☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم رب الحسین✨ موکب فرشتگان/ قسمت دوم: تبعیض تا کجا؟! ✍️ش. شیردشتزاده شبی که رفتیم گلستان شهدا
ادامه:
زمانی را که روی نیمکت منتظر نشسته بودیم تا بیایند دنبالمان، دیدم خیلی از مردم از کنار موکب رد میشوند و میایستند؛ مخصوصا خانمها. میرفتند توی موکب و توضیحات مربوط به هر شهید را میخواندند، عکسها را نگاه میکردند و چهرهشان از بهت و تعجب و کنجکاوی پر بود. به قول آقای داستانپور، میتوانستم ابرهایی که بالای سرشان است را ببینم: وای اینهمه شهیدِ خانم؟ یعنی اینهمه خانم شهید داریم؟ اینا کجا شهید شدن؟...
سوالهایی ست که همیشه مردم در مواجهه با بانوان شهیده میپرسند. همیشه از دیدن یک شهیده تعجب میکنند و برایشان سوال میشود چطور شهید شده؛ اما درباره شهدای آقا اینطور نیست. شهادت مردها عادی ست. تعجب ندارد. شهادت زنها اما چرا. انگار خود ما زنها باورمان نمیشود بتوانیم انقدر رشد کنیم. خیلی خودمان را دست کم گرفتهایم. فکر میکنیم اگر خیلی هنر کنیم میتوانیم زمینه رشد مردان بشویم؛ نهایتاً یک پلهایم. غافل از این که اول از همه رشد خودمان مهم است و رشد ماست که مردان را رشد میدهد؛ نه سکون و رکود ما.
ادامه دارد...
#اربعین #لشگر_فرشتگان
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت سی و دوم
***
نگران نشو حسین. انقدر دور خودت نچرخ. انقدر به خودت نپیچ. دو دقیقه بنشین اینجا، برایت توضیح میدهم چی شد.
زن به زور خودش را دنبالم کشاند و زیر لب غرغر کرد؛ برای من اما مهم نبود. مهم این بود که او چرا این وقت سال ژاکت پشمی پوشیده؟ اول خواستم خوشبین باشم و فرض کنم بخاطر مشکلات جسمی و هورمونی، در هوای گرم احساس سرما میکند. پدربزرگ خودم همینطور بود، توی تابستان کت و جوراب گرم میپوشید. چند لحظه بعد اما، نتوانستم این فکر را نگه دارم.
یاد حرف تو افتادم که میگفتی باید به لباسهای خیلی کلفت شک کرد؛ به کاپشنها و پالتوها و ژاکتها. من شاگرد خوبیام، درسهایت را درباره حفاظت فیزیکی خوب یاد گرفتهام. یادم هست میگفتی باید مواظب آدمهایی که تماس چشمی برقرار نمیکنند، نگران به نظر میرسند و اطرافشان را دید میزنند، پوشش و رفتارهای عجیب و غریب دارند باشم. و بعد باز هم درباره لباسهایی که بشود چیزی زیرشان پنهان کرد هشدار داده بودی. گفته بودی سال هشتاد و نه، در بمبگذاری مسجد جامع زاهدان، عامل انتحاری مردی بوده که با پوشیدن چادر مواد منفجره را پنهان کرده...
ژاکت پشمی. ژاکت پشمی.
نمیفهمیدم درست حدس زدهام یا حرفهای تو حساسم کرده. غیر از تو، رئیس خادمها هم شب اول گفت حواسمان به بستههای مشکوک و اینجور چیزها باشد و من آن وقت به این فکر کرده بودم که اگر یک «بسته مشکوک» دیدم چکار کنم؟ اصلا چقدر فرصت دارم خطرش را از جمعیت دور کنم؟ و آن وقت به این فکر کرده بودم که میگیرم و بغلش میکنم تا فقط خودم بمیرم. راستش را بخواهی، کلی با خودم فکر کرده بودم که اگر چنین اتفاقی بیفتد، عشق در وجودم قویتر است یا ترس؟
آن لحظه ولی من یک آدم مشکوک دیده بودم نه بسته مشکوک.
این را هم گفته بودی که در بمبگذاری مسجد جامع زاهدان، یکی از حاضران مراسم به عامل انتحاری مشکوک شده و او را در آغوش گرفته تا به مردم نزدیک نشود. یک روز که رفته بودیم گلستان شهدا، من را برده بودی سر مزارش. اسمش علیرضا ویزشفرد بود...
بغل کردن آدم مشکوک در آن لحظه فکر خوبی بود؛ درواقع تنها راه حلی بود که به ذهن من میرسید. شاید اگر تو بودی راه بهتری به ذهنت میرسید؛ ولی من که مثل تو اینکاره نیستم!
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
شهید علیرضا ویزشفرد.
متوجه شد عامل انتحاری با یکی از نیروهای امنیتی (شهید گلدوی) گلاویز شده، دوید و عامل انتحاری رو از پشت بغل کرد تا به شهید گلدوی کمک کنه.
