سلام
دیگه شرمنده، وسع بنده در همین حده.
حلال کنید.
.........
هیجانی شد؟!
عباس رو اسیر کردن بعد هیجانی شده؟؟؟😐
سلام
اگر نظر بنده رو بخواید، به نظر من داشتن گوشی هوشمند از ۱۸ یا نهایتاً ۱۶ سالگی به بعد باید باشه و تا قبلش پدر و مادر اگر میخوان به هر دلیلی گوشی در اختیار بچه بذارن، باید گوشیهای غیرهوشمند باشه(مثلا این نوکیا قدیمی ها)
ولی با شرایط الان، اشکال نداره اگر زودتر هم برای درس و مدرسه برای نوجوانان گوشی خرید، به شرطی که اصل اختیار گوشی دست پدر و مادر باشه و میزان استفاده از گوشی و نحوه استفاده رو نظارت کنند.
🔴 خبر ویژه 🔴
صفحه ما در روبیکا افتتاح شد؛
https://rubika.ir/foratsh1400
خوشحال میشم تشریف بیارید.
🔰 #بسم_الله_قاصم_الجبارین 🔰
یا علی مددی...💚
📕 رمان امنیتی ⛔️ #خط_قرمز ⛔️
✍️ به قلم: #فاطمه_شکیبا
قسمت 171
حس میکنم پشت سرم خیس است. احتمالاً زخم شده و این هم رطوبت خون است.
تکانی به خودم میدهم تا در تاریکی بفهمم چیزی از تجهیزاتم همراهم هست یا نه.
هیچکدام همراهم نیست؛ نه اسلحه نه بیسیم.
پس باید همه وسایلم را گم و گور کرده باشند که قابل ردیابی نباشم.
عالی شد. از همین الان در سوریه مفقودالاثر شدم، احتمالاً به زودی به مقام والای جانبازی هم نائل خواهم شد؛ هرچند بعید است با این شرایط به این زودیها شربت شهادت بنوشم!
چون اگر فهمیده باشند نیروی اطلاعات و عملیاتم، به این راحتی بیخیالم نمیشوند.
کی فکرش را میکرد آخر کار من اینجوری باشد؟
نفس عمیقی میکشم؛ باید با این سرنوشت کنار بیایم.
- یادته میگفتی شهادت تنهایی و توی غربت قشنگتره؟
صدای کمیل است که نشسته کنارم و به سقف خیره است.
لبخند میزنم. اتفاقاً این مدل شهادت را دوست دارم.
میگویم:
آره، هنوزم میگم.
به ذهنم فشار میآورم. سعد من را فروخته؟
یعنی از اول هدفشان من بودم؟
مگر سعد میدانست من اطلاعاتیام؟
سعد نمیدانست؛ یعنی تا جایی که من میدانم کسی خبر نداشت.
نیروهای خودم لو دادهاند؟
چرا؟
نمیدانم.
اصلا اینها کی هستند؟
چرا نمیآیند سراغم؟
سرم هنوز درد میکند و از این سوالات بیجواب دردش بیشتر هم میشود؛ بدنم هم کوفته است.
کمیل میگوید:
من جات باشم یه کاری میکنم که زود خلاصم کنن.
راست میگوید. هم به نفع خودم است، هم اطلاعاتی که دارم سوخت نمیرود.
فعلا زمان را گم کردهام. نمیدانم ساعت چند است و قرار است چه اتفاقی بیفتد.
زیر لب صلوات میفرستم؛ اولین ذکری که موقع خطر به ذهنم میرسد.
دوباره چشمانم را میبندم.
اولین چیزی که میآید جلوی چشمم، چهره مادر است. دلم برایش تنگ میشود.
یعنی جنازهام به دستش میرسد؟ اصلا جنازهای در کار خواهد بود یا نه؟
🔗لینک قسمت اول رمان 👇
🌐https://eitaa.com/istadegi/1733
⚠️ #ادامه_دارد ⚠️
🖋 #فاطمه_شکیبا
#روایت_عشق 💞
https://eitaa.com/istadegi