☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
امروز دوازدهمین سالگرد صدور این پیامه🌱
بیاید عمیقاً روی این پیام فکر کنیم.
بیاید سیره بانوان شهیده رو مطالعه کنیم و سرنخهایی که رهبری دادن رو توی زندگیشون پیدا کنیم.
قدم بزرگیه برای پیدا کردن خودمون، هویتمون و نقشمون توی جهان...
#لشگر_فرشتگان
۱. منافق فکر میکنه خدا رو میتونه سر کار بذاره، درحالی که خودش سرکاره!
۲. منافق نمازش رو با سستی و کسالت میخونه.
۳. منافق جلوی مردم ریا میکنه.
۴. منافق خدا رو کم یاد میکنه.
۵. منافق بین حق و باطل مذبذبه، نه با اینه نه با اون.
نکته خییییلی جالب اینه که نفرموده منافق اصلا خدا رو یاد نمیکنه یا منافق بر ضد اهل ایمانه.
اتفاقا منافق هم خدا رو یاد میکنه!!!
و اینه که ترسناکه،
یعنی نفاق ممکنه خیلی به ما نزدیک باشه،
خدا نکنه منافق باشیم ولی حتی متوجه نفاقمون نباشیم...
#ماه_رمضان
سحر امروز دایی مادرم که خیلی دوستشون داشتم از دنیا رفتن🖤
مرد خیلی صبور و بزرگواری بودن؛
لطفاً صلواتی، فاتحهای یا چند آیهای از قرآن رو به روحشون هدیه کنید.
و لطفاً برای بازماندگانشون از خدا طلب صبر و آرامش کنید🌱🥀
حاجامیر کرمانشاهی 4_5891160306368907930.mp3
زمان:
حجم:
10.8M
هل انت علی العهد الذی فارقتنا علیه...؟😭
اونایی که میگن ما خدا رو قبول داریم، ولی وحی و نبوت رو انکار میکنن، در واقع هنوز خدا رو اونطور که باید نشناختن!
خدای ما، ما رو بدون راهنما توی زمین رها نمیکنه...
ربوبیت، رحمت و حکمت خدا اینطور ایجاب میکنه.
(این عقیده خیلی از دانشمندان و فلاسفه غربه که خدا هست و خالق دنیاست، ولی وحی رو انکار میکنند، این آیه انگار وصف حال اوناست)
#ماه_رمضان
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۷۵
کمیل سرش را تکان داد و منتظر ادامه توضیحم شد. گفتم: اونم تماس گرفت. میدونست من اینجام. گفت هم خودش اینجاست هم بمب و ازم خواست پیداش کنم.
چهره کمیل بیحالت بود؛ ولی رنگش پرید. گفت: چطور فهمیده تو اینجایی؟
رنگ من هم پرید. چرا به این فکر نکرده بودم؟
دقیقا چند لحظه بعد از تماسم با کمیل، آن ناشناس زنگ زد و میدانست کجا هستم.
کمیل؟
پاهایم طوری سست شد که نزدیک بود بیفتم. به زور خودم را نگه داشتم. نفوذی بودن کمیل حتی به اندازه یک احتمال هم در ذهنم مطرح نبود. آرام گفتم: نمیدونم... حتما داره منو میپاد.
به صورت کمیل دقت کردم. بجز آن رنگِ پریده، تغییری در چهرهاش نبود. گفت: امید همراهمون اومده. توی ون نشسته. میخواد اگه اون یارو بهت زنگ زد، تماس رو ردیابی کنه. گفت بهت بگم اگه بهت زنگ زد، مکالمه رو کش بدی و سعی کنی نذاری زود قطع کنه.
-باشه.
این را گفتم و به دو دوستی که الان به نظرم غریبه بودند نگاه کردم. میخواستم جریان کلید خانهمان را به کمیل بگویم؛ ولی با این اوضاع به او هم شک دارم. گفتم: چی شد اومدین اینجا آقا؟ میدونم فقط بهخاطر حرف من نبوده.
کمیل که میخواست از کنارم رد شود، ایستاد و سرش را تکان داد.
-آره. اون خانمه رو دوباره بازجویی کردم. گفت شب سوم، یعنی همون شبی که برق قطع شد، با اون مرد اومده بودن مراسم اینجا. اینم گفت که توی حرفای مرده شنیده که پشت تلفن با یه نفر درباره دانشگاه حرف زده.
الان که به کمیل شک کردهام، به نظرم همه کارهایش مشکوک است؛ مثلا همین بازجویی دوبارهاش از آن زن و اعترافات جدید زن. کمیل از کنارم رد شد و رفت که دوری در دانشگاه بزند. حسام اما چند قدمیام ایستاده بود و قلب من برای پرسوجو کردن از او بیقراری میکرد؛ اما انگار به زبانم وزنه بسته بودند. نگاه حسام به کمیل بود که داشت دور میشد و تلاش من برای فهمیدن چیزی از چشمان و چهرهاش بینتیجه بود.
هوا تاریکِ تاریک شده بود و از داخل مصلی، صدای مبهم سخنران میآمد. دیگر انقدر شلوغ شده بود که مطمئن بودم داریم در انبار کاه دنبال سوزن میگردیم.
هنوز در دوراهی صحبت کردن یا نکردن با حسام بودم و داشتم در ذهنم نقشه میریختم که همراهم لرزید. آن عوضی بود. اینبار نمیخواستم منفعلانه سکوت کنم تا حرفش را بزند. باید کمی گفتوگو را کش میدادم؛ با رجز خواندن، فحش دادن، چرت و پرت گفتن یا هرچی. جواب دادم و گفتم: دیگه چته؟
-بیادب شدی!
-به تو چه؟
-با این که دوست ندارم کسی اینطوری باهام حرف بزنه، ولی از دیدن این به سیم آخر زدنت خوشم میاد.
-آره تو اینطوری فکر کن. وقتی گرفتمت میفهمی.
خندید و سعی میکرد پیروزمندانه بخندد؛ ولی میشد بفهمم عصبی شده. شاید فکرش را نمیکرد به این زودی به دانشگاه برسم. گفتم: آره بخند. چون بعداً باید فقط گریه کنی.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi