eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
764 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
تاریخ همیشه در وجودش تحریف‌ها و دروغ‌هایی هست که باید از پشتشان حقایق و ناگفته‌ها را کشف کنی. تاریخ اسلام و تشیع، به علت داشتن دشمنان بسیار، به‌ویژه دشمنی دیرینه یهودیان، گاه با دروغ و گاهی با کتمان حقیقت مواجه شده. یکی از مواردی که با گذشت قرن‌ها، مردم از آن بی‌خبرند، شهادت پیامبر(ص) است. بیشتر افراد تصور می‌کنند که پیامبر(ص) ناگهان بیمار شده و در بستر قرار گرفتند؛ اما تا به حال از خودشان نپرسیده‌اند این بیماری چه بود؟ پیامبر(ص) که بر اساس روایات، پیش از آن هیچ بیماری‌ای نداشتند، چه شد که به این سرعت در بستر بیماری قرار گرفتند و پس از آن شهید شدند؟ در برخی از روایات نقل شده است که ایشان با گوشتی مسموم که از سمت زنی یهودی به ایشان داده شده بود، به شهادت رسیدند. در دنیای امروز، با کمی بررسی، این مسئله عقلانی به نظر می‌رسد. پرونده ترور پیامبر(ص) سال‌هاست که مخفی مانده است؛ پرونده‌ای مخفی که قاتلانش تا امروز پشت پرده بوده‌اند. همیشه پرونده‌های ترور، آن هم از نوع بیولوژیک، پنهان می‌مانند؛ یعنی یک جورهایی ناتمام می‌شود؛ مثل شهادت امام خمینی(ره). به هرحال با همه این تفاسیر و گفته‌های امنیتی و روایی، مردم با شنیدن چنین حرف‌هایی، یا تو را دیوانه می‌پندارند و یا سعی می‌کنند قانعت کنند که حرفت اشتباه است! علتش چیست؟ به نظر می‌رسد یهود پروژه رسانه‌ای خودش را خوب اجرا کرده است و توانسته پشت پرده مه‌آلود تاریخ، زیر تک‌تک کلمات و ناگفته‌ها چهره خودش را مخفی کند. ای کاش آدم‌ها تاریخ را شخم می‌زدند تا ناگفته‌ها را بشنوند. شهادت پیامبر اکرم(ص)، اولین شهید ترور بیولوژیک جهان اسلام را تسلیت عرض می‌کنم. ✍🏻 محدثه صدرزاده صلوات الله علیه
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت 35 پرچم آن بالا موج برمی‌داشت. رنگش همرنگ خونی بود که داشت آرام از میان زخمم می‌جوشید و روی چادرم پخش می‌شد و راهش را روی زمین باز می‌کرد. نگران نبودم. می‌دانستم با صورت و دستان خونین دیگر توی مجلس عزاداری برنمی‌گردد و همین کافی بود؛ حداقل فعلا. می‌دانستم بقیه کار را تو تمام می‌کنی. مطمئن بودم می‌توانی زن را و بقیه عواملی که می‌خواستند به عزاداران آسیب بزنند را دستگیر کنی. زن داشت می‌دوید. چادرش از سرش افتاده بود و هیکل درشتش حین دویدن سنگین‌تر می‌نمود. من فقط تا همینجا از دستم برمی‌آمد. باور کن اگر زورش را داشتم و بلد بودم خودم می‌گرفتمش؛ ولی می‌دانستم تو هستی تا کار ناتمام من را تمام کنی. انقدر مطمئن بودم که با خیال راحت سرجایم ماندم و به پرچم نگاه کردم. خیالم راحت بود که خوابم تعبیر نمی‌شود؛ یعنی تعبیر شده بود، ولی فقط یک قسمت خیلی کوچکش. خیالم راحت راحت بود؛ آن لحظه، فقط دلم برای تو تنگ شده بود. *** زانوهایم خم شدند. نتوانستم خودم را نگه دارم. هوا را چنگ زدم که نیفتم و روی دیوار آوار شدم. دنیا دور سرم می‌چرخید. صدای کمیل را که با سرپرستار صحبت می‌کرد، از کیلومترها دورتر می‌شنیدم؛ گنگ و مبهم. صدایش در فضای خالیِ ذهنم می‌پیچید و نمی‌شد درست بفهمم چه می‌گوید. فقط کلماتی مثل هوشیاری و خونریزی و شرایط ناپایدار را می‌شنیدم. کلماتی مثل پارگی کبد و خونریزی معده؛ و ارتباطشان را با هانیه نمی‌فهمیدم. دستم را به سکوی ایستگاه پرستاری تکیه دادم. می‌خواستم بپرسم هانیه کجاست، ولی زبان یاری نمی‌کرد. فلج شده بودم؛ نه می‌توانستم تکان بخورم نه صدایم درمی‌آمد نه چیزی می‌فهمیدم. چشمانم هم درست نمی‌دید. پیشانی‌ام پر از قطرات عرق شده بود؛ عرق سرد. لب‌هایم و تا عمق گلویم از خشکی می‌سوخت. کمیل از پرستار پرسید: الان کجا هستن؟ پرستار توی بخش اورژانس گردن کشید و نگاهم دنبال نگاهش رفت که به یک برانکارد خالی با ملحفه‌ای پر از خون رسید. کف اورژانس هم چکه‌چکه خون ریخته بود، ردی از خون که خط راهنمای اتاق عمل را دنبال می‌کرد. یکی از خدمه بیمارستان، داشت زمین را تمیز می‌کرد و دیگری ملحفه پر از خون را از برانکارد برمی‌داشت. پرستار گفت: تا رسید بردنش اتاق عمل. جرات نکردم بپرسم این خون‌ها مال هانیه است یا نه. انقدر دهانم خشک بود که زبان درش نمی‌چرخید. مغزم اما سریع به این نتیجه رسید که خون هانیه است. زانوانم خالی کردند و محکم‌تر سکوی پرستاری را گرفتم. کمیل که دید من فلج شده‌ام، از پرستار پرسید: نمی‌دونید حالشون چطوره؟ -نه، هنوز از اتاق عمل بیرون نیومدن. -کی آوردشون بیمارستان؟ -یه خانم چادری همراهشون بودن. -الان کجان؟ -توی سالن انتظار. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
الان مخاطب‌ها دو دسته‌ن: دسته اول اینجوری‌اند: آفرین خانم شکیبا همه رو بکش اصلا😍😃 دسته دوم اینجوری: نهههه خانم شکیبا آخه چرااا😭😭😭😫
سلام بله، کتاب «باروت خیس» تقریباً ادامه‌شه. سلام، نه اشکالی نداره.
...💔🥲
سلام ممنون از محبت‌تون ✨ یه نقد سه قسمتی درباره دوتا کتاب‌های نویسنده نوشتم: https://eitaa.com/istadegi/12589
چشم، هرکدوم خواستید رو میدم دست داعش، یا اصلا میدم دست بهزاد اینا🙄 امر دیگه؟😕
📚 روزگار طیبه📕 ✍🏻مریم فهیمی بعضی زندگی‌ها مایه حسرت دیگرانند؛ زندگی‌هایی که از دور به چشم نمی‌آیند ولی نزدیکشان که می‌شوی، حسرت همه‌چیزشان را می‌خوری حتی حسرت نداشته‌هاشان را. زندگی طیبه از همان زندگی‌هاست که آدم حسرتش را می‌خورد و دلش ضعف می‌رود برایش؛ آن هم درحالی که طیبه در طول زندگیِ نوزده ساله‌اش، خیلی چیزها را نداشت. فقیر بود، مدرسه نرفت، از کودکی کار می‌کرد، در سن کم ازدواج کرد، بعد ازدواج هم فقیر بود و زندگی مشترکش توام بود با مبارزه و دلهره و مخفی شدن از ساواک و دوری از خانواده، آخرش هم در زندان کمیته مشترک شهید شد. ولی با همه این‌ها من حسرت نوزده سال زندگیِ سخت طیبه را می‌خورم؛ چون طیبه واقعا زندگی کرد. علائم حیاتی واقعیِ یک آدم، فقط نفس کشیدن و ضربان قلب که نیست! کسی زنده است که برای خدا درحال دویدن و مبارزه باشد. کسی زنده است که به اندازه خودش، گوشه‌ای از دنیا را تغییر بدهد؛ هرچند کوچک. طیبه واقعا زنده بود. انقدر زندگی طیبه و ابراهیم الهی بود و لحظه‌لحظه‌اش با یاد خدا شیرین بود که تلخی‌هایش هم خواستنی می‌شدند. نه که تلخی‌ها نباشند، نه که نرنجانند... می‌رنجاندند ولی شیرینیِ نیت‌های الهیِ طیبه و ابراهیم بیشتر بود؛ شیرینیِ این که یک هدف بزرگ داشتند و راهشان یکی بود و بال پرواز هم بودند. روزگار طیبه، کتابی ست به شیرینی زندگی طیبه. غیر از ترسیم شیرینی‌های زندگیِ شهیدان واعظی و شهیدان جعفریان، تصویر روشنی ست از ایران دهه چهل و پنجاه؛ که خواندنش لازم است برای این نسل. راستی چقدر جای طیبه و ابراهیم خالی ست در این بهارِ آزادی... @istadegi