eitaa logo
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.4هزار دنبال‌کننده
7.3هزار عکس
669 ویدیو
83 فایل
✨﷽✨ هرکس‌می‌خواهدمارابشناسد داستان‌کربلارابخواند؛ اگرچه‌خواندن‌داستان‌را سودی‌نیست‌اگردل‌کربلایی‌نباشد. شهیدآوینی نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. 🍃گروه‌نویسندگان‌مه‌شکن🍃 💬نظرات: https://payamenashenas.ir/RevayatEshgh
مشاهده در ایتا
دانلود
حالا نقشه شون رو عملی کردن، فایده داشت؟ توجه پدرشون رو به دست آوردن؟ دقیقا برعکس شد، اعتماد پدرشون رو از دست دادن و آخرش حضرت یعقوب برادران یوسف رو به اندازه حضرت یوسف دوست نداشت. اصولا آدم با روش غلط به نتیجه درست نمی‌رسه!
قرآن امروز هدیه به شهیده معصومه کرباسی 🥀✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت ۷۹ حسام همچنان سکوت کرده بود و برای من حتی حرف زدن با او هم دشوار بود. انگار یک انسان دیگر یا نه، یک موجود دیگر توی جلدش رفته بود. انگار کالبدش از آن حسام همیشگی خالی شده بود؛ شاید هم از اول خالی بود. نمی‌دانم چقدر؛ شاید تا نیمه‌های پارک مطالعه را روی زمین ناهموار از عقب راه رفتم. چندبار نزدیک بود زمین بخورم و پرسش‌هایم از حسام هم بی‌پاسخ می‌ماند. بالاخره جایی، حسام ایستاد؛ میان تاریکی وهم‌آور پارک مطالعه و سایه‌های درختان. دورتادورمان شمشاد بود و صدای مراسم را از دور به سختی می‌شنیدیم. اگر اینجا می‌مردم، جنازه‌ام به این زودی‌ها پیدا نمی‌شد؛ شاید بعد از مراسم، شاید فردا صبح. مردن فعلا برنامه خوبی نبود. من هنوز هانیه را هم ندیده بودم. حسام ایستاد. نگاهی به دور و برش کرد و تا من آمدم همین کار را بکنم، داد زد: برنگرد! چشمانم را ثابت نگه داشتم و تا جایی که میدان دیدم یاری می‌داد، کسی را ندیدم؛ اما مطمئن بودم حسام یک همدست دارد. کسی که من نباید برمی‌گشتم و می‌دیدمش. شاید همان عوضی بود و قلبم از تصور چنین چیزی به تپش افتاد. تیر دیگری در تاریکی انداختم و از در مذاکره وارد شدم. -حسام... نمی‌دونم برنامه‌ای برای من داری یا نه و تصمیمت چیه، ولی تو با این کارت داری یه عالمه آدم بی‌گناه رو می‌کشی. اونا هیچ هیزم تری به تو نفروختن. حسام مثل مجسمه نگاهم می‌کرد و نمی‌توانستم بفهمم در دل سنگش اثری گذاشته‌ام یا نه. ادامه دادم: اینم نمی‌دونم که انگیزه‌ت چیه، پوله یا اعتقاد... ولی هرچی باشه، به این فکر کن که ممکنه خانواده خودت هم توی مصلی باشن. چطور دلت میاد زن و بچه مردم رو اینطوری به کشتن بدی؟ و باز هم سکوت بی‌معنای حسام. لعنتی انگار واقعا روح از تنش رفته بود. حسامی که همراه من برای آرامش و امنیت مردم تلاش کرده بود، الان به حرف‌هایم هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. متاسفانه حسام آدم پیچیده‌ای بود. مثل تروریست‌ها و خلافکارهای ساده‌ای نبود که به طمع پول دست به حماقت می‌زنند و زود به غلط کردم می‌افتند. امثال حسام اگر جنایت می‌کردند هم با فکر بود، حساب شده بود. هرکسی جای حسام بود باید تا الان چندتا واکنش احساسی از خودش نشان می‌داد، خشمگین و سردرگم می‌شد؛ ولی حسام... من اما دست از تلاش نکشیدم. -حسام داری چه غلطی می‌کنی؟ من رفیقتم! صدایی از پشت سرم آمد؛ شبیه قدم برداشتن روی زمین. مقابل میل شدیدم به برگرداندن سرم مقاومت کردم تا حسام کار احمقانه‌ای نکند. امیدوار بودم هرچه پشت سرم رخ می‌دهد، در صورت حسام منعکس شود؛ اما چهره‌اش همچنان بی‌حالت بود. فقط یک لحظه، آن هم یک لحظه‌ای که شک داشتم درست دیده باشم، مردمک چشمانش تکان خوردند. تا آن لحظه فقط من را نگاه می‌کرد و یک لحظه، پشت سرم را. و بعد، پشت سرم تیر کشید. خیلی تیر کشید. انقدری که نتوانستم سر پا بایستم. چشمانم سیاهی رفت و زانوانم خالی کردند. افتادم. 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا