☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱﷽🌱 سوءقصد به لشکر فرشتگان (!) ✍🏻فاطمه اکبری -کیفمو بزارم اینجا و برم و بیام؟ این را مردی گفت که
ولی اون لحظه که ماموره داشت حوله و این چیزا(😅) از کیف میکشید بیرون من دلم میخواست از خنده زمین رو گاز بزنم، اصلا اون لحظه خانوم بودن و سر سنگین بودن خیلی سخت بود😂
بعد فاطمه هم هی میگفت وای به حالت اگه هیچی نباشه و بهمون بخندن😅😂
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسکیت صورتی... 💔
#غزه
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۳۷
صدای هقهقش بلند شد. چادرش را توی صورتش کشید و گفت: تقصیر منه، باید زودتر سراغشو میگرفتم... چه میدونستم چی میشه؟
باز هم گریه کرد. کمیل از زن پرسید: چهره زنی که میخواست نذری بده رو ندیدین؟
-چرا... دیدمش. چندتا از بچههای خادم هم دیدنش.
-خیلی خب، تشریف بیارید اداره آگاهی برای چهرهنگاری.
کمیل به من نگاه کرد و از نگاهش میفهمیدم به چه فکر میکند؛ به آن ناشناس و عملیات تروریستی. این که یک نفر برای جلوگیری از نذری پخش کردن به هانیه چاقو بزند اصلا منطقی نبود. میتوانست جیغ و داد راه بیندازد، فحش بدهد... ولی چاقو...؟
دست دراز کردم و آستین کمیل را کشیدم. کمیل برگشت سمت من. پرسیدم: میخوام ببینمش. حالش چطوره؟
کمیل آرام شانهام را فشرد.
-باشه، الان میرم میپرسم.
کمیل رفت و پلیس کنارم نشست.
-نگفتید، کسی با شما یا همسرتون خصومت داشت؟
سرم را تکان دادم که نه. میدانستم دروغ گفتهام؛ ولی میخواستم خودم حلش کنم، یعنی باید خودم حلش میکردم. باید خودم خرخره آن عوضی را میجویدم. آتش درونم زبانه میکشید و فکر کنم پلیس این را فهمید که رفت برایم یک لیوان آب از آبسردکن آورد. چند جرعه آب نوشیدم و بقیه لیوان یکبارمصرف را روی سرم ریختم، بلکه مغزم خنک شود و به کار بیفتد. کمیل برگشت و از انتهای راهرو اشاره کرد بروم پیشش.
انگار نه انگار که تا چند دقیقه قبل جان بلند شدن نداشتم، مثل فشنگ از جایم کنده شدم. دویدم سمت کمیل. تشنه شنیدن خبری دلگرمکننده بودم. کمیل گفت: دکترش میخواد باهات حرف بزنه.
دستم را گرفت و دنبال خودش کشید. گیج بودم و راهروها و راهپلهها را قاطی کردم. پزشکی با لباس اتاق عمل، در یکی از راهروها منتظرمان بود. کمیل من را بیشتر کشید و به جلو هل داد.
-همسرشونن.
در سکوت، امیدوار و ملتمس به لبهای پزشک خیره شدم. حتی سلام هم نکردم. پزشک گفت: دوتا ضربه عمیق خورده و ضارب چاقو رو تکون داده، برای همین آسیب شدیدی به اندامهای داخلی وارد شده... خون زیادی هم از دست داده. فعلا جلوی خونریزی رو گرفتیم، ولی هنوز شرایطش پایدار نیست. هوشیاریش خیلی پایینه. تقریباً میشه گفت توی کماست.
کلمههاش در سرم پژواک میشدند و خود را به دیوارههای جمجمهام میکوبیدند. این چیزی نبود که انتظارش را داشتم. فکر نمیکردم انقدر آسیب دیده باشد. به سختی صدایم درآمد.
-نمیشه ببینمش؟
-نه، فعلا شرایطش ناپایداره.
یک نفس عمیق کشیدم و دستانم را روی کاسه چشمانم فشار دادم.
-میکشمش... با دستای خودم میکشمش...
صدای خودم بود که در سرم میپیچید. از درون گُر میکشیدم. از آن بیحالی و بهت و سستی خبری نبود. سرتاسر میل به انتقام بودم. پزشک که دید هیچ واکنشی نشان نمیدهم، سری تکان داد و رفت. کمیل مقابلم ایستاد. به چشمانم خیره شد و دوتا بازویم را گرفت. تکانم داد.
-حسین! خوبی؟
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
یه کانالی پیدا کردم، خودم چند روزه دارم محتواش رو از اول میخونم.
تمرکز اصلیش روی پدیده حجاباستایلها و بلاگرهای مذهبیه و سعی داره آسیبهایی که توی این فضا هست رو تبیین کنه.
خودم برام جالب و مهم بود، از این جنبه که خودمم در معرض آفتهای فعالیت مجازی هستم و باید دقت کنم که یه وقت حین فعالیت، از چارچوبهای شرعی و اخلاقی خارج نشم،
و البته کلا مهمه مخصوصا دخترخانمها در این رابطه آگاه بشن و به دام الگوهای غلط نیفتن.
برای همین خواستم به شما هم معرفی کنم که مطالبشون رو با دقت بخونید.
(از اول کانال بخونید بهتره)
لینکش:
https://eitaa.com/Antibiootic
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۳۸
منتظر جوابم نشد. دستم را گرفت و برد که ببرد بیرون بیمارستان. هنوز پایم را از در بیرون نگذاشته بودم که همراهم زنگ خورد. شماره ناشناس. سریع تماس را وصل کردم، آماده بودم که دهانم را باز کنم و تمام فحشهایی که بلد بودم ولی میدانستم نباید هیچوقت از آنها استفاده کنم را به زبان بیاورم؛ ولی قبل از آن که من حرف بزنم، او شروع کرد.
-میدونم الان عصبانی هستی. خواستم بگم اتفاقی که امروز افتاد دست من نبود.
تروریست عوضی داشت الان عذرخواهی میکرد؟ دندانهایم روی هم قفل شده بودند و طوری برهم میساییدمشان که صدایشان در سرم میپیچید.
-درواقع خانمت برنامه منو خراب کرد. یه نمایش فوقالعاده میخواستم راه بندازم که نشد؛ ولی قرارمون هنوز سرجاشه... نمایش بعدیم رو باید حدس بزنی. و اگه نتونستی، کشتن خانمت توی بیمارستان برام خیلی راحته!
دیگر نشد دهانم را ببندم. منفجر شدم و عربده کشیدم: بیشرف آشغال عوضی! کثافت! میکشمت نامرد! مثل سگ میکشمت!
کمیل تقلا میکرد گوشی را از دستم بگیرد، ولی من خودم را عقب میکشیدم و با سماجت فحش میدادم؛ انقدر بلند و غلیظ که آب دهانم بیرون میپاشید و دهانم کف کرده بود. آتش گرفته بودم و رگهایم داشتند میترکیدند. ناشناس اما خندید و قطع کرد. با این که بوق اشغال را شنیده بودم، همچنان پشت سرهم فحش ردیف میکردم و داد میکشیدم.
-میکشمت... خودم میکشمت. مثل سگ میکشمش.
کمیل یقهام را گرفت و کشید. گوشی را از دستم گرفت و دوتا سیلی پشت سر هم به دو طرف صورتم زد؛ طوری محکم زد که سرم چرخید و دهانم باز ماند و صدایم خفه شد. ضربهاش به دنیای واقعی برم گرداند و از آن کوه آتشی که درش بودم بیرونم کشید. کمیل دوباره شانههایم را گرفت و تکان داد.
-خودتو جمع کن، خب؟ اینطوری هیچ کاری نمیتونی بکنی.
مبهوت از دوتا ضربه محکمی که خورده بودم و دردی که فک و دهانم داشت، سرم را تکان دادم و دستی به پیشانیِ عرق کردهام کشیدم. کمیل دوسوی یقهام را گرفت و باز هم تکانم داد.
-میخوای بگیریش یا فقط میخوای اینجا بشینی به خودت بپیچی؟
فقط نگاهش کردم. خودش از چشمانم خواند که چه میخواهم. صورتم هنوز از ضرب دوتا سیلی گزگز میکرد؛ یک گزگز رضایتبخش که به معنای آگاهی از واقعیت بود. کمیل گفت: تا مجرم رو چهرهنگاری میکنن، بیا بریم صحنه جرم.
دنبال کمیل راه افتادم و به این فکر کردم که آن ناشناس دقیقا میخواست جایی که هانیه بود عملیات انجام دهد؛ چه عملیاتی؟ نمیدانستم. اگر فرض میکردیم زنی که میخواسته نذری پخش کند انتحاری بوده، میتوانسته بمب را همانجا منفجر کند. لازم نبوده دنبال هانیه برود و بعد هانیه را با چاقو بزند و فرار کند. جملهی آخر ناشناس دائم توی سرم دور میزد. بهشت و نهرهای شیر و عسل...
***
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
توی کانال خانواده نشسته، بیشتر فحشها سانسور شده🙄
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۳۹
***
همهجا پر شده بود از مامور. زودتر از پایان زمان روضه، ورزشگاه را به بهانه قطعی برق تخلیه کرده بودند. نیروهای چک و خنثی و پلیس و آتشنشانی و پزشکی قانونی همهجا میچرخیدند و همهجا را وجب به وجب میگشتند. آن میان پرچم زیباتر از همه موج میخورد و زیر آفتاب میدرخشید؛ فارغ از تکاپویی که در ورزشگاه بود و من هم مثل پرچم آرام بودم.
دور آنجایی که من افتاده بودم را نوار زرد کشیده بودند. کیسه شیرهای نذری را هم برده بودند؛ ولی روی زمین کمی شیر ریخته بود. فکر کنم وقتی کیسه از دست زن افتاد، چندتا از قوطیها ترکیده بودند. شیر از میان شیارهای آسفالت رد شده بود و رسیده بود به خون من و با خون من قاطی شده بود. زیر آفتاب، خیلی زود لکههای خون و شیر میخشکید و رنگ عوض میکرد و به این راحتی نمیشد پاکش کرد.
چندتا از بچههای خادم یک گوشه روی صندلیهای پلاستیکی، روبهروی مامورهای پلیس نشسته بودند و شرح ماوقع میگفتند. یکی از مامورها یک لپتاپ روی پایش بود و با کمک فاطمه، داشت چهرهنگاری میکرد. خدا را شکر فاطمه خوب یادش مانده بود. چهره زن داشت درست کامل میشد.
حسین رسید، پشت سر مافوقش کمیل. کمیل چند قدم جلوتر از حسین میدوید؛ اما قدمهای حسین بیرمق و وارفته بود. این خوب بود؛ چون کمیل توانست زودتر از حسین به حیاط پشتی ورزشگاه برسد و ببیند خون من روی زمین پخش است و نگران شود و برگردد جلوی حسین را بگیرد.
حسین در سکوت مقاومت میکرد و خودش را به سمت حیاط پشتی هل میداد و کمیل راهش را بسته بود. لبهای حسین خشکیده بود و دیگر نه داد میزد، نه اصرار میکرد. انقدر جلوی در بیمارستان داد زده بود که صدایش گرفته بود. فقط با چشمهایش به کمیل التماس میکرد که بگذارد برود تو و ببیند چه خبر است. کمیل هم تندتند میگفت: وایسا... چیو میخوای ببینی؟ بچهها دارن صحنه جرم رو بررسی میکنن. دیدن نداره که!
دوست داشتم بروم به حسین بگویم کمیل راست میگوید، دیدن ندارد. ولی آخرش زور حسین به کمیل چربید یا شاید کمیل به خواست خودش خودش را عقب کشید. حسین چند قدم به سمت نوارهای زرد برداشت و بهتزده به خونی که میان شیارهای زمین خزیده بود و پخش شده بود نگاه کرد. از شکل لکهها میتوانست دقیقا بفهمد کجا افتاده بودم. میتوانست بفهمد با دستم زمین را چنگ زده بودم و خیلی چیزهای دیگر... متاسفانه حسین اینکاره بود، تا دلم بخواهد صحنه جرم دیده بود. آن لحظه هم داشت به همینها فکر میکرد. داشت توی ذهنش بر اساس شواهد، آنچه اتفاق افتاده بود را بازسازی میکرد و من میفهمیدم که داشت آرزو میکرد ای کاش اینکاره نبود.
چشمانش سرخ شد و اگر رمق داشت فریاد میزد، ولی نزد. دادش را قورت داد و وقتی مطمئن شد کسی حواسش به او نیست، رفت خزید یک گوشه. جایی زیر خیمه، پشت یکی از کولرها. مثل بچهها رفت قایم شد، در خودش جمع شد، یقه پیراهنش را میان دندانهایش گذاشت و سرش را محکم بین زانوها و دستهایش پنهان کرد. بدنش میلرزید و بغضش داشت آرامآرام میشکست.
حق داشت گریه کند. اصلا خوب بود گریه کند که اگر گریه نمیکرد از پا درمیآمد؛ ولی من دل توی دلم نبود. دلم میخواست زود بلند شود و خودش را جمع کند و برود کار ناتمام من را به اتمام برساند.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
متاسفانه حسین اینکاره بود...💔