eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
764 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
شهید علیرضا ویزش‌فرد. متوجه شد عامل انتحاری با یکی از نیروهای امنیتی (شهید گلدوی) گلاویز شده، دوید و عامل انتحاری رو از پشت بغل کرد تا به شهید گلدوی کمک کنه. عامل انتحاری هم دید کاری نمی‌تونه بکنه، خودش رو منفجر کرد تا خودش رو بفرسته جهنم و شهید ویزش‌فرد و شهید گلدوی رو بفرسته بهشت. جراحات شهید به حدی بود که شناسایی نشد و اول تصور کردند که عامل انتحاریه... خدا رحمتش کنه. شب جمعه ست، یادش کردیم کاش پیش سیدالشهدا یادمون کنه...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ولی یادتون باشه آدمی که مُرده رو می‌برن سردخونه نه بیمارستان 🙄 😈
سلام نه دین ما چنین چیزی نمی‌گه، از دید اسلام ارزش شهید چه زن چه مرد یکیه. اتفاقا اولین شهید اسلام یک بانو بود، سمیه بنت خیاط. ولی توی باور جامعه ما اینطوریه توجه به شهدای خانم کم‌تره
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
شهید علیرضا ویزش‌فرد. متوجه شد عامل انتحاری با یکی از نیروهای امنیتی (شهید گلدوی) گلاویز شده، دوید و
سلام یادتون باشه شما نباید توی کار نیروهای امنیتی دخالت کنید، مگر وقتی که چاره‌ای نباشه و در صورتی که توانش رو در خودتون ببینید. الکی خودتونو وسط معرکه نندازید. شهید ویزش‌فرد این توان رو داشت که بره کمک نیروی امنیتی ولی من به شخصه این توان رو ندارم، فقط دست‌وپاگیر می‌شم. یادتون باشه اگه بسته مشکوکی دیدید نه بهش دست بزنید، نه جابه‌جاش کنید نه بازش کنید. به هیچ وجه بهش دست نزنید و فقط پلیس رو خبر کنید. بعد هم توی صحنه نمونید. از صحنه دور بشید و بقیه رو هم دور کنید. نایستید نگاه کنید، اگه از سر کنجکاوی چیزی تون بشه بهتون نمی‌گن شهید😅🙄
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت 33 شاید اگر تو بودی راه بهتری به ذهنت می‌رسید؛ ولی من که مثل تو این‌کاره نیستم! باید اول از جمعیت دورش می‌کردم. ته دلم احساس گناه می‌کردم از این که به عزادار اباعبدالله مظنون شده‌ام؛ ولی نمی‌توانستم وظیفه‌ام را انجام ندهم. وظیفه؟ آن لحظه از خودم پرسیدم امنیت مراسم وظیفه من است؟ من فقط خادم بودم. وظیفه‌ام این بود که به مردم خوشآمد بگویم و راهنمایی‌شان کنم. این را نفس اماره‌ام می‌گفت. دیشب که نوزاد آن خانم را باد زدم و زخم پای آن دخترک را بستم، این‌ها جزء وظیفه‌ام بودند؟ ظاهراً نه و واقعا چرا. خادم خادم است دیگر. هرکاری که می‌تواند باید بکند. این نظر نفس لوامه بود. زن را کشاندم بیرون عزاداری، قسمتی که پارکینگ ورزشگاه با در بزرگی از محوطه پشت ورزشگاه جدا می‌شد. عزاداری در فضای پارکینگ بود و محوطه پشتی ورزشگاه را برای گذاشتن صندلی‌ها و فرش‌های اضافه خالی نگه داشته بودیم. سمت چپ زمین چمن بود و انتهایش به درهای پشتیِ سالن‌ها و دستشویی‌ها می‌رسید. آن ساعت روز، هیچ‌کس آنجا نبود. کمی ترسیدم و احساس کردم بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ شده؛ ولی وقتی دیدم پرچم سرخِ روی خیمه از آنجا پیدا بود، دلم گرم شد. زن را محترمانه تا محوطه پشتی آوردم و زیرچشمی به بدنش و حالت دستان و چشمانش نگاه کردم ببینم چیزی می‌فهمم یا نه. کاش تو آنجا بودی؛ اگر بودی می‌توانستی بفهمی. تازه من بلد هم نبودم چکار کنم و تو بلد بودی. تازه باید سعی می‌کردم زن از چشمان و صورتم نفهمد به او مشکوک شده‌ام. گفته بودی باید ببینم لباس برآمدگی غیرعادی دارد یا نه، ولی در آن لحظه زن چادرش را جمع کرده بود و درست نمی‌دیدم ژاکتش را. سرم را خم کردم و لبخند زدم؛ تلاش کردم با حرف زدن معطلش کنم و ببینم چیزی می‌فهمم یا نه. -عزیزم، ان‌شاءالله بچه‌تون شفا بگیره، ولی باور کنید به ما گفتن به هیچ وجه اجازه پخش نذری به کسی ندیم. اگه الان به شما اجازه بدم، بقیه هم می‌خوان این کار رو بکنن و دیگه سنگ رو سنگ بند نمی‌شه... نگاهم به دست‌هایش بود و به صورتش که دوباره مثل سنگ شده بود. التماس نمی‌کرد. زیر خیمه هم که بودیم رفتارش بیشتر شبیه لجبازی بود تا التماس. احساس می‌کردم دارم با مجسمه حرف می‌زنم. -اگه خدای نکرده، زبونم لال یه نفر توی این مجلس حالش بد بشه، مسئولیتش با ماست. برای همین می‌گم لطفا درک کنید. ان‌شاءالله اجرتون با امام حسین... کیسه شیرها را برد زیر چادرش و دستش زیر چادرش ماند. یک لحظه چادرش کنار رفت و دیدم ژاکتش کمی برآمده است؛ انگار چیزی زیرش پنهان باشد. نمی‌توانستم بفهمم چروک‌های بافت خود ژاکت است یا برآمدگی‌ای نشان از وجود وسیله‌ای مثل سلاح... سلاح؟ ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بله، یکی از کتاب‌هایی بود که خیلی توی دوران نوجوانی بهم چسبید. واقعا رمان خوبی بود، با اینکه عاشقانه بود ولی عاشقانه‌ش پخته و دور از کلیشه بود... هنوز طعم شیرینش زیر زبونمه.