eitaa logo
نویسندگان جریان
604 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
130 ویدیو
9 فایل
در جریان باشید. کانال انتشارات @jaryane_zendegi زیرنظر مجموعه فرهنگی تربیتی کتاب پردازان @ketabpardazan_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
یک جریانی 😍 روز عفاف و حجاب «روز عفاف و حجاب را به پدرم و تمامی پدرانی که حامی حجاب دخترانشان بودند و هستند تبریک می‌گویم. وقتی برای اولین بار چادر به سر انداختم و در کوچه می‌دویدم تا چادرم را باز بگیرم و باد چادرم را بالا ببرد و مرا مثل پرنده ای سبکبال در رویاهایم به پرواز درآورد. خنده پدرم یادم هست. وقتی چادرم را نمی‌توانستم درست جم کنم و همه میگفتن هنوز واست زوده چادر بپوشی یا حتی مادرم ناراحت می‌شد که چرا چادرت راکثیف کردی! پدرم یادم هست که میگفت هیچ اشکالی نداره اصل اینه که دختر بابا فرشته شده و چادر پوشیده فدای سرش که کثیف شده تازه حتی اگه خرابم بشه باباش براش دوباره می‌خره وقتی توی ماشین در هوای گرم پدرم کولر ماشین را کمی می‌چرخاند و می‌گفت دختر بابا گرمش نشه با چادر قشنگی که پوشیده، یا وقتی با دلخوری به پدرم گفتم دوستم‌ مسخرم کرده که چادر پوشیدم پدرم گفت شاید چون مثل تو چادر قشنگ‌ نداشته ناراحت بوده اینجوری کرده بعدم عصرش باهم رفتیم و برای دوستم چادر گرفتیم و وقتی فردا به دوستم چادری زیبا هدیه دادم. اون شد بهترین دوست من و همیشه باهم چادر می‌پوشیدیم و می‌رفتیم مسجد برای نماز» 🍀روز عفاف و حجاب بر همه حامیان حجاب مبارک🍀 «مهماندوست» @jaryaniha
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🌱«دوست خوبم سلام... نمی‌دانم چه شد که گاهی من و تو احساس می‌کنیم با هم فرق داریم. گاهی من به خاطر حجابم فکر می‌کنم از تو برترم و گاهی تو فکر می کنی نسبت به من روشنفکرتری. اینطور شد که فاصله‌ی من و تو از هم زیاد شد. دشمن هم که در این میان بیکار ننشسته است و از هر فرصتی استفاده می‌کند تا من و تو را از هم دور کند. او خوب می‌داند، اینکه دست من و تو از هم جدا شود چه قدر می‌تواند قدرت ما را کم کند!!! حجاب من و تو، نقشه های دشمن را خراب می‌کند چراکه دشمن در پی تضعیف نقش بانوی ایرانیست.» ✍ مرضیه پوستچیان @jaryaniha
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🌱«این خیلی مایه تأسف است که حادثه مسجد گوهرشاد با این عظمت و با این اهمیت، هیچ انعکاسی در تاریخ ما، در ادبیات ما و در کتاب‌های رمان ما نداشته باشد.» (مقام معظم رهبری، ۱۳۹۶/۱/۸) @jaryaniha
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
. «حجاب تو، محافظ حریمِ خانواده‌ من است. حفاظت از حریم خانواده ام، امنیت جامعه است.» ✍ انصاری زاده @jaryaniha
«به بهانه روز ملی حجاب و عفاف» «شاید حادثه مسجد گوهرشاد و ابعادش قابل جستجو باشد؛ اما برای «فهم» رابطۀ این روزهای ما با آن حادثه عظیم باید بنشینیم کنار هم و حرف بزنیم! به‌دور از «قطب‌هایی» که بیرونی‌ها برایمان تراشیده‌اند تا هرکس را درون این «دو» کیسه دسته‌بندی کنند! 🌱بنشینیم پای حرف هم، با یقین و اطمینانی که همه‌مان باور داشته باشیم اگر دور هم جمع بشویم بر بستر دوستی و ادب پیش خواهیم رفت! 🌱ما دختران این خاک، نیاز داریم به «فهم مشترک» نسبت‌به «مختصات زمانه‌مان» برسیم، نیاز داریم «هویت زنانه‌مان» را در لابه‌لای تاریخ جست‌وجو کنیم تا به امروز برسیم؛ پس نباید بگذاریم گرد و غبار اختلاف‌ها جلوی دیدمان را بگیرد. 🌱باید صفِ اندک معاندان را از خیل ناآگاهان جدا کنیم! باید کنار هم بنشینیم و بشنویم و بگوییم!» ✍ سعیده تیمورزاده @jaryaniha
. 🌱به پرواز در می آید. طلایی مثل خورشید. صاحبش کیست؟! اصلا مهم نیست!! کیف می کند و لذت می‌برد و به دست باد می سپارد. هر آنچه هست، مهم نیست... مهم نیست چه می‌شود! فقط لحظه ای لذت ببرد کافی است... لحظه‌ای احساس رهایی یا هرچیز دیگر... مغرورانه پرواز می‌کند از اینکه طلایی است و خورشید است، انگار!!! آن‌قدر می‌رود و می‌رود و از بالکن خانه‌ها نیز می‌گذرد انگار سفری طولانی در پیش دارد. 🌱در خیابان‌ میان آسمان و زمین می‌چرخد و روی صورت یک مرد می‌افتد. مرد کیف به دست در حال رفتن به محل کار خود و شروع یک روز جدید است... موی طلایی به صورتش می‌چسبد. عصبانی می‌شود. اما ناگهان لبخندی روی لبانش می‌نشیند: «چه موی زیبایی» آه می‌کشد، آه می‌کشد و با حسرت می‌گوید:«کاش همسر من هم موهایش این رنگی بود! یعنی می شود؟! باید به او بگویم حتما!» بازهم مو را تماشا می‌کند و به دست باد می‌سپارد. سفر هنوز هم ادامه دارد، انگار اینجا آخرین مقصدش نیست... پرواز میکند تا زیبای‌اش را به رخ همه بکشد.. 🌱بانوی جوانی روی نیمکتی نشسته است ناگهان نگاهش خیره می ماند یک تار موی طلایی در هوا پیچ و تاب میخورد. با خودش می‌گوید: «وای چه رنگی دارد چه بلند است» لبخندش کمرنگ میشود با آهی که از نهادش برمی‌خیزد. باز با خودش میگوید: «ای کاش موهایم همین قدر بلند و زیبا بود! چرا نیست؟! چقدر فرق دارد موی کوتاه من با این موی بلند، اگر این بیماری نبود و موهای من...» گیسوی طلایی برمی‌خیزد، انگار اینجا هم آخرین مقصد او نیست...☘ ✍حدیث انصاری زاده @jaryaniha
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
«خاطره‌ی سال‌های برفی...» 🌱یادم می‌آید سالها پیش برف سنگینی آمد و مدارس چند روز تعطیل شد. خبرش را از تلویزیون خانه مامان بزرگ شنیدم . آن شب مامان بزرگ اجازه ام را گرفت که تا تمام شدن تعطیلات پیشش بمانم. شبی از آن شب های شیرین ِسرد که مزه بستنی توت فرنگی داشت، بعد از حمام زیر کرسی نشسته بودم و مامان بزرگ داشت موهای خیسم را می‌بافت تا فر شود. انگار در میان بافت ها خاطراتش را پیدا می‌کرد. تو بگو دسته دسته موهای من، دفتر خاطراتش بود که ورق می‌خورد... رفت زمان رضا خان... 🌱آن زمان که خانه ها حمام نداشت و جمعه به جمعه مادر بقچه دختران را می‌بست و آماده‌ می‌شد که راه بیفتد به سمت حمام عمومی. سخت ترین مرحله‌اش حجاب به سر کردن بود . مامان بزرگ می‌گفت «مادرم اول کلاه سرش می‌کرد، بعد سه لایه روسری، بعد چادر و روی چادر شالی‌ بزرگ می انداخت» یک بار مامور حکومتی سر راه مادر را گرفته و شال را کشیده، بعد چادر را در آورده، بعد روسری اول و دوم را. کلافه شده و مادر را گرفته زیر مشت و لگد. از آن زمان به بعد پدر شبانه سبیل ماموران را چرب می‌کرده که فردا که موعد حمام است، به حجاب زن و بچه اش کاری نداشته باشند. 🌱مامان بزرگ خاطرات حمام رفتن‌شان را تعریف میکرد و می‌گفت :«این طور نگاه نکن که راحت می‌روی و برمی‌گردی. پشت هر بیرون رفتن من و مادرم، یک هفته اضطراب و نگرانی پدر بود و تمهیدات مادر » و ریز می‌خندید . 🌱برمی‌گردم به چند روز پیش که پشت چراغ قرمز ، بابا سرشان را از پنجره بیرون کردند و به سرنشین موتور کنارمان، که خانمی بد حجاب بود گفتند :«خانم حجابتان را رعایت کنید. حجاب قانون کشور است» نگاه زن چرخید به سمت من و چادرم، و دست برد سمت شالش. همسرش اما با تلخی به بابا گفت: «به شما ربطی ندارد. من اینطور دوست دارم» من و بابا سکوت کردیم، هر دو...» ✍نجمه‌سادات اصغری‌نکاح نویسندهٔ نوجوان ✨ @jaryaniha