کسی پیدا نخواهد کرد توفیق شهادت را
مگر بیداریاش بسیار و خوابش مختصر باشد
«رجایی»وار خدمت کرد و در آخر «بهشتی» شد
ندیدم هیچکس مثل «رئیسی»، «باهنر» باشد...
#شهید_جمهور 💔
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم رب الحسین✨ موکب فرشتگان/ قسمت اول: مهلت هفتاد و دو ساعته ✍️ش. شیردشتزاده خودم را توی اتاق ح
✨بسم رب الحسین✨
موکب فرشتگان/ قسمت دوم: تبعیض تا کجا؟!
✍️ش. شیردشتزاده
شبی که رفتیم گلستان شهدا برای جانمایی، قرار بود جایی پشت مزار استاد پرورش را بدهند به ما؛ جایی بعد از یکی دوتا موکب بزرگ. پرت بود به نظر من؛ مخصوصا که محل عبور ماشین بود و عملا باید میرفتیم توی باغچه! چندبار مکان عوض کردیم تا رسیدیم به کنار مزار شهید زینب کمایی. قرار بود توی محوطهی بازِ روی سکویی که روبهروی خیمه بود، پنج تا موکب باشد. یکیاش مال ما شد؛ بر خلاف تصورم، مستقل از مجموعههای دیگر، ولی در کنار هم. موکبی که روی مزار خود شهید کمایی قرار میگرفت هم مخصوص خود شهید کمایی بود و ما کنارش بودیم.
پارچهها را نصب کرده بودیم، سردر را هم. کار خدا بود که دوتا سردر داشته باشیم، چون پشت موکب محل رفتوآمد بود و زدن سردر خودش تبلیغ حساب میشد. دوتا سردر قشنگ با زمینه سبز که خادم امام رضا طراحیاش کرده بود...
بعضی مزارها توی گلستان شهدا، فقط به اندازه یک موزاییکاند، همسطح با زمین. بیشتر مزارهای قدیمیاند که توی نوسازی گلستان افتادهاند وسط راه. تنها یک اسم روی آنها نوشته و تاریخ تولد و فوت. داشتیم پوسترها را به در و دیوار موکب میزدیم که چشمم افتاد به زیر پایم. توی موکب ما هم یکی از آن مزارها بود؛ ولی برخلاف بقیه، روی آن نوشته بود: آرامگاه معلم شهیده اکرم سهرابی.
معلم شهیده.
یک شهیده توی موکب ما بود. دعوتمان کرده بود. صدایمان زده بود. شهیدهای مظلوم با یک مزار کوچک، که با این که چند قدمیِ مزار زینب کمایی بود و همیشه آنجا میآمدم، هیچوقت ندیده بودمش. شاید بارها از روی مزارش رد شده بودم و نگاهی نینداخته بودم به مزارش. و این، واقعیتی بود درباره همه بانوان شهیده. بارها از کنارشان رد شدهایم، بدون درنگ، بدون توجه. آنان را شهدای درجه دو میپنداریم که شهادتشان هنری نداشته... چه خیال خامی داریم ما!
نام اکرم سهرابی را به شکلهای مختلف در اینترنت جستجو کردم. هیچ چیز نبود؛ هیچِ هیچ. معمولا از بانوان شهیده یک حداقل زندگینامهی دو سه خطی هست؛ ولی از شهیدهی ما همین هم نبود. تمام چیزی که از اکرم سهرابی میدانستم این بود که معلم است، نام پدرش جعفر است و شانزده دی ماه سال شصت به شهادت رسیده. تاریخ جنگ شهرها را بررسی کردم و متوجه شدم در تاریخ شهادتش به اصفهان حمله هوایی نشده؛ پس شهید بمباران نیست و این مرا دربارهاش کنجکاوتر میکند. به احتمال زیاد ترور شده است و تعجب میکنم که هیچ شهرتی ندارد. زینب کمایی در چند قدمی او، حالا دیگر تا حد زیادی شناخته شده است ولی او...؟
یک نیمکت درست روبهروی موکبمان بود. کارمان که تمام شد، خسته و کوفته نشستیم روی نیمکت. یکی از بچهها به مسئول موکب زینب کمایی گفت: بیا... نگاه کن! ببین تو رو خدا! یه موکب برای یه شهیده، یه موکبم برای هفت هزار شهیده!
حرفش را اصلاح کردم: بیش از هفت هزار شهیده!
از دور که نگاه میکردی، یک موکب پر از بنرها و تصاویر بزرگ از زینب بود و یک موکب پر از تصاویر کوچک بانوان شهیدهی دیگر! خندیدیم و گفتیم: تبعیض تا کجا؟
مسئول موکب شهید کمایی عاشق زینب بود. حتما چیزی از زینب دیده بود که دلش اینطوری پیش زینب گیر کرده بود و اینطوری جانش به جان زینب بسته بود. گفتم: ببینید من هم رفیق شهیدم زهرهس، خیلی هم دوستش دارم، ولی پارتیبازی نمیکنم. عکس زهره رو هم زدم بین عکس بقیه، همون اندازه.
(البته راستش کمی پارتیبازی کردم. حواسم بود عکسش را جایی بزنم که قشنگ پیدا باشد. کاش زهره پارتیبازیام را آن دنیا جبران کند.)
درست است که شوخی بود و هیچکس به دل نمیگرفت، ولی من برای آن بیش از هفت هزار شهیده دلم سوخت. احساس میکنم ته دل خیلیها، این باور هست که بانوان شهیده بمباران یا بانوانی که در حملات تروریستی شهید شدهاند خیلی هنر نکردهاند و اتفاقی شهید شدهاند. برای همین هم کسی پی خاطرات و زندگینامهشان نرفته. کسی برایش مهم نبوده. همه فکر میکنند بین آنهمه بانوی شهیده، فقط زینب کمایی که به طور هدفمند ترور شده یک شخصیت خاص داشته.
واقعیت این است که زینب کمایی یک شخصیت بینظیر است. یک الگوی بینظیر. خیلی هنر میخواهد دختر چهارده ساله انقدر فعالیت کند که بشود خار چشم دشمن. من دیگر از زینب کمایی خجالت میکشم که سنم از او بیشتر است و هزاران سال از او کوچکترم؛ ولی این که بین بانوان شهیده، تمرکز فقط روی زینب کمایی باشد، پس ذهن این تصور را ایجاد میکند که زنها شهید نمیشوند و زینب هم یک استثناء است. البته شاید هم من زیادی دارم بدبینانه به قضیه نگاه میکنم.
ادامه دارد...
#اربعین #موکب_فرشتگان
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم رب الحسین✨ موکب فرشتگان/ قسمت دوم: تبعیض تا کجا؟! ✍️ش. شیردشتزاده شبی که رفتیم گلستان شهدا
ادامه:
زمانی را که روی نیمکت منتظر نشسته بودیم تا بیایند دنبالمان، دیدم خیلی از مردم از کنار موکب رد میشوند و میایستند؛ مخصوصا خانمها. میرفتند توی موکب و توضیحات مربوط به هر شهید را میخواندند، عکسها را نگاه میکردند و چهرهشان از بهت و تعجب و کنجکاوی پر بود. به قول آقای داستانپور، میتوانستم ابرهایی که بالای سرشان است را ببینم: وای اینهمه شهیدِ خانم؟ یعنی اینهمه خانم شهید داریم؟ اینا کجا شهید شدن؟...
سوالهایی ست که همیشه مردم در مواجهه با بانوان شهیده میپرسند. همیشه از دیدن یک شهیده تعجب میکنند و برایشان سوال میشود چطور شهید شده؛ اما درباره شهدای آقا اینطور نیست. شهادت مردها عادی ست. تعجب ندارد. شهادت زنها اما چرا. انگار خود ما زنها باورمان نمیشود بتوانیم انقدر رشد کنیم. خیلی خودمان را دست کم گرفتهایم. فکر میکنیم اگر خیلی هنر کنیم میتوانیم زمینه رشد مردان بشویم؛ نهایتاً یک پلهایم. غافل از این که اول از همه رشد خودمان مهم است و رشد ماست که مردان را رشد میدهد؛ نه سکون و رکود ما.
ادامه دارد...
#اربعین #لشگر_فرشتگان
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت سی و دوم
***
نگران نشو حسین. انقدر دور خودت نچرخ. انقدر به خودت نپیچ. دو دقیقه بنشین اینجا، برایت توضیح میدهم چی شد.
زن به زور خودش را دنبالم کشاند و زیر لب غرغر کرد؛ برای من اما مهم نبود. مهم این بود که او چرا این وقت سال ژاکت پشمی پوشیده؟ اول خواستم خوشبین باشم و فرض کنم بخاطر مشکلات جسمی و هورمونی، در هوای گرم احساس سرما میکند. پدربزرگ خودم همینطور بود، توی تابستان کت و جوراب گرم میپوشید. چند لحظه بعد اما، نتوانستم این فکر را نگه دارم.
یاد حرف تو افتادم که میگفتی باید به لباسهای خیلی کلفت شک کرد؛ به کاپشنها و پالتوها و ژاکتها. من شاگرد خوبیام، درسهایت را درباره حفاظت فیزیکی خوب یاد گرفتهام. یادم هست میگفتی باید مواظب آدمهایی که تماس چشمی برقرار نمیکنند، نگران به نظر میرسند و اطرافشان را دید میزنند، پوشش و رفتارهای عجیب و غریب دارند باشم. و بعد باز هم درباره لباسهایی که بشود چیزی زیرشان پنهان کرد هشدار داده بودی. گفته بودی سال هشتاد و نه، در بمبگذاری مسجد جامع زاهدان، عامل انتحاری مردی بوده که با پوشیدن چادر مواد منفجره را پنهان کرده...
ژاکت پشمی. ژاکت پشمی.
نمیفهمیدم درست حدس زدهام یا حرفهای تو حساسم کرده. غیر از تو، رئیس خادمها هم شب اول گفت حواسمان به بستههای مشکوک و اینجور چیزها باشد و من آن وقت به این فکر کرده بودم که اگر یک «بسته مشکوک» دیدم چکار کنم؟ اصلا چقدر فرصت دارم خطرش را از جمعیت دور کنم؟ و آن وقت به این فکر کرده بودم که میگیرم و بغلش میکنم تا فقط خودم بمیرم. راستش را بخواهی، کلی با خودم فکر کرده بودم که اگر چنین اتفاقی بیفتد، عشق در وجودم قویتر است یا ترس؟
آن لحظه ولی من یک آدم مشکوک دیده بودم نه بسته مشکوک.
این را هم گفته بودی که در بمبگذاری مسجد جامع زاهدان، یکی از حاضران مراسم به عامل انتحاری مشکوک شده و او را در آغوش گرفته تا به مردم نزدیک نشود. یک روز که رفته بودیم گلستان شهدا، من را برده بودی سر مزارش. اسمش علیرضا ویزشفرد بود...
بغل کردن آدم مشکوک در آن لحظه فکر خوبی بود؛ درواقع تنها راه حلی بود که به ذهن من میرسید. شاید اگر تو بودی راه بهتری به ذهنت میرسید؛ ولی من که مثل تو اینکاره نیستم!
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
شهید علیرضا ویزشفرد.
متوجه شد عامل انتحاری با یکی از نیروهای امنیتی (شهید گلدوی) گلاویز شده، دوید و عامل انتحاری رو از پشت بغل کرد تا به شهید گلدوی کمک کنه.
عامل انتحاری هم دید کاری نمیتونه بکنه، خودش رو منفجر کرد تا خودش رو بفرسته جهنم و شهید ویزشفرد و شهید گلدوی رو بفرسته بهشت.
جراحات شهید به حدی بود که شناسایی نشد و اول تصور کردند که عامل انتحاریه...
خدا رحمتش کنه.
شب جمعه ست، یادش کردیم کاش پیش سیدالشهدا یادمون کنه...