eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
764 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۳۶ کمیل تشکری پراند و بازوی مرا گرفت. من را دنبال خودش کشید و برد تا سالن انتظار. بوی خون با مواد ضدعفونی کننده مخلوط شده بود و مغزم را به سوزش می‌انداخت. به سختی خودم را تا سالن انتظار کشاندم. کمیل بازهم بازویم را کشید و من را انداخت روی یکی از صندلی‌ها. گوشه‌ی انتهایی سالن، یک مامور پلیس داشت با زنی چادری حرف می‌زد. زن اشک می‌ریخت و حرف می‌زد. لب پایینی‌اش می‌لرزید و رنگش پریده بود. بهش می‌خورد همسن مادر هانیه باشد. کمیل به سمتشان رفت. کارت شناسایی را از جیب پیراهنش درآورد و نشان پلیس داد. چیزهایی گفت که نفهمیدم و به من اشاره کرد. لابد می‌گفت این بدبخت شوهر آن خانم است که معلوم نیست برای چی اینطوری او را آورده‌اند بیمارستان؛ با پارگی کبد و خونریزی معده و یک برانکارد پر از خون. طاقت نیاوردم. به دسته صندلی تکیه کردم و خودم را بالا کشیدم. به سختی روی پاهای لرزانم قدم برداشتم و خودم را به پلیس و کمیل رساندم. زن زیر لب سلام کرد و خودش را عقب کشید. به سختی خودم را نگه داشته بودم که پخش زمین نشوم. قبل از این که چیزی بپرسم، پلیس به حرف آمد. -شما همسر خانم عابدی هستید؟ -بـ... بله... چی شده؟ صدایم چقدر بم شده بود! پلیس گفت: فعلا دقیق معلوم نیست. این خانم با اورژانس و ما تماس گرفتن و گفتن همسرتون توی حیاط پشتی ورزشگاه بی‌هوش افتادن. با چاقو مجروح شده بودن. پلاستیک زیپ‌داری که توی دوتا دستش فشرده بود را مقابل چشمانم بالا گرفت. داخلش یک چاقو با تیغه‌ای پانزده سانتی‌متری بود. خون روی چاقو هنوز تازه بود و به دیواره‌های پلاستیک مالیده بود. دسته چاقو هم خونین بود. روی پلاستیک برچسب زده بودند؛ ولی چشمانم نوشته‌های روی آن را تار می‌دید. -با این به همسرتون حمله کردن... کسی با شما یا همسرتون خصومت داشته؟ ادامه حرف‌هایش را نشنیدم؛ یعنی شنیدم اما از دور، خیلی دور. دنیا می‌چرخید و من در چاهی بدون ته افتاده بودم. آرام عقب رفتم و قبل از این که بیفتم، کمیل بازویم را گرفت. من را روی صندلی‌ای در همان نزدیکی نشاند و پلاستیک را از پلیس گرفت. آن ناشناس عوضی با من چه خصومتی داشت؟ نگفته بود به این زودی دست به کار می‌شود. این عملیات تروریستی نبود، این سوءقصد بود و حتی مهلت نداده بود تلاشی برای یافتنش بکنم. دستم اگر بهش برسد می‌کشمش، می‌کشمش، می‌کشمش. صدای زن را می‌شنیدم که داشت برای کمیل توضیح می‌داد. -یه نفر داشت نذری پخش می‌کرد، هرچی بهش گفته بودن این کارو نکنه قبول نمی‌کرد. ما به هانیه خانم گفتیم بره باهاش صحبت کنه، معمولا حرفشو گوش می‌کردن. هانیه زن رو از روضه برد بیرون که باهاش حرف بزنه. بعد یه مدت، فکر کنم نیم‌ساعت یا بیشتر، متوجه شدم هانیه نیومده. سر من و بقیه خیلی شلوغ بود، برای همین متوجه نشدیم نیومده. رفتم دنبالش و دیدم بی‌هوش افتاده... صدای هق‌هقش بلند شد. چادرش را توی صورتش کشید و گفت: تقصیر منه، باید زودتر سراغشو می‌گرفتم... چه می‌دونستم چی می‌شه؟ ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یه خاطره بامزه از موکب اربعین هست، که یکی از بچه‌های موکب نوشته. (جالبه بدونید شخصیت فاطمه توی داستان دایره، دقیقا برگرفته از نویسنده این خاطره‌س!)
🌱﷽🌱 سوءقصد به لشکر فرشتگان (!) ✍🏻فاطمه اکبری -کیفمو بزارم اینجا و برم و بیام؟ این را مردی گفت که خودش را از میان جمعیت خانم‌ها کمی به داخل کشیده بود. ظاهرش ژولیده بود، یک کوله‌پشتی رنگ و رو رفته‌ی خاکستری و یک گونی کهنه دستش بود. گفتم: مسئولیتش با ما نیست! حرفم را نشنید. کیف را داخل موکب گذاشت و رفت. موکب پر بود از دختران و زنانِ زائر که روایت بانوان شهیده را می‌شنیدند. تحت تاثیر رمان های شکیبا با خودم گفتم یا خدا! سال دیگر عکس تک‌تک مان کنار شهدای موکب لشکر فرشتگان است! مرد رفته بود و کیف هم چندین دقیقه بود که گوشه موکب افتاده بود. رو به بچه‌ها گفتم: اگه بمب باشه شهادت‌مون مبارک! و همه بچه‌ها بدون توجه خندیدند؛ ولی زمان گذشت و صاحب کیف نیامد. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید، یاد حادثه کرمان افتادم. نکند دوباره روی کفنی بنویسند دختری با گوشواره ‌قلبی؟ محدثه گفت: در کیف رو باز کنم؟ گفتم: نــه یهو ضامن به زیپ وصل باشه و بومممم! شکیبا را صدا زدیم. تقریبا بیرون موکب ایستاده بود و داشت برای یک نفر روایت‌گری می‌کرد. اول جیغ‌جیغ‌هایمان را جدی نگرفت. اصلا در جریان نبود و وقتی فهمید کیف را از یک ناشناس قبول کرده‌ایم گفت: چرا قبول کردین؟ نباید قبول می‌کردین! -ما قبول نکردیم، گذاشت و رفت! شکیبا گفت به کیف دست نزنیم، تکانش ندهیم و به این نتیجه رسیدیم که دنبال مامور پلیس بگردیم. در گلستان شهدا حیران و مبهوت می‌دویدم، فقط به دنبال کسی که به دادمان برسد. هیچ ماموری نبود، انگار همه آب شده و به زمین رفته بودند. کنار حوض ایستاده بودم و سرم را می‌چرخاندم. مردی با قد کوتاه و لباس مشکی و شلوار بسیج در پانصد متری من بود تمام توان را جمع کردم و با خودم گفتم «خودشه». دویدم سمتش، او از من دور می‌شد و با همه خستگی که از دیشب و امروز برای آماده کردن موکب در وجودم بود، سرعتم را بیشتر میکردم. -آقا! -بله؟ -خسته نباشید، یه مردی یه کیف رو گذاشت تو موکب ما و رفت. بنده خدا دستپاچه شد. -اونجا موکب سپاهه برو بهشون بگو. من نمی‌تونم کاری کنم. دوان‌دوان به سمت موکب لشکر١۴ راهی شدم. نگران دوستانم بودم، مخصوصا زهرا. هرچه به بسیجی گفته بودم را توی موکب سپاه هم گفتم. مرد پاسدار گفت: باید به نیروی انتظامی اطلاع بدید. جلوی در ایستادن. مستاصل به سمت درب ورودی دویدم و بیشتر نگران زهرا و دوستانم. برای ماموران ناجا هم همان جمله را تکرار کردم: یه مرد کیف مشکوک رو گذاشت تو موکب ما و رفت! -صبر کنید، باید بگیم بچه‌های چک و خنثی بیان. ثانیه‌ها سال‌ها طول می‌کشیدند و دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. از دور مردی درشت‌هیکل و با عینک آفتابی، با دست اشاره کرد که بیا! لباس شخصی بود، انگار جدی جدی خطرناک شده بود. رفتم و بازهم توضیح دادم. -برای چی گذاشتید کیف رو بذاره؟ -ما اجازه ندادیم، گذاشت و رفت! -خب راه بیفت سمت موکبتون تا ماهم بیایم. توی دلم گفتم کله‌ی شکیبا را می‌کَنَم اگر مامورها بیایند و بهمان بخندند، با آن رمان‌های جنایی‌اش که اینطوری روی آدم تاثیر می‌گذارد! راهم را از میان جمعیت باز می‌کردم به طرف موکب می‌دویدم و گاه پشت سرم راه نگاه می‌کردم که جانمانند. وقتی به موکب رسیدیم و شکیبا چشمش به ما افتاد، همه را از موکب بیرون کرد و گفت بروند چند قدم عقب‌تر. راه را بست که هیچ‌کس داخل نیاید و با یکی دو نفری که هنوز توی موکب مانده بودند و می‌خواستند ببینند چه می‌شود، بحث می‌کرد تا بکشدشان بیرون. مامور چک و خنثی کیف را باز کرد و دستش را تا آرنج کرد داخل کیف. دو مامور دیگر هم بالای سرش ایستاده بودند. هرچه توی کیف بود را بیرون ریختند: حوله، زیرشلواری، لباس راحتی... خنده‌مان گرفته بود. فکر می‌کردیم مثل توی فیلم‌ها یک بمب پیدا می‌کنند که سیم قرمز و آبی دارد و گیج می‌شوند که اول باید کدام سیم را ببرند و اگر اشتباه کنند بمب می‌ترکد و ما شهید می‌شویم. خنده‌مان گرفته بود، از همه بیشتر هم شکیبا خنده‌اش گرفته بود و داشت به زور خنده‌اش را می‌خورد. مامور از جا برخاست. -نگران نباشید این چیزی توش نیست. گفتم: ببخشید که چیزی پیدا نشد. -اشکالی نداره، خوب خوب کاری کردین. واقعا هم کارمان اشتباه نبود. حتی یک درصد، حتی یک درصد اگر احتمالش بود و ما سهل‌انگاری می‌کردیم، هیچ بعید نبود فاجعه‌ای رقم بخورد. و امنیت اتفاقی نیست! آسایش و آرامش امروزمان مدیون آقای چک و خنثی و کمیل‌ها و عباس‌هایی هستیم که با لباس شخصی میان ما هستند و نمی‌بینیم‌شان...(و البته مدیون رمان‌های شکیبا که ما را حسابی به شک می‌اندازد و جلوی مامور چک و خنثی ضایع‌مان می‌کند). http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱﷽🌱 سوءقصد به لشکر فرشتگان (!) ✍🏻فاطمه اکبری -کیفمو بزارم اینجا و برم و بیام؟ این را مردی گفت که
من که متوجه نشدم کی کیف رو گرفتن، ولی محدثه(صدرزاده) می‌گفت اون لحظه وقتی طرف اومده بود می‌خواست کیفشو بذاره من بهش می‌گفتم آقا اینو نذار اینجا، امنیت نداره، یهو یکی میاد کیفتونو می‌بره😂 یعنی اصلا لحظه اول به خطرات جدی‌تر فکر نکرده بود، بعد تازه کلی داشتیم بحث می‌کردیم که خطر داره یا نداره😐 و تازه کلی غر به من زدن که تقصیر رمانای توئه که ما به همه‌چیز مشکوکیم😐😅 ولی دور از شوخی، هیچ وقت از غریبه قبول نکنید که چمدون یا کیفش رو براش نگه دارید. مخصوصاً توی جاهای شلوغ و پر رفت و آمد، مثل همین مراسمات یا توی فرودگاه و ترمینال و... چون غیر از بمب، هزار چیز خطرناک دیگه هم ممکنه باشه مثل مواد مخدر و... یه «نه» بگید و خودتون رو از خطرات احتمالی حفظ کنید، به همین سادگی!
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱﷽🌱 سوءقصد به لشکر فرشتگان (!) ✍🏻فاطمه اکبری -کیفمو بزارم اینجا و برم و بیام؟ این را مردی گفت که
ولی اون لحظه که ماموره داشت حوله و این چیزا(😅) از کیف می‌کشید بیرون من دلم می‌خواست از خنده زمین رو گاز بزنم، اصلا اون لحظه خانوم بودن و سر سنگین بودن خیلی سخت بود😂 بعد فاطمه هم هی می‌گفت وای به حالت اگه هیچی نباشه و بهمون بخندن😅😂
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۳۷ صدای هق‌هقش بلند شد. چادرش را توی صورتش کشید و گفت: تقصیر منه، باید زودتر سراغشو می‌گرفتم... چه می‌دونستم چی می‌شه؟ باز هم گریه کرد. کمیل از زن پرسید: چهره زنی که می‌خواست نذری بده رو ندیدین؟ -چرا... دیدمش. چندتا از بچه‌های خادم هم دیدنش. -خیلی خب، تشریف بیارید اداره آگاهی برای چهره‌نگاری. کمیل به من نگاه کرد و از نگاهش می‌فهمیدم به چه فکر می‌کند؛ به آن ناشناس و عملیات تروریستی. این که یک نفر برای جلوگیری از نذری پخش کردن به هانیه چاقو بزند اصلا منطقی نبود. می‌توانست جیغ و داد راه بیندازد، فحش بدهد... ولی چاقو...؟ دست دراز کردم و آستین کمیل را کشیدم. کمیل برگشت سمت من. پرسیدم: می‌خوام ببینمش. حالش چطوره؟ کمیل آرام شانه‌ام را فشرد. -باشه، الان میرم می‌پرسم. کمیل رفت و پلیس کنارم نشست. -نگفتید، کسی با شما یا همسرتون خصومت داشت؟ سرم را تکان دادم که نه. می‌دانستم دروغ گفته‌ام؛ ولی می‌خواستم خودم حلش کنم، یعنی باید خودم حلش می‌کردم. باید خودم خرخره آن عوضی را می‌جویدم. آتش درونم زبانه می‌کشید و فکر کنم پلیس این را فهمید که رفت برایم یک لیوان آب از آبسردکن آورد. چند جرعه آب نوشیدم و بقیه لیوان یکبارمصرف را روی سرم ریختم، بلکه مغزم خنک شود و به کار بیفتد. کمیل برگشت و از انتهای راهرو اشاره کرد بروم پیشش. انگار نه انگار که تا چند دقیقه قبل جان بلند شدن نداشتم، مثل فشنگ از جایم کنده شدم. دویدم سمت کمیل. تشنه شنیدن خبری دلگرم‌کننده بودم. کمیل گفت: دکترش می‌خواد باهات حرف بزنه. دستم را گرفت و دنبال خودش کشید. گیج بودم و راهروها و راه‌پله‌ها را قاطی کردم. پزشکی با لباس اتاق عمل، در یکی از راهروها منتظرمان بود. کمیل من را بیشتر کشید و به جلو هل داد. -همسرشونن. در سکوت، امیدوار و ملتمس به لب‌های پزشک خیره شدم. حتی سلام هم نکردم. پزشک گفت: دوتا ضربه عمیق خورده و ضارب چاقو رو تکون داده، برای همین آسیب شدیدی به اندام‌های داخلی وارد شده... خون زیادی هم از دست داده. فعلا جلوی خونریزی رو گرفتیم، ولی هنوز شرایطش پایدار نیست. هوشیاریش خیلی پایینه. تقریباً می‌شه گفت توی کماست. کلمه‌هاش در سرم پژواک می‌شدند و خود را به دیواره‌های جمجمه‌ام می‌کوبیدند. این چیزی نبود که انتظارش را داشتم. فکر نمی‌کردم انقدر آسیب دیده باشد. به سختی صدایم درآمد. -نمی‌شه ببینمش؟ -نه، فعلا شرایطش ناپایداره. یک نفس عمیق کشیدم و دستانم را روی کاسه چشمانم فشار دادم. -می‌کشمش... با دستای خودم می‌کشمش... صدای خودم بود که در سرم می‌پیچید. از درون گُر می‌کشیدم. از آن بی‌حالی و بهت و سستی خبری نبود. سرتاسر میل به انتقام بودم. پزشک که دید هیچ واکنشی نشان نمی‌دهم، سری تکان داد و رفت. کمیل مقابلم ایستاد. به چشمانم خیره شد و دوتا بازویم را گرفت. تکانم داد. -حسین! خوبی؟ ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi