eitaa logo
خط روایت
1.3هزار دنبال‌کننده
733 عکس
125 ویدیو
16 فایل
این جا محل انتشار روایت‌های مردم سرزمین انقلاب اسلامی است. توضیح بیشتر: https://eitaa.com/khatterevayat/2509 ارتباط با ادمین‌‌ها: خانم یزدی‌زادگان @Z_yazdi_Z خانم جاودان @Sa1399
مشاهده در ایتا
دانلود
روایت اربعین مهر ماه سال ۹۶ بود و همه شهر در تکاپوی سفر به کربلا.پیاده روی اربعین ذکر لبهای همه شده بود.حتی همسرم هم از ماه قبل دائم از رفتن میگفت.اما بدون ما،من باید می ماندم چون بردن علی صلاح نبود.شرایط بیماری اش و تشنج های گاه و بیگاهش عملا امکان بردنش را از ما گرفته بود.دلم پر میکشید که طفل معصوم بیمارم را بغل کنم و پیاده ببرمش تا کربلا و شفایش را بگیرم.اما دکترش میگفت آن مسیر برای این بچه سخت است.دوام نمی آورد.در تلگرام گروهی داشتیم از هفتاد و خورده ای مادر که بچه هایشان مثل علیِ من بیمار بودند.همه دل هایمان خون بود که نمی توانیم برویم.دوستان دیگرم که الحمدالله بیماری در خانه نداشتند پر بودند از ذوق سفر.ساک می بستند و با بچه یا بی بچه راهی بهترین سفر دنیا میشدند.من حتی نمی توانستم علی را پیش کسی بگذارم تا خودم را به دریای عاشقان موج برداشته به سمت آن ساحل آرامش برسانم.کسی نمی‌دانست وقتی علی در خواب آن جور مثل ماهی بیرون افتاده از آب،دست و پا می زند باید چکارش کند.وقتی آب دهانش سیلی میشود که راه نفسش را میبندد و قصد میکند که خفه اش کند باید سر و تنش را در چه حالتی قرار دهد.وقتی نگاه چشمهای بی قرارش در چشمخانه آنطور سرگشته گوشه سقف را با مردمکی غلتان به دنبال چکه ای آرامش جستجو میکند باید چه در گوشش بگوید.من هر بار کلی ذکر زیر گوشش می خواندم و حضرت مادر را به حسن و حسینش قسم ها میدادم که تشنج پسرم زودتر تمام شوند.طاقت دیدن تکانهای غیر ارادی علی را بین بازوانم نداشتم.هر بار که در بغلم تشنج میکرد یاد شیرخوارهٔ امام حسین علیه السلام می افتادم و بالا و پایین شدن بچه روی دست های پدرش.نه نمیتواستم ازمادر خودم یا مادر همسرم بخواهم علی را نگهدارند.هیچ کس توان دیدن آن لحظه های نفسگیر و خرد کننده را نداشت.من مادری بودم که پرستار پسر بیمارم شده بودم و این ماموریت من بود که شیفت بردار هم نبود. دلم را راضی کردم که همسرم تنها برود و به جای ما هم قطره ای شود در این دریا.لباس هایش را با اشک در کوله اش میچیدم.رادیو اربعین یکسره روشن بود و مداحی ها دل بی چاره ام را هوایی تر میکرد.با بغضی که گلویم را فشار میداد لیوان و مسواک و خمیر دندان را در کوله میگذاشتم.پسته و بادام و فندق را بیشتر از سهم یک نفر در زیپ کیپ می ریختم تا به همسفرهایش هم بدهد.تا دعایشان شاخه نوری شود برای شفای علی.در دلم غوغا بود.تا به حال چنان با آه و اشک و حسرت ساکی را نبسته بودم.شب آخر دلم نیامد همسرم در مشایه قدم بزند و شفای علی را بخواهد،اما هفتاد و خورده ای دوست کوچولوی مریض پسرم بی بهره بمانند از این دعاها.نشستم نام تک تکشان را روی کاغذ نوشتم و به همسرم سپردم هر بار علی را دعا کرد اسم این فرشته ها را هم بگوید.صبح که عکس اسمهای هفتاد و سه فرشته زمینی را در گروه گذاشتم مادرهای ابوالفضل و مهرسانا و نیایش و نازنین زهرا و راحیل و امیر علی و عرفان و…همه دلشان خوش بود به اینکه کسی بین عمودهای نجف تا کربلا اسم جگرگوشه شان را به دست نسیم می‌سپارد تا ببرد برای مهربانترین آقا… ✍زهرا عباسی ( سایه ) 📝روایت ۷۸ @khatterevayat @sayeh_sayeh
