eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.4هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
669 ویدیو
83 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
سلام ولی واقعا گاهی حس می‌کنم دارم تاوان بلایی که سر عباس و مطهره آوردم رو پس میدم و آهشون منو گرفته
سلام دیگه دارید واقعا خطرناک می‌شید😐 من اگه چیزیم بشه آخر داستان رو هیچ‌کس نمی‌فهمه ها🙄
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 ✨امسال هم از فاطمیه اول تا دوم، هر روز به مادرمان سلام می‌دهیم... 🥀زیات‌نامه سلام‌الله‌علیها🥀 يَا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ اللّٰهُ الَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ صابِرَةً، وَزَعَمْنا أَنَّا لَكِ أَوْلِياءٌ وَ مُصَدِّقُونَ وَصابِرُونَ لِكُلِّ مَا أَتَانَا بِهِ أَبُوكِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَأَتىٰ بِهِ وَصِيُّهُ، فَإِنّا نَسْأَلُكِ إِنْ كُنَّا صَدَّقْناكِ إِلّا أَلْحَقْتِنَا بِتَصْدِيقِنَا لَهُما لِنُبَشِّرَ أَنْفُسَنا بِأَنَّا قَدْ طَهُرْنا بِوِلايَتِكِ. السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ نَبِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ حَبِيبِ اللّٰهِ،السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَلِيلِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ صَفِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَمِينِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ خَلْقِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَفْضَلِ أَنْبِياءِ اللّٰهِ وَرُسُلِهِ وَمَلائِكَتِهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ الْبَرِيَّةِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا سَيِّدَةَ نِساءِ الْعالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا زَوْجَةَ وَلِيِّ اللّٰهِ وَ خَيْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللّٰهِ؛ السَّلامُ عَلَيْكِ يَا أُمَّ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ سَيِّدَيْ شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الصِّدِّيقَةُ الشَّهِيدَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الرَّضِيَّةُ الْمَرْضِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْفاضِلَةُ الزَّكِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْحَوْراءُ الْإِنْسِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا التَّقِيَّةُ النَّقِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمُحَدَّثَةُ الْعَلِيمَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمَظْلُومَةُ الْمَغْصُوبَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمُضْطَهَدَةُ الْمَقْهُورَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةُ بِنْتَ رَسُولِ اللّٰهِ وَرَحْمَةُ اللّٰهِ وَبَرَكاتُهُ، صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْكِ وَعَلَىٰ رُوحِكِ وَبَدَنِكِ؛ أَشْهَدُ أَنَّكِ مَضَيْتِ عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكِ، وَأَنَّ مَنْ سَرَّكِ فَقَدْ سَرَّ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَمَنْ جَفَاكِ فَقَدْ جَفَا رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَمَنْ آذاكِ فَقَدْ آذىٰ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَمَنْ وَصَلَكِ فَقَدْ وَصَلَ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَمَنْ قَطَعَكِ فَقَدْ قَطَعَ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ لِأَنَّكِ بِضْعَةٌ مِنْهُ وَرُوحُهُ الَّذِي بَيْنَ جَنْبَيْهِ ، أُشْهِدُ اللّٰهَ وَرُسُلَهُ وَمَلائِكَتَهُ أَنِّي راضٍ عَمَّنْ رَضِيتِ عَنْهُ، ساخِطٌ عَلَىٰ مَنْ سَخِطْتِ عَلَيْهِ، مَتَبَرِّئٌ مِمَّنْ تَبَرَّأْتِ مِنْهُ، مُوَالٍ لِمَنْ وَالَيْتِ، مُعادٍ لِمَنْ عادَيْتِ، مُبْغِضٌ لِمَنْ أَبْغَضْتِ، مُحِبٌّ لِمَنْ أَحْبَبْتِ، وَكَفَىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً وَ حَسِيباً وَ جازِياً وَ مُثِيباً. http://eitaa.com/istadegi
امروز سالگرد شهید فخری‌زاده عزیزه... خیلی مردم نمی‌دونن این دانشمند شهید عزیز چه خدمت بزرگی به ایران کرده... فقط همین‌قدر بگم که تلاش شهید فخری‌زاده در این جهت بود که ایران روی مرزهای تکنولوژی جهان حرکت و پیشرفت کنه، یعنی سعی داشت آخرین تکنولوژی‌ها و یافته‌های علمی جهان رو به ایران بیاره، و ازشون برای نوآوری و پیشرفت علمی استفاده کنه. کاری که همه کشورهای توسعه‌یافته دنیا انجام میدن. شهید فخری‌زاده با افکار و ایده‌های بلندش، افق‌هایی فرسنگ‌ها فراتر از اینجا رو می‌دید. امیدوارم خدا فکر و ایده و تعهد این شهید رو در میان جوانان ما تکثیر کنه... ما برای رسیدن به قله، به هزاران فخری‌زاده نیاز داریم. روحش شاد... http://eitaa.com/istadegi
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 51 دست دراز می‌کنم و سلاحم را از زیر بالش برمی‌دارم. خشابش پر است و سوپرسور به بدنه‌اش متصل. محکم به سلاح می‌چسبم. تنها چیزی ست که دارم. تنها امیدم و تنها راه نجاتم. برمی‌خیزم و در تاریکی‌ای که چشمانم به آن عادت کرده، قدم برمی‌دارم. پوستم از سرما مورمور می‌شود. آرام از شکاف در نیمه‌باز اتاق، به بیرون سرک می‌کشم. عباس کجاست؟ کاش اینجا بود. کاش وقتی صدایم زد، همین‌جا می‌ماند. از این بالا چیزی پیدا نیست، جز یک سایه مبهم پایین پله‌ها. دارد در خانه می‌چرخد. هیکلش به دانیال شبیه نیست. در یک دستش، یک شیء بلند برق می‌زند. چیزی شبیه چکش. تمام بدنم می‌لرزد. من تنها هستم. دانیال گفته بود حواسش هست؛ ولی حالا نیست. حالا که باید باشد نیست، هیچ‌کس نیست. فقط منم و یک قاتل. باید تنهایی خودم را نجات بدهم. کار کردن با اسلحه را بلدم، ولی تمرین زیادی نداشته‌ام. نمی‌دانم چطور باید وقتی که دستم می‌لرزد و اتاق تاریک است و هدفم متحرک، تیر را به هدف بزنم. با اولین شلیک پیدایم می‌کند و کارم تمام است، مگر این که بمیرد یا حداقل زخمی شده باشد. اگر پیدایم کند و به چند قدمی‌ام برسد، زورم به او نخواهد رسید. من دفاع شخصی بلد نیستم. اصلا یادم نیست چی بلد بودم. شاید هم دانیال یک چیزهایی یادم داده بود، ولی الان حافظه‌ام خالی ست. تنها چیزی که می‌دانم این است که یا می‌کشم، یا می‌میرم. قاتل اولین قدمش را روی پله می‌گذارد. یکراست می‌آید به اتاق من حتما. بعد هم با چکشش چندتا ضربه محکم به سرم می‌زند و می‌میرم. مغزم له می‌شود و دفتر خاطرات دانیال هم همراهم به گور می‌رود. بعید است کسی بجز خودم بتواند پیدایش کند، آن وقت تمام نقشه انتقامم به باد فنا می‌رود... نه! من نباید بمیرم! سلاح در دستم عرق کرده و دستم همچنان می‌لرزد. تنها راهِ زدن به هدف، این است که صبر کنم هدفم با پای خودش انقدر جلو بیاید که تمام میدان دیدم را بگیرد. سلاح را محکم‌تر می‌گیرم و بی‌صدا یک نفس عمیق می‌کشم. -قوی باش دختر. چیزی نیست. سایه سیاه به در اتاقم نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، تا جایی که در چارچوب در قرار بگیرد. فشنگ با صدای «تق» کوچکی از لوله سلاحم خارج می‌شود. حتی نفهمیدم به کجا خورد. ناله مرد بلند می‌شود و روی زمین می‌افتد. از او فاصله می‌گیرم و می‌بینم از شکمش خون می‌ریزد. به سختی بلند می‌شود، یک دست را روی زخمش گذاشته و با دست دیگر، ساق پایم را چنگ می‌زند. من که داشتم در جهت خلافش حرکت می‌کردم، با صورت به زمین می‌خورم و آرنج‌ها و چانه‌ام از درد تیر می‌کشند. الان وقت کم آوردن و درد کشیدن نیست. خودم را جلو می‌کشم و از زمین بلند می‌کنم. حالا او با تکیه به دیوار ایستاده و هنوز چکش دستش است؛ هرچند تعادل ندارد. باز هم خودم را به سمت دیوار می‌کشم و تنم را روی زمین می‌چرخانم. در همان حال درازکش، بی‌هوا تیری می‌زنم که به دیوار می‌خورد. قاتل خشمگینانه می‌خندد. می‌داند کشتن یک دخترِ تنهای ترسیده که حتی نمی‌تواند تفنگ را درست در دستش بگیرد، همان‌قدر راحت است که کشتن آن دختر در خواب. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 ✨امسال هم از فاطمیه اول تا دوم، هر روز به مادرمان سلام می‌دهیم... 🥀زیات‌نامه سلام‌الله‌علیها🥀 يَا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ اللّٰهُ الَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ صابِرَةً، وَزَعَمْنا أَنَّا لَكِ أَوْلِياءٌ وَ مُصَدِّقُونَ وَصابِرُونَ لِكُلِّ مَا أَتَانَا بِهِ أَبُوكِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَأَتىٰ بِهِ وَصِيُّهُ، فَإِنّا نَسْأَلُكِ إِنْ كُنَّا صَدَّقْناكِ إِلّا أَلْحَقْتِنَا بِتَصْدِيقِنَا لَهُما لِنُبَشِّرَ أَنْفُسَنا بِأَنَّا قَدْ طَهُرْنا بِوِلايَتِكِ. السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ رَسُولِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ نَبِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ حَبِيبِ اللّٰهِ،السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَلِيلِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ صَفِيِّ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَمِينِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ خَلْقِ اللّٰهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ أَفْضَلِ أَنْبِياءِ اللّٰهِ وَرُسُلِهِ وَمَلائِكَتِهِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا بِنْتَ خَيْرِ الْبَرِيَّةِ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا سَيِّدَةَ نِساءِ الْعالَمِينَ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ، السَّلامُ عَلَيْكِ يَا زَوْجَةَ وَلِيِّ اللّٰهِ وَ خَيْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللّٰهِ؛ السَّلامُ عَلَيْكِ يَا أُمَّ الْحَسَنِ وَالْحُسَيْنِ سَيِّدَيْ شَبابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الصِّدِّيقَةُ الشَّهِيدَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الرَّضِيَّةُ الْمَرْضِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْفاضِلَةُ الزَّكِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْحَوْراءُ الْإِنْسِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا التَّقِيَّةُ النَّقِيَّةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمُحَدَّثَةُ الْعَلِيمَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمَظْلُومَةُ الْمَغْصُوبَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمُضْطَهَدَةُ الْمَقْهُورَةُ، السَّلامُ عَلَيْكِ يا فاطِمَةُ بِنْتَ رَسُولِ اللّٰهِ وَرَحْمَةُ اللّٰهِ وَبَرَكاتُهُ، صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْكِ وَعَلَىٰ رُوحِكِ وَبَدَنِكِ؛ أَشْهَدُ أَنَّكِ مَضَيْتِ عَلَىٰ بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّكِ، وَأَنَّ مَنْ سَرَّكِ فَقَدْ سَرَّ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَمَنْ جَفَاكِ فَقَدْ جَفَا رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَمَنْ آذاكِ فَقَدْ آذىٰ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ، وَمَنْ وَصَلَكِ فَقَدْ وَصَلَ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ وَمَنْ قَطَعَكِ فَقَدْ قَطَعَ رَسُولَ اللّٰهِ صَلَّى اللّٰهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ لِأَنَّكِ بِضْعَةٌ مِنْهُ وَرُوحُهُ الَّذِي بَيْنَ جَنْبَيْهِ ، أُشْهِدُ اللّٰهَ وَرُسُلَهُ وَمَلائِكَتَهُ أَنِّي راضٍ عَمَّنْ رَضِيتِ عَنْهُ، ساخِطٌ عَلَىٰ مَنْ سَخِطْتِ عَلَيْهِ، مَتَبَرِّئٌ مِمَّنْ تَبَرَّأْتِ مِنْهُ، مُوَالٍ لِمَنْ وَالَيْتِ، مُعادٍ لِمَنْ عادَيْتِ، مُبْغِضٌ لِمَنْ أَبْغَضْتِ، مُحِبٌّ لِمَنْ أَحْبَبْتِ، وَكَفَىٰ بِاللّٰهِ شَهِيداً وَ حَسِيباً وَ جازِياً وَ مُثِيباً. http://eitaa.com/istadegi
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 52 ولی هنوز هم قاعده‌ی «در نبرد با تفنگ چاقو همراهت نبر» سرجایش هست. و هنوز هم من نمی‌خواهم بمیرم. به سختی قدم برمی‌دارد و به سمتم می‌آید. به تخت تکیه می‌کنم تا بنشینم و خودم را عقب می‌کشم. زمانی برایم نمانده و قاتل بالای سرم ایستاده. خوبیِ سلاح‌های کمری جدید این است که می‌توانند رگبار بزنند، و من بی‌وقفه می‌زنم. چشمانم را می‌بندم و رگبار می‌زنم. نمی‌فهمم چندتا شلیک می‌شود. وقتی دستم را از روی ماشه برمی‌دارم که صدای افتادن مرد را روی زمین بشنوم. خودم را همچنان به سه‌کنج دیوار می‌چسبانم و تندتند نفس می‌کشم. بدنم همچنان می‌لرزد و نفسم بالا نمی‌آید. چشمانم هنوز بسته‌اند. بوی خون تا عمق بینی‌ام را می‌سوزاند. دل و روده‌ام بهم می‌پیچد و عق می‌زنم. نه یکبار، نه دوبار... چندین بار. بوی خون. خون مادر داشت با فشار از رگ‌های گردنش می‌جهید. بوی خون تند است. مثل بوی آهن زنگ زده. هرچه در معده‌ام بود را بالا می‌آورم. دست می‌کشم روی سر و صورتم. هنوز زنده‌ام. من زنده‌ام. چشمانم را باز می‌کنم. جنازه‌اش مثل یک فیل مست روی زمین افتاده؛ یک فیل مستِ مُرده. چکش زیر انگشتانش افتاده و از دستش رها شده. نفس حبس‌شده‌ام با صدای بلندی بیرون می‌ریزد. پاهایم را در شکمم جمع می‌کنم، نفس‌های صدادار و بلند می‌کشم و می‌لرزم. من قاتلم. من قاتلِ قاتلم هستم. کف اتاق پر از خون است. قالیچه دیگر سپید نیست. سرخ است. چندتا سوراخ حدودا ده میلی‌متری روی دیوار مانده، و پاتختی واژگون شده. و من نمی‌دانم باید چکار کنم. دانیال اگر بود می‌دانست. حتما جمع کردن جنازه و تمیز کردن آثار یک درگیری خونین از تخصص‌هاش بود؛ ولی اینجا نیست. هیچ‌کس نیست. فقط منم و یک جنازه. یک جنازه که باید تنهایی جمعش کنم. پاهام جان ندارند. سلاح به دستم چسبیده و جدا نمی‌شود. سبک‌تر شده و یعنی خشاب ده‌تایی‌اش را کامل خالی کرده‌ام؛ و مغزم هم مثل آن خشاب لعنتی خالی ست. حتی نمی‌تواند به عضلاتم فرمان بدهد. سیلی محکمی به خودم می‌زنم. پوستم می‌سوزد و هشیار می‌شوم. -خودتو جمع کن دختر. موهایم را از جلوی چشمم کنار می‌زنم. با تکیه به دیوار بلند می‌شوم و به سختی تعادلم را حفظ می‌کنم. اتاق قشنگم بهم ریخته و دیگر قشنگ نیست. بوی خون می‌دهد. خودم را به سمت کشوهای میزم می‌کشانم و یک خشاب پر هفده‌تایی از داخلشان برمی‌دارم. نمی‌دانم قاتل تنهاست یا نه، شاید همدستی دارد که ممکن است بخواهد کار دوستش را کامل کند. خشاب پر را جایگزین خشاب خالی می‌کنم و سلاح را در حالت ضامن، زیر ژاکتم می‌گذارم. با نوک‌پا از کنار دریاچه خون وسط اتاق عبور می‌کنم و از پشت سر به جنازه نزدیک می‌شوم، طوری که پاهام با خونش تماس پیدا نکند. کمی خم می‌شوم و دستم را روی گردنش می‌گذارم. نبض ندارد. دستم را سریع عقب می‌کشم. خیسی چسبناک عرق مرد روی انگشتانم مانده. چندشم می‌شود. انگشتانم را به لباس مرد می‌مالم، انقدر می‌مالم که پوستم به سوزش بیفتد و مطمئن شوم آن خیسیِ لزج همراهشان نیست. از اتاق بیرون می‌روم و در را پشت سرم می‌بندم. قفلش می‌کنم و دوان‌دوان از پله‌ها پایین می‌آیم. می‌خواهم از خانه هم بیرون بروم و خودم را بیاندازم توی دریا. می‌خواهم تا جای ممکن از قاتلی که حالا مقتول است دور شوم. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام خواهش می‌کنم، ممنون از شما که می‌خونید و نظرتون رو می‌فرستید🌱 درسته، تلاش بنده هم در همین راستا بوده.