eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
8.1هزار عکس
844 ویدیو
96 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام دیگه شرمنده، وسع بنده در همین حده. حلال کنید. ......... هیجانی شد؟! عباس رو اسیر کردن بعد هیجانی شده؟؟؟😐
سلام خیلی ممنون از لطف شما🌷🌿 ان‌شاءالله. خوشحالم که دوست دارید
سلام اگر نظر بنده رو بخواید، به نظر من داشتن گوشی هوشمند از ۱۸ یا نهایتاً ۱۶ سالگی به بعد باید باشه و تا قبلش پدر و مادر اگر می‌خوان به هر دلیلی گوشی در اختیار بچه بذارن، باید گوشی‌های غیرهوشمند باشه(مثلا این نوکیا قدیمی ها) ولی با شرایط الان، اشکال نداره اگر زودتر هم برای درس و مدرسه برای نوجوانان گوشی خرید، به شرطی که اصل اختیار گوشی دست پدر و مادر باشه و میزان استفاده از گوشی و نحوه استفاده رو نظارت کنند.
سلام صبح شما هم بخیر باشه ممنونم از شما🌿🌷 ان‌شاءالله واقعا جهاد بکنم.
🔴 خبر ویژه 🔴 صفحه ما در روبیکا افتتاح شد؛ https://rubika.ir/foratsh1400 خوشحال می‌شم تشریف بیارید.
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 171 حس می‌کنم پشت سرم خیس است. احتمالاً زخم شده و این هم رطوبت خون است. تکانی به خودم می‌دهم تا در تاریکی بفهمم چیزی از تجهیزاتم همراهم هست یا نه. هیچ‌کدام همراهم نیست؛ نه اسلحه نه بی‌سیم. پس باید همه وسایلم را گم و گور کرده باشند که قابل ردیابی نباشم. عالی شد. از همین الان در سوریه مفقودالاثر شدم، احتمالاً به زودی به مقام والای جانبازی هم نائل خواهم شد؛ هرچند بعید است با این شرایط به این زودی‌ها شربت شهادت بنوشم! چون اگر فهمیده باشند نیروی اطلاعات و عملیاتم، به این راحتی بی‌خیالم نمی‌شوند. کی فکرش را می‌کرد آخر کار من اینجوری باشد؟ نفس عمیقی می‌کشم؛ باید با این سرنوشت کنار بیایم. - یادته می‌گفتی شهادت تنهایی و توی غربت قشنگ‌تره؟ صدای کمیل است که نشسته کنارم و به سقف خیره است. لبخند می‌زنم. اتفاقاً این مدل شهادت را دوست دارم. می‌گویم: آره، هنوزم می‌گم. به ذهنم فشار می‌آورم. سعد من را فروخته؟ یعنی از اول هدفشان من بودم؟ مگر سعد می‌دانست من اطلاعاتی‌ام؟ سعد نمی‌دانست؛ یعنی تا جایی که من می‌دانم کسی خبر نداشت. نیروهای خودم لو داده‌اند؟ چرا؟ نمی‌دانم. اصلا این‌ها کی هستند؟ چرا نمی‌آیند سراغم؟ سرم هنوز درد می‌کند و از این سوالات بی‌جواب دردش بیشتر هم می‌شود؛ بدنم هم کوفته است. کمیل می‌گوید: من جات باشم یه کاری می‌کنم که زود خلاصم کنن. راست می‌گوید. هم به نفع خودم است، هم اطلاعاتی که دارم سوخت نمی‌رود. فعلا زمان را گم کرده‌ام. نمی‌دانم ساعت چند است و قرار است چه اتفاقی بیفتد. زیر لب صلوات می‌فرستم؛ اولین ذکری که موقع خطر به ذهنم می‌رسد. دوباره چشمانم را می‌بندم. اولین چیزی که می‌آید جلوی چشمم، چهره مادر است. دلم برایش تنگ می‌شود. یعنی جنازه‌ام به دستش می‌رسد؟ اصلا جنازه‌ای در کار خواهد بود یا نه؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
🔰 🔰 یا علی مددی...💚 📕 رمان امنیتی ⛔️ ⛔️ ✍️ به قلم: قسمت 172 به خانواده‌ام فکر می‌کنم که اگر خبر را بشنوند چکار می‌کنند؛ خانواده‌ای که من پسر بزرگش هستم و یک جورهایی مَردش. دلم بیشتر از همیشه برای پدرم تنگ شده؛ برای خواهر و برادرهای کوچک‌ترم که حتماً انقدر من را ندیده‌اند، یادشان رفته چه شکلی‌ام؛ برای «داداش» گفتن‌شان و حتی غریبی کردنشان با من. دلم می‌خواهد بلند شوم و یک کاری بکنم. نمی‌توانم منتظر بمانم تا بیایند سراغم. حتی اگر مرگی هم باشد، دوست دارم خودم به استقبالش بروم نه این که منتظرش بنشینم. از این منفعل نشستن و لحظه‌ها را شمردن بدم می‌آید. کمیل می‌گوید: کار دیگه‌ای می‌تونی بکنی؟ روی یکی از بازوهایم فشار می‌آورم تا از زمین بلند شوم؛ اما سرم گیج می‌رود و بدنم بیشتر از همیشه سنگین است. دوباره می‌افتم روی زمین. سرگیجه این‌بار با حال تهوع همراه می‌شود. کمیل می‌خندد: الکی تلاش نکن. با اونهمه بیهوش‌کننده‌ای که روی دستمال بود، فیل رو هم می‌شد بیهوش کرد چه برسه به تو. سرم را فشار می‌دهم به زمین و پلک‌هایم را محکم می‌بندم بلکه سرگیجه‌ام خوب شود: مگه چی بود؟ - معلومه دیگه، اِتِر. اونم با حجم زیاد. بوی اتر رو نفهمیدی؟ به ذهنم فشار می‌آورم؛ بوی اتر...یادم نیست. آن لحظه فقط درد سرم را فهمیدم و تنگی نفس را. می‌گویم: پس چرا انقدر بدنم کوفته ست؟ کمیل شانه بالا می‌اندازد: اثر بیهوشیه دیگه! من موندم چطور نمردی! و بلند می‌خندد. کاش سعی نمی‌کردم بلند شوم. سرگیجه‌ام وحشتناک است. می‌غرم: زهر مار! کمیل بلندتر می‌خندد. سرم را بیشتر به زمین فشار می‌دهم و زمین پیشانی‌ام را می‌خراشد. لبم را فشار می‌دهم روی هم. هوا گرم و سنگین و دم کرده است و گلویم از تشنگی می‌سوزد. ناگاه صدایی در زیرزمین می‌پیچد؛ صدایی خفیف مثل باز شدن در؛ مثل چرخیدن کلید در قفلِ زنگ‌زده، مثل چرخیدن در روی لولای روغن نخورده. دری نمی‌بینم؛ اما به کمیل می‌گویم: یه دقیقه نیشتو ببند ببینم! تو هم شنیدی؟ 🔗لینک قسمت اول رمان 👇 🌐https://eitaa.com/istadegi/1733 ⚠️ ⚠️ 🖋 💞 https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام ممنونم🌿 فکر می‌کنم این حالت بیشتر تخلیه هیجانات عاطفی‌ای هست که بعد دیدن از اون فیلم دچارش می‌شن. رمان‌های ضعیف رو نخونید. کلا رهاش کنید.
سلام نه مشاور نداشتم، یک پشتیبان از طرف قلمچی بود که بهم تحمیل کرده بودن(!) و منم خیلی پاسخگو نبودم و از رهنمود‌هاش استفاده نمی‌کردم. البته اگه سوالی داشتم از مشاور مدرسه یا معلم‌ها می‌پرسیدم، ولی شدیدا معتقد بودم و هستم که بعد از ۱۲ سال درس خوندن، باید خودم فهمیده باشم چطور درس بخونم. و واقعاً هم طبق برنامه خودم جلو می‌رفتم نه برنامه تحمیلی دیگران.
سلام لینک رو توی فضای شخصیِ روبیکا تون کپی کنید و اونجا بازش کنید.