eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
764 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
شهید علیرضا ویزش‌فرد. متوجه شد عامل انتحاری با یکی از نیروهای امنیتی (شهید گلدوی) گلاویز شده، دوید و
سلام یادتون باشه شما نباید توی کار نیروهای امنیتی دخالت کنید، مگر وقتی که چاره‌ای نباشه و در صورتی که توانش رو در خودتون ببینید. الکی خودتونو وسط معرکه نندازید. شهید ویزش‌فرد این توان رو داشت که بره کمک نیروی امنیتی ولی من به شخصه این توان رو ندارم، فقط دست‌وپاگیر می‌شم. یادتون باشه اگه بسته مشکوکی دیدید نه بهش دست بزنید، نه جابه‌جاش کنید نه بازش کنید. به هیچ وجه بهش دست نزنید و فقط پلیس رو خبر کنید. بعد هم توی صحنه نمونید. از صحنه دور بشید و بقیه رو هم دور کنید. نایستید نگاه کنید، اگه از سر کنجکاوی چیزی تون بشه بهتون نمی‌گن شهید😅🙄
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت 33 شاید اگر تو بودی راه بهتری به ذهنت می‌رسید؛ ولی من که مثل تو این‌کاره نیستم! باید اول از جمعیت دورش می‌کردم. ته دلم احساس گناه می‌کردم از این که به عزادار اباعبدالله مظنون شده‌ام؛ ولی نمی‌توانستم وظیفه‌ام را انجام ندهم. وظیفه؟ آن لحظه از خودم پرسیدم امنیت مراسم وظیفه من است؟ من فقط خادم بودم. وظیفه‌ام این بود که به مردم خوشآمد بگویم و راهنمایی‌شان کنم. این را نفس اماره‌ام می‌گفت. دیشب که نوزاد آن خانم را باد زدم و زخم پای آن دخترک را بستم، این‌ها جزء وظیفه‌ام بودند؟ ظاهراً نه و واقعا چرا. خادم خادم است دیگر. هرکاری که می‌تواند باید بکند. این نظر نفس لوامه بود. زن را کشاندم بیرون عزاداری، قسمتی که پارکینگ ورزشگاه با در بزرگی از محوطه پشت ورزشگاه جدا می‌شد. عزاداری در فضای پارکینگ بود و محوطه پشتی ورزشگاه را برای گذاشتن صندلی‌ها و فرش‌های اضافه خالی نگه داشته بودیم. سمت چپ زمین چمن بود و انتهایش به درهای پشتیِ سالن‌ها و دستشویی‌ها می‌رسید. آن ساعت روز، هیچ‌کس آنجا نبود. کمی ترسیدم و احساس کردم بیشتر از همیشه دلم برایت تنگ شده؛ ولی وقتی دیدم پرچم سرخِ روی خیمه از آنجا پیدا بود، دلم گرم شد. زن را محترمانه تا محوطه پشتی آوردم و زیرچشمی به بدنش و حالت دستان و چشمانش نگاه کردم ببینم چیزی می‌فهمم یا نه. کاش تو آنجا بودی؛ اگر بودی می‌توانستی بفهمی. تازه من بلد هم نبودم چکار کنم و تو بلد بودی. تازه باید سعی می‌کردم زن از چشمان و صورتم نفهمد به او مشکوک شده‌ام. گفته بودی باید ببینم لباس برآمدگی غیرعادی دارد یا نه، ولی در آن لحظه زن چادرش را جمع کرده بود و درست نمی‌دیدم ژاکتش را. سرم را خم کردم و لبخند زدم؛ تلاش کردم با حرف زدن معطلش کنم و ببینم چیزی می‌فهمم یا نه. -عزیزم، ان‌شاءالله بچه‌تون شفا بگیره، ولی باور کنید به ما گفتن به هیچ وجه اجازه پخش نذری به کسی ندیم. اگه الان به شما اجازه بدم، بقیه هم می‌خوان این کار رو بکنن و دیگه سنگ رو سنگ بند نمی‌شه... نگاهم به دست‌هایش بود و به صورتش که دوباره مثل سنگ شده بود. التماس نمی‌کرد. زیر خیمه هم که بودیم رفتارش بیشتر شبیه لجبازی بود تا التماس. احساس می‌کردم دارم با مجسمه حرف می‌زنم. -اگه خدای نکرده، زبونم لال یه نفر توی این مجلس حالش بد بشه، مسئولیتش با ماست. برای همین می‌گم لطفا درک کنید. ان‌شاءالله اجرتون با امام حسین... کیسه شیرها را برد زیر چادرش و دستش زیر چادرش ماند. یک لحظه چادرش کنار رفت و دیدم ژاکتش کمی برآمده است؛ انگار چیزی زیرش پنهان باشد. نمی‌توانستم بفهمم چروک‌های بافت خود ژاکت است یا برآمدگی‌ای نشان از وجود وسیله‌ای مثل سلاح... سلاح؟ ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام بله، یکی از کتاب‌هایی بود که خیلی توی دوران نوجوانی بهم چسبید. واقعا رمان خوبی بود، با اینکه عاشقانه بود ولی عاشقانه‌ش پخته و دور از کلیشه بود... هنوز طعم شیرینش زیر زبونمه.
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱«امروز در این‌جا برای تعظیم به ارتش هزاران نفره‌ی زنان شهیدی گرد آمده‌اید که در تغییر مسیر تاریخ اسلام و کشور، نقشی شایسته ایفاء کردند و سربلند به محضر خدای متعال رفتند؛ لشکری از فرشتگان که از جان مقدس خویش در راه اسلام مایه گذاردند، تماشاچی نبودند و قدم در میدان عمل نهادند و در نقش معماران ایران جدید ظاهر شدند. اینان زنان بزرگی بودند که تعریف جدیدی از «زن» به شرق و غرب ارائه کردند.» ✍🏻رهبر حکیم انقلاب، پیام به کنگره هفت‌هزار بانوی شهیده 🎥گزارش تصویری موکب لشکر فرشتگان✨ http://eitaa.com/istadegi
هر وقت برق می‌ره یه دور پزشکیان و اجدادشو یاد می‌کنم😒
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت 34 من بلد نبودم چکار کنم... ولی باید می‌ماندم. نباید فرار می‌کردم. دلم خیلی برایت تنگ شده بود. پرچم روی خیمه داشت باوقار موج می‌خورد و در قلبم آرامش می‌ریخت. ادامه دادم: اصلا من امروز به بچه‌های خادم می‌گم برای سلامتی بچه‌تون یه حدیث کساء... نفسم بند آمد. همه‌چیز در کمتر از یک ثانیه اتفاق افتاد. یک لحظه یک آدم سالم بودم و لحظه بعدش، به خودم آمدم و دیدم یک چیز تیز و تقریباً بلند، چادرم را به بدنم دوخته و توی شکمم فرو رفته. زن همچنان به من خیره بود و من به او. من بهت‌زده بودم. هنوز نمی‌فهمیدم چه اتفاقی افتاده. زن هم انگار متوجه نبود چکار کرده. رطوبت گرمی را روی بدنم حس کردم، داشت بیرون می‌ریخت و پخش می‌شد. دستم را روی رطوبتی که شکم و پهلویم را پر کرده بود گذاشتم و آن را بالا گرفتم. کف دستم سرخ سرخ بود. همه قدرتم داشت همراه خون خارج می‌شد، طوری که نتوانستم سر پا بمانم. به سمت زن خم شدم و با یک دستم به بازویش تکیه کردم. زن انگار که به خودش آمده باشد، خودش را عقب کشید و من بیشتر وزنم را روی شانه‌اش انداختم. دیگر مطمئن بودم یک مشکلی هست. می‌خواستم نگهش دارم. زن از پشت سر با دیوار برخورد کرد. بین من و دیوار گیر افتاده بود. می‌دانستم خیلی نمی‌توانم مقاومت کنم و اگر از شر من خلاص می‌شد، ممکن بود دوباره برگردد به مجلس عزاداری. این اتفاق نباید می‌افتاد. دست خونینم را بالا آوردم و به صورت زن نزدیک کردم. چادرش مشکی بود و رنگ خون روی آن خیلی پیدا نبود. باید خون را دقیقا به صورتش می‌مالیدم. قبل از این که زن قصدم را بفهمد و دستم را پس بزند، توانستم دست پر از خونم را به چهره‌اش بکشم. دیگر بقیه‌اش مهم نبود. زن اما عصبی شد. چاقویی که توی شکمم فرو برده بود را بیشتر فشار داد و بی‌رحمانه چرخاند؛ انقدر محکم که نفسم بند آمد و از درد در خودم جمع شدم. دستم از روی صورتش پایین افتاد و ناامیدانه به دستش چنگ زدم، بلکه دیگر چاقو را تکان ندهد. بازویش را تکان داد و من نتوانستم تعادلم را حفظ کنم. هردو دستش را سر شانه‌ام زد و با فشاری کوچک هلم داد. تلوتلو خوردم و افتادم. ایستاد بالای سرم. لابد می‌خواست مطمئن شود که می‌میرم. کیسه شیرهایش روی زمین افتاده بود. با احتیاط نزدیکم شد. می‌ترسید برخیزم و حمله کنم. دلم می‌خواست بخندم و بگویم نترس، نهایت مهارت دفاع شخصی من استفاده از کلید بجای پنجه‌بوکس است. نتوانستم حرف بزنم. دهانم طعم خون می‌داد و نفسم تنگ بود. فقط توانستم لبخند بزنم. آرام نزدیک شد و دسته چاقو را بیرون کشید. بدنم همراه چاقو کمی از زمین بلند شد و به خودم پیچیدم. حتی نتوانستم ناله کنم؛ نفسی نبود که حنجره‌ام را تکان بدهم. خون مثل آبی که از چشمه بجوشد از زخم بیرون ریخت. قطره‌های ریز خون روی صورت زن شتک زده بود. گیج بود، گیج و عصبی. می‌خواست زود تمامش کند. درنگ نکرد، چاقو را بالا برد و ضربه‌ای شدیدتر، با فاصله کم از ضربه قبلی زد. دردش میان درد زخم قبلی گم شد. چاقو را کمی چرخاند و سعی کرد تکانش بدهد. صدای پاره شدن بافت‌های بدنم را می‌شنیدم و زمین را چنگ می‌زدم. خواستم دستم را بلند کنم که مانعش شوم، ولی رمقش را نداشتم. انقدر هول بود که چاقویش را همانجا گذاشت و اطرافش را نگاه کرد. چشمش روی قسمت انتهاییِ ورزشگاه ماند، جایی که به در پشتی می‌رسید. دوید و رفت. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا