eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
844 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام بهترین حالتش استاد شدن یا هیئت علمی شدن در دانشگاهه. اما مددکاری اجتماعی هم یکی از آینده‌های شغلیش هست. و یا استخدام به عنوان مشاور در نهادهای دولتی و یا حتی شرکت‌های خصوصی.
سلام کتاب «جنگ نرم» از آقای داود رنجبران و کتاب «فضای مجازی و فرهنگ» از آقای مهدی روحانی کتاب های خوبین. از نقاب ابلیس هم می‌تونید استفاده کنید.
سلام بله، کتاب مربع‌های قرمز رو امانت گرفتم و مطالعه کردم. بله متاسفانه قیمت کتاب به طور نجومی رو به افزایشه. از حدس‌تون درباره رمان هم ممنونم ولی فعلا هیچی نمی‌تونم بگم🙂
سلام راستش پاسخ توهین رو نمی‌شه داد. برای همین شما هیچ جوابی ندید. با پدر هم بحث نکنید سر این قضیه. یه راهش اینه که شما به عنوان طرفدار امام خمینی و حضرت آقا، رفتار خوبی داشته باشید. کم‌کم دید پدر هم درباره ایشون مثبت میشه.
سلام دیگه شرمنده، وسع بنده در همین حده. حلال کنید. ......... هیجانی شد؟! عباس رو اسیر کردن بعد هیجانی شده؟؟؟😐
سلام خیلی ممنون از لطف شما🌷🌿 ان‌شاءالله. خوشحالم که دوست دارید
سلام اگر نظر بنده رو بخواید، به نظر من داشتن گوشی هوشمند از ۱۸ یا نهایتاً ۱۶ سالگی به بعد باید باشه و تا قبلش پدر و مادر اگر می‌خوان به هر دلیلی گوشی در اختیار بچه بذارن، باید گوشی‌های غیرهوشمند باشه(مثلا این نوکیا قدیمی ها) ولی با شرایط الان، اشکال نداره اگر زودتر هم برای درس و مدرسه برای نوجوانان گوشی خرید، به شرطی که اصل اختیار گوشی دست پدر و مادر باشه و میزان استفاده از گوشی و نحوه استفاده رو نظارت کنند.
سلام صبح شما هم بخیر باشه ممنونم از شما🌿🌷 ان‌شاءالله واقعا جهاد بکنم.
🔴 خبر ویژه 🔴 صفحه ما در روبیکا افتتاح شد؛ https://rubika.ir/foratsh1400 خوشحال می‌شم تشریف بیارید.
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 171 حس می‌کنم پشت سرم خیس است. احتمالاً زخم شده و این هم رطوبت خون است. تکانی به خودم می‌دهم تا در تاریکی بفهمم چیزی از تجهیزاتم همراهم هست یا نه. هیچ‌کدام همراهم نیست؛ نه اسلحه نه بی‌سیم. پس باید همه وسایلم را گم و گور کرده باشند که قابل ردیابی نباشم. عالی شد. از همین الان در سوریه مفقودالاثر شدم، احتمالاً به زودی به مقام والای جانبازی هم نائل خواهم شد؛ هرچند بعید است با این شرایط به این زودی‌ها شربت شهادت بنوشم! چون اگر فهمیده باشند نیروی اطلاعات و عملیاتم، به این راحتی بی‌خیالم نمی‌شوند. کی فکرش را می‌کرد آخر کار من اینجوری باشد؟ نفس عمیقی می‌کشم؛ باید با این سرنوشت کنار بیایم. - یادته می‌گفتی شهادت تنهایی و توی غربت قشنگ‌تره؟ صدای کمیل است که نشسته کنارم و به سقف خیره است. لبخند می‌زنم. اتفاقاً این مدل شهادت را دوست دارم. می‌گویم: آره، هنوزم می‌گم. به ذهنم فشار می‌آورم. سعد من را فروخته؟ یعنی از اول هدفشان من بودم؟ مگر سعد می‌دانست من اطلاعاتی‌ام؟ سعد نمی‌دانست؛ یعنی تا جایی که من می‌دانم کسی خبر نداشت. نیروهای خودم لو داده‌اند؟ چرا؟ نمی‌دانم. اصلا این‌ها کی هستند؟ چرا نمی‌آیند سراغم؟ سرم هنوز درد می‌کند و از این سوالات بی‌جواب دردش بیشتر هم می‌شود؛ بدنم هم کوفته است. کمیل می‌گوید: من جات باشم یه کاری می‌کنم که زود خلاصم کنن. راست می‌گوید. هم به نفع خودم است، هم اطلاعاتی که دارم سوخت نمی‌رود. فعلا زمان را گم کرده‌ام. نمی‌دانم ساعت چند است و قرار است چه اتفاقی بیفتد. زیر لب صلوات می‌فرستم؛ اولین ذکری که موقع خطر به ذهنم می‌رسد. دوباره چشمانم را می‌بندم. اولین چیزی که می‌آید جلوی چشمم، چهره مادر است. دلم برایش تنگ می‌شود. یعنی جنازه‌ام به دستش می‌رسد؟ اصلا جنازه‌ای در کار خواهد بود یا نه؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi