eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
764 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام وصیتنامه ایشون گم شده. مثل اینکه همراه یادداشت‌هاشون خونه پدرشوهرشون بوده، و بعد شهادتشون وسایل شهیده و وصیتنامه و یادداشت‌ها رو گذاشتن توی زیرزمین و بعداً هم که خونه رو فروختن اصلا معلوم نشده چه بلایی سر اینا اومده و گم شده. چه گنجی از دست رفته...!
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت 73 و الان بنیان تمام شناخت‌هایم به لرزه درآمده بود. تمام وجودم می‌خواست دلیلی پیدا کنم که نشان دهد اشتباه کرده بودم؛ ولی نمی‌دانستم باید به کجا چنگ بیندازم. کمیل می‌گفت تیر از سلاح بچه‌های خودمان شلیک شده؛ و من به این فکر می‌کردم تیراندازی حسام چطور است؟ به اندازه‌ای خوب هست که بتواند یک هدف درحال دویدن را بزند؟ تیراندازی حسام خوب بود. متاسفانه تیراندازی‌اش خوب بود. نه که اعجوبه تیراندازی باشد؛ نه. ولی همیشه نمراتش بالاتر از من بود و این اولین بار بود که از این قضیه ناراحت می‌شدم. یک لحظه دستم رفت سمت تلفن همراه. فکر کردم شاید بد نباشد به خودش زنگ بزنم و بپرسم حدسم درست است یا نه؛ ولی فکر بچگانه‌ای بود. ساده‌لوحانه، بچگانه و احمقانه. و همان لحظه که گیج و سردرگم به گوشی خیره بودم، در دستم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. دایره سبز را کشیدم و آن را در گوشم گذاشتم. -الو! -سلام آقای باهوش! داشتم کم‌کم ازت ناامید می‌شدم، ولی بالاخره فهمیدی. قلبم به تپش افتاد. فهمیده بود من به حسام شک کرده‌ام؟ محال بود مگر این که علم غیب داشته باشد. گفتم: چی می‌گی؟ -خنگ نباش دیگه. فکر نمی‌کردم انقدر زود بری دانشگاه اصفهان. حالا دیگه بازیمون رسیده به قسمت جذابش. بیا پیدام کن... البته نه... اولش بمب رو پیدا کن، اگه زنده موندی بیا سراغ من! قبل از این که جواب بدهم قطع کرد و متاسفانه توانسته بود خوی جنگجو و رقابت‌طلب وجودم را قلقلک بدهد؛ آن قسمت وجودم را که باعث می‌‌شد بخواهم رویش را کم کنم. می‌دانستم نباید اجازه بدهم چنین اثری بر من بگذارد؛ چون مهم‌تر از گرفتن او، بمبی بود که قرار بود میان زن و بچه مردم منفجر شود. رنگ آسمان نارنجی شده بود و هرچه به سمت غروب می‌رفت، جنب‌وجوش دانشگاه بیشتر می‌شد. مردم هم داشتند کم‌کم می‌آمدند و تصور این که یک نفر از این‌ها بمب همراهش باشد، دیوانه‌ام می‌کرد. برخاستم و تا در شمالی دویدم. نگهبان که مرا دید، شناخت. -چیزی که می‌خواستین پیدا کردین آقا؟ -نه... چند قدم به او نزدیک‌تر شدم، طوری که بتوانم در گوشش حرف بزنم. -بقیه درهای دانشگاه بازن؟ -در شرقی و جنگل‌بانی بازه. دانشگاه اصفهان خیلی بزرگ است و به فراخور آن، چند در دارد: در شمالی، در شرقی، در جنگل‌بانی، در خوابگاه، در کوی اساتید و در بیمارستان الزهرا. بین این‌ها، فقط در شرقی و شمالی به مصلی نزدیک بودند. جنگل‌بانی بالای دانشگاه بود و از اینجا حدود دو کیلومتر فاصله داشت. با کمیل تماس گرفتم و گفتم به حراست دانشگاه بگوید همه درها را بجز شرقی و شمالی ببندند. مشکل اینجا بود که نمی‌توانستم تا قبل از رسیدن کمیل، تنهایی در شرقی و شمالی را رصد کنم. شدیداً به پشتیبانی نیاز داشتم و تا رسیدنشان معلوم نبود چه اتفاقی بیفتد. خود کمیل هم در ترافیک شب تاسوعا گیر کرده بود. مطمئن نبودم که گفتن جریان بمب‌گذاری به حراست و خادمان مراسم کار درستی باشد. آن‌ها آموزش ندیده بودند. ممکن بود کاری کنند که اوضاع بدتر شود؛ ولی به این فکر کردم که هانیه هم فقط یک خادم بود. خادمی که آموزش ندیده بود؛ ولی توانست جلوی یک فاجعه را بگیرد. همان نگهبان را کناری کشیدم و گفتم: به نگهبان‌ها بگو امشب بیشتر حواسشون باشه و موارد مشکوک رو اطلاع بدن. چشمان نگهبان از ترس دودو زد. -چیزی شده؟ -نه ان‌شاءالله. فقط برای احتیاط. از قیافه‌اش معلوم بود که حرفم را باور نکرده و از قیافه من هم معلوم بود که چیز دیگری را برایش لو نمی‌دهم. شاید کمی دلخور هم شد. با بی‌سیم حرفم را به نگهبان‌های در شرقی منتقل کرد و باز نگاهی مشکوک به خودم انداخت. *** ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨ بانویی که مکتب حزب‌الله تربیت می‌کنه، همین‌قدر شجاع و قدرتمنده. به قول امام خمینی (ره): زن همچو یک موجودی ست که می‌تواند با یک قدرت لایزال یک قدرت شیطانی را بشکند...🌱 🌷خانم زهرا القبیسی، بانوی شجاع لبنانی که تصاویر ایستادگی او مقابل تانک‌های رژیم‌صهیونیستی در جنوب لبنان به صورت جهانی منتشر شده است. http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۷۴ همه‌چیز غریب بود؛ حتی خودم هم غریبه بودم برای خودم. انگار فلج بودم. تنها عضو متحرک بدنم، چشمانم بود که در حدقه می‌چرخید و بقیه تنم را کرختیِ شیرینی گرفته بود. اشک از کنار پلک‌هایم می‌چکید و نمی‌دانستم چرا. می‌دانستم باید گریه کنم؛ ولی نمی‌دانستم برای کی یا برای چی. از میان سه نفری که بالای سرم بودند، فقط هادی را شناختم. آن دو سفیدپوشِ بالای سرم غریبه بودند. هادی با چشمان سرخ نگاهم می‌کرد و او هم اشک می‌ریخت. می‌خندید و اشک می‌ریخت. پریشان بودم؛ مثل گنگی خواب دیده، مثل گنگی که پیام مهمی را در خوابش دیده باشد. صدای سوتی هشدارآمیز می‌آمد؛ هم‌صدا با ضربان بی‌امان قلبم. زن سفیدپوش چیزی به هادی گفت. هادی سرش را نزدیک صورتم آورد و گفت: چیزی شده آبجی؟ حالت خوبه؟ لب‌های خشکم را باز کردم. کرختیِ بدنم درحنجره‌ام هم ریشه دوانده بود؛ ولی من از همه رمقِ نداشته‌ام استفاده کردم. -حسین... هادی گوشش را درست مقابل دهانم گرفته بود تا بفهمد چه می‌گویم. گفت: حسین حالش خوبه. فقط سرش یکم شلوغه. به محض این که بتونه میاد پیشت. این بار بیشتر تقلا کردم و گریه‌ام شدت گرفت. -حسین... انگار کلمات گم شده بودند. هیچ به ذهنم نمی‌آمد و آن خواب، آن پیام مهم را باید در زنجیر کلمات می‌کشیدم تا هادی بفهمدش. به کلمه نیاز داشتم. خواب داشت از ذهنم می‌پرید. هادی کمکم کرد. -باهاش چکار داری؟ بازهم کلمه‌ای برای توضیحش به ذهنم نیامد و باز نام حسین را تکرار کردم. هادی گفت: می‌خوای باهاش تماس بگیرم؟ عاجزانه سرم را تکان دادم. انگار نور امیدی تابیده بود. شاید تا آن وقت چند کلمه به یاد می‌آوردم. *** الله اکبر اذان مغرب را که گفتند، نمازم را مثل الاکلنگ خواندم و برگشتم مقابل در شمالی. چشمم میان ماشین‌ها و آدم‌هایی که وارد می‌شدند می‌گشت؛ دنبال کیف بزرگ، رفتار مشکوک، لباسِ برآمده... هرچیزی که نشان از وجود بمب بود. آن عوضی حتی نگفته بود انتحاری داخل است یا بمب. انتحاری اگر بود، کارمان سخت‌تر می‌شد؛ چون نه فقط با بمب که با عامل انسانی طرف بودیم و تجربه نشان داده هرچه بیشتر با آدم‌ها و عوامل انسانی طرف باشی، کارت سخت‌تر و غیرقابل پیش‌بینی‌تر است. همراهم در جیبم لرزش کوتاهی کرد. کمیل پیام داده بود: ما رسیدیم. از در الزهرا داریم میایم تو. نمی‌دانستم کمیل به نیروهای چک و خنثی هم خبر داده یا نه. هنوز دقیقا چیزی محرز نشده بود؛ ولی امیدوار بودم بمب همینجا باشد. امیدوار بودم آدرس درست را آمده باشم؛ چون اگر درست نیامده بودم... یک ون سیاه از بالای جاده اصلی داشت به سمت ما می‌آمد و وقتی کنار جاده، چندمتر با فاصله از در شمالی ایستاد، کمیل و پشت سرش، حسام از آن پیاده شدند. با دیدن حسام ستون فقراتم تیر کشید. انگار غریبه بود، ترسناک بود. دلم می‌خواست با خودش حرف بزنم و از این که به او شک کرده‌ام خجالت‌زده شوم. عمیقا دلم این را می‌خواست؛ ولی شواهد بر علیهش بود. کمیل چند قدم پیش آمد و من به سویش دویدم. پرسید: اوضاع چطوره؟ چیزی متوجه نشدی؟ یک لحظه چشمم در چشم حسام افتاد و باز هم انگار برق از بدنم رد شد. سریع نگاهم را دزدیدم. با این که بلد بودم صورتم را بی‌حالت نگه دارم، ولی انقدر تشویش درونم زیاد بود که می‌ترسیدم حالت چشمانم لو بدهد که به او شک دارم. به کمیل گفتم: تقریبا مطمئن شدم قطعی برق خرابکاری بوده. یکی وارد اتاق تاسیسات شده و برق رو قطع کرده. دقیقا مثل خونه خودم، در رو با کلید باز کرده. سعی کردم موقع گفتن جمله آخر، به حسام نگاه نکنم؛ هرچند خیلی دلم می‌خواست ببینم قیافه‌اش موقع شنیدن این جمله چطور می‌شود. ادامه دادم: گفتم همه درها بجز شرقی و شمالی رو ببندن. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من تشییع شهید رئیسی رو باور کردم، تشییع حاج قاسم رو باور کردم، ولی باور نمی‌کنم فردا تشییع سید حسن نصرالله باشه. این که هیچی درباره‌ش نمی‌گم هم علتش همینه، چون واقعا این یه شهادت رو هیچ‌جوری نتونستم قبول کنم. می‌دونم غیرمنطقیه، ولی ساختارهای دفاعی مغزم دارن بهم دستور میدن که انکار کنم. برای شهید رئیسی و حاج قاسم سوگواری کردم، داغش تازه ست هنوز ولی پذیرفتم دیگه. ولی برای سیدحسن نصرالله سوگواری نکردم. اصلا باور نکردم. ترجیح دادم فکر کنم اتفاقی نیفتاده. آخه اصلا هرچی بهش فکر می‌کنم کم میارم... پی‌نوشت: امروز نشستم توی مسجد دانشگاه یکم گریه کردم. ولی بازم نمی‌تونم باورش کنم...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بعضیام مسخره می‌کنن میگن شما حزب‌اللهی‌ها هیچ‌وقت شکست رو نمی‌پذیرید، در هر صورت می‌گید ما پیروزیم. راستش این حرف ما نیست، حرف خداست که حزب‌الله پیروزه. تعریف ما از شکست و پیروزی خیلی متفاوته. ما نوک دماغمون رو نمی‌بینیم که تا کشته بشیم آسیب ببینیم بگیم شکست خوردیم. ما توحیدی به قضیه نگاه می‌کنیم، تنها چیزی که مهمه اینه که توی راه خدا درحال تلاش و حرکت باشی. پیروزی هم همینه. ما وقتی شکست می‌خوریم که از راه خدا خارج بشیم و از خدا فاصله بگیریم. حزب‌الله شکست نخورده. مقاومت شکست نخورده. آره خیلی شهید دادیم. خیلی ضربه خوردیم. ولی از راه خدا دست نکشیدیم پس پیروزیم. سیدحسن نصرالله هم پیروز شد چون تا آخر توی راه خدا موند، چون مسیر درست زندگیشو پیدا کرد و توی همون مسیر درست زندگی کرد و حرکت کرد و شهید شد. خوبیِ راه حق و جبهه حق همین شکست‌ناپذیر بودنه. جبهه حق شکست نمی‌خوره، چون خدا باهاشه و آخرش صاحب این عالم خداست. افراد توی جبهه حق هم وقتی شکست می‌خورن که دیگه توی این جبهه نباشن. حزب‌الله شکست نخورده و نمی‌خوره، چون حزب خداست. والسلام
💔😭😭
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
إلی‌اللقاء في الشهادة، إلی‌اللقاء في جوار الأحبّة، إلی‌اللقاء...💔😭 پ.ن: ولی ما دلمون خیلی تنگ میشه...😭😭😭