بسم الله الرحمن الرحیم روبرویش نشسته ام و نگاهش می کنم. به دیوار تکیه داده است و با آن قد و قواره نحیفش کمی خسته به نطر می‌رسد. شاید از سنش ۷ یا ۸ سال نگذشته باشد ولی ۵ باری را کربلا رفته است. با همین گوشه‌های چندبار دوخته شده، با همین زیپ‌های چندبار در رفته خوب به چشم آقا جان آمده است.حسودیم می شود او چندباری همراه زائر اربعین راهی سفر شده و من با بچه‌ها مانده‌ام خانه. یا بهتر بگویم جا مانده‌ام. من از تلوزیون و رادیو دیدم و شنیدم ، او اما از نزدیک صف‌های بلند مرز مهران آن ساعت‌های طولانی پشت مرز ماندن و آن گرما و آن ازدحام جمعیت و سیل عاشقان پیاده را دید. شبی را در سرداب امام زمان،بالش زیر سر شد آنجا آمده بود تا اجازه این پیاده روی را بگیرد ، آقا جان هم خوب جواب دادند از همانجا به کاظمین راهیشان کردند. نشسته بود بین دو زائر یکی ایرانی و یکی لبنانی و به حرفهای دست و پا شکسته بین آنها نگاه می کرد که تنها وجه اشتراکشان تصویر رهبر بر صفحه گوشی مرد لبنانی بود. به نجف که رسید نشست توی قفسه امانات و از آنجا هرم گرمای شرجی را می چشید،همان جا یک نفس عمیق کشید و بعد قدم به قدم او هم زائر اربعین شد. و پا گذاشت در مسیر طریق العلما. از شط فرات کودکانی را می دید که مشغول شنا و آب بازی اندو نسیم خنک و سایه نخلستان بر دوش‌هایش می نشست هوا که تاریک شد به مبیت آن عراقی معلم هم رفت. همان که چند پسر قد و نیم قد داشت که با چهر‌ه‌های گشاده گردش حلقه زده بودند و کتابهای درسی شان را نشانش می‌دادند و او هم با اینکه زیاد سر در نمی آورد ولی با ذوق ورق به ورق نگاه می‌کرد. از مرد عراقی شنید که بیشتر درآمد سال اش را برای زوار اربعین پس انداز می‌کند. راستی آنجا چند کوک محکم از نخ و سوزن به یادگار گرفت. اما هیچ کجا جا نماند، هیچ کجا کم نیاورد و غر نزد. او را که می بینم در دلم استقامتش را ستایش می کنم و دعا می کنم روزی من هم او را به دوش بگیرم و راهی کربلا شوم. ✍مینا بیگی 📝روایت ۷۹ @khatterevayat
اسم من زهراست! از کوچیکی، بهترین خاطراتم برا وقتاییِ که رفتیم هیئت. اونجا کلی دوست دارم که باهم بازی می کنیم، نقاشی می کشیم، حرف می زنیم، می خندیم، درد و دل میکنیم، روضه گوش میدیم و ... آرزومون اینه، که بتونیم مثل رقیه خانم، دخترِ نازنینِ امام حسین باشیم تا خدا و باباجون ما رو خیلی دوست داشته باشند. آخه بابام میگه دخترا نَفَس و عمر باباها هستن. پس منم میخوام، براش بهترین دختر باشم. یادم میاد وقتی سه ساله م بود، همراه باباجون و مامان ساداتی و عروسکم، رفتیم پیاده روی اربعین، همراه کلی از دوستای بابا و مامان ... توو راه پیاده روی، قدم هام رو تندتند بر می داشتم برا اینکه میخواستم کنار بابا و مامان، پا به پاشون راه بیام، اما خُب من کوچولو بودم و همه حواسشون بهم بود که زمین نخورم و پاهام زخم نشه 😭 اما بیشتر وقتها چون کوچولو بودم، به همراه عروسکم یا بغلِ باباجون و مامان سادات بودم، یا روی شونه ی بابا، یا توو کالسکه زیرِ شال بابا که برام باهاش سایه بون درست کرده بودن؛ تا پوست صورتم آسیب نبینه! آخه مامان ساداتی میگه، من دخترم و پوستم مثل برگ گل میمونه و نباید زیر آفتاب باشم 😔 یادمه یک شب بین راه، آدم خوبایِ عراقی ما رو دعوت کردن خونه شون، اونجا با دختر کوچولوشون دوست شدم و کلی با هم بازی کردیم. آخه میگفتن ما مهمونیم و باید احترام مهمون رو نگه داشت! ازمون خیلی پذیرایی کردن، برامون نونِ تازه می پختند و ... میگفتن برا ما خوب نیست که مهمون دعوت کنیم ولی ازشون پذیرایی نکنیم و ... 😭 براتون بگم، توو راه پیاده روی، وقتی توو کالسکه بودم، برا عروسکم سربند بستم و با هم بازی می کردیم. مامان میگه شما کوچولو بودی و دختر کوچولو، باید با عروسک هاش بازی کنه تا بزرگ بشه! برا همین اونجا، توو یکی از موکب ها، بهمون عروسکم دادن که اسمش رو گذاشتم خاتون ... بابا و مامان و دوستاشون، تا منو میدیدن، خیلی یادِ رقیه خانم می کردن و با خودشون میگفتن فدای دخترِ سه ساله ی ارباب، که توو سنِ بچگی، بجای اینکه مراقبش باشن، براش عروسک بیارن، مواظب باشن آفتاب پوستش رو آسیب نزنه و ... بعدِ شهادت پدر و عموجونش، خیلی اذیتش کردن! گریه می کردن و میگفتن، آخه توو این سرزمین بیشتر باید مراقب دختر بچه ها بود 😭😭 آخرشم، شب اربعین با باباجون و مامان سادات رفتیم حرم امام حسین برا زیارتِ آقا؛ انگاری که آقا منو توو آغوش خودش گرفته بود مثل رقیه خانم؛ آخه باباها خیلی دخترا رو دوست دارن؛ هر وقت بیان پیششون اونا رو بغل میکنند یا روی دامنشون می شونن و دست به صورت و موهاشون می کشن ... جای همه تون خالی بود 😔 ✍محمد جواد مرادی گرکانی 📝روایت ۸۰ @khatterevayat
تولدشان درست افتاده بود دهه اول محرم. حرف زدیم.مثل همیشه سنگ‌های‌مان را وا کندیم‌. دودوتا چارتا کردیم. خداروشکر بحث سختی نبود. می‌دانستند که محرم صفر، بادکنک و شرشره و جشن چنین و چنان نداریم. فاطمه دلش بادکنک و شرشره می‌خواست. گفت تولد من باشد بعد از محرم و صفر. کوثر اما تولد می‌خواست. گفت بدون بادکنک و شرشره و کیک چنین و غذای چنان. کتیبه «بوی بهشت می‌وزد از کربلای تو...» را که دهه اول از چایخانه امام هادی گرفته بودیم، میخ کردیم سینه دیوار .کیک وانیلی روکش کاکاکویی را که خودم صبح پخته بودم با چند تا بیسکوییت تزیین کردم و شد کیک تولد. چند دقیقه پیش که همه رفته بودند، که چراغ‌ها را خاموش کرده بودم، که می‌خواست بخوابد آمد بغلم کرد و روی گونه‌ام محبتش را وصله زد.تشکر کرد بابت بدوبدوهای امروزم. خواست برود ،نگهش داشتم کوثر چرا می‌خواستی تو محرم برات تولد بگیریم؟ پشتش را صاف کرد، کمی غم به چشمش مهمان شد. _می‌خواستم وقتی دارم شمع ۱۱ سالگیم رو فوت می‌کنم آرزو کنم امام حسین اربعین منو ببره کربلا. حالا من به آغوش کشیدمش. سرش را بوسیدم. _قربونت برم. می‌ریم ان‌شاالله.دعا کن. امام حسین روسفیدمان کن آقا. این بچه به امیدی شمع تولدش را فوت کرده است! ✍جیران مهدانیان 📝روایت ۸۱ @khatterevayat
خادم دورمانده‌ وارد ماه صفر شده ایم و من هرچه نزدیک تر می شویم، ضربان قلبم تندتر می زند و از احساس این که قرار است امسال جامانده باشم در تب و تاب روزها و شب ها مثل برق می گذرند و عقربه ها تندتر و پر صداتر حرکت می کنند برای رسیدن، اما من که خود را در جرگه ی جاماندگان می بینم می گریزم از لحظه ی نرسیدن . همیشه به این فکر می کردم که اگر زمانی فرارسید که نتوانستم زائرت باشم حداقل بخواهی برایم که بتوانم خادمیت را کنم و اگر نشد خادمی در مسیر نجف و کربلا ، لااقل خادمی در موکبی کنار مرز برای زائران دلداده و پای در رکابت ... اما در این اوضاع برای خادم شدن هم شرایط نداشتم نشسته بودم و توی ذهنم حرف می زدم و سخنان امروز استاد را واگو می کردم ... قبل ترها شنیده بودم که کربلا به رفتن نیست به شدن است اما هیچ وقت اینطور که استاد گفته بود در ذهنم بالا و پایین نکرده بودم ... حالا که خود را جامانده از رفتن می دیدم در پی این بودم که دست کم بتوانم خادمی باشم در سرایش شاید که نگاهی و گوشه ی چشمی ... فکر می کردم که حضورم هرچند به اندازه ی سیاهی در مسیر باشد چقدر اثربخش است و اگر نمی شد که بروم زمین و آسمان به هم می آمد و کوله باری از حسرت و بار فراق بر دوش می افکندم و عرق شرم و خجلت از گناه بر جبین می نشاندم ... اما الان هرچه بیشتر می اندیشم، بیشتر پی می برم که کربلایی شدنم نه به دل آشوبه شدن و حسرت خوردن بدون حرکت است همچون زمین گیر شدگان، که در قیام و حرکت در مسیر حسینی شدن و کربلایی شدن است و آن همه که در ذهن داشتم‌ گویی از طمع و سودای خویشتن است، که در زیارت ِبدون شدن حاصلی نیست ... یافته ام که اگر نمی شود رفت و زائر بود یا خادم جوارش ، می شود خادمی کرد و خدمت کرد با کوچک ترین کارها در زمینه ی خدمات فرهنگی و خدمات اجتماعی برای زائران اربعین و از دلِ ِ همین خانه ی کوچکم❤️ ✍عارفه قائمی 📝روایت ۸۲ @khatterevayat
زیارت پدربزرگ و نوه امام کاظم و امام جواد را زیارت کردم.توی صحن حرم، حس می‌کردم وارد حرم حضرت علی ابن موسی شده ام. حس غربت و معصومیت توی حرم بیداد می‌کرد. یک طورهایی انگار پدربزرگ و نوه در غربت باشند. مجاز نبودیم گوشیهایمان را داخل حرم ببریم. دیوارهای جدا کننده از چوب بودند و قدیمی. اما با صفا انگار که رفته ای خانه‌ی بابابزرگ مهربانت. بعد از زیارت رفتیم برای خرید خرما‌ . میوه های رنگارنگ روی میز با نظم و ترتیب کنار هم نشسته بودند. آقایی جوان هم سبزی هایی تازه را روی میزش منظم چیده بود. سمانه پرسید: سبزی ها چند؟ او گفت: خمسه، یک دینار. دیگر حرفی رد و بدل نشد. چند ثانیه بعد، مرد چند بسته ریحان را درون کیسه و گذاشت و به دست سمانه داد. گفت: دعا. و این چند روز که ریحان های پر برکت توی سفره می‌آمد بوی بابا بزرگ مهربانمان توی موکب می‌پیچید. ✍سمیه شاکریان 📝روایت ۸۳ @khatterevayat
باز صدای پای اربعین می آیدوخیلی ها در تکاپوی آمادگی برای رفتن وپیوستن به سیل جمعیت در پیاده روی و ثبت نام خود در زمره عشاق حسین هستند.من و امثال من که بنا به دلایل مختلف جزو بازماندگان از این حماسه عظیم هستیم چه کنیم.مثل هر سال از تلویزیون بر نامه هایی که در این مورد پخش می شود دنبال می کنم.امسال شبکه افق شبکه اربعین شده ومرتب برنامه پخش می کند.دیشب قسمتی از برنامه جاذبه با عنوان صفر نامه که راوی حامد عسکری بود را نشان می داد.چه اسمی صفر نامه.به موکب هایی رفت از هندوستان آمده بودند با بوی ادویه های تند و موکبی از ترکیه وپخش چای  با نوای حسین من باخ یعنی حسین مرا نگاه کن.همه آمده اند تا به چشم حسین بیایند. این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست .از شرق ،غرب،شمال ،جنوب،سیاه ،سفید  ،ترک ،فارس،هندی ،عربی و .....به تو از دور سلام. ✍نسرین ولی پور 📝روایت ۸۴ @khatterevayat
اِسکی روی دنیا کاش می‌شد وقتی از اربعین برمی‌گردیم، تافت بزنیم روی دست و دل‌مان، تا سال بعد. آخر وقتی از کربلا برمی‌گردی تا چند وقت انگار همه چیز را ساده‌تر می‌گیری. انگار پردۀ خانه‌ات با همین یالانی که چند سالی هست رویش نصب شده آنقدرها هم دلت را نمی‌زند. انگار آن دسته مبل‌ات که خراب شده بود، از لیست اولویت‌های تعمیرت خط می‌خورد. انگار یادت می‌رود قبلِ سفر، از دست همسایه‌ات که صدای تلویزیون‌اش سقف خانه‌ات را می‌لرزاند، حسابی کفری بودی و می‌خواستی در اولین فرصت از خجالتش دربیایی. دیگر لیست خریدی که نصفش هنوز دست نخورده مانده روی مخ‌ات رژه نمی‌رود. انگار دیگر از آن آدمی که پشتت حرف زده بود توی ذهنت خبری نیست. انگار راحت‌تر به تاریخ تولدت و اینکه چه کسی یادش بود و نبود پوزخندی می‌زنی و رد می‌شوی. اصلا انگار تا چند وقت بعد از اربعین با آدم‌‌ها بیشتر جوش می‌خوری. طوری که چیزهای تازه‌تری توی چشم‌ات رنگ و لعاب می‌گیرد. انگار دلت می‌خواهد هر وعده که غذا می‌پزی کمی دست و دل باز تر بپزی و قد یک بشقاب هم که شده کسی بیرون خانه‌ات را مهمان کنی. یا مثلا دلت می‌خواهد بروی پیش پیرزن تنهای همسایه و کمی گوش شوی تا حرف بزند. دلت می‌خواهد چند ساعتی با بچه‌های همسایۀ طبقه پایینی بازی کنی تا خانم همسایه بعد از مدت‌ها بنشیند و کتاب مورد علاقه اش را بخواند. انگار خودت را جدا از آدم‌ها نمی‌دانی. حس می‌کنی قطره ای بودی که برای چند روز طعم به دریا وصل شدن را چشید و حالا که برگشته دلش می‌خواهد هر طور شده باز هم دل به دریا بزند. انگار یکهو به خودت می‌آیی و می‌بینی چقدر چیزهای مهم‌تری هست برای فکر کردن و چقدر زیاد، کارِ نکرده داری؛ کارهایی که با فتح کردنش، تو روی دنیا اِسکی می‌روی، نه دنیا روی تو! ✍️ سمانه آتیه دوست 📝روایت ۸۵ @khatterevayat @madare_ghalambaf
الحسین یجمعُنا - دیگه نمیشه جلوتر رفت، باید برگردیم. گردن کشید راهی برای رد کردنم از میان جمعیت پیدا کند. گفتم: زیارت نکرده؟! گفت: چاره‌ای نیست، قفله. از همین‌جا سلام بده. دل و اشکم ریخت، سینه‌ام گرفت، مثل ماهیِ به خشکی افتاده نفس می‌کشیدم، مثل آخرین نفسهای هفت ماهه‌ام. امید داشتم روح و جسم آزرده‌ام کنار حرم آرام بگیرد. نمی‌توانستم اینطور برگردم. یک آن خالی شدم. دیدم زیر قبه امام حسین ایستاده‌ام. تا بالای سرم کشیده شده بود. نه فقط من، کل خیابان و همه‌ی مردم کنار ضریح بودیم. حس کردم با تک تک زائران یکی شده‌ام و آنکه به شش‌گوشه چسبیده، دست مرا به شبکه‌های نقره‌ای ضریح میکشد. حضور گرم و مهربان حضرت را لمس می‌کردم و در آرامشی عمیق و شیرین غوطه‌ور شدم. مریم... مریم... مریم جان. با صدای لرزان همسرم به خود آمدم. از همانجا برگشتیم. زیارت کرده و حاجت روا. ✍درستکار 📝روایت ۸۶ @khatterevayat