ir_miyan
میان|نرگس قربانی
|°دیالوگ°| ـ سایز کفش؟ ـ ۳۰ ـ نظامی بود؟ @ir_miyan
|°مونولوگ°|
عجیب نیست که برای عدهای “سُس” در برلین از “خون” در میناب، مهمتر است ؟
@ir_miyan