سحر امروز دایی مادرم که خیلی دوستشون داشتم از دنیا رفتن🖤
مرد خیلی صبور و بزرگواری بودن؛
لطفاً صلواتی، فاتحهای یا چند آیهای از قرآن رو به روحشون هدیه کنید.
و لطفاً برای بازماندگانشون از خدا طلب صبر و آرامش کنید🌱🥀
حاجامیر کرمانشاهی 4_5891160306368907930.mp3
زمان:
حجم:
10.8M
هل انت علی العهد الذی فارقتنا علیه...؟😭
اونایی که میگن ما خدا رو قبول داریم، ولی وحی و نبوت رو انکار میکنن، در واقع هنوز خدا رو اونطور که باید نشناختن!
خدای ما، ما رو بدون راهنما توی زمین رها نمیکنه...
ربوبیت، رحمت و حکمت خدا اینطور ایجاب میکنه.
(این عقیده خیلی از دانشمندان و فلاسفه غربه که خدا هست و خالق دنیاست، ولی وحی رو انکار میکنند، این آیه انگار وصف حال اوناست)
#ماه_رمضان
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۷۵
کمیل سرش را تکان داد و منتظر ادامه توضیحم شد. گفتم: اونم تماس گرفت. میدونست من اینجام. گفت هم خودش اینجاست هم بمب و ازم خواست پیداش کنم.
چهره کمیل بیحالت بود؛ ولی رنگش پرید. گفت: چطور فهمیده تو اینجایی؟
رنگ من هم پرید. چرا به این فکر نکرده بودم؟
دقیقا چند لحظه بعد از تماسم با کمیل، آن ناشناس زنگ زد و میدانست کجا هستم.
کمیل؟
پاهایم طوری سست شد که نزدیک بود بیفتم. به زور خودم را نگه داشتم. نفوذی بودن کمیل حتی به اندازه یک احتمال هم در ذهنم مطرح نبود. آرام گفتم: نمیدونم... حتما داره منو میپاد.
به صورت کمیل دقت کردم. بجز آن رنگِ پریده، تغییری در چهرهاش نبود. گفت: امید همراهمون اومده. توی ون نشسته. میخواد اگه اون یارو بهت زنگ زد، تماس رو ردیابی کنه. گفت بهت بگم اگه بهت زنگ زد، مکالمه رو کش بدی و سعی کنی نذاری زود قطع کنه.
-باشه.
این را گفتم و به دو دوستی که الان به نظرم غریبه بودند نگاه کردم. میخواستم جریان کلید خانهمان را به کمیل بگویم؛ ولی با این اوضاع به او هم شک دارم. گفتم: چی شد اومدین اینجا آقا؟ میدونم فقط بهخاطر حرف من نبوده.
کمیل که میخواست از کنارم رد شود، ایستاد و سرش را تکان داد.
-آره. اون خانمه رو دوباره بازجویی کردم. گفت شب سوم، یعنی همون شبی که برق قطع شد، با اون مرد اومده بودن مراسم اینجا. اینم گفت که توی حرفای مرده شنیده که پشت تلفن با یه نفر درباره دانشگاه حرف زده.
الان که به کمیل شک کردهام، به نظرم همه کارهایش مشکوک است؛ مثلا همین بازجویی دوبارهاش از آن زن و اعترافات جدید زن. کمیل از کنارم رد شد و رفت که دوری در دانشگاه بزند. حسام اما چند قدمیام ایستاده بود و قلب من برای پرسوجو کردن از او بیقراری میکرد؛ اما انگار به زبانم وزنه بسته بودند. نگاه حسام به کمیل بود که داشت دور میشد و تلاش من برای فهمیدن چیزی از چشمان و چهرهاش بینتیجه بود.
هوا تاریکِ تاریک شده بود و از داخل مصلی، صدای مبهم سخنران میآمد. دیگر انقدر شلوغ شده بود که مطمئن بودم داریم در انبار کاه دنبال سوزن میگردیم.
هنوز در دوراهی صحبت کردن یا نکردن با حسام بودم و داشتم در ذهنم نقشه میریختم که همراهم لرزید. آن عوضی بود. اینبار نمیخواستم منفعلانه سکوت کنم تا حرفش را بزند. باید کمی گفتوگو را کش میدادم؛ با رجز خواندن، فحش دادن، چرت و پرت گفتن یا هرچی. جواب دادم و گفتم: دیگه چته؟
-بیادب شدی!
-به تو چه؟
-با این که دوست ندارم کسی اینطوری باهام حرف بزنه، ولی از دیدن این به سیم آخر زدنت خوشم میاد.
-آره تو اینطوری فکر کن. وقتی گرفتمت میفهمی.
خندید و سعی میکرد پیروزمندانه بخندد؛ ولی میشد بفهمم عصبی شده. شاید فکرش را نمیکرد به این زودی به دانشگاه برسم. گفتم: آره بخند. چون بعداً باید فقط گریه کنی.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۷۶
باز هم خندید و میان خندههایش گفت: جدی؟ فکر نمیکنم. اونی که باید گریه کنه تویی. چون اگه امشب نتونی منو بگیری، زنت رو میکشم.
دندانهایم را روی هم فشار دادم و امیدوار بودم صدایش را نشنیده باشد. گفتم: نگران نباش، میگیرمت.
-آره آره، همه تلاشت رو بکن...
کمی مکث کرد. یک نفس عمیق کشید و گفت: وایسا ببینم... زنگ نزده بودم اینا رو بگم. میخواستم بگم بمب همین چند دقیقه پیش رسید توی دانشگاه و سر جاش جاگیر شد.
قلبم ایستاد و دهانم خشکید. آرام گفتم: پیداش میکنیم.
و متاسفانه صدایم گرفته بود؛ شاید چون مطمئن نبودم این سوزن میان انبار کاه پیدا شود. گفت: فکر نکنم پیدا کردنش فایده داشته باشه؛ چون کنترلش دست منه و هر موقع صلاح ببینم منفجرش میکنم. دارم پخش اینترنتی مراسم رو نگاه میکنم تا ببینم کدوم قسمت مراسم برای ترکیدن بمب دراماتیکتره!
این عوضی واقعا بیمار بود. یک مریض روانی کامل. حرفی نزدم و اینبار مسلطتر خندید.
-چیه؟ نمیخوای دیگه برام رجز بخونی؟
خنده کوتاهی کرد و ادامه داد: گفتن تماس رو طولش بدی تا جای منو پیدا کنی؟
دهانم هنوز خشک بود؛ ولی سعی کردم کم نیاورم.
-وقتی پیدات کردم جوابتو بهت میدم.
فکر کنم جملات آخرم را نشنید؛ چون تماس را قطع کرده بود. بلافاصله امید برایم پیام فرستاد: حجاب. تقریبی.
نور امیدی در دلم روشن شد. امید مکان تقریبیاش را پیدا کرده بود. نزدیک سالن ورزشی حجاب بود؛ نزدیک ما. باید فکرش را میکردم. همه آدمهای حرفهای و باهوش هم بالاخره جایی اشتباه میکنند. او هم وقتی میخواست بازی روانی راه بیندازد، از دهانش پریده بود که ریموت بمب دستش است. برای این که بتواند از کنترل استفاده کند، باید به مصلی نزدیک میبود.
او همینجا بود، همین دور و بر.
پیدا کردنش از پیدا کردن بمب راحتتر بود و میشد امید داشت که جلوی انفجار بمب را گرفت؛ ولی این خطر هم بود که اگر نزدیکش شوم، بمب را منفجر کند. نمیدانستم گفتن اینها به کمیل درست است یا نه. هرچه باشد مافوقم بود؛ ولی امان از شکی که حسام در دلم کاشته بود.
چشم گرداندم تا کمیل را پیدا کنم؛ ولی نبود. حتما رفته بود داخل مصلی. یک دور دور مصلی گشتم. راهروی پشتیِ مصلی و محوطه کنارش دست خانمها بود. با کمیل تماس گرفتم و خبر دادم که بمب داخل است و کنترلش دست آن عوضی ست. کمیل اگر نفوذی بود خودش اینها را میدانست؛ پس گفتنشان ضرر نداشت.
درباره آنچه از محل آن عوضی فهمیده بودم حرفی نزدم. حسام هم غیبش زده بود. میدانستم نیروهای چک و خنثی در راهند؛ پس راهم را کشیدم به سمت بالا، به سمت سالن حجاب. در جاده فرعی سمت شرقی مصلی کسی نبود؛ فقط یک طرفش ماشین گذاشته بودند. دستم را روی سلاحم گذاشتم و آرام از کنار ماشینها قدم زدم. کسی داخلشان نبود. باز هم بالا رفتم. داخل زمینهای روباز تنیس را نگاه کردم. خالی بودند. چراغهای سالن حجاب هم خاموش بود.
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi