eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
764 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام چندین سال پیش این رمان رو خوندم، دقیق یادم نیست ولی یادمه داستان قشنگی داشت و در کل کتاب خوبی بود. نه کلا سریال‌های صدا و سیما رو نمی‌بینم.
✨بسم رب الحسین✨ موکب فرشتگان/ قسمت اول: مهلت هفتاد و دو ساعته ✍️ش. شیردشت‌زاده خودم را توی اتاق حبس کرده بودم و بلند بلند گریه می‌کردم. دلم سوخته بود، به معنای واقعی سوخته بود. دلم می‌خواست با یک نفر دعوا کنم و نمی‌دانستم با کی. با ستاد که امسال گفته بود داربست نمی‌زنیم؟ با خودم که نفهمیده بودم سردر کجا گم شده؟ یا با بچه‌ها که برای موکب ایده نمی‌دادند؟ ستاد گفته بود امسال داربست نمی‌زنیم. من هم اصلا توان کرایه داربست و نصبش را نداشتم. سردر گم شده بود و از هرکس سراغ می‌گرفتم اظهار بی‌اطلاعی می‌کرد. رد پایش در فهرست اقلام پارسال موکب گم شده بود. من هم این کاره نبودم که بدانم باید دوباره بروم از کجا پارچه بگیرم و بدهم به خطاط که دوباره بنویسد. هرچه در گروه پیام می‌دادم و ایده می‌خواستم، کسی واکنش نشان نمی‌داد. تا آن لحظه تنها اقدام مفیدم برای موکب همین بود که بروم توی سایت ستاد و ثبتش کنم و چند روز بعدش بروم ستاد برای جانمایی؛ که آن هم فایده نداشت. می‌خواستم بی‌خیال شوم و بزنم زیر همه‌چیز؛ ولی دلم نمی‌آمد. حس می‌کردم اگر کار شهدا را ول کنم شهدا می‌زنند به کمرم(ازشان هم بعید نبود اصلا). در واقع، دلم سوخته بود از این که امسال نمی‌شود موکب زد. حیف بود. تا سال بعد کی زنده کی مُرده؟ و حسابی دلم سوخته بود که نه می‌توانستم بی‌خیال بشوم و نه می‌توانستم کاری انجام بدهم. خوب که گریه‌هایم را کردم، بلند شدم به امام حسین علیه‌السلام یک مهلت هفتاد و دو ساعته دادم. گفتم اگر تا هفتاد و دو ساعت آینده، خودتان کارها را جمع و جور کردید که هیچ، وگرنه دیگر تقصیر من نیست. مسئولیتش با شخص شماست که امسال لشکر فرشتگان باشد یا نه. بعد هم توی کانال فراخوان دادم برای یافتن وسایل و جمع‌آوری کمک نقدی. بیست و چهار ساعت نشده، یک پارچه مشکی بزرگ و درست و حسابی جور شد برای پوشش دیوارهای موکب، سه تا میز جور شد و چندتا از دوستانم آمدند پای کار، ایده‌های خوب دادند و صدرزاده کار طراحی نشانک‌ها را شروع کرد. تصویر چند شهید دیگر از شهدای حادثه کرمان را برای طراح تصاویر سال گذشته فرستادم. طراح سراغ سردر گم شده را گرفت و پیشنهاد داد سردر جدید را طراحی و چاپ مخمل کند و از مشهد برایمان بفرستد. امام رضا امسال به دست خادمش دوتا سردر برایمان فرستاد. داربست را هم با سه تا موکب‌دار دیگر شریک شدیم. امام حسین توی مهلت هفتاد و دو ساعته داشت تند تند کارها را راه می‌انداخت و من مبهوت و شرمنده بودم. ادامه دارد... https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت سی‌ و یکم کمیل که داشت با دقت به اوپن نگاه می‌کرد تا نشانه‌ای پیدا کند، از جا کنده شد و خودش را به من رساند. - جواب بده و بذار روی بلندگو. تلفنی که در دایره سبزرنگ بود را به سمت بالا کشیدم و بعد علامت بلندگو را زدم. -الو؟ - خب، مرحله اول بازی الان شروع می‌شه. بجای این که توی خونه‌ت دنبال یه نشونه از من بگردی، گوش کن ببین چی می‌گم. خودش بود و باز هم سرخوشی و شوری کودکانه توی صدایش بود. انگار واقعا داشت بازی می‌کرد. واقعا یک روانی بود، یک عوضی روانی به تمام معنا. کمی صبر کرد تا ببیند حرف یا واکنش خاصی دارم یا نه. خونم به جوش آمده بود؛ او می‌دانست ما کجا هستیم. حتی می‌دانست می‌خواهیم چکار کنیم. چهره کمیل هم سرخ شد و اخم‌هایش را درهم کشید. با وجود این، سعی کردم صدای نفس کشیدنم در آرام‌ترین حالت ممکن باشد. نباید خودم را در بازی روانی او می‌انداختم. -امروز قراره توی مراسم شیرخوارگان حسینی یه اتفاق جالب بیفته؛ البته خودمم نمی‌دونم دقیقا قراره چندنفر بمیرن. یه بمبیه که صداش چندساعت بعد درمیاد. بذار اینطوری بهت راهنمایی کنم؛ مکانش به جایی که الان هستی نزدیکه. به ذهنم فشار آوردم. چندتا مراسم شیرخوارگان نزدیک خانه‌مان بود؟ هنوز به نتیجه دقیقی نرسیده بودم که گفت: راستی، واقعا شما مسلمونا فکر می‌کنید وقتی برید بهشت رودخونه شیر و عسل منتظرتونه؟ تمسخرآمیز خندید. گفت «شما مسلمان‌ها». مسلمان نبود. قطع کرد و ما را در بهت گذاشت. کمیل چند ثانیه به زمین خیره شد و پلک زد. بعد گفت: خواسته یه کد بهت بده. -یعنی چی؟ چرا باید کد بهم بده و کار خودشو خراب کنه؟ -چون مطمئنه دیر بهش می‌رسی. وایسا ببینم... این دور و بر مراسم شیرخوارگان کجاها هست؟ نه بچه کوچک داشتم نه وقت روضه رفتن؛ طبیعی بود که ندانم. تنها جایی که مطمئن بودم، هیئت ورزشگاه بود. همان‌جایی که هانیه در آن بود. دوباره انگار برق فشار قوی به من وصل شده بود. از جا پریدم. -هانیه...! توضیح بیشتری ندادم و فقط دویدم سوی در خروجی. کمیل پشت سرم دوید و در خانه را بست. -چی می‌گی؟ پله‌ها را دوتا یکی پایین می‌پریدم. -خانمم گفت توی ورزشگاه مراسم شیرخوارگانه. همراهم دوباره در دستم لرزید و زنگ خورد. یک پایم بیرون در ساختمان بود و پای دیگرم داخلش. باز هم شماره‌ای ناشناس تماس گرفته بود؛ ولی این یکی شماره خیلی عجیب نبود. گویا تلفن ثابت بود و پیش‌شماره اصفهان داشت. تا برسم به در ماشین، تماس را وصل کردم. -الو بفرمایید. صدای زنی بود که گفت: سلام. از بیمارستان صدوقی تماس می‌گیرم. شما چه نسبتی با خانم هانیه عابدی دارین؟ *** ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کسی پیدا نخواهد کرد توفیق شهادت را مگر بیداری‌اش بسیار و خوابش مختصر باشد «رجایی‌»وار خدمت کرد و در آخر «بهشتی» شد ندیدم هیچ‌کس مثل «رئیسی»، «باهنر» باشد... 💔
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم رب الحسین✨ موکب فرشتگان/ قسمت اول: مهلت هفتاد و دو ساعته ✍️ش. شیردشت‌زاده خودم را توی اتاق ح
✨بسم رب الحسین✨ موکب فرشتگان/ قسمت دوم: تبعیض تا کجا؟! ✍️ش. شیردشت‌زاده شبی که رفتیم گلستان شهدا برای جانمایی، قرار بود جایی پشت مزار استاد پرورش را بدهند به ما؛ جایی بعد از یکی دوتا موکب بزرگ. پرت بود به نظر من؛ مخصوصا که محل عبور ماشین بود و عملا باید می‌رفتیم توی باغچه! چندبار مکان عوض کردیم تا رسیدیم به کنار مزار شهید زینب کمایی. قرار بود توی محوطه‌ی بازِ روی سکویی که روبه‌روی خیمه بود، پنج تا موکب باشد. یکی‌اش مال ما شد؛ بر خلاف تصورم، مستقل از مجموعه‌های دیگر، ولی در کنار هم. موکبی که روی مزار خود شهید کمایی قرار می‌گرفت هم مخصوص خود شهید کمایی بود و ما کنارش بودیم. پارچه‌ها را نصب کرده بودیم، سردر را هم. کار خدا بود که دوتا سردر داشته باشیم، چون پشت موکب محل رفت‌وآمد بود و زدن سردر خودش تبلیغ حساب می‌شد. دوتا سردر قشنگ با زمینه سبز که خادم امام رضا طراحی‌اش کرده بود... بعضی مزارها توی گلستان شهدا، فقط به اندازه یک موزاییک‌اند، هم‌سطح با زمین. بیشتر مزارهای قدیمی‌اند که توی نوسازی گلستان افتاده‌اند وسط راه. تنها یک اسم روی آن‌ها نوشته و تاریخ تولد و فوت. داشتیم پوسترها را به در و دیوار موکب می‌زدیم که چشمم افتاد به زیر پایم. توی موکب ما هم یکی از آن مزارها بود؛ ولی برخلاف بقیه، روی آن نوشته بود: آرامگاه معلم شهیده اکرم سهرابی. معلم شهیده. یک شهیده توی موکب ما بود. دعوتمان کرده بود. صدایمان زده بود. شهیده‌ای مظلوم با یک مزار کوچک، که با این که چند قدمیِ مزار زینب کمایی بود و همیشه آن‌جا می‌آمدم، هیچ‌وقت ندیده بودمش. شاید بارها از روی مزارش رد شده بودم و نگاهی نینداخته بودم به مزارش. و این، واقعیتی بود درباره همه بانوان شهیده. بارها از کنارشان رد شده‌ایم، بدون درنگ، بدون توجه. آنان را شهدای درجه دو می‌پنداریم که شهادتشان هنری نداشته... چه خیال خامی داریم ما! نام اکرم سهرابی را به شکل‌های مختلف در اینترنت جستجو کردم. هیچ چیز نبود؛ هیچِ هیچ. معمولا از بانوان شهیده یک حداقل زندگی‌نامه‌ی دو سه خطی هست؛ ولی از شهیده‌ی ما همین هم نبود. تمام چیزی که از اکرم سهرابی می‌دانستم این بود که معلم است، نام پدرش جعفر است و شانزده دی ماه سال شصت به شهادت رسیده. تاریخ جنگ شهرها را بررسی کردم و متوجه شدم در تاریخ شهادتش به اصفهان حمله هوایی نشده؛ پس شهید بمباران نیست و این مرا درباره‌اش کنجکاوتر می‌کند. به احتمال زیاد ترور شده است و تعجب می‌کنم که هیچ شهرتی ندارد. زینب کمایی در چند قدمی او، حالا دیگر تا حد زیادی شناخته شده است ولی او...؟ یک نیمکت درست روبه‌روی موکب‌مان بود. کارمان که تمام شد، خسته و کوفته نشستیم روی نیمکت. یکی از بچه‌ها به مسئول موکب زینب کمایی گفت: بیا... نگاه کن! ببین تو رو خدا! یه موکب برای یه شهیده، یه موکبم برای هفت هزار شهیده! حرفش را اصلاح کردم: بیش از هفت هزار شهیده! از دور که نگاه می‌کردی، یک موکب پر از بنرها و تصاویر بزرگ از زینب بود و یک موکب پر از تصاویر کوچک بانوان شهیده‌ی دیگر! خندیدیم و گفتیم: تبعیض تا کجا؟ مسئول موکب شهید کمایی عاشق زینب بود. حتما چیزی از زینب دیده بود که دلش اینطوری پیش زینب گیر کرده بود و اینطوری جانش به جان زینب بسته بود. گفتم: ببینید من هم رفیق شهیدم زهره‌س، خیلی هم دوستش دارم، ولی پارتی‌بازی نمی‌کنم. عکس زهره رو هم زدم بین عکس بقیه، همون اندازه. (البته راستش کمی پارتی‌بازی کردم. حواسم بود عکسش را جایی بزنم که قشنگ پیدا باشد. کاش زهره پارتی‌بازی‌ام را آن دنیا جبران کند.) درست است که شوخی بود و هیچ‌کس به دل نمی‌گرفت، ولی من برای آن بیش از هفت هزار شهیده دلم سوخت. احساس می‌کنم ته دل خیلی‌ها، این باور هست که بانوان شهیده بمباران یا بانوانی که در حملات تروریستی شهید شده‌اند خیلی هنر نکرده‌اند و اتفاقی شهید شده‌اند. برای همین هم کسی پی خاطرات و زندگی‌نامه‌شان نرفته. کسی برایش مهم نبوده. همه فکر می‌کنند بین آن‌همه بانوی شهیده، فقط زینب کمایی که به طور هدفمند ترور شده یک شخصیت خاص داشته. واقعیت این است که زینب کمایی یک شخصیت بی‌نظیر است. یک الگوی بی‌نظیر. خیلی هنر می‌خواهد دختر چهارده ساله انقدر فعالیت کند که بشود خار چشم دشمن. من دیگر از زینب کمایی خجالت می‌کشم که سنم از او بیشتر است و هزاران سال از او کوچک‌ترم؛ ولی این که بین بانوان شهیده، تمرکز فقط روی زینب کمایی باشد، پس ذهن این تصور را ایجاد می‌کند که زن‌ها شهید نمی‌شوند و زینب هم یک استثناء است. البته شاید هم من زیادی دارم بدبینانه به قضیه نگاه می‌کنم. ادامه دارد... https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم رب الحسین✨ موکب فرشتگان/ قسمت دوم: تبعیض تا کجا؟! ✍️ش. شیردشت‌زاده شبی که رفتیم گلستان شهدا
ادامه: زمانی را که روی نیمکت منتظر نشسته بودیم تا بیایند دنبالمان، دیدم خیلی از مردم از کنار موکب رد می‌شوند و می‌ایستند؛ مخصوصا خانم‌ها. می‌رفتند توی موکب و توضیحات مربوط به هر شهید را می‌خواندند، عکس‌ها را نگاه می‌کردند و چهره‌شان از بهت و تعجب و کنجکاوی پر بود. به قول آقای داستانپور، می‌توانستم ابرهایی که بالای سرشان است را ببینم: وای اینهمه شهیدِ خانم؟ یعنی اینهمه خانم شهید داریم؟ اینا کجا شهید شدن؟... سوال‌هایی ست که همیشه مردم در مواجهه با بانوان شهیده می‌پرسند. همیشه از دیدن یک شهیده تعجب می‌کنند و برایشان سوال می‌شود چطور شهید شده؛ اما درباره شهدای آقا اینطور نیست. شهادت مردها عادی ست. تعجب ندارد. شهادت زن‌ها اما چرا. انگار خود ما زن‌ها باورمان نمی‌شود بتوانیم انقدر رشد کنیم. خیلی خودمان را دست کم گرفته‌ایم. فکر می‌کنیم اگر خیلی هنر کنیم می‌توانیم زمینه رشد مردان بشویم؛ نهایتاً یک پله‌ایم. غافل از این که اول از همه رشد خودمان مهم است و رشد ماست که مردان را رشد می‌دهد؛ نه سکون و رکود ما. ادامه دارد... https://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت سی‌ و دوم *** نگران نشو حسین. انقدر دور خودت نچرخ. انقدر به خودت نپیچ. دو دقیقه بنشین اینجا، برایت توضیح می‌دهم چی شد. زن به زور خودش را دنبالم کشاند و زیر لب غرغر کرد؛ برای من اما مهم نبود. مهم این بود که او چرا این وقت سال ژاکت پشمی پوشیده؟ اول خواستم خوش‌بین باشم و فرض کنم بخاطر مشکلات جسمی و هورمونی، در هوای گرم احساس سرما می‌کند. پدربزرگ خودم همینطور بود، توی تابستان کت و جوراب گرم می‌پوشید. چند لحظه بعد اما، نتوانستم این فکر را نگه دارم. یاد حرف تو افتادم که می‌گفتی باید به لباس‌های خیلی کلفت شک کرد؛ به کاپشن‌ها و پالتوها و ژاکت‌ها. من شاگرد خوبی‌ام، درس‌هایت را درباره حفاظت فیزیکی خوب یاد گرفته‌ام. یادم هست می‌گفتی باید مواظب آدم‌هایی که تماس چشمی برقرار نمی‌کنند، نگران به نظر می‌رسند و اطرافشان را دید می‌زنند، پوشش و رفتارهای عجیب و غریب دارند باشم. و بعد باز هم درباره لباس‌هایی که بشود چیزی زیرشان پنهان کرد هشدار داده بودی. گفته بودی سال هشتاد و نه، در بمب‌گذاری مسجد جامع زاهدان، عامل انتحاری مردی بوده که با پوشیدن چادر مواد منفجره را پنهان کرده... ژاکت پشمی. ژاکت پشمی. نمی‌فهمیدم درست حدس زده‌ام یا حرف‌های تو حساسم کرده. غیر از تو، رئیس خادم‌ها هم شب اول گفت حواسمان به بسته‌های مشکوک و اینجور چیزها باشد و من آن وقت به این فکر کرده بودم که اگر یک «بسته مشکوک» دیدم چکار کنم؟ اصلا چقدر فرصت دارم خطرش را از جمعیت دور کنم؟ و آن وقت به این فکر کرده بودم که می‌گیرم و بغلش می‌کنم تا فقط خودم بمیرم. راستش را بخواهی، کلی با خودم فکر کرده بودم که اگر چنین اتفاقی بیفتد، عشق در وجودم قوی‌تر است یا ترس؟ آن لحظه ولی من یک آدم مشکوک دیده بودم نه بسته مشکوک. این را هم گفته بودی که در بمب‌گذاری مسجد جامع زاهدان، یکی از حاضران مراسم به عامل انتحاری مشکوک شده و او را در آغوش گرفته تا به مردم نزدیک نشود. یک روز که رفته بودیم گلستان شهدا، من را برده بودی سر مزارش. اسمش علیرضا ویزش‌فرد بود... بغل کردن آدم مشکوک در آن لحظه فکر خوبی بود؛ درواقع تنها راه حلی بود که به ذهن من می‌رسید. شاید اگر تو بودی راه بهتری به ذهنت می‌رسید؛ ولی من که مثل تو این‌کاره نیستم! ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
شهید علیرضا ویزش‌فرد. متوجه شد عامل انتحاری با یکی از نیروهای امنیتی (شهید گلدوی) گلاویز شده، دوید و عامل انتحاری رو از پشت بغل کرد تا به شهید گلدوی کمک کنه. عامل انتحاری هم دید کاری نمی‌تونه بکنه، خودش رو منفجر کرد تا خودش رو بفرسته جهنم و شهید ویزش‌فرد و شهید گلدوی رو بفرسته بهشت. جراحات شهید به حدی بود که شناسایی نشد و اول تصور کردند که عامل انتحاریه... خدا رحمتش کنه. شب جمعه ست، یادش کردیم کاش پیش سیدالشهدا یادمون کنه...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا