#فصل_چهارم
#فرشته_ها_هم_عاشق_میشوند #پارت_سی_وشش
نویسنده : نعیمه اسلاملو
خیر ببینی انشاالله! درد و بلای حاجیت بخوره تو سر من! اول خدا بعدش هم شما.
خانم افتخاری گفت بلا نگیری دختر اول خدا آخر هم خدا ماها فقط وسیلهایم تو کلت به خدا به خدا باشه انشاالله میام حرف میزنیم ببینیم چیکار میشه کرد میبینمتون فعلاً خداحافظ! مریم خداحافظ کرد و گفت :دیدی گفتم کارت رو بسپر به خانم افتخاری البته به امید خدا.
من هم گفتم :! خیلی ضایعی رویا اون بنده خدا الان مریض داره چطوری روت شد؟ رویا سعریع حرفم را قطع کرد و گفت: به من چه خودش گفت، مریم تو شاهدی. من چیزی نگفتم؟ مریم که حواسش به رفت و آمد ماشینها بود گفت: بدو این بچهها اتوبوس اومد الان پر میشه.
وارد خانه که شدم مامان و خانم جون تازه نمازشان تمام شده بود ولی از فرزاد خبری نبود با خوشحالی پریدم وسایلم را گذاشتم در اتاقم و رفتم آشپزخانه وضو گرفتم و نمازم را بخوانم که تا سر و کله فرزاد پیدا نشده از خانم جون بخواهم بقیه قصه آقا جون را برایم تعریف کند. هنوز جان نمازم را پهن نکرده بودم که مامان به من گفت: راستی تو این آقای امیر الیاسی رو میشناسی؟
با شنیدن اسم الیاسی دلشوره گرفتم. چشمهایم گرد شده بود. سرم را بالا گرفتم و با اضطراب از مامان پرسیدم: الیاسی؟ کدوم الیاسی؟
مامان گفت :همکلاسیت تو دانشگاه.
خدای من! کی آمار الیاسی را به مامان داده بود؟! خانم افتخاری شماره خانه ما را داده؟ به خودم گفتم :عجب آدمیه! اگه کار اون باشه حسابی از دستش دلخور میشم رو به مامان گفتم :خب حالا که چی؟
مامان گفت: هیچی. یه خانومی زنگ، زد البته خودشو معرفی نکرد. نفهمیدم چه نسبتی با این آقای الیاسی داره. فقط گفت اگه اجازه بدین میخوان بیان خواستگاری برای تو. میخواست آدرس رو بگیره من هم ندادم. گفتم اجازه بدید اول با خودش
#ادامه_دارد
https://eitaa.com/khandaniharabayadkhand
هدایت شده از بینهایت!
All our dreams
can come true
if we have the courage
to pursue them
همه رویاهای ما
می تونن محقق بشن
اگه ما شجاعت دنبال کردن
اونها رو دنبال کن
https://eitaa.com/khandaniharabayadkhand
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خدای خوبم
به من آرامشی بده از
جنس خودت...
که دیگر نه قضاوت های دیگران
برایم مهم باشد،نه حتی بی مهریشان...
مرا شبیه خودت کن...
دوست دارم مثل تو بی منت ببخشم و بی توقع مهربان باشم!
آمین🤲
🌸🍃 شبتون بخیر🍃🌸
https://eitaa.com/khandaniharabayadkhand
#فصل_چهارم
#فرشته_ها_هم_عاشق_میشوند
#پارت_سی_وهفت
نویسنده : نعیمه اسلاملو
صحبت کنم. هنوز به بابات هم چیزی نگفتم تابا خودت صحبت کنم.خیالم راحت شد.هنوز آدرس راپیدا نکرده بود. به مامان گفتم:نه مامان،اصلا حرفشم نزنین!
مامان گفت:خوب چرا؟
گفتم:واسه اینکه ازش بدم می یاد ؛پرو سمجه،گوشت تلخه.
مامان گفت :آخه اینکه نشدحرف .قراره فردازنگ بزنه.چی بگم بهش؟
گفتم:مامان جون ،الهی قربونت برم ،بگو نه،همین!
مامان گفت:آخه نمیشه که همینجوری بی دلیل بگیم نه.
گفتم:ببین مامان،توروانشناسی یه چیزی هست به نام "قدرت نه گفتن".باید این توخودمون تقویت کنیماین راگفتم وچادر نمازم راسرکردم وروبه قبله قامت بستم.خانم جون به مامان گفت:چه حرفا!هرکی می یاد خواستگاری،می گه نه.بعد هم می گه حالا باید خودمون راقوی کنیم که به همه بگیم نه.تواگه راست می گی،قدرت داشته باش به یکی بگواره و .... تحلیل های مامان وخانم جون دربرسی علل نه گفتن هایم باعث شدنفهمم چطور نماز می خوانم .بعدازنماز برای اینکه کلا بحث الیاسی راعوض کرده باشم،به خانم جون گفتم:الوعده وفا،تاهنوز کسی نیومده،بقیه قصه تعریف کنین !خانم جون،خنده ی بامزه ای کرد وگفت:ببین،حالازندگی ماواسه خانم خانماشده قصه ی هزارویک شب.
مامان هم باخنده به من گفت :من که داستان زندگی خودم وخانم جون روبرات تعریف کرده بودم.
راست می گفت؛یک چیزهای پراکنده وکلی درباره اش می دانستم،ولی نه با آن دقت وشیرین زبانی که خانم جون می گفت. تازه آن موقع که مامان تعریف می کرد،کم سن سال تربودم ،بعضی چیزهارا نمی توانست برایم توضیح بدهد.بعضی هایش راهم من آن موقع درست متوجه نمی شدم.
سجاده راتاکردم وگفتم :آره یه چیزی گفته بودید،ولی خانم جون خیلی مفصل تروبامزه ترتعریف می کنه.
خانم جون،چشمکی به مامان زد گفت :پس برواون سبزی هارو هم بیار،تاقصه
#ادامه_دارد
https://eitaa.com/khandaniharabayadkhand
هدایت شده از بینهایت!
#فصل_چهارم
#فرشته_ها_هم_عاشق_میشوند #پارت_سی_وهشت
نویسنده : نعیمه اسلاملو
تعریف می کنیم،دستمون بی کارنباشه،خداازادم بی کارخوشش نمی یاد.
رفتم روفرشی را آوردم وپهن کردم ونشستم پیش خانم جون،مامان سبزی هاراگذاشت روی آن،بعدهم نامردی نکرد ویک بسته بزرگ جعفری گذاشت جلویم وگفت :مشغول شو!
خانم جون شروع کرد:تاکجاشو گفته بودم؟
گفتم:همون که اقاجون وعزت خانم فرارمی کنن.
خانم جون دریچه چشمش راتنگ کرد.بعد ازثانیه تمرکز گفت :سوارماشین می شن وفرارمی کنن.
جلیل خدابیامرز می گفت :اولش نمی دونستم کجا برم ،فقط به راننده می گفتم برو،تاازاونجا دوربشیم.ولی برای اینکه راننده خسته نشه وازترس جونش مارووسط راه ول نکنه،به ذهنم رسید که بریم ده کن؛چند روز هم عزت،توی خونه ی پدریش بستری بوده وخونریزش هم قطع نمی شده.ازاونجایی که تواون دهات کوره؛هیچ حکیم درست حسابی نبوده،عزت بیچاره ازخون ریزی زیاد می میره وهنونجا خاکش می کنن .خلاصه این جوری جلیل هم زنش،هم زارزندگیش راازدست می ده .دستش هم به جایی بنده نبوده.ازترس جونش هم،جرأت نداشته برگرده شهر. خلاصه باوجود زخم زبون هاونیش کنایه های پدرومادر عزت ،که می گفتن تودختر ماروبه کشتن دادی ،بازترجیح می ده بمونه توهمون ده ،برای خانواده ی عزت،چوپانی و کشاورزی کنه .پنج سال اونجا کار می کنه ،وازاونجایی که خودش را پدرومادر عزت می دونسته،چیز زیادی برای خودش پس انداز نمی کنه .تواون چندسال،خیلی بهش اسرار می کنندکه زن بگیره ،ولی قبول نمی کنه.خدابیامرز جلیل می گفت :بعد ازمرگ عزت ،از زن گرفتن می ترسیده،حتی تاچندوقت ،خواب های آشفته می دیده که زن گرفته وهوشنگ دوباره اومده زنش روببره .تااینکه خواهرکوچیک عزت دوازده سیزده سالش می شه وپدرمادر عزت شروع می کنن توگوش جلیل خوندن ،که بیا این دخترمون بگیر!حالا اون موقع جلیل بیست وشش
#ادامه_دارد
https://eitaa.com/khandaniharabayadkhand
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خـ♡ـدایا
آسمان دل دوستانم را
پر از ستاره کن تا دلشان
از غم و غصه خالی شود
آرامش آسمان شب سهم قلبتون
و نور ستارهها روشنی بخش
تمام لحظههاتون🙏
✨شبتون ستاره بارون ✨
https://eitaa.com/khandaniharabayadkhand
بارون بهم این باور رو میده
که زندگی هرچقدرم گاهی سراسر کثافت و زشتی بشه
یه درمونی داره
بالاخره
یه بارونی میاد که بشوره ببره سیاهی رو🌸🌧️
سلام امیدوارم که حالتون خوب باشه😊
میرم برای پارت های امشبمون