eitaa logo
خط روایت
1.3هزار دنبال‌کننده
715 عکس
117 ویدیو
16 فایل
این روایت‌ها، نوشته مردم سرزمین انقلاب اسلامی است. محتواهای این کانال را می‌توانید بردارید و هر جا که خواستید بازنشر کنید، می‌توانید از این محتواها برای تولید محصولات رسانه‌ای هم استفاده کنید. ادمین‌ خانم‌ها : @Sa1399 جاودان یزدی‌زادگان @Z_yazdi_Z
مشاهده در ایتا
دانلود
در مسير برگشت از سرزمين رويايي كربلا هستم.... يك دنيا حرف دارم براي نگفتن.... يعني واژه اي در خور و شايسته نيست كه بگويم، در قحطي كلمه... در صحراي كربلاي كلماتم... در بيابان واژها.... ديوانه كني هر دو جهانش بخشي ديوانه تو هر دو جهان را چه كند🌱🌷 ✍ مسافر 📝 یادداشت ۷۰ @khatterevayat
امّ تُقا من آنجا بیشتر حسش کردم. توی آن‌ سحر عجیب و غریب که برای نماز صبح بیدار شده بودم. بی حالی و ضعف بیماری، حالا با منگی ناشی از قرص ها توامان شده بود و تعادلم را بهم میزد.‌ دست به دیوار، وارد پاگرد شدم و خواستم‌ سمت‌ سرویس بپیچم که زمزمه ضعیفی از پایین، توجهم‌ را جلب کرد. از لای نرده‌های فلزی نگاه کردم. نور ضعیفی از سمت آشپزخانه بیرون میزد. درد و کوفتگی، هنوز کف پاهایم ناله میزد. دست به نرده ها گرفتم و آهسته آهسته پله ها را پایین رفتم. تُقا، بدون بالشت یا روانداز، یک بری گوشه آشپزخانه خوابش برده بود و دختر سه ساله اش مطهره، پشت به مادر چندک زده بود و رو به رو را نگاه میکرد. کمی جلوتر رفتم. صدای زمزمه بالاتر رفت و توانستم‌ ظرف پر از دانه های سرخ انار را ببینم و دستهایی سفید که چروک برداشته بود و انارهای تِرَک برداشته را بر روی ظرف میتکاند و شعری عربی و کودکانه، برای مطهره زمزمه میکرد. باز هم جلوتر رفتم و مثل مسخ شده ها، چفت چهارچوب آشپزخانه، کنارشان زانو زدم. پیرزن سر بالا آورد و لبخند زد. پرسیدم: امّ تقا، شما خودتون عربید؟ صورت سفیدش را به تایید تکان داد. بعد گفت: من عرب، زوجی، ایرانی؛ دامادمان هم ایرانی. بعد گفت که تُقا، این دختر زیبای خفته که از خستگی کنج آشپزخانه خوابش برده، در دانشگاه اهل البیت پزشکی میخوانده که با علی ایرانی ازدواج میکند و همین میشود که هر سال اربعین، میزبان کلی زائر ایرانی و خارجی دانشجو توی خانه پدریش در کربلاست؛ آنقدری که حتی جایی برای خوابیدن خودشان هم در خانه پیدا نمیشود. همین، من را یک دنیا شرمنده میکند. اما امّ تُقا لبخند میزند و با زبان شکسته بسته میگوید: همه اش از لطف حسین است. این روزها به یک لیوان آب توی این خانه، یکی میگوید: مای؛ یکی آب، یکی واتر، یکی سوء و ... رفتنی، کوله ام را باز میکنم و بسته زعفران و زرشک را بیرون میکشم. عطرش باز نشده، در مشام میپیچد. میگویم: سوغات امام رضا جان است. اشک توی چشم پیرزن حلقه میزند و با پرِ شال سیاه عربی،‌ کنارش میزند. فکر میکنم تُقا، عجب اسم زیبا و پر معنایی است. اسمی که از پرهیزگاری میاید. اسمی که پر از سعادت است... پیرزن، وقت اسم انتخاب کردن برای دخترش هم کلی خوش سلیقگی کرده. درست مثل آلبوم تمدنی قشنگی که در خانه کوچک باصفایش ساخته. فارس و ترک و عرب و افغان را میبینم که تَنگ در کنار هم تشک انداخته‌اند و همه‌شان وقت نوشیدن همان لیوان‌ آب با گویش‌های متفاوت، فقط میگویند: سلام‌ بر حسین! و شاید زیر لب، سلام بر مهدی! ✍ فاطمه شایان‌پویا 📝 روایت ۴۵۷ @khatterevayat
پای رفتن نداشتم. می شدم وبال دیگران اصلِ سفر به پیاده روی بود نه زیارت حالا گرم باشد یا سرد قصد، هم صدا شدن با دردهای زینب کبری (س) است پای ماندن هم نداشتم. تلویزیون که تصویر مرزها و شیدایان راه را نشان می داد قلبم می گرفت به زبان نمی آوردم درد من درد همه می شد میشد مانع سفرشان شاید مثل خیلی وقتها می ترسیدم از گفتن حتی از گریه کردن از ترحم بدم می آید. از بار شدن بیشتر حالا من که دهها دوست جامانده دارم که زنگ می زنند دلداری شان بدهم باید جملاتم را آماده کنم. حرف ها که ایمان پشتش نباشد بی اثر است. چقدر بی ایمان شده بودم بی ایمان که همه ی زمین ها کربلاست می ترسیدم باور کنم و این باور برای دل خوشیم باشد هر روز صوت می فرستادم برای این و آن: عزیزدل! مهم نیته. خیلی ها دعا می کنند ما سلامتی مون رو به دست بیاریم. پس این جا موندن ما احترام به دعاهای اونهاست. چه فرق می کنه این جا باشی و دلت اونجا باشه یا اینکه... کوله امسال همسر و پسرم سبکتر از هر سال است. هر بار می روند بارکمتری می برند. سبک بال تر! دلم می خواهد به دریا بزنمش و بگویم می آیم. اصلا خدا را چه دیدی! مثل همان سال می شود که از شدت درد پا کلی مسکن می خوردم. اما مواخذه ها من را عقب می نشاند. شب می نشینم پای گوشی و اطلاعات گرفتن از این و آن، دنبال موکبی حوالی همدان که غرقم کند. در موکب هیچ کاره ام. این بدن ناتوان فقط شنونده ی خوبی است. زبانش هم بدک نیست. می نشینم پای درد دل ها! دوای همه ی دردها حسین است. شبیه شدن به او ، بهشت است خدمت به او مرحله ای است برای آدم شدن... اگر مهلتش را دریابیم. ✍ مونا اسکندری 📝 روایت ۴۵۸ @khatterevayat @khatkhatiha
🚩 الی الحبیب تاجر سخاوتمند از خسروی که عبور کردیم با اتوبوسهای شهرداری کرج رفتیم منطقه "حسینیه بغداد". از انجا تا کاظمین حدود ۲۰ کیلومتر راه بود. سر ظهر بود و گرمای هوا طاقت فرسا. کناری ایستادم تا همراهانم به من ملحق شوند. یک هو دیدم یک ماشین شاسی بلند و لوکس ترمز زد. و گفت: "شیخنِ مبیت؟"؛ يعني حاج شيخ جا واس خواب ميخواي؟ به عربی گفتم نه ممنون. گفت نه الا و لابد باید بیایی خانه من. آنقدر صبر کرد تا همراهانم آمدند. گفت ناهار بخورید و دوش بگیرید و استراحت کنید، بعد برید حرم. میگفت کار هر روزش همین است و هر روز پذیرای زوار امام حسین علیه السلام است. ابو احمد تاجر بود و به ایران می آمد. البته ظاهرا قبلا افسر یگان ویژه عراق بوده. اما در عین حال خیلی متواضع و خاکی بود. وارد خانه اش شدیم، فکر میکردم خانه اش هم مثل ماشین اش خیلی لوکس باشد. اما انطور که فکر میکردم، نبود و خانه معمولی داشت. میگفت سه خانم دارد و حدود ۷یا۸ بچه! (قابل توجه برخی ها که مشکلات اقتصادی را بهانه ای برای فرزند نیاوردن قرار میدهند با اینکه مشکلات مردم عراق چند برابر ماست) دو خانواده ایرانی دیگر هم قبل ما آمده بودند. خودش برای ما ناهار🍗 آورد؛ خودش ما را مجبور میکرد که حمام برویم؛و خودش لباس ها ما را میگرفت تا با لباسشویی بشورد.. اما یک سوال ذهنم را درگیر کرد؛ واقعا ما(ایرانی ها) که فقط یک امام معصوم علیه السلام در میهن مان هست و باید سنگ تمام برای او بذاریم، حاضریم اینطور از زوارش استقبال بکنیم؟ یا نه خدای نکرده بالعکس .. ✍محمدعلی هراتی 📝 روایت ۴۵۹ @khatterevayat @nardeban_sooud
نمی‌دانم پلیس بودند یا سپاهی. حتی فرق لباس ارتش و سپاه را هم نمی‌دانم. اما از هر رنگ لباسی بود. سبز ساده، سبز طرح‌دار، خاکی طرح‌دار و حتی سبز زیتونی سربازی. هیچ کدام اسلحه دستشان نبود. یکی باکس آب معدنی دستش گرفته بود و بین مردم پخش می‌کرد. دیگری آب‌ها را از کامیون بیرون می‌کشید و در یخ می‌انداخت. چند نفر اتوبوس‌ها را متوقف می‌کردند و زائران را سریع سوار اتوبوس می‌کردند. هوا خیلی گرم بود. جمعه بود و پیک برگشت مردم به ایران. پارکینگ برکت پر بود از جمعیت زائران. طولانی‌ترین صف اتوبوس هم نصیب تهرانی‌های بی دین! چند ماشین آتش‌نشانی و پلیس دائم بین جمعیت می‌چرخیدند و با آب‌پاش‌های قدرت‌مند روی سر مردمی که چند ساعت بود زیر آفتاب داغ در صف ایستاده بودند آب می‌پاشیدند. ماشین دائم بین جمعیت می‌چرخید و بی‌وقفه روی سر مردم آب می‌پاشید. اما محروم‌ترین و بی‌آب‌ترین کس همانی بود که آن بالا ایستاده بود و زیر تابش مستقیم آفتاب جهت آب را کنترل می‌کرد. یکی از همسفرهای خوش‌ذوقمان گفت یاد جبهه افتاده. یاد بولدوزر‌هایی که در تیررس گلوله‌ها برای رزمندگان سنگر می‌ساختند. آن‌هایی که امام لقب سنگرسازان بی‌سنگر را بهشان داده بود. و حالا من در ذهنم دارم به این فکر می‌کنم که حسینی‌ها همیشه یکطور بوده‌اند. فرقی نمیکند جنگ باشد یا صلح. حسینی‌ها اهل فداکاری‌اند. روزی سنگرساز بی‌سنگر می‌شوند. روزی هم آب‌پاش بی‌آب. اربعین ۱۴۴۵ ✍سین جیم 📝 روایت ۴۶۰ @khatterevayat
خواهر عزیز عراقی من! این جملات را از صمیم قلب و با محبت و احترام به نیابت از تمام زنان و مادران ایرانی می‌نویسم؛ اربعین راهی به سوی ظهور است. موکب‌ها و مبیت‌های شما خواهران عزیز عراقی، سنگر جهاد شماست در مسیر ظهور. شما مثل ام وهب و همسر زهیر در صف یاری امام زمانتان ایستاده‌اید و با قدرت و شکوه و با حجاب و عفت به زوار اباعبدالله‌الحسین (ع) خدمت می‌کنید و به مردم عالم و دشمنان اسلام، زیبایی‌های "زندگی بر مدار حسین" را نشان می‌دهید. دور نیست روزی که زیر پرچم "یالثارات الحسین" در سپاه امام زمانمان دست هم را بگیریم و کشورهای غربی و استعماری که یزیدیان امروز هستند را سر جایشان بنشانیم. من یک زن ایرانی هستم. شما را دعوت می‌کنم به خانه خودم در شهر سبزوار. اگر به زیارت امام رضا (ع) در ایران آمدید، به خانه من هم بیایید. آدرس: ایران، استان خراسان رضوی، مشهد مقدس، سبزوار، 🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷 اُختی العراقیة العزیزة❤️ أقولها نیابةً عن کل الاُمهّات و النساء الإيرانیات بأنّ زیارت الأربعین طریق إلی الظهور المهدي المنتظر ☘ و أنّ مواکبکم و مساکنکم هي مواضع جهادکم في الطریق نفسه. لقد وقفتنّ مثل أم وهب و زوجة زهیر في صف الدفاع عن الامام المهدی في خلال خدمتکم لزوار الحسین🌺 و کل ذالک مع الحجاب و رفعة والاقتدار و أرَیتم العالم و أعداء الاسلام جمال الحیاة من خلال الامام الحسین (علیه السلام). و لیس بعیداً أن نتعاون و تحت رایة ( یا لثارات الحسین) فی جیش امام زماننا و ندحر دول الغربیة والاستعمار ان شاء الله🤲 انا إمرأةٌ ایرانیة أدعوکم إلی زیارتنا فی ایران فی بیتی بمدینة سبزوار . فإذا أتیتم إلی زیارت الامام الرضا (علیه السلام) فتفضلوا لنقوم بخدمتکم😊 العنوان: ایران، محافظة خراسان الرضویة، مشهد ،سبزوار ...... 🌺🌺🌺🌺
خط روایت
خواهر عزیز عراقی من! این جملات را از صمیم قلب و با محبت و احترام به نیابت از تمام زنان و مادران ایرا
✅ قلب و قلم ماجرای این نامه یا رساله از آنجا شروع شد که دلمان می‌خواست با خواهران عراقی‌مان حرف بزنیم، نه در حد یک "شکرا گفتن" خشک و خالی. دلمان می‌خواست بیشتر و بهتر صحبت کنیم ولی بلد نبودیم. گفتیم بیاییم حرفهای دلمان را به زبان خودمان بنویسیم برای ترجمه‌اش خدا بزرگ است. دست به قلم شدیم و حرفهای قلب‌مان را به قلم آوردیم. حالا نوبت ترجمه نامه بود. به نرم‌افزارهای ترجمه اعتماد نداشتیم. به یکی از دوستانم که می‌دانستم کلاس مکالمه عربی شرکت کرده پیام دادم و گفتم می‌توانی این نامه را به عربی برگردانی؟ گفت من هنوز در اول راهم. از استادم کمک می‌خواهم. چند روز بعد یک متن عربی برایم فرستاد و گفت استادم راهی اربعین شده و نتوانسته کمک کند. خودم دست و پا شکسته ترجمه‌اش کرده‌ام ولی احتمالا اشکالاتی دارد. ولی در پایان نامه نوشته‌ام که ممکن است خطاهایی در ترجمه باشد. تشکر کردم، این هم غنیمت بود. ولی باز هم دست از تلاش برنداشتم و به یکی دو نفر دیگر دست یاری دراز کردم. یکی از آنها خواهرشوهرم بود. قبلا از زبانش شنیده بودم که یکی از هم‌کلاسی‌هایش عراقی مقیم قم است. خیلی زود متن ترجمه شده نامه را برایم فرستاد و گفت همان دوستش زحمتش را کشیده. خیلی خوشحال شدم و گفتم مراتب سپاس من را به ایشان برسان. مرحله بعدی چاپ و تکثیر نامه بود. وقت کم بود و من هم مادری دست‌تنها ایستاده در میان انبوه کارهای اربعین با وجود چهار فرزند و کوله‌هایی که هنوز بسته نشده و لباسهایی که هنوز شسته نشده و وسایلی که هنوز خریداری نشده و بارهایی که هنوز برداشته نشده. دست به دامان خواهرم شدم. گفت ناراحت نباش برایت تکثیر می‌کنم. خیالم راحت شد. یک روز که برای خریدهای اربعینی زده بودم بیرون، رفتم که برای این نامه‌ها پاکت بخرم. به فروشنده گفتم ۷۰ تا پاکت کوچک می‌خواهم. گفت بعید میدانم داشته باشم. خم شد و بعد از کمی جستجو از لابلای چند پوشه، تعدادی پاکت کوچک درآورد و گذاشت روی میز. گفت همینها از قبل مانده. بشمار ببین چندتاست. شمردم ۶۹ تا بود. فروشنده دوباره خم شد و یک نامه دیگر هم پیدا کرد و روی میز گذاشت و گفت اینم آخریش بود. دقیق شد ۷۰ پاکت. گفت روزی شما بود. سرشب نامه‌ها را خواهرم آورد. همه را داخل پاکت گذاشتم و توی پوشه کنار کاربرگهای نقاشی جا دادم تا هر جا لازم بود بگذارم کف دست مادران و زنان عراقی. ✍ زهرا عباسی 📝 روایت ۴۶۱ @khatterevayat
ملت امام حسین ساعت 26 دقیقه بامداد است. خسته و تکیده در شبستان حضرت زهرای حرم امیر المومنین به یکی از ستون های حرم تکیه داده ام.روبروی صف زیارت ضریح.به قول یکی از همراهان، موقعیتمان خیلی استراتژیک است. ظهر حوالی ساعت 3 بعد از ظهر اینجا را برای نشستن انتخاب کردیم، تا هم، زمان باقی مانده تا پرواز بازگشت را در حرم امیرالمونین بگذرانیم و هم اگر صف خلوت شد، سریع خودمان را برسانیم و زیارتی نصیبمون شود. چه خیال خامی! از ظهر تا حالا یعنی اگر یک اپسیلون از حجم صف کم شده باشه، نشده است.... این ملت، عراقی و ایرانی و افغانستانی و لبنانی و پاکستانی و هندی و و و و، به تعبیر حاج قاسم ملت امام حسین و ملت امیر المومنین هستند. لیاقتشان خیلی بیشتر از اینهاست. حالا اگر صف تعظیم پاپ، یا نه اصلا صف گرفتن امضا از یه نویسنده معروف بود همه رسانه های جهان داشتند روایتشان می کردند، اما نمی کنند. اصلا از اول هم، از همان روزی که امام حسین درصحرای تفدیده کربلا فریاد می زد هل من ناصر ینصرنی، دلشان نمی خواست صدایش به گوش کسی برسد. اما رسید، همان شد که زینب گفت:  «فَکِد کَیْدک وَاسْعَ سَعْیک و ناصِبْ جُهْدَک فوالله لا تمحُو ذکرنا و لا تُمیتُ وَحْیَنا» وحالا این صف از انتهای شبستان بزرگ حضرت زهرا تا ضریح حضرت ادامه دارد تا اصحاب آخرالزمانی حسین ابن علی، ارادت و محبتشان را به یکی از پدران امت نشان دهند. ✍ زینب موسی 📝 روایت ۴۶۲ @khatterevayat
با صدای طبلِ دسته از خواب پریدم. ام حسنین با ذوق شوری به جانمان انداخت که دسته است و بیایید ببینید. یاران شمر صبحانه میخوردند و شترها کنار جاده منتظرشان بودند. اسب ها و سوارانشان، و شترها و جهازشان که به راه افتادند، روضه خوان دسته به همان عربی شعر میخواند و ام حسنین اشک میریخت. مامان هم گفت صبح که همه خواب بودیم، ام حسنین با صدای مداحی اشک میریخت و به سینه میزد. او با عشق اینجا بود و خدمت میکرد. ✍ یگانه زهرا آشتیانی 📝 روایت ۴۶۳ @khatterevayat
13.44M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میان صحبت هایمان از غدیر پرسیدم رادودهای ایرانی را میشناسی؟ حاج محمود را میشناخت ولی اسمش را نمیدانست. پلی لیستم را باز کردم و عکس هارا نشانش دادم تا رسیدیم به حاج محمود. شناخت، گفت خودش است. یوتیوپ را باز کرد و سرچ کرد حاج محمود کریم. نوحه ای را نشانم داد و گفت این را خیلی دوست دارم. چند ساعت بعد دوباره اسمش را پرسید و دقایقی بعد، این صدای حاج محمود بود که از اسپیکر آشپزخانه پخش می‌شد. به آشپزخانه رفتم، زنانی که کباب سرخ می کردند با لبخند نگاهم می کردند. غدیر خیلی خونگرم و دوست داشتنی است. ✍ یگانه زهرا آشتیانی 📝 روایت ۴۶۴ @khatterevayat
درست است که سفر اربعین، سفر معنوی است و باید به قدر رفع نیاز سر سفره ی چای و شربت و کبابش نشست. ولی از من به شما نصیحت با آدم بدخوراک یا کم خوراک همسفر نشوید. همسفر ما که در حالت عادی از دنیای پست ما یک نون پنیر کفایتش میکند، آنجا حتی هوسِ فلافل و کباب هم نمیکرد. برنج که هیچ! چای و شربت لیمو عمانی اگر بود یک نگاهکی میکرد و حالا اگر شلوغ نبود میخورد. از صد تا یکی. حالا ما مگر رویمان میشد چای خورده طلب شربت کنیم؟ برنج خورده به ساندویچ نگاه کنیم؟ من ترجیح میدادم بروم یک ساعت توی صف بایستم همینطور که خالصانه لعن و سلام زیارت عاشورا را میگویم، با تماشای برش زدن کباب ترکی ها کیییف کنم. چه اشکالی دارد؟ بابا من اینجا توی قم تا چند سال فکر میکردم شاورما، نوعی مرکز مشاوره است! ادم برود سر سفره کریمانه و انجا هم گرسنه برگردد زور است به خدا. اصلا همین ها مراحل سلوک ماست. یکبار میخوریم. دیدیم چقدر خوشمزه ست دفعه دوم تهذیب نفس میکنیم نمیخوریم. دم مهدی گرم که پایه بود و هرجا رویم نمیشد همسفر را متوقف کنم، به مهدی میگفتم مامان ساندویچ میخوای؟ او هم صدعمود قبل و بعد را میگذاشت روی سرش که میخواهد! پایه و هماهنگ بود انصافا! حالا اینکه حال و روز من بود. یک خانمی را دیدم میگفت توی کل مسیر لب به غذاهای اینجا نمیزده و فقط توانسته قرمه سبزی نیمه ایرانی اش را بخورد. همان که لوبیا و لیمو عمانی و گوشت نداشت. توی دلم گفتم هیییی خواهر. بهشت هم بروی لابد میخواهی صبح تا شب عدس پلو و نون و ماستش را بخوری. میدانم این روایت کل تصورتان از نویسنده را ریخت بهم. ولی واقع نویسی جایگاه ویژه ای در روایت نویسی دارد. هرکه هرچه تناول کرده نوش جانش که این سفره، به میزبانش مقدس است. و الا که اینجا هم مرکز مشاوره زیاد است و اشتهایی که نیست! والا ✍ ر.ابوترابی 📝 روایت ۴۶۵ @khatterevayat @otaghekonji