9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨زن مسلمان ایرانی تاریخ جدیدی را پیش چشم زنان جهان گشود و ثابت کرد که میتوان زن بود، عفیف بود، محجبه و شریف بود و درعین حال، در متن و مرکز بود. میتوان سنگر خانواده را پاکیزه نگاهداشت و در عرصهی سیاسی و اجتماعی نیز سنگرسازیهای جدید کرد و فتوحات بزرگ به ارمغان آورد. زنانی که اوج احساس و لطف و رحمت زنانه را با روح جهاد و شهادت و مقاومت درآمیختند و مردانهترین میدانها را با شجاعت و اخلاص و فداکاری خود فتح کردند.
✍🏻رهبر حکیم انقلاب، پیام به کنگره هفتهزار بانوی شهید.
#لشگر_فرشتگان #اربعین
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت سیام
واضح است؛ با کلید باز شده بود. همسایه طبقه سوم دیده بود که با کلید باز شده.
وارد خانه شدیم. چشمم به آسانسور افتاد. گفتم: انگشتنگاریش کنم؟
کمیل شانه بالا انداخت.
-خونهتون طبقه اوله. کی یه طبقه رو با آسانسور میره بالا؟ اونم درحالی که میدونه توی آسانسور ممکنه رد به جا بذاره؟
شانه بالا انداختم. تا خواستم پا روی اولین پله بگذارم، کمیل با دست جلویم را گرفت. با دقت به پلهها نگاه کرد و گفت: وایسا پسر! تو چقدر عجولی!
رد نگاه کمیل را روی پلهها گرفتم. گفت: ممکنه اثر کفشهاش روی زمین مونده باشه.
خم شد که زمین را بهتر ببیند؛ ولی رد آب خشک شده روی زمین، امید هردومان را ناامید کرد. چیز غمانگیزی را به یاد آوردم: همسایه طبقه دوم، هر جمعه صبح زود تمام راهپله را طی میکشید. هانیه یکی از صبحهای جمعهای که خانه بودم این را گفته بود و اضافه کرده بود: زشته که فقط اون بنده خدا زحمت بکشه. یه روزش رو هم تو این کار رو بکن.
رد آب تقریبا تازه بود؛ معلوم بود از طبقه آخر شروع کرده و با طبقه همکف تمام شده. همیشه قدردان مرد همسایه طبقه دوم بودم؛ بجز اینبار. به کمیل گفتم: همسایهمون هرهفته اینجا رو طی میکشه. بنابراین چیزی از رد کفشهای دیشب نمونده.
کمیل آرام با کف دست به پیشانی زد.
-ای خدا! باشه بریم بالا، قفل آپارتمان رو ببینیم.
قفل آپارتمان را هم اول انگشتنگاری کردیم؛ ولی من باز هم ناامید بودم. دیشب قفل سالم سالم بود. اثر انگشتهای روی او هم بدون شک مال من و هانیه بود. کمیل نگاهی به قفل انداخت و گفت: صددرصد کلید داشته. این قفل هیچیش نشده!
در را باز کردیم و رفتیم تو. گوشی در جیبم لرزید؛ هشدار صدا و حرکت بود. دوربین را خاموش کردم که دائم هشدار ندهد. با این که دیده بودیم کفشهای هانیه جلوی در نیست، ولی کمیل باز هم یاالله گفت. از همان بدو ورود، چشمان هردومان تیز شد به امید پیدا کردن رد و نشانهای. تار مویی، رد کفشی، اثر انگشتی... انگار روح آمده بود به خانهام. او حتما با کلید آمده بود، کفشهایش را در آورده بود و دستکش دستش کرده بود؛ پس هیچ نشانی به جا نمانده بود. تغییری هم در چینش وسایل خانه ندیدم؛ درواقع انقدر در خانه نبودم که جای هرچیزی دقیق در ذهنم بماند و تغییرات کوچک را بتوانم بفهمم.
قفل هم سالم سالم بود و این معنای خوبی نداشت؛ اصلا معنای خوبی نداشت.
معنایش این بود که یک نفر کلید خانهام را داشت و میتوانست هر وقت دلش میخواهد بدون هیچ ردی برود و بیاید. چنین خانهای جای ماندن نبود. توی ذهنم اینطور برنامه چیدم که: دنبال هانیه میروم و میآورمش اینجا. درحالی که خودم هم خانهام، وسایلش را جمع میکند و بعد میبرمش خانه پدرش. چند روز باید آنجا باشد تا قفل را عوض کنم و آن عوضی را بگیرم. احتمالا هانیه مخالفت میکرد؛ چون رفتن به هیئتشان برایش سخت میشد؛ ولی چاره نبود. مجبور بودم مجبورش کنم. حتی اگر لازم بود میگفتم راضی نیستم برود هیئت. اینطوری هرچند باب میلش نبود ولی کوتاه میآمد. از دستم ناراحت میشد، ولی زنده میماند.
همراهم را درآوردم که به هانیه پیام بدهم و بگویم منتظرم باشد؛ ولی در دستم لرزید. بازهم یک شماره ناشناس بیسروته. گفتم: آقا یه شماره ناشناسه!
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
✨بسم رب الحسین✨
موکب فرشتگان/ قسمت اول: مهلت هفتاد و دو ساعته
✍️ش. شیردشتزاده
خودم را توی اتاق حبس کرده بودم و بلند بلند گریه میکردم. دلم سوخته بود، به معنای واقعی سوخته بود. دلم میخواست با یک نفر دعوا کنم و نمیدانستم با کی. با ستاد که امسال گفته بود داربست نمیزنیم؟ با خودم که نفهمیده بودم سردر کجا گم شده؟ یا با بچهها که برای موکب ایده نمیدادند؟
ستاد گفته بود امسال داربست نمیزنیم. من هم اصلا توان کرایه داربست و نصبش را نداشتم.
سردر گم شده بود و از هرکس سراغ میگرفتم اظهار بیاطلاعی میکرد. رد پایش در فهرست اقلام پارسال موکب گم شده بود. من هم این کاره نبودم که بدانم باید دوباره بروم از کجا پارچه بگیرم و بدهم به خطاط که دوباره بنویسد.
هرچه در گروه پیام میدادم و ایده میخواستم، کسی واکنش نشان نمیداد.
تا آن لحظه تنها اقدام مفیدم برای موکب همین بود که بروم توی سایت ستاد و ثبتش کنم و چند روز بعدش بروم ستاد برای جانمایی؛ که آن هم فایده نداشت.
میخواستم بیخیال شوم و بزنم زیر همهچیز؛ ولی دلم نمیآمد. حس میکردم اگر کار شهدا را ول کنم شهدا میزنند به کمرم(ازشان هم بعید نبود اصلا). در واقع، دلم سوخته بود از این که امسال نمیشود موکب زد. حیف بود. تا سال بعد کی زنده کی مُرده؟ و حسابی دلم سوخته بود که نه میتوانستم بیخیال بشوم و نه میتوانستم کاری انجام بدهم.
خوب که گریههایم را کردم، بلند شدم به امام حسین علیهالسلام یک مهلت هفتاد و دو ساعته دادم. گفتم اگر تا هفتاد و دو ساعت آینده، خودتان کارها را جمع و جور کردید که هیچ، وگرنه دیگر تقصیر من نیست. مسئولیتش با شخص شماست که امسال لشکر فرشتگان باشد یا نه.
بعد هم توی کانال فراخوان دادم برای یافتن وسایل و جمعآوری کمک نقدی.
بیست و چهار ساعت نشده، یک پارچه مشکی بزرگ و درست و حسابی جور شد برای پوشش دیوارهای موکب، سه تا میز جور شد و چندتا از دوستانم آمدند پای کار، ایدههای خوب دادند و صدرزاده کار طراحی نشانکها را شروع کرد.
تصویر چند شهید دیگر از شهدای حادثه کرمان را برای طراح تصاویر سال گذشته فرستادم. طراح سراغ سردر گم شده را گرفت و پیشنهاد داد سردر جدید را طراحی و چاپ مخمل کند و از مشهد برایمان بفرستد. امام رضا امسال به دست خادمش دوتا سردر برایمان فرستاد.
داربست را هم با سه تا موکبدار دیگر شریک شدیم.
امام حسین توی مهلت هفتاد و دو ساعته داشت تند تند کارها را راه میانداخت و من مبهوت و شرمنده بودم.
ادامه دارد...
#اربعین #موکب_فرشتگان
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت سی و یکم
کمیل که داشت با دقت به اوپن نگاه میکرد تا نشانهای پیدا کند، از جا کنده شد و خودش را به من رساند.
- جواب بده و بذار روی بلندگو.
تلفنی که در دایره سبزرنگ بود را به سمت بالا کشیدم و بعد علامت بلندگو را زدم.
-الو؟
- خب، مرحله اول بازی الان شروع میشه. بجای این که توی خونهت دنبال یه نشونه از من بگردی، گوش کن ببین چی میگم.
خودش بود و باز هم سرخوشی و شوری کودکانه توی صدایش بود. انگار واقعا داشت بازی میکرد. واقعا یک روانی بود، یک عوضی روانی به تمام معنا. کمی صبر کرد تا ببیند حرف یا واکنش خاصی دارم یا نه. خونم به جوش آمده بود؛ او میدانست ما کجا هستیم. حتی میدانست میخواهیم چکار کنیم. چهره کمیل هم سرخ شد و اخمهایش را درهم کشید. با وجود این، سعی کردم صدای نفس کشیدنم در آرامترین حالت ممکن باشد. نباید خودم را در بازی روانی او میانداختم.
-امروز قراره توی مراسم شیرخوارگان حسینی یه اتفاق جالب بیفته؛ البته خودمم نمیدونم دقیقا قراره چندنفر بمیرن. یه بمبیه که صداش چندساعت بعد درمیاد. بذار اینطوری بهت راهنمایی کنم؛ مکانش به جایی که الان هستی نزدیکه.
به ذهنم فشار آوردم. چندتا مراسم شیرخوارگان نزدیک خانهمان بود؟ هنوز به نتیجه دقیقی نرسیده بودم که گفت: راستی، واقعا شما مسلمونا فکر میکنید وقتی برید بهشت رودخونه شیر و عسل منتظرتونه؟
تمسخرآمیز خندید. گفت «شما مسلمانها». مسلمان نبود. قطع کرد و ما را در بهت گذاشت. کمیل چند ثانیه به زمین خیره شد و پلک زد. بعد گفت: خواسته یه کد بهت بده.
-یعنی چی؟ چرا باید کد بهم بده و کار خودشو خراب کنه؟
-چون مطمئنه دیر بهش میرسی. وایسا ببینم... این دور و بر مراسم شیرخوارگان کجاها هست؟
نه بچه کوچک داشتم نه وقت روضه رفتن؛ طبیعی بود که ندانم. تنها جایی که مطمئن بودم، هیئت ورزشگاه بود. همانجایی که هانیه در آن بود. دوباره انگار برق فشار قوی به من وصل شده بود. از جا پریدم.
-هانیه...!
توضیح بیشتری ندادم و فقط دویدم سوی در خروجی. کمیل پشت سرم دوید و در خانه را بست.
-چی میگی؟
پلهها را دوتا یکی پایین میپریدم.
-خانمم گفت توی ورزشگاه مراسم شیرخوارگانه.
همراهم دوباره در دستم لرزید و زنگ خورد. یک پایم بیرون در ساختمان بود و پای دیگرم داخلش. باز هم شمارهای ناشناس تماس گرفته بود؛ ولی این یکی شماره خیلی عجیب نبود. گویا تلفن ثابت بود و پیششماره اصفهان داشت. تا برسم به در ماشین، تماس را وصل کردم.
-الو بفرمایید.
صدای زنی بود که گفت: سلام. از بیمارستان صدوقی تماس میگیرم. شما چه نسبتی با خانم هانیه عابدی دارین؟
***
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
اینطوری نمیتونم لبخند شیطانی بزنم خب🙄😈
کسی پیدا نخواهد کرد توفیق شهادت را
مگر بیداریاش بسیار و خوابش مختصر باشد
«رجایی»وار خدمت کرد و در آخر «بهشتی» شد
ندیدم هیچکس مثل «رئیسی»، «باهنر» باشد...
#شهید_جمهور 💔
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم رب الحسین✨ موکب فرشتگان/ قسمت اول: مهلت هفتاد و دو ساعته ✍️ش. شیردشتزاده خودم را توی اتاق ح
✨بسم رب الحسین✨
موکب فرشتگان/ قسمت دوم: تبعیض تا کجا؟!
✍️ش. شیردشتزاده
شبی که رفتیم گلستان شهدا برای جانمایی، قرار بود جایی پشت مزار استاد پرورش را بدهند به ما؛ جایی بعد از یکی دوتا موکب بزرگ. پرت بود به نظر من؛ مخصوصا که محل عبور ماشین بود و عملا باید میرفتیم توی باغچه! چندبار مکان عوض کردیم تا رسیدیم به کنار مزار شهید زینب کمایی. قرار بود توی محوطهی بازِ روی سکویی که روبهروی خیمه بود، پنج تا موکب باشد. یکیاش مال ما شد؛ بر خلاف تصورم، مستقل از مجموعههای دیگر، ولی در کنار هم. موکبی که روی مزار خود شهید کمایی قرار میگرفت هم مخصوص خود شهید کمایی بود و ما کنارش بودیم.
پارچهها را نصب کرده بودیم، سردر را هم. کار خدا بود که دوتا سردر داشته باشیم، چون پشت موکب محل رفتوآمد بود و زدن سردر خودش تبلیغ حساب میشد. دوتا سردر قشنگ با زمینه سبز که خادم امام رضا طراحیاش کرده بود...
بعضی مزارها توی گلستان شهدا، فقط به اندازه یک موزاییکاند، همسطح با زمین. بیشتر مزارهای قدیمیاند که توی نوسازی گلستان افتادهاند وسط راه. تنها یک اسم روی آنها نوشته و تاریخ تولد و فوت. داشتیم پوسترها را به در و دیوار موکب میزدیم که چشمم افتاد به زیر پایم. توی موکب ما هم یکی از آن مزارها بود؛ ولی برخلاف بقیه، روی آن نوشته بود: آرامگاه معلم شهیده اکرم سهرابی.
معلم شهیده.
یک شهیده توی موکب ما بود. دعوتمان کرده بود. صدایمان زده بود. شهیدهای مظلوم با یک مزار کوچک، که با این که چند قدمیِ مزار زینب کمایی بود و همیشه آنجا میآمدم، هیچوقت ندیده بودمش. شاید بارها از روی مزارش رد شده بودم و نگاهی نینداخته بودم به مزارش. و این، واقعیتی بود درباره همه بانوان شهیده. بارها از کنارشان رد شدهایم، بدون درنگ، بدون توجه. آنان را شهدای درجه دو میپنداریم که شهادتشان هنری نداشته... چه خیال خامی داریم ما!
نام اکرم سهرابی را به شکلهای مختلف در اینترنت جستجو کردم. هیچ چیز نبود؛ هیچِ هیچ. معمولا از بانوان شهیده یک حداقل زندگینامهی دو سه خطی هست؛ ولی از شهیدهی ما همین هم نبود. تمام چیزی که از اکرم سهرابی میدانستم این بود که معلم است، نام پدرش جعفر است و شانزده دی ماه سال شصت به شهادت رسیده. تاریخ جنگ شهرها را بررسی کردم و متوجه شدم در تاریخ شهادتش به اصفهان حمله هوایی نشده؛ پس شهید بمباران نیست و این مرا دربارهاش کنجکاوتر میکند. به احتمال زیاد ترور شده است و تعجب میکنم که هیچ شهرتی ندارد. زینب کمایی در چند قدمی او، حالا دیگر تا حد زیادی شناخته شده است ولی او...؟
یک نیمکت درست روبهروی موکبمان بود. کارمان که تمام شد، خسته و کوفته نشستیم روی نیمکت. یکی از بچهها به مسئول موکب زینب کمایی گفت: بیا... نگاه کن! ببین تو رو خدا! یه موکب برای یه شهیده، یه موکبم برای هفت هزار شهیده!
حرفش را اصلاح کردم: بیش از هفت هزار شهیده!
از دور که نگاه میکردی، یک موکب پر از بنرها و تصاویر بزرگ از زینب بود و یک موکب پر از تصاویر کوچک بانوان شهیدهی دیگر! خندیدیم و گفتیم: تبعیض تا کجا؟
مسئول موکب شهید کمایی عاشق زینب بود. حتما چیزی از زینب دیده بود که دلش اینطوری پیش زینب گیر کرده بود و اینطوری جانش به جان زینب بسته بود. گفتم: ببینید من هم رفیق شهیدم زهرهس، خیلی هم دوستش دارم، ولی پارتیبازی نمیکنم. عکس زهره رو هم زدم بین عکس بقیه، همون اندازه.
(البته راستش کمی پارتیبازی کردم. حواسم بود عکسش را جایی بزنم که قشنگ پیدا باشد. کاش زهره پارتیبازیام را آن دنیا جبران کند.)
درست است که شوخی بود و هیچکس به دل نمیگرفت، ولی من برای آن بیش از هفت هزار شهیده دلم سوخت. احساس میکنم ته دل خیلیها، این باور هست که بانوان شهیده بمباران یا بانوانی که در حملات تروریستی شهید شدهاند خیلی هنر نکردهاند و اتفاقی شهید شدهاند. برای همین هم کسی پی خاطرات و زندگینامهشان نرفته. کسی برایش مهم نبوده. همه فکر میکنند بین آنهمه بانوی شهیده، فقط زینب کمایی که به طور هدفمند ترور شده یک شخصیت خاص داشته.
واقعیت این است که زینب کمایی یک شخصیت بینظیر است. یک الگوی بینظیر. خیلی هنر میخواهد دختر چهارده ساله انقدر فعالیت کند که بشود خار چشم دشمن. من دیگر از زینب کمایی خجالت میکشم که سنم از او بیشتر است و هزاران سال از او کوچکترم؛ ولی این که بین بانوان شهیده، تمرکز فقط روی زینب کمایی باشد، پس ذهن این تصور را ایجاد میکند که زنها شهید نمیشوند و زینب هم یک استثناء است. البته شاید هم من زیادی دارم بدبینانه به قضیه نگاه میکنم.
ادامه دارد...
#اربعین #موکب_فرشتگان
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم رب الحسین✨ موکب فرشتگان/ قسمت دوم: تبعیض تا کجا؟! ✍️ش. شیردشتزاده شبی که رفتیم گلستان شهدا
ادامه:
زمانی را که روی نیمکت منتظر نشسته بودیم تا بیایند دنبالمان، دیدم خیلی از مردم از کنار موکب رد میشوند و میایستند؛ مخصوصا خانمها. میرفتند توی موکب و توضیحات مربوط به هر شهید را میخواندند، عکسها را نگاه میکردند و چهرهشان از بهت و تعجب و کنجکاوی پر بود. به قول آقای داستانپور، میتوانستم ابرهایی که بالای سرشان است را ببینم: وای اینهمه شهیدِ خانم؟ یعنی اینهمه خانم شهید داریم؟ اینا کجا شهید شدن؟...
سوالهایی ست که همیشه مردم در مواجهه با بانوان شهیده میپرسند. همیشه از دیدن یک شهیده تعجب میکنند و برایشان سوال میشود چطور شهید شده؛ اما درباره شهدای آقا اینطور نیست. شهادت مردها عادی ست. تعجب ندارد. شهادت زنها اما چرا. انگار خود ما زنها باورمان نمیشود بتوانیم انقدر رشد کنیم. خیلی خودمان را دست کم گرفتهایم. فکر میکنیم اگر خیلی هنر کنیم میتوانیم زمینه رشد مردان بشویم؛ نهایتاً یک پلهایم. غافل از این که اول از همه رشد خودمان مهم است و رشد ماست که مردان را رشد میدهد؛ نه سکون و رکود ما.
ادامه دارد...
#اربعین #لشگر_فرشتگان
https://eitaa.com/istadegi