بسم الله...
در دنیای نویسندگی دوام آوردن، عشق می خواهد و پایداری.
نویسنده شدن، مهندس و پزشک و معلم و خیاط شدن نیست.
اینطور نیست که وارد دانشگاه شوید و درس بخوانید و یا در آموزشکده ای هنری بلد شوید و بعد بشوید مهندس، دکتر، معلم یا خیاط و نقاش.
دنیای نویسندگی این گونه است که ساعت ها کارگاه شرکت می کنی. هفته ها به جلسات حلقه ی نویسندگی می روی.
روزها تمرین می کنی و می نویسی.
چندین کتاب مهارتی می خوانی.
اما کسی این ها را نمی بیند.
تمرین های نویسنده، لباسی نیست که بر تن باشد و همه بگویند به به برای شروع خیاط شدن عالی است.
فایل های نوشته شده و ذخیره شده توی یک پوشه ی سیستم یا سررسید های سیاه شده با خودکار، تابلویی نیست که جلوی چشم ها باشد و نشان بدهد شما کم کم دارید جز نقاش ها می شوید.
نویسنده ها در پستوی دنیای خود باید بنویسند و چندین و چند پوشه کلمه و جمله و داستان و یادداشت تل انبار کنند.
ساعت ها در حلقه های نویسندگی دوستانشان داستان های خود را نقد و بررسی کنند.
سال ها بخوانند و بنویسند.
هیچ کس شاهد این تلاش ها نیست.
هیچ کس تا سال ها نویسنده خطابشان نمی کند.
تا روزی بالاخره اسمشان روی جلد کتابی حک شود.
آن وقت است که صداها به کنج خلوت نویسنده می رسد و دیگران خواهند فهمید یک نویسنده کنارشان بوده است.
دنیای عجیبی است نویسندگی، عشق و پایداری نباشد، نویسنده از کنجِ دنج ِ نویسندگی خواهد گریخت.
#لحظه_نگاشت
#یادداشت های یک بانوی نویسنده
✍خانم یعقوبی
@jaryaniha
نویسندگان جریان
📚 گنجههایی که کتابخانه شدند!!! سلام، روز دلپذیر بهاری تون بخیر. این تیتر رو خوندید؟! بنظرتون کدوم
🌱این چالش رو یادتونه؟!
بریم یک روایت جذاب راجعبهش ببینیم...
اگر دوست داشتید، هنوز هم فرصت هست
وضعیت کتابخونه یا گنجه تون رو با ما به اشتراک بذارید.☘👇
بهبه چه زیبا 👌
با این تفاوت که ایشون کارتن هاشون به کتابخانه تبدیل شده...😊
خیلی هم خووووب😍
@jaryaniha
«سالهاست
اسم بازی من و خدا
زندگیست
هيچ چيز
مثل بازی قشنگ ما
عجيب نيست
بازی يی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت»
#عرفان_نظراهاری
@jaryaniha
هدایت شده از کانال حمید کثیری
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
رهبری امروز به نمایشگاه کتاب رفتند ...
👈 در مسئله #کتاب_کودک هر چقدر میتوانید کار کنید. هنوز آثار ترجمهای در بازار غلبه دارند.
https://eitaa.com/joinchat/2151219200Cf6cb8914a4
#پاراگراف_شروع
«چمدان قدیمی مادربزرگ را می گذارم روی زمین و زیپش را می کشم. یکی دو جا دندانه هایش کج شده است وگیر میکند. کمی فشار می آورم. درش را باز میکنم. علی شانه اش را به در قهوه ای اتاقم تکیه داده است و لحظه ای چشم از من برنمی دارد.حالِ مسافر کوچولو را دارم که هم به سیاره اش علاقه مند است و هم مجبور است به سیاره ی دیگری برود. بیست سال در تنهایی خودم، دور از خانواده، کنار پدربزرگ و مادربزرگ زندگی کرده ام و حالا از روبه رو شدن با آدم هایی که هر کدام رنگ و فکری متفاوت دارند می ترسم. من نمی توانم مثل شازده کوچولو از کنار فلسفه هایی که هرکس برای زندگی و کار و بارش می بافد چشم فرو ببندم و بی خیال بگذرم...»
#رنج_مقدس۱
📝نرجس شکوریان فرد
@jaryaniha
🍀سلام، شب تون بخیر.
یک روایت دیگه بخونیم از ماجرای
گنجههایی که کتابخانه شدند...
این دوستمون هم جالب روایت کردن، مرحبا👌
منتها من بدجوری رفتم تو نخ اون کلمهای که ستاره خورده!!!!!
یعنی منظورشون چی بوده؟!
جعبه؟ جوجه؟ جنگه؟ جاریه؟ جیره؟ جهیزیه؟؟...🧐
@jaryaniha
«گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان محو که یک دم مژه برهم نزنی
مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهمزدنی»
#فریدون_مشیری
@jaryaniha