☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
الان مخاطبها دو دستهن:
دسته اول اینجوریاند: آفرین خانم شکیبا همه رو بکش اصلا😍😃
دسته دوم اینجوری: نهههه خانم شکیبا آخه چرااا😭😭😭😫
سلام
ممنون از محبتتون ✨
یه نقد سه قسمتی درباره دوتا کتابهای نویسنده نوشتم:
https://eitaa.com/istadegi/12589
#معرفی_کتاب 📚
روزگار طیبه📕
✍🏻مریم فهیمی
#نشر_جمکران
بعضی زندگیها مایه حسرت دیگرانند؛ زندگیهایی که از دور به چشم نمیآیند ولی نزدیکشان که میشوی، حسرت همهچیزشان را میخوری حتی حسرت نداشتههاشان را.
زندگی طیبه از همان زندگیهاست که آدم حسرتش را میخورد و دلش ضعف میرود برایش؛ آن هم درحالی که طیبه در طول زندگیِ نوزده سالهاش، خیلی چیزها را نداشت. فقیر بود، مدرسه نرفت، از کودکی کار میکرد، در سن کم ازدواج کرد، بعد ازدواج هم فقیر بود و زندگی مشترکش توام بود با مبارزه و دلهره و مخفی شدن از ساواک و دوری از خانواده، آخرش هم در زندان کمیته مشترک شهید شد.
ولی با همه اینها من حسرت نوزده سال زندگیِ سخت طیبه را میخورم؛ چون طیبه واقعا زندگی کرد. علائم حیاتی واقعیِ یک آدم، فقط نفس کشیدن و ضربان قلب که نیست! کسی زنده است که برای خدا درحال دویدن و مبارزه باشد. کسی زنده است که به اندازه خودش، گوشهای از دنیا را تغییر بدهد؛ هرچند کوچک. طیبه واقعا زنده بود.
انقدر زندگی طیبه و ابراهیم الهی بود و لحظهلحظهاش با یاد خدا شیرین بود که تلخیهایش هم خواستنی میشدند. نه که تلخیها نباشند، نه که نرنجانند... میرنجاندند ولی شیرینیِ نیتهای الهیِ طیبه و ابراهیم بیشتر بود؛ شیرینیِ این که یک هدف بزرگ داشتند و راهشان یکی بود و بال پرواز هم بودند.
روزگار طیبه، کتابی ست به شیرینی زندگی طیبه. غیر از ترسیم شیرینیهای زندگیِ شهیدان واعظی و شهیدان جعفریان، تصویر روشنی ست از ایران دهه چهل و پنجاه؛ که خواندنش لازم است برای این نسل.
راستی چقدر جای طیبه و ابراهیم خالی ست در این بهارِ آزادی...
#لشگر_فرشتگان
@istadegi
Davlatmand Kholov WwW.Teh-dl.IRDolatmand Kholf - Shahe Khorasaniam.mp3
زمان:
حجم:
5M
🥀🥲
شاه خراسانیام!
رستم دستانیام!
دست مرا رد مکن
بر در شاه آمدم...
شهادت امام رضا جانمون تسلیت...💔
پ.ن: امشب به احترام سلطان خراسان رمان منتشر نمیشه.
#شهادت_امام_رضا علیهالسلام
http://eitaa.com/istadegi
⭐️ زنان پیشروی نوغان
🗓 از همان روزی که امام رضا(علیهالسلام) پای به روستای نوغان نهاد، این روستا در تاریخ شیعیان ماندگار شد. اگر چه مامون در تمام دوران ولایتعهدی امام رضا(علیهالسلام) در تلاش بود تا از محبوبیت ایشان بکاهد و همواره این هراس را داشت که حلقهای عظیم از دوستداران گرد آن امام همام شکل گیرد ولی فراموش کرده بود که حق و حقیقت و نور ولایت خاموش شدنی نیست؛ نوغان و زنانش به او نشان دادند که حتی با شهادت آن حضرت، عشق به ضامن آهو عشق به عالم آل محمد (صلیاللهعلیهوآلهوسلم) دیرینه و جاودان خواهد ماند.
🏴 بیش از هزار سال پیش، در روزی که انسانیت به راستی عزادار شهادت هشتمین خورشید تشیع بود، شیرزنان نوغان طرحی بیبدیل را رقم زدند.
تاریخ گواهی میدهد که بانوان محله نوغان اولین گروهی بودند که با نشان دادن جرأت و شجاعت بر گرد پیکر مطهر امام رضا(علیهالسلام) جمع شده و به عزاداری پرداختند وحتی در صدد برآمدند برای امام رضا(علیهالسلام) مقبرهای احداث کنند. البته به آسانی این اتفاق نیفتاد چرا که در حکومت سراسر ظلم و تزویر مامون عباسی این شیرزنان با بخشیدن مهریه خود به همسرانشان، اجازه عزاداری برای مولایشان را کسب کردند.
▪️زنان نوغان، سیاهپوشانی که از سر ارادت به حضرت دوست بر سروسینهزنان از خانهها بیرون آمده و در حالی که گل و خاک بر سر میریختند، با مولای خود وداعی تاریخی را رقم زدند.
💫 ماجرای نوغان از جاهایی است که شجاعت زنان از مصلحتاندیشی مردان سبقت گرفته است.
🔆 بانیان این حرکت به عزاداری در روزهای شهادت بسنده نکردند، بلکه هر ساله و در سالگرد این ایام باز هم زنان نوغان بودند که در دهه آخر صفر به استقبال از زائرین رضوی در جوار آن مضجع شریف میپرداختند و محوریت نذورات نوغانیها به این ایام اختصاص یافت.
📖 در منابع ذکر شده که زنان نوغانی در دهه آخر ماه صفر، نقش پررنگی در اقامه عزای اهل بیت در مشهد داشتهاند و با پررنگ نگه داشتن مراسم روضهخوانی و راهاندازی اولین دستههای سینهزنی با وجود خفقان حاکم، دِین خود را به شریعت ادا کرده اند.
🚩 در سالهایی که عزاداری در زمان رضاشاه ممنوع بود، مادران و زنان بیتاب روضه گرفتن برای امام هشتم بودند.
برخی از خانمها مشتاقانه مراسم را به جا میآوردند و حاضر بودند که در این راه هر اتفاقی را تحمل کنند.
🔻 از دوره صفوی که اوج قدرت مذهب شیعه در ایران است، در محله نوغان و محلههای منتهی به حرم رضوی(علیهالسلام) مراسم عزاداری تا زمان رضاخان پررونق ادامه یافت اما در دوره پهلوی اول برگزاری مراسم عزاداری به صورت علنی متاسفانه متوقف شد. اما بعد از انقلاب اسلامی دوستداران اهل بیت(ع) با زنده نگه داشتن سنن حسنه عزاداری هم به اجتماع خدمت کردند و هم به نوعی در مسیر عاقبت به خیری و خودسازی با سرعت بیشتر حرکت کردند.
🏴 شهادت امام رئوف (علیهالسلام) بر بانوان فعال جبهه فرهنگی انقلاب تسلیت باد.
#بانوی_نقش_آفرین
#الگوی_سوم_زن
#نقش_بانوان
#بانوان_فعال_جبهه_فرهنگی_انقلاب
@rabteasheghi⏪
⬛ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا وَلِىَّ اللَّهِ وَابْنَ وَلِیِّهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا حُجَّهَ اللَّهِ وَابْنَ حُجَّتِهِ اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اِمامَ الْهُدى وَالْعُرْوَهَ الْوُثْقى وَرَحْمَهُ اللَّهِ وَبَرَکاتُهُ اَشْهَدُ اَنَّکَ مَضَیْتَ عَلى ما مَضى عَلَیْهِ آبآؤُکَ الطّاهِرُونَ صَلَواتُ اللَّهِ عَلَیْهِمْ لَمْ تُؤْثِرْ عَمىً عَلى هُدىً وَلَمْ تَمِلْ مِنْ حَقٍّ اِلى باطِلٍ وَاَنَّکَ نَصَحْتَ لِلَّهِ وَلِرَسُولِهِ وَاَدَّیْتَ الاَمانَهَ فَجَزاکَ اللَّهُ عَنِ الاِْسْلامِ وَاَهْلِهِ خَیْرَ الْجَزآءِ اَتَیْتُکَ بِاَبى وَ اُمّى زائراً عارِفاً بِحَقِّکَ مُوالِیاً لاَوْلِیآئِکَ مُعادِیاً لاَعْدآئِکَ فَاشْفَعْ لى عِنْدَ رَبِّکَ🌸
⚘️اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا مَوْلاىَ یَا بْنَ رَسُولِ اللَّهِ وَرَحْمَهُ اللَّهِ وَبَرَکاتُهُ اَشْهَدُ اَنَّکَ الاِمامُ الْهادى وَالْوَلِىُّ الْمُرْشِدُ اَبْرَءُ اِلَى اللَّهِ مِنْ اَعْدآئِکَ وَاَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ بِوِلایَتِکَ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْکَ وَرَحْمَهُ اللَّهِ وَبَرَکاتُهُ🌺
#شهادت_امام_رضا علیه السلام
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۳۶
کمیل تشکری پراند و بازوی مرا گرفت. من را دنبال خودش کشید و برد تا سالن انتظار. بوی خون با مواد ضدعفونی کننده مخلوط شده بود و مغزم را به سوزش میانداخت. به سختی خودم را تا سالن انتظار کشاندم. کمیل بازهم بازویم را کشید و من را انداخت روی یکی از صندلیها. گوشهی انتهایی سالن، یک مامور پلیس داشت با زنی چادری حرف میزد. زن اشک میریخت و حرف میزد. لب پایینیاش میلرزید و رنگش پریده بود. بهش میخورد همسن مادر هانیه باشد.