عامل انتحاری هم دید کاری نمیتونه بکنه، خودش رو منفجر کرد تا خودش رو بفرسته جهنم و شهید ویزشفرد و شهید گلدوی رو بفرسته بهشت.
جراحات شهید به حدی بود که شناسایی نشد و اول تصور کردند که عامل انتحاریه...
خدا رحمتش کنه.
شب جمعه ست، یادش کردیم کاش پیش سیدالشهدا یادمون کنه...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
شهید علیرضا ویزشفرد. متوجه شد عامل انتحاری با یکی از نیروهای امنیتی (شهید گلدوی) گلاویز شده، دوید و
سلام
یادتون باشه شما نباید توی کار نیروهای امنیتی دخالت کنید، مگر وقتی که چارهای نباشه و در صورتی که توانش رو در خودتون ببینید.
الکی خودتونو وسط معرکه نندازید. شهید ویزشفرد این توان رو داشت که بره کمک نیروی امنیتی ولی من به شخصه این توان رو ندارم، فقط دستوپاگیر میشم.
یادتون باشه اگه بسته مشکوکی دیدید نه بهش دست بزنید، نه جابهجاش کنید نه بازش کنید. به هیچ وجه بهش دست نزنید و فقط پلیس رو خبر کنید.
بعد هم توی صحنه نمونید. از صحنه دور بشید و بقیه رو هم دور کنید. نایستید نگاه کنید، اگه از سر کنجکاوی چیزی تون بشه بهتون نمیگن شهید😅🙄
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت 33
شاید اگر تو بودی راه بهتری به ذهنت میرسید؛ ولی من که مثل تو اینکاره نیستم! باید اول از جمعیت دورش میکردم. ته دلم احساس گناه میکردم از این که به عزادار اباعبدالله مظنون شدهام؛ ولی نمیتوانستم وظیفهام را انجام ندهم.
وظیفه؟
آن لحظه از خودم پرسیدم امنیت مراسم وظیفه من است؟ من فقط خادم بودم. وظیفهام این بود که به مردم خوشآمد بگویم و راهنماییشان کنم. این را نفس امارهام میگفت.
دیشب که نوزاد آن خانم را باد زدم و زخم پای آن دخترک را بستم، اینها جزء وظیفهام بودند؟ ظاهراً نه و واقعا چرا. خادم خادم است دیگر. هرکاری که میتواند باید بکند. این نظر نفس لوامه بود.
زن را کشاندم بیرون عزاداری، قسمتی که پارکینگ ورزشگاه با در بزرگی از محوطه پشت ورزشگاه جدا میشد. عزاداری در فضای پارکینگ بود و محوطه پشتی ورزشگاه را برای گذاشتن صندلیها و فرشهای اضافه خالی نگه داشته بودیم. سمت چپ زمین چمن بود و انتهایش به درهای پشتیِ سالنها و دستشوییها میرسید. آن ساعت روز، هیچکس آنجا نبود. کمی ترسیدم و احساس کردم بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ شده؛ ولی وقتی دیدم پرچم سرخِ روی خیمه از آنجا پیدا بود، دلم گرم شد.
زن را محترمانه تا محوطه پشتی آوردم و زیرچشمی به بدنش و حالت دستان و چشمانش نگاه کردم ببینم چیزی میفهمم یا نه. کاش تو آنجا بودی؛ اگر بودی میتوانستی بفهمی. تازه من بلد هم نبودم چکار کنم و تو بلد بودی. تازه باید سعی میکردم زن از چشمان و صورتم نفهمد به او مشکوک شدهام. گفته بودی باید ببینم لباس برآمدگی غیرعادی دارد یا نه، ولی در آن لحظه زن چادرش را جمع کرده بود و درست نمیدیدم ژاکتش را. سرم را خم کردم و لبخند زدم؛ تلاش کردم با حرف زدن معطلش کنم و ببینم چیزی میفهمم یا نه.
-عزیزم، انشاءالله بچهتون شفا بگیره، ولی باور کنید به ما گفتن به هیچ وجه اجازه پخش نذری به کسی ندیم. اگه الان به شما اجازه بدم، بقیه هم میخوان این کار رو بکنن و دیگه سنگ رو سنگ بند نمیشه...
نگاهم به دستهایش بود و به صورتش که دوباره مثل سنگ شده بود. التماس نمیکرد. زیر خیمه هم که بودیم رفتارش بیشتر شبیه لجبازی بود تا التماس. احساس میکردم دارم با مجسمه حرف میزنم.
-اگه خدای نکرده، زبونم لال یه نفر توی این مجلس حالش بد بشه، مسئولیتش با ماست. برای همین میگم لطفا درک کنید. انشاءالله اجرتون با امام حسین...
کیسه شیرها را برد زیر چادرش و دستش زیر چادرش ماند. یک لحظه چادرش کنار رفت و دیدم ژاکتش کمی برآمده است؛ انگار چیزی زیرش پنهان باشد. نمیتوانستم بفهمم چروکهای بافت خود ژاکت است یا برآمدگیای نشان از وجود وسیلهای مثل سلاح...
سلاح؟
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi