مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت ۷۹
حسام همچنان سکوت کرده بود و برای من حتی حرف زدن با او هم دشوار بود. انگار یک انسان دیگر یا نه، یک موجود دیگر توی جلدش رفته بود. انگار کالبدش از آن حسام همیشگی خالی شده بود؛ شاید هم از اول خالی بود.
نمیدانم چقدر؛ شاید تا نیمههای پارک مطالعه را روی زمین ناهموار از عقب راه رفتم. چندبار نزدیک بود زمین بخورم و پرسشهایم از حسام هم بیپاسخ میماند. بالاخره جایی، حسام ایستاد؛ میان تاریکی وهمآور پارک مطالعه و سایههای درختان. دورتادورمان شمشاد بود و صدای مراسم را از دور به سختی میشنیدیم. اگر اینجا میمردم، جنازهام به این زودیها پیدا نمیشد؛ شاید بعد از مراسم، شاید فردا صبح.
مردن فعلا برنامه خوبی نبود. من هنوز هانیه را هم ندیده بودم.
حسام ایستاد. نگاهی به دور و برش کرد و تا من آمدم همین کار را بکنم، داد زد: برنگرد!
چشمانم را ثابت نگه داشتم و تا جایی که میدان دیدم یاری میداد، کسی را ندیدم؛ اما مطمئن بودم حسام یک همدست دارد. کسی که من نباید برمیگشتم و میدیدمش. شاید همان عوضی بود و قلبم از تصور چنین چیزی به تپش افتاد. تیر دیگری در تاریکی انداختم و از در مذاکره وارد شدم.
-حسام... نمیدونم برنامهای برای من داری یا نه و تصمیمت چیه، ولی تو با این کارت داری یه عالمه آدم بیگناه رو میکشی. اونا هیچ هیزم تری به تو نفروختن.
حسام مثل مجسمه نگاهم میکرد و نمیتوانستم بفهمم در دل سنگش اثری گذاشتهام یا نه. ادامه دادم: اینم نمیدونم که انگیزهت چیه، پوله یا اعتقاد... ولی هرچی باشه، به این فکر کن که ممکنه خانواده خودت هم توی مصلی باشن. چطور دلت میاد زن و بچه مردم رو اینطوری به کشتن بدی؟
و باز هم سکوت بیمعنای حسام. لعنتی انگار واقعا روح از تنش رفته بود. حسامی که همراه من برای آرامش و امنیت مردم تلاش کرده بود، الان به حرفهایم هیچ واکنشی نشان نمیداد. متاسفانه حسام آدم پیچیدهای بود. مثل تروریستها و خلافکارهای سادهای نبود که به طمع پول دست به حماقت میزنند و زود به غلط کردم میافتند. امثال حسام اگر جنایت میکردند هم با فکر بود، حساب شده بود. هرکسی جای حسام بود باید تا الان چندتا واکنش احساسی از خودش نشان میداد، خشمگین و سردرگم میشد؛ ولی حسام...
من اما دست از تلاش نکشیدم.
-حسام داری چه غلطی میکنی؟ من رفیقتم!
صدایی از پشت سرم آمد؛ شبیه قدم برداشتن روی زمین. مقابل میل شدیدم به برگرداندن سرم مقاومت کردم تا حسام کار احمقانهای نکند. امیدوار بودم هرچه پشت سرم رخ میدهد، در صورت حسام منعکس شود؛ اما چهرهاش همچنان بیحالت بود. فقط یک لحظه، آن هم یک لحظهای که شک داشتم درست دیده باشم، مردمک چشمانش تکان خوردند. تا آن لحظه فقط من را نگاه میکرد و یک لحظه، پشت سرم را.
و بعد، پشت سرم تیر کشید.
خیلی تیر کشید. انقدری که نتوانستم سر پا بایستم. چشمانم سیاهی رفت و زانوانم خالی کردند.
افتادم.
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
شیطان رجیم بهم میگه فردا شب پارت نذارم و توی خماری نگهتون دارم😈
مهشکن🇵🇸🇮🇷
شیطان رجیم بهم میگه فردا شب پارت نذارم و توی خماری نگهتون دارم😈
اعوذ باالله من الشیطان الرجیم... 😁
مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
پاسخ من به همه این پیاما:
لبخند ملیح☺️😈