کمیل به سمتشان رفت. کارت شناسایی را از جیب پیراهنش درآورد و نشان پلیس داد. چیزهایی گفت که نفهمیدم و به من اشاره کرد. لابد میگفت این بدبخت شوهر آن خانم است که معلوم نیست برای چی اینطوری او را آوردهاند بیمارستان؛ با پارگی کبد و خونریزی معده و یک برانکارد پر از خون.
طاقت نیاوردم. به دسته صندلی تکیه کردم و خودم را بالا کشیدم. به سختی روی پاهای لرزانم قدم برداشتم و خودم را به پلیس و کمیل رساندم. زن زیر لب سلام کرد و خودش را عقب کشید. به سختی خودم را نگه داشته بودم که پخش زمین نشوم. قبل از این که چیزی بپرسم، پلیس به حرف آمد.
-شما همسر خانم عابدی هستید؟
-بـ... بله... چی شده؟
صدایم چقدر بم شده بود!
پلیس گفت: فعلا دقیق معلوم نیست. این خانم با اورژانس و ما تماس گرفتن و گفتن همسرتون توی حیاط پشتی ورزشگاه بیهوش افتادن. با چاقو مجروح شده بودن.
پلاستیک زیپداری که توی دوتا دستش فشرده بود را مقابل چشمانم بالا گرفت. داخلش یک چاقو با تیغهای پانزده سانتیمتری بود. خون روی چاقو هنوز تازه بود و به دیوارههای پلاستیک مالیده بود. دسته چاقو هم خونین بود. روی پلاستیک برچسب زده بودند؛ ولی چشمانم نوشتههای روی آن را تار میدید.
-با این به همسرتون حمله کردن... کسی با شما یا همسرتون خصومت داشته؟
ادامه حرفهایش را نشنیدم؛ یعنی شنیدم اما از دور، خیلی دور. دنیا میچرخید و من در چاهی بدون ته افتاده بودم. آرام عقب رفتم و قبل از این که بیفتم، کمیل بازویم را گرفت. من را روی صندلیای در همان نزدیکی نشاند و پلاستیک را از پلیس گرفت.
آن ناشناس عوضی با من چه خصومتی داشت؟ نگفته بود به این زودی دست به کار میشود. این عملیات تروریستی نبود، این سوءقصد بود و حتی مهلت نداده بود تلاشی برای یافتنش بکنم. دستم اگر بهش برسد میکشمش، میکشمش، میکشمش.
صدای زن را میشنیدم که داشت برای کمیل توضیح میداد.
-یه نفر داشت نذری پخش میکرد، هرچی بهش گفته بودن این کارو نکنه قبول نمیکرد. ما به هانیه خانم گفتیم بره باهاش صحبت کنه، معمولا حرفشو گوش میکردن. هانیه زن رو از روضه برد بیرون که باهاش حرف بزنه. بعد یه مدت، فکر کنم نیمساعت یا بیشتر، متوجه شدم هانیه نیومده. سر من و بقیه خیلی شلوغ بود، برای همین متوجه نشدیم نیومده. رفتم دنبالش و دیدم بیهوش افتاده...
صدای هقهقش بلند شد. چادرش را توی صورتش کشید و گفت: تقصیر منه، باید زودتر سراغشو میگرفتم... چه میدونستم چی میشه؟
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi